تبليغاتX
قبسات

قبسات

...انی انست نارا لعلی اتیکم منها بقبس

از خاطرات دکتر حسین شهیدزاده (در مورد ترکیه و ایران)

با سفير تركيه، هرچند به مناسبت هم‌پيمان بودن در دو عهدنامه پيمان مركزي (سنتو) و همكاري منطقه براي عمران (آر ـ سي ـ دي) همكاري و رفت‌وآمدهاي نزديك داشتيم، به دلايل چندي كه به اختصار به آن اشاره خواهم كرد، يك دل و يك زبان نبوديم. نخست آنكه چون روابط ايران و عراق در يك سال اول مأموريت من در بغداد چندان دوستانه نبود و ترك‌ها در باطن مي‌خواستند خود را از آن كنار بكشند و با عراقي‌ها همكاري‌ها و همخواني‌هايي داشتند، در حشر و نشرشان با ما نقشي دوگانه ايفا مي‌كردند. از همه مهمتر در اين ميان مسئله كردها بود كه در آن موقع با حمايت ايران، درگيري شديد با عراقي‌ها داشتند. اما دولت تركيه به مقتضاي سياست ضد كرد خود، با ضعيف شدن آنها به هر صورت و هر وسيله‌اي كه باشد، موافق و در باطن همفكر با دولت بعثي عراق و ناخرسند از تقويت آنها از جانب حكومت ايران بود. سفير تركيه در بغداد، هيچ‌وقت اين ناهماهنگي سياسي را بر زبان نمي‌‌آورد و سخني از همكاري احتمالي دولت متبوعش با حكومت بعثي و يا دست‌كم تأييد سياست سركوبگرانه عراق در برابر كردها نمي‌گفت، اما چه كسي بود كه آن را نداند و شواهدي بر آن نيافته باشد؟ كمترين اين شواهد آن بود كه دولت تركيه با مراقبت و سختگيري تمام،‌ از فرار يا پناهندگي كردهاي فراري از جلوي ارتش عراق به داخل خاك خود، خودداري مي‌كرد و چه بسيار از اين افراد سرگردان و بي‌پناه كه در كوه‌هاي ميان دو كشور از سرما و گرسنگي جان سپردند.

دولت تركيه بنا بر تعصب سرسختانه‌اي كه نسبت به هرگونه اقليتي در سرزمين خود دارد، هيچ‌وقت نخواسته اين واقعيت را قبول بنمايد كه اقليت كرد در آن كشور حقي دارد. گذشته از اين كه در دگرگون ساختن خصوصيات قومي آنها، مثل زبان و فرهنگ يا آداب و رسوم، نهايت كوشش خود را گاهي همراه با خشونت به كار گرفته، و آنها را «ترك‌هاي كوهستاني» نام نهاده است، از به كار گرفتن روش‌هاي غيرانساني براي نابود كردن آنها نيز مضايقه نكرده است. اين سياست در آن زمان كه در بغداد بودم، چندان صورت علني با موضع‌گيري‌هاي خصمانه نداشت، اما اكنون كه درگيري آشكار و بيرحمانه دولت تركيه با اين اقليت بي‌گناه ابعاد گسترده‌اي به خود گرفته است، كاملاً مؤيد اين واقعيت است كه بيست و چند سال قبل اين موضع نامساعد در مورد آنها موجود بوده، اما به كيفيت كنوني مجال عرض اندام نداشته است.

مي‌گويند هر وقت مي‌خواهيد به نظرات خانواده‌اي درباره خودتان پي ببريد، به رفتار فرزندان خردسال آنها درباره خويش بنگريد. بچه‌هاي خردسال گنجايش كتمان منويات خود را ندارند و زود آن را بروز مي‌دهند. اگر در محيط خانواده درباره كسي يا چيزي مطلبي در برابر بچه‌ها گفته شود، فوراً در رفتار و كردار آنها منعكس مي‌گردد. سفير تركيه دختر خردسالي داشت كه با دختران من هم‌سال و هم‌مدرسه بود. از طريق اين كودك بود كه ما كم و بيش درمي‌يافتيم برادران ترك چه افكار و نظرات اشتباهي درباره ما ايراني‌ها دارند. پدرش، يعني ايلچي بزرگ، از كساني بود كه به شدت تحت تاثير افكار و عقايد و سياست‌هاي كمال آتاتورك قرار داشت؛ نظرات تعصب‌آميزي درباره ملت و مملكت خويش داشت و حتي در مواردي كه اين نظرات اثري برخورنده براي شنونده داشت، از بيان آنها دريغ نمي‌ورزيد و به همين ويژگي نه تنها ميان او و من، بلكه ميان او و نمايندگان ساير كشورهاي مسلمان منطقه، نوعي بيگانگي فراهم آورده بود.

مي‌دانيم به پيروي از نظرات افراطي آتاتورك، ترك‌ها بيش از اندازه خود را به اروپايي‌ها مي‌چسبانند و يا بهتر بگوييم خود را از آنها مي‌دانند، در حالي كه اروپايي‌ها نه در گفتگو و نه در عمل، اين انتساب را قبول ندارند و در موارد مختلف آن را به نحوي از انحا پس زده‌اند. اين اعتقاد نابجا باعث شده است كه مردم تركيه، يعني آنها كه معتقد به اين خودچسباني هستند، به مرور زمان هويت خويشتن را گم كنند تا جايي كه جامعه تركيه مبدل به جامعه‌اي شده است كه نه اروپايي است و نه آسيايي، بلكه معجوني است از هر دو و در عين حال هيچ كدام. با توجه به اين كه نگاه‌دارنده قوميت و مليت انسان‌ها مباني اعتقادي استوار و بخصوص تاريخي آنهاست، و اروپايي كردن تركيه هيچ مبناي تاريخي مستدلي نداشته است و بنيانگذار تركيه جديد تنها با جلوه‌گر ساختن نمادهاي ظاهري و دلفريب تمدن دنياي غرب كوشيده است تا مردم خود را به جانب اروپايي‌گري بكشاند، هيچ ترديدي نيست كه اين كوشش در نهايت به نتيجه مثبتي نخواهد رسيد، هرچند كه ساليان سال از آن بگذرد و دنيايي از مال و ثروت صرف استوارتر كردن آن بشود. هيچ راه و رسمي را نمي‌توان در جامعه‌اي پابرجا كرد، مگر آنكه آن راه و رسم ريشه در معتقدات تاريخي و فرهنگي آن قوم داشته باشد.

حدود بيست و پنج سال پيش، هنگامي كه با اتومبيل از راه تركيه به ايران بازمي‌گشتم، روزي نزديك ظهر گذارم به مسجد سلطان احمد در استانبول افتاد. هنگام نماز ظهر بود و مردم گروه‌ گروه براي اداي فريضه ديني به جانب اين مسجد عظيم در حركت بودند. نگاهي به درون شبستان مسجد افكندم، حقيقتاً‌ جايي براي سوزن انداختن وجود نداشت. در فضايي تقريباً به وسعت ميدان توپخانه كه روي آن سقف زده باشند، جمعيت نمازگزاران به طوري فشرده به يكديگر تشكيل صف داده بودند كه حيرت‌آور به نظر مي‌رسيد؛ حيرت‌آور از اين جهت كه در كشوري كه اصل لائيسيته (يعني جدايي دين از سياست) پذيرفته شده و بنيانگزار تركيه جديد درباره دين گفته است «ما امروز به واسطه مليت با هم متحد هستيم، نه دين»، مردم اين طور به استقبال نماز ظهر مي‌رفتند. وضع در شرق تركيه، يعني آناتولي، و جنوب آن كشور، از اين هم فراتر رفته است.

تركيه از وقتي كه به فكر اروپايي شدن افتاد و خود را به جانب غرب كشانيد، هم از مشرق زمين فاصله گرفت و هم مشرق زمينيان از او فاصله گرفتند؛ در نتيجه از اينجا رانده و از آنجا مانده شد. برآورد من از آينده تركيه همان است كه از بيست و چند سال پيش در پرونده‌هاي وزارت امور خارجه منعكس است: تركيه دير يا زود بالاجبار به دامن شرق چنگ خواهد انداخت.

 

این مطلب عینا از سایت روزنامه اطلاعات برداشت شده است:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-16\13-31-09.htm&storytitle=ما و تركيّه



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  توسط خلیل محمدی  | 

از خاطرات دکتر حسین شهیدزاده (در مورد کشورهای عربی و ایران)

ادامة دشمني ما با ليبي از لحاظ اينكه چندين كشور عرب پشت سر او بودند، به زيان ما بود و چه بهتر از آنكه هر چه زودتر خاتمه پيدا مي‌كرد. موضوع اين ملاقات را به تهران گزارش كردم و براي ادامة ملاقات و مذاكرات بعدي كسب تكليف نمودم. پاسخ رسيد: «ميدان بدهيد جلو بيايد.» همين كار را كردم. باب رفت و آمد باز شد. حتي در جشن چهارم آبان كه روز ولادت شاه بود، در مهماني سفارت شركت كرد و روز به روز روابط دوستانه وسيع‌تر شد. تا اينكه روزي به ديدار من آمد و گفت فكر مي‌كند موعد مسافرتش به تهران فرا رسيده باشد، و خواست وقتي براي اين مسافرت معين كنيم. خوشحال و خرسند از اينكه واسطة صلح و صفا ميان دو كشور مسلمان شده بودم، از تهران كسب تكليف كردم. با كمال تعجب پاسخ رسيد: «عجالتاً موضوع را مسكوت بگذاريد.»

اين چندمين بار بود كه به اصطلاح خودمان سنگ روي يخ مي‌شدم. چطور مي‌توانستم آن همه گفت‌وگو و مذاكره و گرم‌گرفتن با سفير ليبي را يك‌باره كنار بگذارم؟

چند سال بعد، يعني در ديماه 1357، در آستانة انقلاب اسلامي، موقعي كه به سِمَتِ سفير ايران در تونس معين شده و براي معرفي به حضور شاه بار يافته بودم، شاه ضمن سخنانش دربارة روابط ايران و تونس، رو به وزير خارجه كرد و گفت: «شهيدزاده به جايي مي‌رود كه در مجاورت معمّر القذافي است و مي‌دانيد كه قسمتي از اين آشوبها (اشاره به فعاليتهاي انقلابي در داخل ايران بود) زير سر PIO و قذافي است.»

من از فرصت استفاده كردم و گفتم: «اگر خاطر اعليحضرت باشد، موقعي كه من در بغداد بودم، قذافي براي صلح پيشقدم شد. از تهران كسب تكليف كردم، راه دادند. اما همين كه كار نزديك به نتيجه‌گيري شد، ناگهان پس زدند. من هيچ وقت علت اين تغيير موضوع را نفهميدم.»

شاه دست در حلقة آستين جليقه‌اش كرد و مدتي به قدم‌زدن پرداخت، آن‌گاه گفت: «ليبي از اين قبيل تمايلات صلح‌طلبانه به وسيلة سفارتخانه‌هاي ديگر هم نسبت به ما نشان داده است.» اما ادامه نداد چرا قبول نشد و البته در اوضاع و احوال آن زمان و اشتغال فكري بسيار زيادي كه شاه داشت، جز اين هم انتظار سخن گفتن از او نمي‌رفت.

در برابر اين چند نفر كه معمولاً برخورد با آنها با صفا و صميميت همراه بود، چند نفر از سفيران كشورهاي عرب هم بودند كه در لباس دوست و برادر و غمخوار مي‌كوشيدند با بر زبان‌آوردن حرفهاي كنايه‌دار، آب به آسياب عراقيها بريزند و احياناً خبر خوش خدمتي خود را به آنها برسانند. اين كيفيت، بخصوص در يك سال اول مأموريت من در بغداد كه روابط ميان دو كشور همچنان تيره بود، به طور محسوسي در ديد و بازديدها و برخوردهاي دسته‌جمعي مثل مهمانيها و جشنهاي سفارتخانه‌ها مشاهده مي‌شد و گاهي مرا تا مرز برآشفته‌شدن يا از كوره به‌در رفتن پيش مي‌برد.

سفيران مصر و سوريه كه اتفاقاً روابط عراق با كشور هر دوي آنها بسيار تيره و حتي خصومت‌آميز بود، در رأس اين خوش‌خدمتها قرار داشتند. سفير مصر بيش از يك بار در ديدارهاي خود با من اين نكته را بر زبان آورد كه روابط كشورهاي عربي هر اندازه با يكديگر بد باشد، باز هم هيچ‌گاه آنها در برابر كشوري غيرعرب، يگانگي خويش را فراموش نمي‌كنند. او مي‌گفت عراق، در ميان كشورهاي عرب، به بچة شرور خانواده شهرت دارد؛ شرارت يا شيطنت بچه در خانواده هر قدر آزاردهنده باشد، باز قابل بخشش است و براي خود ملاحتي دارد. البته منظور سفير مصر از چند بار مطرح‌كردن اين مطلب اين بود كه به من بفهماند آنها (يعني اعراب) هيچ وقت در اختلاف ميان عراق و ايران، طرف عراق را رها نخواهند كرد. بعدها شنيدم سفير مصر اين گفتة خود را با نوعي آب و تاب و خودستايي با مقامات عراقي در ميان نهاده و به حساب خود، نوعي اعتبار از اين بابت نزد آنها براي خود باز كرده است.

روابط سياسي عراق با سوريه در آن زمان مثل هم اكنون به علت اختلاف نظرهاي ايدئولوژيكي ميان دو شاخة حزب بعث در دو كشور بسيار تيره بود و روي اين اصل سفير سوريه در بغداد، حتي در ميان سفيران ساير كشورهاي عربي منزوي و بي‌پناه ديده مي‌شد. با اين حال او هم در برخورد با من، بخصوص در جاهايي كه يكي دو نفر ديگر شنونده داشت، باتوجه به جوّ جاسوسي و خبرچيني كه در بغداد حاكم بود، و مي‌دانست گفت و شنودهاي او به گوش عراقيها مي‌رسد، از گفتن مطالب كنايه‌آميز و نيشدار، به ويژه در مورد روابط ايران و اسرائيل، خودداري نمي‌كرد. يكي دو بار با متانت جوابهاي منطقي و معقول به او دادم، ديدم به خرجش نمي‌رود. دفعة سوم يا چهارم كه در حضور چند نفر از ديپلماتهاي كشورهاي غربي نكته‌اي را در طرفداري از عراقيها در قبال ما بر زبان آورد، نكته‌اي كه بيشتر جنبة چاپلوسي و تملق‌گويي داشت، در پاسخ او داستان آن لولي بنگ‌پز را از عبيد زاكاني گفتم. تا بناگوش سرخ شد و از آن تاريخ ديگر به سراغ من نيامد. قضيه را همان طور كه اتفاق افتاده بود به تهران گزارش دادم. عيناً به اطلاع شاه رسانيده بودند. يكي دو ماه بعد كه به مناسبتي به تهران مسافرت كرده و در مراسمي كه شاه هم در آن حضور داشت شركت كرده بودم. رئيس تشريفات دربار به من خبر داد كه شاه احضارم كرده است.

در اتاق كوچكي كه سه چهار نفر از محارم حضور داشتند، شاه در حالي كه دست‌ها را به پشت زده بود و به زمين نگاه مي‌كرد (زيرا معمولاً به چشم كسي چشم نمي‌دوخت)، يكي دو سوال درباره وضع حوزه مأموريتم از من كرد و سپس در وضعي كه معلوم بود مي‌خواهد از بروز خنده پرفشاري جلوگيري كند، پرسيد: «قضيه آن بنگ‌پز كه براي سفير سوريه گفتيد چه بود؟»

در ابتدا كمي جا خوردم و در يك لحظه پيش خود پنداشتم كه مورد مؤاخذه قرار گرفته‌ام. اما پس از اين كه چهره گشاده و متبسم شاه را ديدم، فهميدم دلش مي‌خواهد موضوع را از زبان خود من بشنود، لذا داستان را آن طور كه به خاطر داشتم بيان كردم. مدتي با صداي بلند بناي خنديدن را گذاشت.

اين گونه برخوردها، كراراً مرا به ياد گفته آن نماينده ايراني‌‌الاصل كشور عرب در سازمان ملل متحد انداخت كه به يكي از همكارانم گفته بود:
«شما ايراني‌ها در كار عرب‌ها دخالت نكنيد و از آنها حمايت ننماييد. تصور نكنيد با اين حرفها آنها نسبت به شما حسن ظن پيدا مي‌كنند؛ اينها حتي با اسراييل خيلي آسانتر از ايراني‌ها كنار مي‌آيند.»

 

این مطلب عینا از سایت روزنامه اطلاعات برداشت شده است:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-09\09-56-34.htm&storytitle=شاه و قذّافي


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:26  توسط خلیل محمدی  | 

کشورهای عربی و ایران

نشریه مهرنامه در بازخوانی خاطرات البرادعی نوشته است: فصل یازدهم کتاب خاطرات البرادعی درباره ایران است. وی در آغاز این فصل، به فشار کشورهای عربی منطقه اشاره کرده و نوشته است: این کشور‌ها به همراه مصر چگونه فشار می‌آوردند که فشارها بر ایران افزایش یابد.

وی در ادامه می‌نویسد: برخی از رهبران عرب از «ژاک شیراک» خواسته بودند که وزیر خارجه‌اش را برای مذاکره به ایران نفرستد. من خیلی ناراحت می‌شدم، هنگامی که درمی‌یافتم، کشورهای عربی با دیپلماسی درباره ایران مخالفت می‌کردند. آنها به جای اینکه خود میانجی شوند تا مسأله هسته‌ای ایران با دیپلماسی حل شود، با دیپلماسی دیگران هم مخالفت می‌کردند.

البرادعی همچنین می‌افزاید: یک بار خاویر سولانا پیش من آمد و گفت، خیلی تحت فشار اعراب است. سولانا می‌گفت، اعراب می‌خواهند که وی در برابر ایران کوتاه نیاید و به ایران امتیاز ندهد.

مدیر کل پیشین آژانس، تحلیل خود از مخالفت اعراب با ایران را این گونه تحلیل می‌کند:

به نظر من، این رفتار اعراب از ناتوانی‌شان بود. ایرانی‌ها به رغم رویدادها و فشارهایی که متوجه آنان بود، در هر زمینه‌ای در حال کار بودند؛ نه تنها در زمینه فناوری هسته‌ای بلکه در ابعاد دیگر هم کار می‌کردند. آنها در حال بالا بردن استاندارد‌های آموزشی‌شان و همچنین ثبیت رهبری‌شان در منطقه بودند؛ بنابراین، اعراب به این حرکت ایران حسادت می‌کردند و از آن می‌ترسیدند. آنان به جای اینکه کار کنند و خودشان توانایی‌شان را بالا برند تا به ایران برسند و تعادل پدید آید، می‌کوشیدند، با دوستان غربی خود، ایران را به پایین بکشانند.


 

این مطلب عینا از سایت تابناک برداشت شده است:

http://www.tabnak.ir/fa/news/243002/جزییات-جدیدی-از-آنچه-در-مذاکرات-هسته‌ای-گذشته-است
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:52  توسط خلیل محمدی  | 

نقد و تصحیح متون (یک)

آقاي دکتر نجيب مايل هروي در سال 1329 در شهر هرات در افغانستان زاده شد. نخست در مكتب هاي قديمه همان شهر به تحصيلات مقدماتي پرداخت و سپس در مدارس شهر كابل به تحصيلات خود ادامه داد.
در سال 1351 به ايران آمد و تحصيلات دانشگاهي را تا مرحله دكتري در دانشگاه فردوسي ادامه داد. در سال 1357 در كتابخانه آستان قدس رضوي به فهرست نگاري نسخ خطي كتابخانه مشغول شد و در سال 1364 به همكاري با بنياد پژوهشه‌اي اسلامي در زمينه تدريس نسخه شناسي و تصحيح متون و نيز تحقيق در زمينه متون معارف اسلامي پرداخت و تا كنون در همان مركز به خدمت اشتغال دارد.
برخي از آثار ايشان عبارت است از:
1ـ نقد و تصحيح متون(تأليف)
2ـ تصحيح كتاب «العروة‌ لاهل الخوة‌ و الجلوة»
3ـ تصحيح كتاب «شرح فصوص الحكم»
4ـ تصحيح چندين رساله عرفاني
5ـ مقالات متعدد در نشريات ادبي و فرهنگي كشور
 

آشنايي با كتاب

 «نقد و تصحيح متون»

نقد و تصحيح متون/ تأليف نجيب مايل هروي ـ مشهد آستان قدس رضوی، بنياد پژوهش هاي اسلامی، ۱۳۶۹، ۵۰۴ ص، نمونه.

كتابنامه: ص. ۴۶۵ـ۴۷۶

اين كتاب نخستين كتاب مفصل در قلمرو نقد و تصحيح متون به زبان فارسي است،‌ و در آن از مسائل گوناگون نسخه شناسي و تصحيح متون به گستردگي سخن گفته شده است. كتاب شامل 17 بخش است كه برخي از آنها عبارت است از: نسخه نويسي و ادوار آن، جايگاه رسم الخط در نسخه‌شناسي، تصحيح نسخه‌هاي خطي: ضرورت، اهيمت و تاريخ آن، مصحح و خصيصه‌هاي تحصيلي او.
اين كتاب از بهترين كتابها در موضوع خود است، و نويسنده حاصل تجربيات چندين ساله خود را تصحيح و نسخه شناسي در آن به وديعت نهاده است. وي براي هر نكته از مثالهاي زنده استفاده كرده و به تفصيل در هر موضوعي كه به گونه‌اي به تصحيح متون مربوط است بحث و اظهار نظر كرده است. همچنين نمونه‌هايي از خطاهاي متون مصحح منتشر شده فارسي را ذكر كرده است.
در پايان كتاب، فهرست اعلام، و نيز فهرست مصطلحات نظام نسخه شناسي و تصحيح نسخ خطي آمده، كه بر ارزش آن افزوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:31  توسط خلیل محمدی  | 

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

بعد از سفرت در دل شبهای سیاه

من در عجبم علی چه می گفت

زین راز شگفت کس نگردید آگاه

یا فاطمه اشفعی لنا عندالله

*****

ما دوزخیان غفلت و جهل و گناه

در سایه مهر تو گرفتیم پناه

ماییم و همین زمزمه با حسرت و آه

یا فاطمه اشفعی لنا عندالله

(استاد جلال محمدی)

Fatemah

شهادت بانوی آب بر فرزند منتقم ایشان تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:17  توسط خلیل محمدی  | 

علی ذکره السلام

Alamut Fortress

خداوندان الموت:

در دعوت اسماعیلی نزاری دورۀ الموت که حسن صباح پایه گذار آن بود، هشت تن رهبری دعوت اسماعیلی را بر عهده داشتند و بر اسماعیلیان نزاری حکم راندند که در منابع فارسی از آنان با نام خداوندان الموت یاد می شود. «سه تن» به عنوان «داعی» به اندیشۀ اسماعیلی خدمت گزاردند و «پنج تن» نیز خود را «امام» خواندند.

در دورۀ عهده داری سمت دعوت از سوی سه داعی نخستین نزاریان ایران، که خود بخشی از دورۀ ستر را شامل شده است، از چهار تن از امامان مستور فاطمی نام برده می شود که عبارتند از:

نزار بن مستنصر (د. 488 هـ . ق/ 1095 م.)

هادی (د. 530 هـ . ق/ 1135 و 1136 م.)

مهتدی (د. 552 هـ . ق/ 1157 م.)

و قاهر (د. 557 هـ . ق/ 1162 م.)

که سلسلۀ امامت اسماعیلیان پس از مستنصر که خود امام هجدهم است، به ترتیب امامان نوزدهم تا بیست و دوم هستند و از آن پس با دعوی امامت از سوی حسن علی ذکره السلام وی امام بیست و سوم به شمار آمده و از آن پس سلسلۀ امامت ادامه یافته است.

 

حسن علی ذکره السلام و صلای قیامت:

حسن پسر محمّد بن بزرگ امید در سال 529 هـ . ق/ 1134 م. دیده به جهان گشود و در سال 557 هـ . ق/1162 م. جانشین پدر شد.

او که بعدها به نام «حسن علی ذکره السلام» یا «علی ذکره السلام» مشهور شد، در هفدهم رمضان سال 559 هـ . ق/ 18 اوت 1164 م. صلای قیامت در داد. او که از آن پس خویش را امام خواند، از جانب امام مستور اعلام داشت که «امام زمان شما را درود و ترحم فرستاده است و بندگان خاص گزیدۀ خویش را خوانده و بار تکلیف شریعت از شما برگرفته است». حسن علی ذکره السلام «پس از آن از منبر به زیر آمد و دو رکعت نماز واجب عید بگزارد و در سراسر آن روز مردم به یکدیگر تهنیت همی گفتند و بغایت از آن عید و از آن مراسم اظهار شادی و عیش کردند. تکالیف مناهی شرع را از مردم برداشته بودند و در آن روز بفرمود تا در مؤمنآباد قهستان و همه جا روز راحت و عیش و فراغت باشد».

بدین سان صلای قیامت در داده شد و چند هفته پس از قلعۀ الموت در قهستان و پس از چندی در شام نیز مراسمی به همین سبب برگزار گردید و انقلاب دینی تمام عیاری به وقوع پیوست.

با اعلام دور قیامت، خداوندان الموت که تا آن زمان حجت و داعی بودند، خود امام شدند؛ چنان که حسن دوم یعنی علی ذکره السلام خود را قائم قیامت، قائم مقام امام و سرانجام امامی در رتبۀ مستنصر و از نسل او دانست و به روایتی نیز سرانجام دعوی خدایی کرد. این رویکرد علی ذکره السلام را برنتافتند و او سرانجام در سال 561 هـ . ق / 1166 م. به قتل رسید.

(از کتاب: تاریخ فرق اسلامی (۲)، نوشته دکتر حسین صابری، انتشارات سمت، صفحات ۱۳۹ و ۱۴۱)

 

علی ذکره السلام: [ع َ لا ذِ رِ هِس ْ س َ] (ع، جمله ٔ اسمیه دعایی) بر یاد او درود باد! (اِخ) لقبی است که اسماعیلیان برای چهارم از دعاة خود، جهت تعظیم او داده اند. و نام وی «حسن بن محمد بن بزرگ امید» است و در سال 520 ه . ق . متولد شد و از کودکی به تحصیل مسائل عقلی و نقلی مذهب اسماعیلیه پرداخت و فضیلتی کسب کرد و از آنجا که پدرش محمد شخصی بغایت عامی بود، الموتیان این حسن را در جنب پدر عالمی متفوق و دانائی بزرگ می دانستند و می پنداشتند که امامی که حسن صباح وعده داده است، همین شخص می باشد و او نیز با ایما و اشاره این تصور را تقویت می کرد. سرانجام پدرش از این وضع هراسیده جمعی از مخالفان خود یعنی قائلین به امامت پسرش را با وضعی فجیع به قتل رساند. در نتیجه او نیز از ترس پدر دست از دعوی خویش برداشت.

چون محمد بن بزرگ امید درگذشت، حسن بجای پدر بر مسند حکومت نشست و این بار دعوی نیابت امامت کرد و شرح آن واقعه به اجمال چنین است که: در روز هفدهم رمضان سال ۵۵۹ ه . ق فرمان داد تا اهالی ولایات درمیدان مصلای الموت گرد آمدند و خود بر منبری که روی به سمت قبله داشت و بر چهار رکن آن چهار رایت به رنگهای سپید و سرخ و زرد و سبز قرار داده بودند، صعود کرد و چنان نشان داد که از جانب مقتدی، یعنی امام مفقود، کسی نزد او آمده است و به زبان ایشان خطبه آورده. آنگاه بر سر منبر فصلی فصیح و بلیغ ایراد کرد و خطبه ای به لغت عربی خواند به این عنوان که سخن امام است و یکی از حاضران ترجمه ٔ آن الفاظ را برای سایرین تقریر می کرد. مضمون خطبه چنین بود که: حسن بن محمدبن بزرگ امید خلیفه و داعی و حجت ما است، باید که شیعه ٔ ما در امور دینی و دنیاوی مطیع و متابع او باشند و حکم او حکم ما دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند که مولای ما ایشان را شفیع شد و شما را به خدا رسانید... پس از پایان خطبه، دو رکعت نماز عید بگزارد و خوان بنهادند و قوم افطار کردند و این روز را «عید قیامت» خواند. و این رسم از آن روز نزد ملاحده بر جای ماند. و اسماعیلیان چون از این تاریخ، به فتوای حسن بن محمد امور دینی و ارکان شرائع را فروگذاشتند، ایشان را «ملحد» خواندند.

چندی بعد حسن بن محمد که تاکنون خود را قائم مقام و نائب امام و فرزند محمد بن بزرگ امید می دانست، چنین ادعا کرد و تصریح نمود که گرچه در ظاهر او را پسر محمد بن بزرگ امید دانسته اند اما در حقیقت وی امام وقت است و از اولاد نزار بن مستنصر می باشد.
الموتیان را درباره چگونگی عوض شدن وی (که از اولاد نزار است) با فرزند محمد بن بزرگ امید، داستانی است که شرح آن در جامع التواریخ آمده است. اما اسماعیلیه و نزاریه در عدد آباء میان حسن و نزار به دو گروه شدند: قومی میان آنها سه پدر قائلند، یعنی او را حسن بن القاهر بقوةاﷲ بن المهتدی بن هادی بن نزار بن مستنصر باﷲ می دانند. و گروهی میان آنان بیش از دو پدر نمی دانند و «القاهربقوةاﷲ» را لقب خود حسن دانند. و در عرف طایفه نزاریه شهرت او به «علی ذکره السلام» بوده است:
غم را کجا وجود بماند، چو ما بریم
نام محمد بن علی ذکره السلام
و آن در اصل جمله ای دعایی بود که به ایام وی به هم می گفتند و بعد با همین لقب مشهور شد. حسین بن محمد را درباره امور دینی و فلسفه ارکان شریعت معتقدات خاصی است که بتفصیل در جامع التواریخ آمده است. حسن بن محمد سرانجام پس از چهار سال حکومت در روز یکشنبه ششم ربیع الاول سال 561 ه . ق در قلعه لَمبَسَر (یا لَمَّسَر) به کارد برادرزنش حسن بن ناماور (یا نامور) که از بقایای آل بویه بود به قتل رسید. (از جامع التواریخ رشیدالدین فضل اﷲ همدانی چ دبیرسیاقی صص 8 - 101) (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 471) (از دستورالوزراء خواندمیر ص 228).

(از سایت واژه یاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:4  توسط خلیل محمدی  | 

فرازی از سوره حاقه و کیفیت نزول عذاب بر قوم عاد

كَذَّبَت ثَمُودُ وَ عَادُ بِالْقَارِعَةِ (4) فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكوا بِالطاغِيَةِ (5) وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكوا بِرِيحٍ صرْصرٍ عَاتِيَةٍ (6) سخَّرَهَا عَلَيهِمْ سبْعَ لَيَالٍ وَ ثَمَنِيَةَ أَيَّامٍ حُسوماً فَترَي الْقَوْمَ فِيهَا صرْعَي كَأَنهُمْ أَعْجَازُ نخْلٍ خَاوِيَةٍ (7) فَهَلْ تَرَي لَهُم مِّن بَاقِيَةٍ (8)

كـلمۀ «صرصر» به معناى بادى سخت سرد و بسيار تند است، و كلمۀ «عاتيه» از مصدر «عتو» به معناى طغيان و سرپيچى از اطاعت و ناسازگارى است.

تـسخير باد صرصر بر قوم عاد به معناى مسلط كردن آن بر آنان است، و كلمه «حسوم» جمع حاسم است، همچنان كه كلمۀ «شهود» جمع شاهد است، و حاسم از ماده «حسم» اسـت، كه به معناى داغ كردن مكرّر چند بار پشت سر هم است، و اين كلمه صفت است براى كلمه «سبع»، و جمله را چنين معنا مى دهد: باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پشت سر هـم بـر آنـان مـسلط كرد و كلمه «صرعى» جمع صريع (به خاك افتاده) است، و كلمۀ «اعـجـاز» - بـا فتحه همراه - جمع «عجز» - با فتحه عين و ضمه جيم – (آخر و دنـبـاله هـر چـيـز) اسـت، و كـلمـۀ «خـاويـه» به معناى چيز تو خالى است كه آن را دور انـداخـته باشند، و معناى آيه اين است كه خدا باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پى در پـى بـر آنان مسلط كرد، و تو (اگر بودى) آن مردم را مى ديدى كه مانند ريشه هاى تو خالى درخت خرما بر زمين افتاده اند.

فهل تري لهم من باقية يعنی من نفس باقية، اين جمله كنايه است از اينكه عذاب تمامی آنان را فرا گرفت، مي‏فرمايد: آيا هيچ نفسی از آنان را باقي مانده مي‏بينی؟ يعنی حتی يك نفر را نمي‏بينی كه زنده مانده باشد.

بعضي گفته‏اند كلمۀ «باقيه» هر چند به شكل اسم فاعل است، ليكن به معناي مصدر است، و گاهي به معنای بقيه استعمال می‏شود، ليكن معنايی كه ما كرديم به ذهن نزديك‏تر است.

أعجاز نجل منقعر، وأعجاز نخل خاوية

قال تعالى: (كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ (18) إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ (19) تَنزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ (20) فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ (21) وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ

(22) القمر.
قال تعالى: (وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ (6) سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ (7) فَهَلْ تَرَى لَهُم مِّن بَاقِيَةٍ (8) الحاقة.
يرجع تذكير وتأنيث أعجاز نخل لأسباب عديدة، وفوائد كثيرة؛ منها:
1. أن لفظ "منقعر" فيه مراعاة لرؤوس الآيات في سورة القمر؛ المنتهية بحرف الراء، ولفظ "خاوية" يتناسب مع رؤوس الآيات التي قبلها والتي بعدها من سورة الحاقة، والمنتهية بالتاء المربوطة.
2. لفظ "منقعر" جاء في سورة القمر، وسورة القمر متقدمة في الترتيب القرآني على سورة الحاقة التي ورد فيها لفظ "خاوية" والتذكير مقدم على التأنيث؛ فتقديم لفظ "منقعر" على لفظ "خاوية" يتناسب مع ترتيب السورتين في القرآن.
3. ذكر "يوم" واحد في "القمر" وهو اليوم الأول الذي استمر، وذكر "سبع ليال وثمانية أيام" في "الحاقة"؛ فجسد الهالك في اليوم الأول يظل يابسًا متماسكًا، وبعد مرور ثمانية أيام عليه؛ يصبح فاسدًا ومترهلاً ومنتنًا، فناسب التذكير شدة الجسد في اليوم الأول، وناسب التأنيث ضعف الجسد وفساده بعد أن مرت عليه سبع ليال وثمانية أيام.
4. لما ذكر يوم واحد، وكان فيه إحساس بالعذاب قبل موتهم؛ لم يذكر العذاب والنحس إلا في سورة "القمر" الذي فيها لفظ "منقعر" المذكر.
5. ولما ذكر يوم واحد لكنه ممتد؛ فيه الشدة التي تناسب التذكير في سورة القمر، وتوزيع العذاب على طول الأيام وأشدها سيكون في اليوم الأول إلى أن ينتهي في اليوم الخير يتناسب مع التأنيث في سورة الحاقة.
6. ذكر "النزع" في سورة "القمر" لوحدها دون "الحاقة"، والنزع فيه قوة وشدة على من ثبت وتشبث بمكانه، فناسبه التذكير دون التأنيث، وناسب ذلك انقعار النخل؛ لأن نزعه يترك حفرة لها قعر، وتحمله الريح إلى مكان منقعر وهابط.
7. يؤتى بتاء التأنيث للمبالغة والكثرة، وتاء التأنيث في خاوية؛ تتناسب مع كثرة الأيام والليالي التي ذكرت في سورة الحاقة.
8. أصبحت أجسادهم خاوية مأخوذة من التشبيه لهم بأعجاز النخل الخاوية، و الشيء إذا خوي فرغ ما في داخله، و خواء أجسادهم؛ يكون بخروج ما في بطونهم؛ من انبعاجهم من الرفع المتكرر لهم، و ضربهم مرارًا على ما في الأرض، و يكون بخروج أدمغتهم من تكسر جماجمهم، و يكون بخروج الدم و نزفه من عروقهم لكثرة الجروح التي أصابتهم، و هذا ما يزيدهم ضعفًا و تهشمًا بفعل الريح بهم في الأيام الثماني، فناسب مع ذكر ذلك التأنيث لا التذكير.
9. وذكر الهلاك في " الحاقة" دون "القمر" " وأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا" وكذلك الصرع: " فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى" لأن الحديث في "الحاقة" كان عن خاتمة "عاد" فجاء ذلك في السورة المتأخرة في الترتيب، وتاء التأنيث يؤتى بها لبيان المنزلة الأخرى، أو التالية، أو الأخيرة.
10. أن الخواء هو فراغ يحدث في الشيء، والخواء الفضاء ما بين الرجلين؛ والهلكى والصرعى بمثل هذا العذاب؛ تتباعد فيه أرجلهم، وتمتد أياديهم بعيدًا عن جوانبهم، فذكر الهلاك والصرع يتناسب مع تأنيث خاوية.
11. خاوية تشمل المنقعر المتقدم ذكره، وغير المنقعر فتأخير ذكرها ليشمل الجميع، وبعد مرور ثمانية أيام تكون الريح قد مرت عليهم جميعًا!؛ " فَهَلْ تَرَى لَهُم مِّن بَاقِيَةٍ".
12. ذكر العتو للريح في "الحاقة" المتأخرة" والعتو لا يتأتى إلا بطول تسليطها عليهم؛ واشتداد تأثيرها فيهم، فجاء ذكر العتو مع الأيام الثمانية، وهذا يناسب التأنيث في "الحاقة" وأما في "القمر" فالريح صرصر فقط؛ " رِيحًا صَرْصَرًا"، ويفسر الريح الصرصر بالريح البارد، والبرودة تيبس الأجساد، وتشدها، فصلح التذكير في هذاالحال.
13. ذكر في سورة القمر "يوم" واحد "مستمر"  و كان استمراره  "سبع ليال و ثمانية أيام" ومجموعها (15) ليلة ويوم، ونجد رقم سورة القمر هو (54)، وإذا أضفنا عليه (15)، أصبح الرقم (69)، وهو رقم سورة الحاقة، الذي ذكرت فيها تفاصيل القصة مرة أخرى. وللمناسبة ذكرنا هذا من باب ما يسمى بالإعجاز العددي في القرآن.
14. وأخيرًا فإن لفظ "منقعر" المذكر جاء في سورة "القمر"  المذكر، ولفظ "خاوية" المؤنث جاء في سورة "الحاقة"المؤنثة.

والله تعالى أعلم حيث يضع كلماته.

أبومسلم/ عبد المجيد العرابلي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:55  توسط خلیل محمدی  | 

درباره شیخ آقابزرگ تهرانی خالق الذریعه

AqaBozorg

(تصویر شیخ آقابزرگ در میان پسرانش)

آقابزرگ تهرانی در میان پسرانش (بهار 1342 کتابخانه منزل علینقی) از راست: احمد منزوی، علینقی منزوی و محمدتقی منزوی (مهدی بهشتی‌پور هم در سمت چپ آقابزرگ دیده می‌شود).

شیخ آقابزرگ تهرانی (محمّد محسن بن علي بن محمّد رضا بن محسن بن علي اکبر معروف به شيخ آقا بزرگ تهراني)  چهرۀ برجسته ای در حوزۀ تاریخ، حدیث و کتابشناسی است. او در سال 1255 خورشیدی در تهران متولد شد و در آغاز جوانی به نجف رفت تا از محضر بزرگ ترین فقهای عصر خود همچون آخوند خراسانی، علامه یزدی و آقاشریعت اصفهانی بهره ببرد.

بزرگ ترین خدمتی که او به فرهنگ شیعه عرضه داشت، کتاب یا بهتر بگوییم دایرة المعارف «الذریعه الی تصانیف الشیعه» است که موضوع آن آثار و احوال نویسندگان شیعه است. شیخ آقابزرگ برای تدوین و تکمیل این دایرة المعارف به سفرهای طولانی پرداخت. از بیشتر کتابخانه های عمومی و برخی کتابخانه های خصوصی ایران، عراق، فلسطین، مصر و حجاز دیدن کرد و به بررسی کتب آنها پرداخت.

آن زمان در تدوین فرهنگ نامه های مربوط به نویسندگان اسلامی، آثار بزرگان شیعه مورد بی اعتنایی قرار می گرفت و همان زمان جرجی زیدان؛ ادیب مسیحی عرب، در تاریخ آداب اللغة العربیه، نقش شیعه را در بنای فرهنگ اسلامی بسیار اندک شمرده بود. این امر بر فقهای شیعه گران افتاد و سه نفر از آنان به قصد معرفی دانشمندان شیعه و آثارشان وظایفی را بر عهده گرفتند:

شرح نقش شیعیان در [توسعه و پیشرفت] علوم اسلامی به سیدحسن صدر واگذار شد و وی در کتاب «تأسیس الشیعة الکرام لفنون الاسلام» به این کار پرداخت.

شیخ محمّدحسین کاشف الغطاء در بیان نادرستی ها و لغزش های کتاب جرجی زیدان، نگارش «المراجعات الریحانیة و النقود و الردود» را آغاز کرد و آقابزرگ تألیف الذریعه را بر عهده گرفت.

شیخ آقابزرگ تهرانی در 29 اسفند 1329 پس از یک دورۀ طولانی بیماری در نجف اشرف درگذشت و طبق وصیتش در کتابخانۀ خود که آن را برای استفادۀ علماء و طلاب وقف کرده بود، به خاک سپرده شد.

کتاب «طبقات اعلام الشیعه» از دیگر آثار سترگ وی است.

Aqa 

(از ویژه نامۀ «ایام» روزنامۀ جام جم، شمارۀ، پنجشنبه 4 اسفندماه 1390، با اندکی تغییرات) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:31  توسط خلیل محمدی  | 

معرفی کتاب ‌المختارات من النصوص التاریخیه و ترجمتها بالفارسی

گزیده متون تاریخی به زبان عربی همراه با ترجمه‌ فارسی ‌المختارات من النصوص التاریخیه و ترجمتها بالفارسی

نویسنده : طبیبیان - حمید
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۰/۰۸/۱۹
رده دیویی : ۹۵۵.۰۰۷۲
قطع : وزیری
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۲۴۸
نوع اثر : تالیف
زبان کتاب : فارسی
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۲۲۰۰
شابک : ۹۶۴-۳۳۱-۰۸۶-۸

'متون تاریخی به زبان عربی 'از مواد درسی دانشگاهی در دوره‌های کارشناسی, کارشناسی ارشد و دکتری رشته تاریخ است .در این کتاب گزیده‌ای از سیزده متن تاریخی عربی از متون و منابع تاریخی برای آشنایی و مطالعه دانشجویان رشته تاریخ در درس مذکور گردآوری شده, به ترتیب و توالی دودمانهای حکومتگر ایران تنظیم گردیده و با ترجمه فارسی همراه گشته است .متون یاد شده عبارت اند از :العبر و دیوان المبتدائ و الخبر / ابن خلدون (و ترجمه فارسی مقدمه ابن خلدون توسط محمد پروین گنابادی) ;التنبیه والاشراف / ابوالحسن علی بن الحسین مسعودی (و ترجمه فارسی ابوالقاسم پاینده) ;آثارالباقیه عن القرون الخالیه / ابوریحان بیرونی (ترجمه اکبر دانا سرشت) ;غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم ابومنصور ثعالبی (ترجمه فارسی محمود هدایت و محمد فضائلی) ;سنی ملوک الارض و الانبیائ / حمزه بن حسن اصفهانی (ترجمه فارسی جعفر شعار) ; تاریخ الیعقوبی / احمد بن ابی یعقوب یعقوبی (ترجمه فارسی ابراهیم آیتی) ; ملل و النحل / محمدبن عبدالکریم شهرستانی (ترجمه فارسی صدر اصفهانی , تصحیح محمدرضا جلالی نائینی) ;اخبار الطوال / احمد بن داود دینوری (ترجمه فارسی محمود مهدوی دامغانی) ;البدائ و التاریخ / مطهر بن طاهر مقدسی (ترجمه فارسی محمدرضا شفیعی کدکنی) ;فتوح البلدان / احمد بن یحیی بلاذری (ترجمه فارسی آذرتاش آذرنوش) ;تاریخ الرسل و الملوک / ابوجعفر محمد بن جریر طبری (ترجمه فارسی ابوالقاسم پاینده) ;الکامل فی التاریخ / علی بن محمد ابن الاثیر (ترجمه فارسی عباس خلیلی) ;دوله آل سلجوق / فتح بن علی بن محمد البنداری الاصفهانی (ترجمه فارسی محمدحسین جلیلی) .لازم به توضیح است که در ابتدای هر یک از بخشهای سیزده‌گانه, توضیحات مختصری درباره احوال و آثار مولف, همچنین مشخصات عربی و فارسی کتابی که گزیده آن فراهم آمده ارائه شده است .در پایان نیز, معنی تعدادی از واژه‌های مشکل متن‌ها با ترجمه فارسی به ترتیب الفبا ضمیمه شده است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:46  توسط خلیل محمدی  | 

منتخب النصوص التاريخيـه و الجغرافيـه (سه)

 ترجمۀ کامل مطلب سوم از کتاب وزین «منتخب النصوص التاریخیه و الجغرافیه» اثر روانشاد استاد دکتر نورالله کسایی رحمة الله علیه

 

«سخن از (= بیان خبر = دربارۀ) علّت و سبب قیام (= خروج) حسن بن زید بن محمّد علوی»

 

ابتدا معرفی مختصر «طبـــری»

ابوجعفر محمّد بن جریر، یکی از پیشوایان علم در اقسام (=گونه های) تاریخ و تفسیر و حدیث و فقه و غیر آن. در شهر آمل [از توابع] طبرستان متولد شد و در ابتدای کار به «ری» رفت. سپس در بغداد مسکن گزید و در آن [شهر] وفات یافت. و بعد از آن از بصره و کوفه و شام و مصر دیدن کرد (= دیدار نمود). او (=طبری) شافعی مذهب بود. سپس (= بعد از) بازگشتش از [سفر] مصر، مدرسه ای فقهی بنیان نهاد که به او نسبت داده شده و «جریریّه» نامیده شده.

[او آنقدر در دانش بلندمرتبه بود که] بر پایۀ قول و گفتار او حکم (= داوری = قضاوت) می شد و به رأی (= نظر) مشهور (= شناخته شدۀ) او مراجعه می شد.

قضاوت (=منصب قضاوت) را بر او عرضه داشتند، پس [از پذیرفتن آن] امتناع کرد و مظالم [= سرپرستی دیوان مظالم = وزارت دادگستری] را [به او پیشنهاد کردند]، ابا کرد (= آن را ناخوش داشت = نپذیرفت = زیر بار نرفت = سر باز زد).

نوشته هایی (= کتابهایی = مصنّفاتی) دارد [به این شرح]:

«أخبار الرسل و الملوک» که به نام «تاریخ طبری» مشهور است.

و «جامع البیان فی تفسیر القرآن» که به نام «تفسیر طبری» شناخته می شود. و [کتاب] «اختلاف الفقهاء» و «المسترشد» در علوم دین و بخشی در اعتقاد[ات] و قرائت و غیر آن.

و تاریخ او [= و تاریخی که او تحریر کرده است = نوشته است] از تاریخ های (= تواریخ) مشهور است که اخبار عالم از آغاز روزگار تا آخر سال 309 [از هجرت] در آن گرد آمده است [اخبار گیتی از ... تا ... را شامل است = در بر دارد].

طبری در تألیف (= نگارش) آن از مصادر حدیث [= کتب معتبر حدیث] و کتابهای دیگری که درستی روایت آن حدیث بر او ثابت می شد (= که محق بود در روایت آن!؟ = که روایت آن حق او بود) یاری جست (= استمداد جست = یاری گرفت) و اشاره می کرد به سلسلۀ سندها با عبارت «حدثنا» و «أخبرنا» و «کتب» ... .

و اما کتابهایی که مجاز به روایت آنها نبود، پس به تحقیق آورده است روایات آنها را با عباراتی [همچون] «قیل» (= گفته شده) و «ذکر» (= یاد شده) و «حدثت» (خبر داده شده = روایت شده).

نوشته اند تعدادی از مؤرخان (= تاریخ نگاران = تاریخ نویسان) بعد از او برای تکمیل تاریخ او (= تعدادی از تاریخ نویسان، بعد از طبری برای تکمیل = کامل کردن تاریخ او = تاریخ طبری) قلم فرسایی کرده اند [که] از مشهورترین آنان [می توان به اشخاص ذیل اشاره کرد یا عبارتند از:]

محمّد بن عبدالملک همدانی (وفات در سال 521 هـ . ق)

[توضیح تکمیلی: محمّد بن عبدالملک همدانی (متوفی 521) به تکمیل تاریخ طبری پرداخت و گزیده ای از رویدادهای مهم سال های 295 (آغاز خلافت مقتدر عباسی) تا 512 (آغاز خلافت مستظهر عباسی) را از منابع سدۀ چهارم و پنجم گرد آورد و به شیوۀ سال شمار تنظیم نمود. بخش نخست آن که تا رویدادهای 367 را دربر می گیرد، باقی است و با نام «تکملة تاریخ الطبری» چاپ شده است. همدانی بیانی ساده و دور از حشو و صناعات و جانبداری های قومی و دینی دارد و به اخبار ادبا و متصوفه و فقها و علما نیز توجه نموده است.]

و وزیر [دولت] سامانی (= وزیر سامانیان = وزیر سلسلۀ سامانی) «ابوعلی محمّد بلعمی» (وفات در سال 363 هـ . ق) [که او] «تاریخ طبری» را مختصر کرد (= خلاصه کرد = خلاصه نویسی اش کرد) و بخشی (= قسمتی) از آن را به زبان فارسی ترجمه نمود.

[برگرفته از:]

وفیات الأعیان از إبن خلکان اربلی (ج 4، صص 191 و 192)

تاریخ الأدب العربی کارل بروکلمان (ج 3، ص 45 تا ص 51)

تاریخ التراث العربی فؤاد سزگین [محقق اهل ترکیه] در تدوین تاریخ (ج 2، ص 159 تا ص 166).

 

 

و اکنون اصل متن:

جماعتی (= جمعی) از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند (= برایم روایت کرده اند = برایم نقل کرده اند) که علّت آن (= سبب آن = دلیل آن) [این] بود که «محمّد بن عبدالله بن طاهر» آن گاه که (= چون = وقتی که) بر دستش جاری شد آنچه جاری شد از کشتن «یحیی بن عمر» (= وقتی [واقعۀ] کشته شدن یحیی بن عمر به دست محمّد بن عبدالله بن طاهر روی داد = چون محمّد بن عبدالله بن طاهر، یحیی بن عمر را کشت) و یاران و سپاهیانش بعد از فراغت از کشتن (= قتل) یحیی [= بعد از آسودگی از جانب یحیی = بعد از آسوده شدن از کار یحیی] وارد کوفه شدند، «مستعین» از خالصجات سلطان [= سلطانی] در طبرستان تیول ها (= قطایع) به او داد. [به قول مغول ها؛ به او سیورغامیشی کرد = او را به بخشیدن زمین نواخت].

و از [جملۀ] آن تیول ها که تیول او کرد [= بدو داد]، تیولی بود در نزدیکی دو مرز طبرستان [ثغری طبرستان = ثغرین طبرستان بوده که نون حذف شده] از آنچه (مجاور دیلم [بود]) و آن دو «کلار» [= کلاردشت] و «چالوس» بودند. و مقابل آن زمینی بود که برای مردم اهل آن ناحیه در آن فایده ها (= فایدت ها) بود.

[توضیح تکمیلی: مستعین: المستعین بالله؛ ابوالعباس احمد بن محمّد بن المعتصم، دوازدهمین خلیفۀ عباسی، پس از مرگ منتصر در سال 248 هـ . ق به خلافت رسید. در سال 252 هـ . ق به دست غلامان ترک کشته شد. (عمید، 804) مردی ضعیف و بی اراده بود و بازیچۀ ترکان. شعر ذیل را برای او سروده بودند: خلیفة فی قفس، بین وصیف و بغا، یقول ما قالا له، کما یقول الببغا. به تحریک ترکان با «معتز» که ترکان دیگر او را به خلافت برداشه بودند، درافتاد و از محمّد بن عبدالله بن طاهر نیز کمک خواست که نکرد. در نهایت خود را از خلافت خلع کرد و به واسط به تبعید رفت، امّا به امر معتز و بدست سعید خادم کشته شد. (تاریخ خلافت عباسی، صص 114 تا 116)]

از آنجا (= از آن زمین) هیزم (= هیمه) برمی گرفتند (= جای هیزم گرفتنشان بود = محل تهیۀ هیزمشان بود) و چراگاه چهارپایانشان بود و چراگاه مواشی آنها (محل رهاکردن و چراندن چهارپایان آنها بود) و به کسی تعلق نداشت (= هیچ کس مالک آن نبود = مال هیچ کس نبود)، بلکه صحرایی بود از زمین های بایر که جنگل ها و درختان و علف داشت.

مطابق آنچه به من گفته شده (= چنان که به من گفته اند = در آنچه به من گفته شده = آنچنان که به من گفته شده) «محمّد بن عبدالله بن طاهر» برادر کاتب خود را (= برادر منشی خود را = برادر دبیر خود را) [یعنی] «بشر بن هارون نصرانی» [را] که به او «جابر بن هارون» می گفتند، فرستاد برای مالکیّت (= برای به تصرّف درآوردن) آنچه تیول او شده بود (= تیول داده شده بود) از آنجا از زمین (= فرستاد که سرزمینی را که تیول او شده بود، به تصرّف درآورد).

[الحیازة یعنی تصرّف؛ مالکیّت؛ به دست آوردن؛ صاحب شدن؛ دارا شدن؛ مالکیّت (چیزی را) به دست آوردن. و در فقه اسلامی نیز موضوعی به نام «حیازة» مورد بحث است و قوانین خاص خود را دارد.]

و در آن روز (= در آن وقت) عامل (= کارگزار = فرماندار) طبرستان «سلیمان بن عبدالله» بود که جانشین (= نایب) «محمّد بن عبدالله بن طاهر» بود و برادر «محمّد بن عبدالله بن طاهر». (= هم جانشین او بود و هم برادرش).

و آنکه بر سلیمان استیلا داشت و بر کارش (= بر امورش) مسلط بود؛ «محمّد بن اوس بلخی» بود. و به تحقیق [آوردن این «به تحقیق» منسوخ شده، امّا من برای انتقال کامل مطلب استفاده می کنم] «محمّد بن اوس» پسرانش را (= فرزندانش را) در شهرهای طبرستان پراکنده بود و ساخته بود آنان را والی های آن ها (= آنان را والیان = فرمانداران آن شهرها کرده بود) و ضمیمه کرده بود به هر یک از آنان یکی از شهرهای آن را (= طبرستان را) (= هر یک از شهرهای طبرستان را در اختیار یکی از آنها گذاشته بود)، در حالی که آنان کم سالان (= برنایان) بی خرد بودند. به تحقیق به آنان ایذاء و اذیت می رساند و به جهت سفاهت (= به دلیل بی خردی) آنها هر که زیردست آنها بود و مردم [در رنج بودند = به رنج اندر بودند] (یعنی به جهت سفیه بودن فرزندان محمد بن اوس، زیردستان آنها و عامّۀ مردم در رنج و عذاب بودند.)

و معترض بودند (یا زشت و ناپسند می یافتند) از آنان و از پدرشان و از «سلیمان بن عبدالله بن طاهر» سفاهتشان را با آنان (بی خردیشان را = رفتار سفاهت آمیزشان را با آنان)، و طرز سلوک (و رفتارشان) را در میان آنان، و [سخت گیری بر آنها را و تأثیر بدشان را در میان آنان (= یعنی در میان مردم) ضمن حادثه هایی که کتاب با شرح آنها (با آوردن [مثال ها = نمونه های] زیادتر از آنها) و [ظلم هایی که کردند] دراز (= طولانی =[ملال آور]) می شود.

(اینان کم سالان بی خرد بودند که زیردستان و رعیت از آنها و بی خردیشان به رنج بودند و بر بی خردی و رفتار آنها و پدرشان و سلیمان بن عبدالله با کسان معترض بودند و ضمن حادثه ها که کتاب با شرح آنها دراز می شود، تأثیر بدشان بر مردم شدّت گرفت. ترجمۀ تاریخ طبری، ص 6135)

با این حال (= بعلاوه) در آنچه به من گفته شده (= چنانکه به من گفته اند) «محمّد بن اوس» دیلمان (= اهل دیلم = دیلمیان) را خونی کرد! [= دل اهل دیلم را خون کرد = خون به دل اهل دیلم کرد] با ورودش (= دخولش) به آنچه نزدیک بود از بلاد آنها از حدود طبرستان. [= با ورودش به سرزمین هایی از آنها که به حدود (= مرزهای) طبرستان نزدیک بود = در مجاورت مرزهای طبرستان قرار داشت = در کنار مرزهای طبرستان بود].

و آنها اهل صلح و مسالمت بودند برای اهل طبرستان [یعنی آنها (= دیلمیان) با مردم طبرستان در صلح و آشتی بودند و سلوک مسالمت آمیزی با آنها داشتند.]

و او دستاویزی برای هجوم به ایشان فراهم کرد و به غافلگیری وارد دیارشان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر (= بندی = برده) گرفت و کشتار کرد [به آنچه دستاویز قرار داد برای ورودش بر ایشان به چپاول آنان، پس اسیر گرفت از آنان و کشتار کرد.] سپس به طبرستان بازگشت. پس در آنجا بود از آنچه زیاد شد اهل طبرستان را بر  او کینه و خشم [= و این، کینه و خشم مردم طبرستان را افزون نمود = و این هجوم، کینه و خشم طبرستانیان را شدیدتر ساخت.]

پس چون (= آنگاه که) فرستادۀ محمّد بن عبدالله؛ که او جابر بن هارون نصرانی بود، به طبرستان رسید تا آنچه را که در آنجا به تیول او داده بودند، تصرف کند، در آنچه که به من گفته شده (= مطابق آنچه به من گفته شده = آنچنان که به من گفته اند) جابر بن هارون به آنچه به تیول (= اقطاع) محمّد بن عبدالله داده شده بود از اقطاعات (= خالصجات سلطان)، پس تصرف کرد آن را [زمین به اقطاع داده شده را تصرف کرد = زمین به تیول داده شده را تملک کرد] و تصرف کرد آنچه را که به آن [زمین] متصل بود (= ملحق بود = پیوسته بود) از زمین های بایر که مردم آن ناحیه از آن فایده می بردند در آنچه ذکر شد.

پس بود در آن طلب تملک (= مالکیت آن را) از آن زمین های موات که در نزدیکی مرزهای (= دو مرزی) که نامیده می شوند یکی از آنها کلار (= کلاردشت) و دیگری چالوس. (= از جمله چیزها که جابر بن هارون نصرانی می خواست تصرف کند؛ زمین های مواتی بود که نزدیک دو مرز بود که یکی کلار نام داشت و دیگری چالوس.)

و در آن روز (= در آن وقت) در آن ناحیه دو مرد بودند که به دلیری و شجاعت (= تهوّر و بی باکی) مشهور بودند که از قدیم به حفظ آن ناحیه از دست اندازی دیلمیان (= اهل دیلم) و اطعام مردم از آن [= از عواید آن زمین] و دستگیری پناه آوردگان (= پناهندگان بدیشان) شهره بودند [= احسان به هر کسی که به آن دو پناه آورده بود = از آنها کمک و یاری خواسته بود.]

به یکی از آن دو؛ محمّد و به دیگری جعفر گفته می شد و آن دو، دو پسر رستم بودند، برادر یکدیگر (= پسران رستم بودند و برادران هم)، پس زشت داشتند [= اعتراض کردند به] آنچه را که (= کاری را که = آن کاری را که) جابر بن هارون از (= در) تملک (= تصرف) زمین های موات که تعریفش را کردم (= وصف آن امر را کردم)، انجام داده بود، و به ممانعت وی برخاستند (= مانع آن شدند = آن دو او را از آن کار (= در آن کار) مانع شدند = منع کردند = جلوگیری اش نمودند] و دو پسر رستم در آن ناحیه مطاع بودند [حکم شان نافذ بود = صاحب حکم بودند = مردمان از آنان حرف شنوی و اطاعت داشتند] پس آن دو خواستند از هر کسی که اطاعت از آن دو می کرد در آن ناحیه به اینکه به پا خیزند برای جلوگیری (= ممانعت) از جابر بن هارون از تصرف و تملک آنچه او می خواست تملکش کند از زمین های مواتی که سود می رساند (= سود رسان بود) برای مردم آن ناحیه در آنچه ذکر شد، و داخل نشود در آنچه به تیول داده شده بود [که] صاحب آن محمّد بن عبدالله بن طاهر بود.

پس [مردم] با آن دو به پا خاستند و جابر بن هارون گریخت از ترس جانش از [دست] آن دو [= جانش را از ترس آن دو برداشت و در رفت] و از [دست] آنان که به پا خاسته بودند همراه آن دو برای انکار (= جلوگیری از) آنچه جابر نصرانی آن را انجام داده بود (= به انجام رسانده بود).

پس به سلیمان بن عبدالله بن طاهر ملحق شد. (= جابر بن هارون از دو برادر و یارانشان که برای جلوگیری از کار وی به پا خاسته بودند، بر جان خویش بترسید و گریخت و به نزد سلیمان بن عبدالله طاهری رفت. پاینده، 6136)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:44  توسط خلیل محمدی  |