قبسات

...انی انست نارا لعلی اتیکم منها بقبس

آغاز عصر سلطه (بخش ششم)

بررسي زندگي و اقدامات سيسيانوف: سردار روس در قفقاز

 آغاز عصر سلطه (بخش ششم)

خليل محمدي

 

والي تفليس كه در مقابل پيروزي سريع سپاه آقامحمدخان چاره اي جز فرار نيافت، پس از مدتي سرگرداني در گرجستان غربي، سرانجام به دربار روسيه پناهنده شد و از كاترين ياري خواست.»(احكام الجهاد واسباب الرشاد، ص 10)

در مورد كياست و كفايت نظامي آقامحمدخان قاجار و اين ماجرا درتواريخ ذكر شده است كه  در آن هنگام كه قشون مجهز و پرتعداد روس از رود ارس گذشت و در دشت مغان خيمه زد، «آقامحمدخان سران سپاه خود را گرد آورده و به آنها گفت: هنگامي كه براي فرونشاندن آتش فتنه ي خانگي مشغول بوديم، دولت روسيه از غيبت من سوءاستفاده كرد و از آن سوي مرزها، ميهن ما را مورد تهاجم قرار داده است، ولي سپهسالاران رشيد همه جا دنبال ما خواهند بود كه با شمشيرهاي برهنه خطوط پياده نظام و توپخانه ي مشهور روسها را شكافته، سپاه كفار را تار و مار كنيم. سپهداران ايران همگي يكدل و يك زبان گفتند: به دنبال شاهنشاه خود تا پاي جان جنگ خواهند كرد.

وقتي سرداران متفرق شدند، شاه مرا (ابراهيم خان كلانتر اعتمادالدوله صدراعظم و راوي اين ماجرا را)  احضار كرد و فرمود: آنچه گفتم، شنيدي؟

گفتم: فرمايشات ملوكانه را شنيدم.

آقامحمدخان گفت: فكر مي كني به آنچه گفتم، عمل خواهم كرد؟

عرض كردم: اگر ميل مبارك باشد.

شاه ايران گفت: تصور مي كني من ديوانه ام كه سپاه نامنظم ايران را به كام قشون منظم و مجهز روس و توپخانه ي عظيم آنها فرستم؟! هرگز! هرگز! بگذار روسها تا هر جا كه مي خواهند پيش آيند. با جنگ و گريز و سوزانيدن منابع آذوقه و خالي كردن دهات سر راه آنچنان عرصه را بر آنها تنگ خواهم ساخت تا ديگر هوسهاي خام به سر راه ندهند و يك نفر از آنها براي بازگشت زنده نماند.»(ابراهيم كلانتر، صص 123 و 124)

اين نوع جنگ و استراتژي جنگي كه امروزه با نام «زمين سوخته» و نبردهاي نامنظم و پارتيزاني خوانده مي شود، بعد از حدود پانزده سال و توسط روسها در مقابل ابرقدرت وقت اروپا يعني فرانسه به كار گرفته شد و به خوبي نتيجه داد.

توپخانه ي روسها هم كه خان قاجار از رويارويي مستقيم با آن مي گريخت و به درستي اندازه ي قدرت آن را مي دانست، در هشتم فوريه ي سال 1807 ميلادي در نبرد «ايلو»(منطقه اي واقع در پروس شرقي) توان بالاي خود را نشان داد و ثابت كرد كه آقامحمدخان در محاسبه ي خود بسيار دقيق مي انديشيده است. در اين نبرد سپاه روس به فرماندهي «ژنرال بنيگسن» سپاه فرانسه به فرماندهي ناپلئون بناپارت را زير آتش شديد توپخانه ي خود گرفت و توانست يك واحد بزرگ فرانسوي را قتل عام كند، همچنين محل استقرار ناپلئون و پياده نظام مخصوصش نيز زير باراني از گلوله هاي توپ قرار گرفت و شايد اگر بي باكي سردار بزرگ فرانسوي نبود، معادله ي جنگهاي روسيه و فرانسه در همانجا به نفع روسها رقم مي خورد.

با ترور مرموز آقامحمدخان قاجار در كنار قلعه ي شوشي، ايراكلي خان نيز به ياري سپاهيان زوبوف به تفليس بازگشت و تا 24 رجب 1212  هـ . ق كه زنده بود، تحت حمايت سرداران روسيه در تفليس حكومت كرد.

اين حكمران كهنسال پس از 52 سال سلطنت درگذشت. و بعد از او، پسرش گرگين خان (گيوركي يا ژرژ يا جرج در لغت فرنگي) در تفليس امارت يافت.

گرگين خان ابتدا روي موافق به دربار ايران نشان داد، اما چون در برابر اوامر و مطامع روسها كه با خشونت و تهديد همراه بود، تمكين كرد، برادرش به نام الكسندر ميرزا (اسكندرميرزا) در مخالفت با برادر و اعتراض به تسلط روسيه بر گرجستان به دربار ايران روي آورد.

راست اينكه گرگين خان موافق الحاق گرجستان به روسيه نبود اما در زندان روسها و در زير انواع شكنجه هاي توان فرسا در 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهرماه 1179 خورشيدي) مجبور شد با امضاي سندي از امارت گرجستان به سود تزار روسيه چشم پوشي كند. بدين سال پل اول تزار روسيه، عنوان تزار گرجستان را نيز به ديگر عنوان هاي خود افزود.

تزار پل اول در شب 23 مارس سال 1801 در حالي كه چهل و هفت سال داشت و اندكي بيش از چهار سال سلطنت كرده بود، با توطئه ي انگليسي ها در كاخ سلطنتي خفه شد و به جاي او پسرش الكساندر اول كه در توطئه ي قتل پدر با قاتلانش همراه شده بود، به تخت پادشاهي روسيه نشست. الكساندر اول درس آموخته ي مكتب يك يهودي ماجراجوي اهل سوييس به نام «فردريك سزار دو لاهارپ» بود و همچون پتر روياي جهانگيري و تشكيل حكومت واحد جهاني به حكمراني روسيه را در سر مي پروراند.

مقارن مرگ تزار پل اول، گرگين خان نيز در اواخر سال 1215 هـ . ق (1801 ميلادي) درگذشت و تزار تازه حكومت يافته يعني الكساندر اول كه هواي تصرف كل قفقاز و تعقيب سياستهاي توسعه طلبي ارضي تزارهاي قبلي را در سر مي پروراند، بلافاصله و به تاريخ 15 سپتامبر 1801 ميلادي (هفتم جمادي الاولي 1216 هـ . ق) فرمان مشهور خويش موسوم به «اعلاميه ي الحاق گرجستان به خاك روسيه» را انتشار داد. او سياست پرخاشگرانه تري نسبت به ايران در پيش گرفت و مانند مادربزرگش كاترين، به طور كامل از سياست گسترش و توسعه ي ارضي پتر پيروي مي كرد. بنابراين و به عنوان گام نخست نيروي مجهزي را براي اشغال تفليس گسيل نمود.

او فرماندهي اين نيرو را به ژنرال پاول تزتيزشويلي يعني يك گرجي سپرد. روسها «براي اداره كردن سرزمين هايي كه به تازگي [به آن كشور] ملحق شده بودند، وجود اشخاصي را لازم مي دانستند كه زبانهاي ارمني و گرجي را بدانند...» (خاورشناسي در روسيه و اروپا، ص 354) زبانهايي كه بريدگان و پشت كردگان از دولت ايران به آن زبان حرف مي زدند. بنابراين سيسيانوف به فرماندهي كل نيروهاي روسيه در گرجستان منصوب شد. سيسيانوف از نزديك و به طور شخصي با تزار الكساندر اول آشنايي داشت و مورد اعتماد و وثوق وي بود. «در سايه ي همين آشنايي بود كه سيسيانوف در هشتم نوامبر 1802 ميلادي به عنوان سرفرمانده قفقاز منصوب شد... وي كه تبار گرجي داشت، پيش از هر چيز در آرزوي اشغال گنجه بود. فتح گنجه مي توانست راهگشاي اشغال خانات ديگر آذربايجان [آران] باشد...» (قره باغ در گذرگاه تاريخ، ص 323) يك دليل مهم ديگر براي انتصاب سيسيانوف به اين مقام آن بود كه چون او تبار گرجي داشت، مي توانست در صورت لزوم به عنوان رهبر احياي ملي گرجستان سخن بگويد؛ چنانكه اين كار را هم كرد و در نامه اي كه به فتحعلي شاه نوشت، قصد خود را براي احياي عظمت «سرزمين اجدادي خود؛گرجستان كهن» كه حدود آن از آبخازستان در كنار درياي سياه تا دربند مي دانست، اعلام داشت. اين نقشه، گنجه و اميرنشين هاي غربي و شرقي گرجستان را هم دربر مي گرفت و اينها همه درست آن چيزي بود كه تزار الكساندر اول مي خواست. سيسيانوف گاه حتي از خود تزار هم پيش مي افتاد و ناخرسندي خود را از تعيين رودهاي كورا و ارس به عنوان مرز با ايران ابراز مي داشت (اين مرزها در زمان كاترين دوم تعيين شده بود)، ادعاي او اين بود كه بايد به او اجازه داده شود تا «خوي» و «تبريز» را هم تسخير كند. گاه اين خود بزرگنمايي ها رنگ و بوي جنون مي گرفت؛ چنانكه ادعا مي كرد لشكركشي روسها به گيلان در سال 1804 م/ 1219 هـ . ق نقشه اي بود كه تنها او و شخص تزار از آن خبر داشته اند، در حالي كه اين ادعا به اذعان سرداران روس چيزي بيش از يك لافزني محض نبود.

«سيسيانف ... از گذشته ي شرقي خود متنفر بود» (عباس ميرزا و فتحعلي شاه، ص 64). او متعلق به گروهي از مقامات «خودي» بود كه طي يك نسل مناصب كليدي قفقاز را قبضه كرده بودند. اينان در لشكركشي سال 1796 ميلادي/ 1210 هـ . ق زير دست والرين زوبوف خدمت كرده و از ستايشگران او شدند. سيسيانوف در كار با گروه خود سختگيري [در اجراي] روشهايش را بر اهداف مشتركش با زوبوف افزود...(روابط ايران و روس، ص 82)

اهداف سيسيانوف با زوبوف و در كل، اهداف تمام كساني كه تجاوز روسيه به قفقاز را پايه گذاري كردند _ و خوي تجاوزگري را به زيردستان خود كه بعدها جانشينان آنها شدند، انتقال دادند _ يكي بود. همه ي آنها قفقازي ها و در واقع تمام آسيايي ها را خوار مي شمردند و در برخورد با آنها ساده ترين راه حل ها را برمي گزيدند: خشونت و انهدام.

از ميان همه ي فرماندهان كل كه روسها به قفقاز فرستادند، سيسيانوف بيش از ديگران اعتبار و احترام كسب كرد. او علاوه بر اينكه قهرمان جنگ روسها در قفقاز بود، كسي بود كه بيش از همه در تعيين كيفيت استقرار روسيه در منطقه ي قفقاز نقش داشت. او با اختيارات بي سابقه به قفقاز آمد. تزار الكساندر اول مناصبي را كه تا آن زمان جداگانه به افراد مختلف واگذار مي شد و حتي بعدها به يرمولوف و پاسكوويچ هم داده نشد، يكجا به او داد: فرمانده كل گرجستان، فرماندار غيرنظامي گرجستان، بازرس يا مفتش خطه ي قفقاز و فرماندار نظامي حاجي ترخان (كه به دليل استحكامات دريايي و تحويل ملزومات جنگ اهميت به سزا داشت.)

سيسيانوف طي سه سال و نيمي كه در اين مقامها خدمت كرد، حكومت گرجستان را تجديد سازمان داد. (يا بهتر است بگوييم: زير و رو ساخت. چرا كه به عمر سلسله ي بقراطيون يا باگراتيون كه ديرزماني بر گرجستان حكمفرمايي مي كردند، خاتمه داد و بقاياي آن خاندان را به سن پترزبورگ فرستاد.) با قبايل كوه نشين قفقاز جنگيد، كوشيد تا اميرنشين هاي غرب گرجستان را به زير سلطه ي روسيه درآورد. معاهده ي تسليم شكي، شيروان و قره باغ را با خانهاي آن نواحي امضا كرد. اقدام به فتح ايروان كرد، و موفق شد گنجه را به قهر و نيرنگ تصرف كند. با اين اعمال، عدم اعتماد مسلمانان قفقاز را به روسيه شدت بخشيد و مستقيماً در بروز جنگ با ايران دخيل شد.(ر.ك: روابط ايران و روس، ص 84)

هنگامي كه تزار الكساندر اول سيسيانوف را فرمانده قفقاز كرد، چهل و هشت سال داشت و مصمم بود با بزرگنمايي خود زمان از دست رفته را براي ترقي جبران كند. همكارش ژنرال سرگئي توچكوف معتقد بود كه سيسيانوف به عمد حاكمان مسلمان را به درگيري تحريك مي كرد تا براي خودنمايي در برابر الكساندر فرصتي به دست بياورد.

الكساندر [هم] از توفيق هاي او خشنود بود و نشان «سنت الكساندر نوسكي» و بعدها همين نشان را منتهي «مكلل به الماس»، و نيز نشان درجه يك «سنت ولاديمير» را به او اعطا كرد و هشت هزار روبل به او پاداش داد.

سيسيانوف از سرتيپي كه دو درجه تا بالاترين رتبه در سلسله مراتب نظام فاصله داشت، به ژنرالي توپخانه كه دومين درجه بود، ارتقا يافت و بر اين اساس بود كه بسياري از افسران روسي مأمور به خدمت در قفقاز او را سرمشق خود قرار دادند كه تعجب آور هم نبود.(ر.ك: روابط ايران و روس، صص 84 و 85)

اروپايي گرايي آميخته با جنگ طلبي سيسيانوف با نفرت از هر چه «آسيايي» و «ايراني» (دو اصطلاحي كه اغلب به يك معني به كار مي رود) پيوندي محكم داشت. او اغلب اوقات در مكاتباتش با مقامات مافوق مي كوشيد آنان را قانع كند كه تاكتيك ارعاب و و تحقير و له كردن هر كه در برابر اراده اش بايستد، تنها رفتار درست است. نامه هايش مشحون از تعابيري چون «اوباش ايراني» و «خيانت پيشگي آسيايي» است.

او در نامه اي به تزار الكساندر اول نوشت: «هرگز نمي توان به خانهاي ايراني اعتماد كرد، زيرا هيچ ملتي در حيله گري و عهدشكني ذاتي به پاي ايرانيها نمي رسد.»

سيسيانوف از ملاقات فرستادگان دربار ايران يا خانهاي قفقاز يا نمايندگان ايشان و حتي اعضاي خاندان حكومتي گرجستان با شخص تزار وحشت داشت، چرا كه مطمئن بود نزد تزار از شخص وي شكايت خواهند كرد. به همين سبب همواره مي كوشيد تزار را متقاعد كند كه «ايراني ها» بي تمدن تر و وحشي تر از آني هستند كه از آشنايي با روش زندگي در روسيه فايده اي ببرند و لذا نبايد آنها را به مسكو يا پترزبورگ راه داد!

به عقيده ي سيسيانوف، مسلمانان قفقاز تنها به اين دليل تسليم روسيه شدند كه نمايش قدرت نظامي روسيه ايشان را بر آن داشت تا در برابر تهديد عليه امنيت جاني و مالي خود _ كه خاص حكومتهاي آسيايي است _ در پي جلب حمايت روسيه برآيند. به همين سبب دست كم در سي سال آينده (كه جذب ارزشهاي روسي كم كم آغاز خواهد شد)، تنها راه درست برخورد با رعاياي جديد مسلمان؛ توسل به سياست زور مطلق خواهد بود، زيرا «در ميان آسيايي ها، هيچ چيز به اندازه ي ترس،كه فرزند طبيعي زور است، كارگر نمي افتد.»

گرچه مورخان روس از سيسيانوف ستايش بسيار كردند و از خدمات او به روسيه بسيار گفتند، اما چهره ي او نزد مسلمانان قفقاز به كلي با ديدگاه روسها متفاوت بود. قفقازي هاي آذري زبان يكي از القاب او يعني بازرس (خطه ي قفقاز) را كه به لاتين اينسپكتور گفته مي شود، «ايش پخدور» تلفظ مي كردند كه در لغت تركي به اين معني است: «كارش تغوط است.»

به اعتقاد موريل آتكين (تاريخدان آمريكايي دانشگاه مينه سوتا) سيسيانوف به مرض جاه طلبي مفرط شخصي گرفتار بود. نفوذ كلامش در ميان رجزخواني هايش گم مي شد و شخصيتش به سبب حيله گري و غدر بسيار لكه دار بود. تواني كه ادعا مي كرد صرف امور كرده، به طور عمده توان آدمهاي ديگر بود و اراده ي راسخش تنها در كشت و كشتار جلوه گر مي شد. بزرگترين ضعف او ناتواني اش در پيش بيني عواملي بود كه امكان داشت سد راهش بشوند و وقتي با ناكامي هاي حاصل از محاسبات غلطش مواجه مي شد، گناه را به گردن ديگران مي انداخت و سخت مجازاتشان مي كرد.

سيسيانوف گرچه در تشبث به فرهنگ اروپايي و تقليد از آنان راه افراط مي پيمود و حتي به صورت يك شوونيست روسي _ اروپايي عمل مي كرد، اما با فاتحان مشهور اروپا همانند ناپلئون تفاوت بسيار داشت؛ خبطهاي متكبرانه او كه با خودشيفتگي بسيار توأم بود و فتوحات او آميخته با نكبتي بود كه چون نيك بنگريم، آن را در زير اغلب اقداماتش مي توان مشاهده كرد.

باري، سيسيانوف پس از غلبه بر گرجستان و سركوب همه ي هسته هاي مقاومت در آن سرزمين، در دسامبر 1803 (آذرماه 1182) آماده ي يورش عمومي به ديگر سرزمين هاي قفقازي ايران شد و در اولين قدم، در رمضان سال 1218 هـ . ق گنجه را در محاصره گرفت. «در اين محاصره شش گردان سرباز، يازده توپ، سه اسكادران  و دو گروهان قزاق كه هر كدام شامل يكصد سرباز بودند، شركت داشتند.»(ر.ك: قره باغ، ص 324)

جوادخان زياد اوغلي قاجار حاكم گنجه سرداري متهور و دلير بود و با وجود مشاهده ي كثرت نفرات و تجهيزات سپاه روس، از قلعه بيرون آمد و دلاورانه با روسها مصاف داد و در دفاع از شهر مردانه كوشيد، اما پايداري و مقاومت مردم گنجه (كه نزديك بود سيسيانوف را از دستيابي به شهر مأيوس سازد) با خيانت يكي از اطرافيان خائن جوادخان به نام نصيب بيگ شمس الدين لو و جمعي از ارامنه ي شهر كه با روسها ساخته بودند، درهم شكسته شد و به غلبه ي روسها بر گنجه انجاميد. روسها پس از تصرف گنجه، به امر سيسيانوف آن شهر را به ويرانه اي مبدل ساختند و دست به كشتار مردم زدند.

بي گمان مبارزه ي سردار جوادخان گنجه اي با لشكر مجهز استعمار و شهادت او و پسرش حماسه اي است كه مي تواند تا هميشه ي تاريخ الهام بخش مردمان اين آب و خاك باشد و اي دريغ كه كمتر به اين حماسه پرداخته مي شود.

خبر سقوط گنجه و قتل عام مسلمانان در دربار فتحعلي شاه غوغايي بر پا كرد. علماي تهران فتواي جهاد با كفار متجاوز را صادر كردند و حكم تجهيز سپاه داده شد.

در اواخر سال 1218 هـ . ق قريب به 55000 نفر سوار و پياده از افواج و دسته هاي تحت السلاح در چمن سلطانيه گرد آمدند و عباس ميرزا كه به فرماندهي آن سپاه منصوب شده بود، روز 14 صفر سال 1219 هـ . ق از تبريز به جانب ايروان حركت كرد و در نيم فرسنگي آن شهر اردو زد.

در اواخر ربيع الاول سال 1219 هـ . ق اولين جنگ رسمي بين سپاهيان ايران و روسيه در نزديكي قصبه ي شوره گل بر سر راه اچميادزين به ايروان روي داد. اين جنگ پس از سه روز زد و خورد شديد و در حاليكه سپاه ايران زير باراني از گلوله هاي توپ كه از توپخانه ي مشهور روسها شليك مي شد، قرار گرفته بود، با رشادت و پايمردي ايرانيان، به سود ايشان خاتمه يافت.

اين پيروزي ارزشمند كه حاصل چندين مجاهدت و چندان خون جوانمردان مسلمان بود، به زودي در اثر غفلت و غرور فرماندهان و عدم آشنايي لشكر عشايري ايران به فنون جديد رزم و خيانت طوايف قزاق و شمس الدين لو، در برابر شبيخون ارتش روس در محل قيرخ بولاق به شكست مبدل شد و باعث شد اردوي ايران به منطقه اي در ايروان به نام صدرك عقب نشيني كند. با پيوستن نيروهاي كمكي به فرماندهي شخص فتحعلي شاه به اردوي وليعهد باز وضع جبهه به سود ايرانيان تغيير يافت و دلاوري جنگاوران ايراني در ايروان و پس از آن در ناحيه ي پنبك (منطقه اي بين گرجستان و ايروان) باعث شد سپاه روس هزيمت يافته و با بي نظمي كامل به تفليس عقب بنشيند.

اين نبردها، نخستين رويارويي مستقيم ايرانيان و روسها بودند و در همين برخوردها نيروهاي دو طرف به ميزان قدرت و قوت يكديگر پي بردند. اين نبردها هر چند كه ثابت كرد هر گاه ايرانيان در كار خود پايمردي نشان دهند، مي توانند لشكر تا بن دندان مسلح روس را _ كه روسيه در سايه ي آن به صورت يكي از قدرتهاي برتر اروپا درآمده بود _ به استيصال و زبوني بكشانند، اما متأسفانه استفاده لازم از آن به عمل نيامد. با رسيدن فصل سرما شاه و وليعهد به تهران برگشتند و زمان مناسب براي تحرك و چاره انديشي به سيسيانوف داده شد.

در سال 1220 هجري بر اثر تعرض ابراهيم خليل خان جوانشير حاكم خائن شوشي به منطقه تحت نفوذ ايران و راه دادن روسها به آن منطقه، دوباره آتش جنگ شعله ور شد. فتحعلي شاه در اوايل ربيع الاول از چمن سلطانيه به كنار ارس رفت و عباس ميرزا نيز قواي خود را براي حمله آماده نمود و تصميم به فتح گنجه گرفت. سيسيانوف چند دسته از سپاه خود را به محافظت پل خداآفرين (بر سر راه گنجه) گماشت و خود در نزديكي قلعه ي پناه آباد موضع گرفت. با حضور نيروهاي امدادي روسيه، ابراهيم خان قويدل شد و در كنار متحدين روسي اش در كناره ي پل سنگر گرفت. در همين منطقه از كناره ي ارس بود كه پيشقراولان و مقدمه الجيش سپاه ايران به فرماندهي سردار اسماعيل بيگ دامغاني توانست محافظين پل را مغلوب و متواري سازد. پس سپاه ايران پيروزمندانه از پل خداآفرين گذشت و در محل تخت طاووس (در 50 كيلومتري پناه آباد) موضع گرفتند.

چند روز بعد جنگ شديدي در عسكران نزديك شوشي بين قواي ايران و روس درگرفت و به شكست روسها منتهي شد و قلعه ي شوشي به تصرف قواي ايران درآمد. عباس ميرزا فراريان روس را در جنوب گنجه به محاصره انداخت و پس از اسيركردن آنان با سرعت به طرف گنجه پيش رفت.

درست در همين زمان سيسيانوف كه گمان مي كرد به دليل اجتماع تمام نيروهاي ايران در قفقاز، گيلان در يك هجوم ناگهاني قابل تصرف خواهد بود، يكي از فرماندهاي روسي به نام شفت را همراه دوازده فروند كشتي جنگي و چند ناو تداركاتي با تمام امكانات لازم روانه ي تصرف گيلان كرد. نيروهاي روسي گرچه انزلي را به سهولت تصرف كردند، اما در «پيربازار» از ميرزا موسي خان لاهيجي حاكم گيلان كه به ياري قواي محلي و امداد مردمي به مقابله با روسها پرداخت، شكست سختي خوردند و با دادن تلفات بسيار از راه دريا به سوي باكو گريختند. اين نيروها پس از رسيدن به بندر باكو، آن شهر را در محاصره گرفتند و خيال تصرف آن شهر را در مخيله آوردند.

با نزديك شدن نيروهاي شفت، حسين قلي خان قاجار حاكم باكو و شيخ علي خان حاكم قبه و دربند و سرخاي خان لزگي، طي نامه هايي نزديك شدن شفت به باكو را به اطلاع عباس ميرزا رساندند. با رسيدن شفت به ساحل باكو، حاكم شهر و نيروهاي او آنقدر مقاومت كردند تا سپاه كمكي ايران به فرماندهي عسكرخان افشار ارومي به باكو رسيد. اين سپاه توانست شفت را شكست داده و ناگزير به عقب نشيني و فرار كند. فرمانده شكست خورده ي روسي گريخت و اين بار به مافوق خود ملحق شد.

مقارن حوادث گيلان و شكست و بازگشت شفت، سيسيانوف كه خبر شكست و فرار سردار ديگرش؛ پالكونيك را دريافت كرده بود، براي تلافي اين شكست، همراه سپاهي از گنجه، روانه ي جنگ با سپاه ايران شد و در كنار رودخانه ي ترتر با سپاه ايران به فرماندهي اسماعيل بيگ دامغاني رو در رو شد. در نبرد رودخانه ي ترتر، سيسيانوف و قواي او مغلوب اراده ي ايرانيان شدند و به سوي آق دره عقب نشيني كردند.

با فرارسيدن فصل زمستان عباس ميرزا به تبريز آمد و فتحعلي شاه به پايتخت رفت. در همين زمان، سيسيانوف كه گمان مي كرد در نبود شاه و نايب السلطنه در قفقاز و سردي هوا، قواي ايران متوقف شده اند، به انديشه تصرف قلعه ي شوشي افتاد. خان شوشي باز راه خيانت پيمود و روسها را به قلعه راه داد. با استقرار سيسيانوف در شوشي زحمات سپاه ايران بلااثر ماند.

سيسيانوف در همين زمان بر آن شد تا باز هم بخت خويش را در فصل سرما براي تصرف شيروان بيازمايد. حاكم شيروان كه در مقابل سيسيانوف مرعوب شده بود، پس از درخواست كمك از نايب السلطنه، سرانجام تسليم فرمانده روسي گرديد و شيروان را به او واگذار كرد. توفيق روسها در تصرف شيروان باعث شد تا سيسيانوف و شفت همراه سپاهيان خود روانه تصرف باكو گردند.

رسيدن اخبار حمله ي روسها به بادكوبه عباس ميرزا وليعهد را بر آن داشت كه ابتدا سپاهي را به ياري حسين قلي خان بفرستد و كمي بعد، خود نيز در 22 ذي قعده ي 1220 از تبريز روانه ي باكو و مقابله با روسها شود.

كمبود آذوقه، سرماي شديد و مقاومت  و نيز آگاهي سيسيانوف از رسيدن قريب الوقوع عباس ميرزا به بادكوبه، باعث شد تا فرمانده كل قواي روسيه در قفقاز، به انديشه ي حيله و فريفتن حسين قلي خان حاكم  افتد و به او پيشنهاد مذاكره نمايد. حسين قلي خان كه از حيله ي سيسيانوف آگاه بود و مقصود او را از اين كار نيك مي دانست، موافقت خود را براي گفتگوي صلح اعلام كرد. دو طرف به تاريخ هشتم فوريه ي سال 1806 در كنار ديوار قلعه حاضر شدند و به گفتگو پرداختند. در اين گفتگوها چون سيسيانوف به جاي صحبت از شرايط ترك مخاصمه، گردنكشي آغاز كرد و تند گويي نمود و زياده خواهي و برخورد متكبرانه اش از حد گذشت و نيز معلوم شد كه او نيت سوءقصد دارد، ابراهيم خان عموزاده ي حسين قلي خان پيشدستي كرد و فرمانده سفاك روس را مضروب و مقتول ساخت. با مرگ او نيروهاي روس راه گريز در پيش گرفتند. مردم قفقاز به انتقام خون هزاران شهيد، همه جا راه را بر آنان بستند و تلفات سنگيني بر باقيمانده ي روسيان وارد كردند، به طوري كه تنها اندكي از آنان توانستند خود را به خاك روسيه برسانند.

به دستور حسين قلي خان، سر مردي را كه در خونريزي شهره ي آفاق بود و ده ها هزار ايراني را به قتل رسانده بود، به تهران فرستادند.

با مرگ سيسيانوف، مرحله ي نخست تلاشهاي روسيه براي تصرف سريع سرزمين هاي ايران در غرب درياي مازندران قرين ناكامي شد و رومانوف ها نتوانستند به مقاصد توسعه طلبانه ي خويش در قفقاز نائل گردند. تعهد كتبي سيسيانوف به الكساندر اول نيز هيچگاه از سوي او عملي نشد و روسها ناگزير براي مدت دو سال، عمليات گسترده ي خود را در قفقاز متوقف كردند.

امروزه وقتي دفتر تاريخ را ورق مي زنيم، در كمال حيرت مشاهده مي كنيم اين گرجي كه به سرزمين و فرهنگ آبا و اجدادي خود پشت كرد و با هدف خدمت به بيگانه، راه قتل و غارت مسلمانان قفقاز و حتي هموطنان گرجي خود را در پيش گرفت، چقدر در اعمال و افكار خود با گرجي ديگري كه تاريخ معاصر از او به زشتي ياد مي شود، مشابهت دارد. اين گرجي اخير ايوسيف ويساريونوويچ جوگاشويلي مشهور به استالين است. استالين هم مانند سيسيانوف يك گرجي بود، اما در قصابي هموطنان و همكيشان خود اندك ترديدي به خود راه نداد. او هم مانند سيسيانوف عنصر آسيايي و ايراني و مسلمان را دشمن مي پنداشت و كمر به هدم و محو آن بسته بود. در زمان استالين هم با مسلمانان تقريباً همانگونه رفتار كردند كه سيسيانوف مي كرد. و به طور حتم، تشابه اين دو شخصيت بدنام يكي از برگهاي عبرت آموز و اعجاب انگيز تاريخ است.

 

 

 

منابع:

1ـ موشه گامر و ديگران. دو قرن مبارزه ي مسلمانان قفقاز، ترجمه ي  سيد غلامرضا تهامي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377.

2ـ قائم مقام فراهاني، ميرزا عيسي. احكام الجهاد و اسباب الرشاد، تصحيح و مقدمه ي تاريخي از دكتر غلامحسين زرگري نژاد، تهران، بقعه، 1380.

3ـ نفيسي، سعيد. تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره ي معاصر، چ 9، تهران، بنياد، 1372، 2ج

4ـ دانش، سياوش. ابراهيم كلانتر، تهران، 1347.

5ـ ابوالحسني(ع.منذر)،  حجت الاسلام دكتر علي. جهاد دفاعي و جنگ صليبي ايران و روس تزاري، تهران، دارالحسين(ع).

6ـ عبدالله يف، فتح الله. گوشه اي از تاريخ ايران. ترجمه ي غلامحسين متين، تهران، ستاره، پاييز 1336

7ـ آتكين، موريل. روابط ايران و روس، ترجمه ي محسن خادم، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1382

8 ـ سرداري نيا، صمد. قره باغ در گذرگاه تاريخ، تبريز، نداي شمس، بهار 1384.

9ـ شميم، علي اصغر. ايران در دوره ي سلطنت قاجار، چ 2، تهران، زرياب، 1383

10ـ عشقي، خانك. سياست نظامي روسيه در ايران، تهران، 1353.

11ـ كروسينسكي، تاديوش يودا. سفرنامه ي كروسينسكي، ترجمه ي عبدالرزاق دنبلي، با مقدمه و تصحيح دكتر مريم اميراحمدي، تهران، توس، 1363.

12ـ پاكروان، امينه. عباس ميرزا و فتحعلي شاه، ترجمه ي صفيه روحي، تهران، تاريخ ايران، 1376.

13ـ بارتولد، واسيلي ولاديميروويچ. خاور شناسي در روسيه و اروپا، ترجمه ي حمزه سردادور، تهران، ابن سينا، 1351.

14ـ پورصفر، علي. حكومتهاي محلي در قفقاز در عصر قاجار، تهران، موسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران، بهار 1377.

15ـ پايگاه اينترنتي  Search.com

16ـ پايگاه اينترنتي  Wikipedia

17ـ پايگاه اينترنتي  eng.kavkaz.ru

18ـ مقاله ي «چكيده ي تاريخ تجزيه ايران»، اثر: دكتر هوشنگ طالع، ناشر: نشر سمرقند. از اينترنت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:2  توسط خلیل محمدی  | 

آغاز عصر سلطه (بخش پنجم)

سیسیانوف

خلیل محمدی

خلیل محمدی

 

شاهزاده پاول (پل) ديميتريوويچ تسيتسيانوف  Prince Pavel Dmitriyevich Tsitsianov    كه «سيسيانوف» نيز خوانده مي شود، يك گرجي است كه خانواده اش در آن هنگام كه پتركبير؛ تزار روس به ايران لشكر كشيد و قسمتي از قفقاز را متصرف شد، به روسيه رفتند و مقيم آن ديار شدند.

در آن زمان (يعني زماني كه خانواده سيسيانوف به روسيه گريخت) سلسله ي صفويه در اثر حكومت سلاطين بي كفايت رو به انقراض مي رفت و وضع مملكت نيز در اثر سوء سياست ايشان  نامنتظم و بي سر و سامان شده بود. اين زمان درست مقارن بود با قدرت گرفتن روسيه به رهبري تزار پتر آلكسيويچ يا همان پتر كبير كه داعيه ي جهانگيري و استعمارگري داشت.

ظلم يك حاكم گرجي (به نام گرگين خان) در قندهار، طايفه ي غلجه زايي و ديگر طوايف آن سامان را به شورش واداشت و درنهايت اصفهان _ پايتخت صفويان _ را به تصرف شورشيان درآورد. (در آن زمان گويا كلمه ي افغان و افغانستان مصطلح و معمول نبوده و بعدها رواج يافته است)

وضع آشفته ي كشور، دولت تازه قدرت گرفته ي روسيه را به طمع تصرف سرزمينهاي متعلق به ايران انداخت و خيلي زود موجب حضور ارتش استعمارگر روس در دربند و  و گيلان و استرآباد پيدا شد. روسها به سركردگي پتر كبير كه خيال دستيابي به آبهاي گرم خليج فارس را در دماغ مي پرورد، به قفقاز پا نهادند و با بهره گيري از اوضاع پريشان ايران سعي در جلب قلوب مردم قفقاز و بخصوص عيسويان آن سرزمين به سوي خود نمودند. يكي از اين عيسويان هم خانواده ي  «تسيتسشويلي» بود كه تحت تأثير تبليغاتچي هاي روسي قرار گرفت و به آن ديار كوچيد. بعدها و در هشتم سپتامبر سال 1754 در خانه ي اين پناهندگان كه از اشراف گرجستان بودند، در مسكو، پسري به دنيا آمد كه نامش را «پاول» نهادند. به زودي نام خانوادگي آنها كه به لفظ گرجي «تسي تسي شويلي»  Tsitsishvili  خوانده مي شد، همانند فرهنگ خانواده،  قلب ماهيت داد و روسي شد و تبديل به تسيتسيانوف يا سيسيانوف گرديد و لذا اين پسر نيز پاول سيسيانوف نام گرفت.

حكايت چگونگي تعامل گرجيان و ارامنه ي ساكن در قفقاز با دولت و مردم ايران و تشويق و تنبيه ايرانيان و خيانت هاي بسيار عيسويان نيز قصه ي  درازي است كه كمتر بدان پرداخته شده و جا دارد كه بيش از اين مورد تدقيق و تحقيق اهل بصر قرار گيرد.  

در اينجا تنها به ذكر يك نكته اشاره مي كنيم و آن اينكه رفتار ايرانيان با عيسويان بخصوص از زمان شاه عباس كبير بسيار ملايم و مهرآميز بود و عيسويان ايران بخصوص ارامنه توانسته بودند در سايه ي اين ملاطفت در تجارت به شهرت و دارايي بسيار برسند. مطلب قابل توجه اينجاست كه: پتركبير كه به غايت با مسلمانان دشمني مي ورزيد و خود را حامي عيسويان مي دانست، و به هزار و يك ترفند و وعده، و تا حد امكان، عيسويان قفقاز را به خدمت گرفته بود و از جاسوسي و اطلاعات و اخبار آنها كمال استفاده را نموده بود، بعد از اندكي، معاهده اي با دولت عثماني منعقد كرد و طي آن گرجستان را به عثماني ها واگذار كرد.

به هر حال پاول سيسيانوف در چنين خانواده اي به دنيا آمد و در چنان محيطي بزرگ شد و به زودي به ارتش روسيه پيوست. اولين حضور او در سرزمين پدري اش زماني اتفاق افتاد كه در ركاب «كنت (گراف) والرين الكساندرويچ زوبوف» و در مقام يكي از معاونان او به اين منطقه آمد و زيردست  او در كشتار مسلمانان و سركوب مقاومت حكومت هاي محلي شركت كرد.

پيش از آن و به سال 1786 ميلادي، فرماندهي «هنگ نارنجك انداز سن پترزبورگ» را به او سپرده بودند. در سالهاي 1787 تا 1791 در جنگ روس و عثماني شركت كرده بود، و به سال 1794 در سركوب نهضت مردم لهستان حاضر شده بود.

پس سيسيانوف قفقاز را از نگاه زوبوف  Zubov  شناخت و شاگرد مكتب او شد. زوبوف سردار پابريده اي بود كه ايرانيان او را به طعنه «قزل اياغ» (پا طلايي) مي ناميدند. سرداري كه كاترين دوم به او و برادرش اقبال فراوان داشت و قرار بود او مجري سياستهاي استعماري روسيه در سرزمينهاي متعلق به ايران باشد. زوبوف خود نيز به راهي مي رفت كه پيش از او پرنس پوتمكين رفته بود و آن راه اين بود: تصرف تمامي قفقاز و تسلط بر آن؛ منطقه اي كه از دو جهت دروازه ي ورود به اروپا يا آسيا بود.

«از آنجا كه در زمان هجوم زوبف به قفقاز، آقامحمدخان سرگرم لشكركشي در خراسان بود، سپاهيان اين سردار روسي كه از حمايت سپاه گودوويچ نيز برخوردار بودند، توانستند بر شهرهاي دربند، باكو، قسمت هايي از طالش، شماخي و گنجه دست يافته و پس از منهدم كردن مركز نظامي ايران در نزديكي رود كورا و گشودن راه ارتباطي سپاه روس با تفليس، از طريق ساحل غربي درياي خزر وارد دشت هاي شيروان گشته، و از آنجا به جلگه ي مغان برسند.» (احكام الجهاد و اسباب الرشاد، ص 10)

به زودي كاترين دوم تزاريناي روسيه مرد و زوبوف و بسياري از ديگر فرماندهان ارتش روس از جمله سيسيانوف به امر تزار پل اول _ كه جانشين كاترين شده بود _ مغضوب و خانه نشين شدند يا به تبعيدگرفتار آمدند. راست اينكه؛ پل اول از محفلي كه از سرداران مورد علاقه ي مادرش تشكيل يافته بود، به غايت متنفر بود؛ چرا كه اينان با مادرش كه به «مسالين روسيه» شهرت يافته بود، معاشرت‏هاي غيراخلاقي داشتند. پل اول اينگونه اشخاص را نالايق و مضر مي دانست و بر اساس همين ديدگاه بود كه سيسيانوف سالهاي بين 1797 تا 1801 م/ 1216 تا 1219 هـ .ق را در بازنشستگي به سر آورد و تنها بعد از ترور پل اول بود كه توانست به خدمت نظام بازگردد.

 

ماجراي گرجستان و آغاز جنگهاي ايران و روس

«در سال 34 [هجري] قمري شهر تفليس كه در دوره ي استيلاي امپراتوري ساساني بنا شده و مركز ناحيه ي كارتلي بود، به تصرف مسلمانان درآمد و كرسي حكام عرب در گرجستان شد. در اوايل قرن ششم هجري قمري، گروهي از طوايف گرجي به رهبري داود دوم فرزند داود اول؛ شاهزاده ي باگراتوني بر تفليس دست يافتند و حكومت عمال سلاجقه را برانداختند. سلاجقه براي اعاده ي حكومت خود چند بار به گرجستان حمله آوردند و عليرغم بعضي پيروزي ها، نتوانستند حكومت مستقل گرجستان را براندازند... در اوايل قرن هفتم قمري، نواحي كارتلي و كاختي به تصرف سلطان جلال الدين خوارزمشاه درآمد و پس از او مغولان بر گرجستان مسلط شدند و دولت گرجستان را برانداختند. يك شاخه از خاندان حكومتگر باگراتوني عليرغم سيطره ي مغولان توانسته بود در بخشي از ناحيه ي ايمرتي به حيات خود ادامه دهد و حكومت آن ناحيه را همچنان حفظ نمايد. اين حكومت نيز در حمله ي تيمور منقرض شد. در آغاز قرن دهم ايمرتي به تصرف دولت عثماني درآمد و همزمان با آن كارتلي و كاختي ضميمه ي متصرفات دولت شاه اسماعيل صفوي گرديد. از هنگامي كه شاه اسماعيل تفليس را به تصرف درآورد تا اوايل سلطنت شاه سلطان حسين، بالغ بر دوازده نفر بر گرجستان حكومت كردند كه اغلب از دست نشاندگان دولت صفوي بودند. واليان گرجستان طبق دستورالعمل تذكره الملوك از جمله امراي بزرگ ايران به شمار مي آمدند. پس از سقوط دولت صفويه، گرجستان به تصرف دولت عثماني درآمد. استيلاي عثمانيان ديري نپاييد و نادرشاه افشار بار ديگر نظاميان عثماني را از گرجستان اخراج كرد و يكي از شاهزادگان باگراتوني را به نام تيموراز [تهمورث] به حكومت ناحيه ي كارتلي گرجستان منصوب كرد. پس از وي پسرش هراكليوس كه از دوران نادرشاه در زمره ي بزرگان گرجستان قرار داشت، جانشين او شد... [هراكليوس بعد از نادر] مطيع دولت زنديه شد.»(حكومت هاي محلي قفقاز در عصر قاجار، صص 173 و 174) اما پس از مرگ كريم خان و آشفتگي اوضاع ايران، هراكليوس حملات طوايف لزگي را بهانه كرد و به سال 1196 هـ . ق از كاترين دوم امپراتريس روسيه درخواست حمايت نمود. كاترين هم كه همانند سلف خود؛ پتر كبير درصدد توسعه متصرفات امپراتوري روسيه بود، با استفاده از فرصت پيش آمده در سال 1197 قمري معاهده اي با هراكليوس منعقد كرد كه به معاهده ي گيوكيف موسوم است. اين معاهده گرجستان را تحت الحمايه ي روسها قرار داد و پاي سالداتهاي روس را به قفقاز باز كرد. بدين ترتيب «گرجستان كه در تمام دوران صفوي و افشاريه مطيع ايران بود، در زمان حكومت زنديه به دليل از ميان رفتن مركزيت سياسي، ابتدا ادعاي استقلال كرد و به هنگام زمامداري كاترين دوم امپراطور روسيه، تحت حمايت اين كشور درآمد.» (ر.ك: تاريخ معاصر ايران، ص 5)

«در آن زمان ايران در آتش جنگهاي داخلي و قدرت طلبي حاكمان مي سوخت و كشمكش بين خوانين زند، مجالي براي توجه دربار ايران به قفقاز باقي نگذاشته بود. كاترين ... با كمال ميل دعوت ارايكلي را پذيرفت. ساليانه شصت هزار منات روسي مقرري براي او تعيين كرد و يكي از سرداران خود به نام «ايوان واسيليوويچ گودوويچ» را با سپاه كافي به داغستان فرستاد تا هم از حمله ي قبايل لزگي به گرجستان جلوگيري كند و هم راه را براي نفوذ سپاه روس به سرحدات جنوبي قفقازيه آماده سازد.»(از نادر تا كودتاي رضاخان ميرپنج، ص 273)

گودوويچ با هشت هزار سالدات به سوي گرجستان حركت كرد. از سوي ديگر، كاترين، كنت والرين الكساندروويچ زوبوف را با 35 هزار (در بعضي منابع 60 هزار) سپاهي ديگر به طرف دربند فرستاد تا پس از تصرف آن نواحي، هر دو سپاه متفقاً به مناطق مرزي ايران حمله ور شوند.

«زوبوف كه از حمايت نيروهاي تحت فرمان گودوويچ نيز برخوردار بود، توانست بر شهرهاي دربند، ، قسمت هايي از تالش، شاماخي و گنجه دست يابد و پس از منهدم كردن مركز نظامي ايران در نزديكي رود كورا و گشودن راه ارتباط سپاه روس با تفليس از طريق ساحل غربي درياي خزر وارد دشت هاي شيروان گشته و از آنجا [با عبور از ارس] به جلگه ي مغان برسد [و آنجا را لشكرگاه خود سازد].» (ر.ك: احكام الجهاد و اسباب الرشاد، ص 10) روسها همچنين با كمك گرجيان و ارامنه توانستند لنكران را نيز متصرف شوند و از آنجا خيال تصرف گيلان، رشت و انزلي را در سر آورند.

رسيدن اين اخبار به آقامحمدخان قاجار كه به تازگي بر مدعيان ديگر سلطنت چيره شده بود و در كار لشكركشي و استقرار حكومت خود بر خراسان بود، او را سخت عصباني كرد، اما با اين حال خان قاجار احتياط را از دست نداد و خواست از راهي مسالمت آميزتر قضيه را فيصله دهد، لذا «ابتدا به اراكلي [هراكليوس] نامه اي نوشت و او را به استمرار اتصال سنتي گرجستان به دربار ايران دعوت كرد، اما اراكلي در عزم ناصواب خود پافشاري كرد و حتي دست به تدارك سپاه و ساز و برگ زد. چون خبر سركشي ايراكلي و تمهيد مقدمات جنگ با سپاه ايران به پادشاه قاجار رسيد، آقامحمدخان كه در درايت نظامي و سرعت عمليات جنگي درميان معاصران خود بي نظير بود، به سرعت خود را به تفليس رساند و قبل از آنكه مارشال گودوويچ به ياري ايراكلي برسد، سپاهيان گرجي را از جاي كند و بر تفليس دست يافت.

والي تفليس كه در مقابل پيروزي سريع سپاه آقامحمدخان چاره اي جز فرار نيافت، پس از مدتي سرگرداني در گرجستان غربي، سرانجام به دربار روسيه پناهنده شد و از كاترين ياري خواست.»(احكام الجهاد واسباب الرشاد، ص 10)

در مورد كياست و كفايت نظامي آقامحمدخان قاجار و اين ماجرا درتواريخ ذكر شده است كه  در آن هنگام كه قشون مجهز و پرتعداد روس از رود ارس گذشت و در دشت مغان خيمه زد، «آقامحمدخان سران سپاه خود را گرد آورده و به آنها گفت: هنگامي كه براي فرونشاندن آتش فتنه ي خانگي مشغول بوديم، دولت روسيه از غيبت من سوءاستفاده كرد و از آن سوي مرزها، ميهن ما را مورد تهاجم قرار داده است، ولي سپهسالاران رشيد همه جا دنبال ما خواهند بود كه با شمشيرهاي برهنه خطوط پياده نظام و توپخانه ي مشهور روسها را شكافته، سپاه كفار را تار و مار كنيم. سپهداران ايران همگي يكدل و يك زبان گفتند: به دنبال شاهنشاه خود تا پاي جان جنگ خواهند كرد.

وقتي سرداران متفرق شدند، شاه مرا (ابراهيم خان كلانتر اعتمادالدوله صدراعظم و راوي اين ماجرا را)  احضار كرد و فرمود: آنچه گفتم، شنيدي؟

گفتم: فرمايشات ملوكانه را شنيدم.

آقامحمدخان گفت: فكر مي كني به آنچه گفتم، عمل خواهم كرد؟

عرض كردم: اگر ميل مبارك باشد.

شاه ايران گفت: تصور مي كني من ديوانه ام كه سپاه نامنظم ايران را به كام قشون منظم و مجهز روس و توپخانه ي عظيم آنها فرستم؟! هرگز! هرگز! بگذار روسها تا هر جا كه مي خواهند پيش آيند. با جنگ و گريز و سوزانيدن منابع آذوقه و خالي كردن دهات سر راه آنچنان عرصه را بر آنها تنگ خواهم ساخت تا ديگر هوسهاي خام به سر راه ندهند و يك نفر از آنها براي بازگشت زنده نماند.»(ابراهيم كلانتر، صص 123 و 124)

اين نوع جنگ و استراتژي جنگي كه امروزه با نام «زمين سوخته» و نبردهاي نامنظم و پارتيزاني خوانده مي شود، بعد از حدود پانزده سال و توسط روسها در مقابل ابرقدرت وقت اروپا يعني فرانسه به كار گرفته شد و به خوبي نتيجه داد.

توپخانه ي روسها هم كه خان قاجار از رويارويي مستقيم با آن مي گريخت و به درستي اندازه ي قدرت آن را مي دانست، در هشتم فوريه ي سال 1807 ميلادي در نبرد «ايلو»(منطقه اي واقع در پروس شرقي) توان بالاي خود را نشان داد و ثابت كرد كه آقامحمدخان در محاسبه ي خود بسيار دقيق مي انديشيده است. در اين نبرد سپاه روس به فرماندهي «ژنرال بنيگسن» سپاه فرانسه به فرماندهي ناپلئون بناپارت را زير آتش شديد توپخانه ي خود گرفت و توانست يك واحد بزرگ فرانسوي را قتل عام كند، همچنين محل استقرار ناپلئون و پياده نظام مخصوصش نيز زير باراني از گلوله هاي توپ قرار گرفت و شايد اگر بي باكي سردار بزرگ فرانسوي نبود، معادله ي جنگهاي روسيه و فرانسه در همانجا به نفع روسها رقم مي خورد.

با ترور مرموز آقامحمدخان قاجار در كنار قلعه ي شوشي، ايراكلي خان نيز به ياري سپاهيان زوبوف به تفليس بازگشت و تا 24 رجب 1212  هـ . ق كه زنده بود، تحت حمايت سرداران روسيه در تفليس حكومت كرد.

اين حكمران كهنسال پس از 52 سال سلطنت درگذشت. و بعد از او، پسرش گرگين خان (گيوركي يا ژرژ يا جرج در لغت فرنگي) در تفليس امارت يافت.

گرگين خان ابتدا روي موافق به دربار ايران نشان داد، اما چون در برابر اوامر و مطامع روسها كه با خشونت و تهديد همراه بود، تمكين كرد، برادرش به نام الكسندر ميرزا (اسكندرميرزا) در مخالفت با برادر و اعتراض به تسلط روسيه بر گرجستان به دربار ايران روي آورد.

راست اينكه گرگين خان موافق الحاق گرجستان به روسيه نبود اما در زندان روسها و در زير انواع شكنجه هاي توان فرسا در 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهرماه 1179 خورشيدي) مجبور شد با امضاي سندي از امارت گرجستان به سود تزار روسيه چشم پوشي كند. بدين سال پل اول تزار روسيه، عنوان تزار گرجستان را نيز به ديگر عنوان هاي خود افزود.

تزار پل اول در شب 23 مارس سال 1801 در حالي كه چهل و هفت سال داشت و اندكي بيش از چهار سال سلطنت كرده بود، با توطئه ي انگليسي ها در كاخ سلطنتي خفه شد و به جاي او پسرش الكساندر اول كه در توطئه ي قتل پدر با قاتلانش همراه شده بود، به تخت پادشاهي روسيه نشست. الكساندر اول درس آموخته ي مكتب يك يهودي ماجراجوي اهل سوييس به نام «فردريك سزار دو لاهارپ» بود و همچون پتر روياي جهانگيري و تشكيل حكومت واحد جهاني به حكمراني روسيه را در سر مي پروراند.

مقارن مرگ تزار پل اول، گرگين خان نيز در اواخر سال 1215 هـ . ق (1801 ميلادي) درگذشت و تزار تازه حكومت يافته يعني الكساندر اول كه هواي تصرف كل قفقاز و تعقيب سياستهاي توسعه طلبي ارضي تزارهاي قبلي را در سر مي پروراند، بلافاصله و به تاريخ 15 سپتامبر 1801 ميلادي (هفتم جمادي الاولي 1216 هـ . ق) فرمان مشهور خويش موسوم به «اعلاميه ي الحاق گرجستان به خاك روسيه» را انتشار داد. او سياست پرخاشگرانه تري نسبت به ايران در پيش گرفت و مانند مادربزرگش كاترين، به طور كامل از سياست گسترش و توسعه ي ارضي پتر پيروي مي كرد. بنابراين و به عنوان گام نخست نيروي مجهزي را براي اشغال تفليس گسيل نمود.

او فرماندهي اين نيرو را به ژنرال پاول تزتيزشويلي يعني يك گرجي سپرد. روسها «براي اداره كردن سرزمين هايي كه به تازگي [به آن كشور] ملحق شده بودند، وجود اشخاصي را لازم مي دانستند كه زبانهاي ارمني و گرجي را بدانند...» (خاورشناسي در روسيه و اروپا، ص 354) زبانهايي كه بريدگان و پشت كردگان از دولت ايران به آن زبان حرف مي زدند. بنابراين سيسيانوف به فرماندهي كل نيروهاي روسيه در گرجستان منصوب شد. سيسيانوف از نزديك و به طور شخصي با تزار الكساندر اول آشنايي داشت و مورد اعتماد و وثوق وي بود. «در سايه ي همين آشنايي بود كه سيسيانوف در هشتم نوامبر 1802 ميلادي به عنوان سرفرمانده قفقاز منصوب شد... وي كه تبار گرجي داشت، پيش از هر چيز در آرزوي اشغال گنجه بود. فتح گنجه مي توانست راهگشاي اشغال خانات ديگر آذربايجان [آران] باشد...»(قره باغ در گذرگاه تاريخ، ص 323) يك دليل مهم ديگر براي انتصاب سيسيانوف به اين مقام آن بود كه چون او تبار گرجي داشت، مي توانست در صورت لزوم به عنوان رهبر احياي ملي گرجستان سخن بگويد؛ چنانكه اين كار را هم كرد و در نامه اي كه به فتحعلي شاه نوشت، قصد خود را براي احياي عظمت «سرزمين اجدادي خود؛گرجستان كهن» كه حدود آن از آبخازستان در كنار درياي سياه تا دربند مي دانست، اعلام داشت. اين نقشه، گنجه و اميرنشين هاي غربي و شرقي گرجستان را هم دربر مي گرفت و اينها همه درست آن چيزي بود كه تزار الكساندر اول مي خواست. سيسيانوف گاه حتي از خود تزار هم پيش مي افتاد و ناخرسندي خود را از تعيين رودهاي كورا و ارس به عنوان مرز با ايران ابراز مي داشت (اين مرزها در زمان كاترين دوم تعيين شده بود)، ادعاي او اين بود كه بايد به او اجازه داده شود تا «خوي» و «تبريز» را هم تسخير كند. گاه اين خود بزرگنمايي ها رنگ و بوي جنون مي گرفت؛ چنانكه ادعا مي كرد لشكركشي روسها به گيلان در سال 1804 م/ 1219 هـ . ق نقشه اي بود كه تنها او و شخص تزار از آن خبر داشته اند، در حالي كه اين ادعا به اذعان سرداران روس چيزي بيش از يك لافزني محض نبود.

«سيسيانف ... از گذشته ي شرقي خود متنفر بود»(عباس ميرزا و فتحعلي شاه، ص 64). او متعلق به گروهي از مقامات «خودي» بود كه طي يك نسل مناصب كليدي قفقاز را قبضه كرده بودند. اينان در لشكركشي سال 1796 ميلادي/ 1210 هـ . ق زير دست والرين زوبوف خدمت كرده و از ستايشگران او شدند. سيسيانوف در كار با گروه خود سختگيري [در اجراي] روشهايش را بر اهداف مشتركش با زوبوف افزود...(روابط ايران و روس، ص 82)

اهداف سيسيانوف با زوبوف و در كل، اهداف تمام كساني كه تجاوز روسيه به قفقاز را پايه گذاري كردند _ و خوي تجاوزگري را به زيردستان خود كه بعدها جانشينان آنها شدند، انتقال دادند _ يكي بود. همه ي آنها قفقازي ها و در واقع تمام آسيايي ها را خوار مي شمردند و در برخورد با آنها ساده ترين راه حل ها را برمي گزيدند: خشونت و انهدام.

از ميان همه ي فرماندهان كل كه روسها به قفقاز فرستادند، سيسيانوف بيش از ديگران اعتبار و احترام كسب كرد. او علاوه بر اينكه قهرمان جنگ روسها در قفقاز بود، كسي بود كه بيش از همه در تعيين كيفيت استقرار روسيه در منطقه ي قفقاز نقش داشت. او با اختيارات بي سابقه به قفقاز آمد. تزار الكساندر اول مناصبي را كه تا آن زمان جداگانه به افراد مختلف واگذار مي شد و حتي بعدها به يرمولوف و پاسكوويچ هم داده نشد، يكجا به او داد: فرمانده كل گرجستان، فرماندار غيرنظامي گرجستان، بازرس يا مفتش خطه ي قفقاز و فرماندار نظامي حاجي ترخان (كه به دليل استحكامات دريايي و تحويل ملزومات جنگ اهميت به سزا داشت.)

سيسيانوف طي سه سال و نيمي كه در اين مقامها خدمت كرد، حكومت گرجستان را تجديد سازمان داد. (يا بهتر است بگوييم: زير و رو ساخت. چرا كه به عمر سلسله ي بقراطيون يا باگراتيون كه ديرزماني بر گرجستان حكمفرمايي مي كردند، خاتمه داد و بقاياي آن خاندان را به سن پترزبورگ فرستاد.) با قبايل كوه نشين قفقاز جنگيد، كوشيد تا اميرنشين هاي غرب گرجستان را به زير سلطه ي روسيه درآورد. معاهده ي تسليم شكي، شيروان و قره باغ را با خانهاي آن نواحي امضا كرد. اقدام به فتح ايروان كرد، و موفق شد گنجه را به قهر و نيرنگ تصرف كند. با اين اعمال، عدم اعتماد مسلمانان قفقاز را به روسيه شدت بخشيد و مستقيماً در بروز جنگ با ايران دخيل شد.(ر.ك: روابط ايران و روس، ص 84)

هنگامي كه تزار الكساندر اول سيسيانوف را فرمانده قفقاز كرد، چهل و هشت سال داشت و مصمم بود با بزرگنمايي خود زمان از دست رفته را براي ترقي جبران كند. همكارش ژنرال سرگئي توچكوف معتقد بود كه سيسيانوف به عمد حاكمان مسلمان را به درگيري تحريك مي كرد تا براي خودنمايي در برابر الكساندر فرصتي به دست بياورد.

الكساندر [هم] از توفيق هاي او خشنود بود و نشان «سنت الكساندر نوسكي» و بعدها همين نشان را منتهي «مكلل به الماس»، و نيز نشان درجه يك «سنت ولاديمير» را به او اعطا كرد و هشت هزار روبل به او پاداش داد.

سيسيانوف از سرتيپي كه دو درجه تا بالاترين رتبه در سلسله مراتب نظام فاصله داشت، به ژنرالي توپخانه كه دومين درجه بود، ارتقا يافت و بر اين اساس بود كه بسياري از افسران روسي مأمور به خدمت در قفقاز او را سرمشق خود قرار دادند كه تعجب آور هم نبود.(ر.ك: روابط ايران و روس، صص 84 و 85)

اروپايي گرايي آميخته با جنگ طلبي سيسيانوف با نفرت از هر چه «آسيايي» و «ايراني» (دو اصطلاحي كه اغلب به يك معني به كار مي رود) پيوندي محكم داشت. او اغلب اوقات در مكاتباتش با مقامات مافوق مي كوشيد آنان را قانع كند كه تاكتيك ارعاب و و تحقير و له كردن هر كه در برابر اراده اش بايستد، تنها رفتار درست است. نامه هايش مشحون از تعابيري چون «اوباش ايراني» و «خيانت پيشگي آسيايي» است.

او در نامه اي به تزار الكساندر اول نوشت: «هرگز نمي توان به خانهاي ايراني اعتماد كرد، زيرا هيچ ملتي در حيله گري و عهدشكني ذاتي به پاي ايرانيها نمي رسد.»

سيسيانوف از ملاقات فرستادگان دربار ايران يا خانهاي قفقاز يا نمايندگان ايشان و حتي اعضاي خاندان حكومتي گرجستان با شخص تزار وحشت داشت، چرا كه مطمئن بود نزد تزار از شخص وي شكايت خواهند كرد. به همين سبب همواره مي كوشيد تزار را متقاعد كند كه «ايراني ها» بي تمدن تر و وحشي تر از آني هستند كه از آشنايي با روش زندگي در روسيه فايده اي ببرند و لذا نبايد آنها را به مسكو يا پترزبورگ راه داد!

به عقيده ي سيسيانوف، مسلمانان قفقاز تنها به اين دليل تسليم روسيه شدند كه نمايش قدرت نظامي روسيه ايشان را بر آن داشت تا در برابر تهديد عليه امنيت جاني و مالي خود _ كه خاص حكومتهاي آسيايي است _ در پي جلب حمايت روسيه برآيند. به همين سبب دست كم در سي سال آينده (كه جذب ارزشهاي روسي كم كم آغاز خواهد شد)، تنها راه درست برخورد با رعاياي جديد مسلمان؛ توسل به سياست زور مطلق خواهد بود، زيرا «در ميان آسيايي ها، هيچ چيز به اندازه ي ترس،كه فرزند طبيعي زور است، كارگر نمي افتد.»

گرچه مورخان روس از سيسيانوف ستايش بسيار كردند و از خدمات او به روسيه بسيار گفتند، اما چهره ي او نزد مسلمانان قفقاز به كلي با ديدگاه روسها متفاوت بود. قفقازي هاي آذري زبان يكي از القاب او يعني بازرس (خطه ي قفقاز) را كه به لاتين اينسپكتور گفته مي شود، «ايش پخدور» تلفظ مي كردند كه در لغت تركي به اين معني است: «كارش تغوط است.»

به اعتقاد موريل آتكين (تاريخدان آمريكايي دانشگاه مينه سوتا) سيسيانوف به مرض جاه طلبي مفرط شخصي گرفتار بود. نفوذ كلامش در ميان رجزخواني هايش گم مي شد و شخصيتش به سبب حيله گري و غدر بسيار لكه دار بود. تواني كه ادعا مي كرد صرف امور كرده، به طور عمده توان آدمهاي ديگر بود و اراده ي راسخش تنها در كشت و كشتار جلوه گر مي شد. بزرگترين ضعف او ناتواني اش در پيش بيني عواملي بود كه امكان داشت سد راهش بشوند و وقتي با ناكامي هاي حاصل از محاسبات غلطش مواجه مي شد، گناه را به گردن ديگران مي انداخت و سخت مجازاتشان مي كرد.

سيسيانوف گرچه در تشبث به فرهنگ اروپايي و تقليد از آنان راه افراط مي پيمود و حتي به صورت يك شوونيست روسي _ اروپايي عمل مي كرد، اما با فاتحان مشهور اروپا همانند ناپلئون تفاوت بسيار داشت؛ خبطهاي متكبرانه او كه با خودشيفتگي بسيار توأم بود و فتوحات او آميخته با نكبتي بود كه چون نيك بنگريم، آن را در زير اغلب اقداماتش مي توان مشاهده كرد.

باري، سيسيانوف پس از غلبه بر گرجستان و سركوب همه ي هسته هاي مقاومت در آن سرزمين، در دسامبر 1803 (آذرماه 1182) آماده ي يورش عمومي به ديگر سرزمين هاي قفقازي ايران شد و در اولين قدم، در رمضان سال 1218 هـ . ق گنجه را در محاصره گرفت. «در اين محاصره شش گردان سرباز، يازده توپ، سه اسكادران  و دو گروهان قزاق كه هر كدام شامل يكصد سرباز بودند، شركت داشتند.»(ر.ك: قره باغ، ص 324)

جوادخان زياد اوغلي قاجار حاكم گنجه سرداري متهور و دلير بود و با وجود مشاهده ي كثرت نفرات و تجهيزات سپاه روس، از قلعه بيرون آمد و دلاورانه با روسها مصاف داد و در دفاع از شهر مردانه كوشيد، اما پايداري و مقاومت مردم گنجه (كه نزديك بود سيسيانوف را از دستيابي به شهر مأيوس سازد) با خيانت يكي از اطرافيان خائن جوادخان به نام نصيب بيگ شمس الدين لو و جمعي از ارامنه ي شهر كه با روسها ساخته بودند، درهم شكسته شد و به غلبه ي روسها بر گنجه انجاميد. روسها پس از تصرف گنجه، به امر سيسيانوف آن شهر را به ويرانه اي مبدل ساختند و دست به كشتار مردم زدند.

بي گمان مبارزه ي سردار جوادخان گنجه اي با لشكر مجهز استعمار و شهادت او و پسرش حماسه اي است كه مي تواند تا هميشه ي تاريخ الهام بخش مردمان اين آب و خاك باشد و اي دريغ كه كمتر به اين حماسه پرداخته مي شود.

خبر سقوط گنجه و قتل عام مسلمانان در دربار فتحعلي شاه غوغايي بر پا كرد. علماي تهران فتواي جهاد با كفار متجاوز را صادر كردند و حكم تجهيز سپاه داده شد.

در اواخر سال 1218 هـ . ق قريب به 55000 نفر سوار و پياده از افواج و دسته هاي تحت السلاح در چمن سلطانيه گرد آمدند و عباس ميرزا كه به فرماندهي آن سپاه منصوب شده بود، روز 14 صفر سال 1219 هـ . ق از تبريز به جانب ايروان حركت كرد و در نيم فرسنگي آن شهر اردو زد.

در اواخر ربيع الاول سال 1219 هـ . ق اولين جنگ رسمي بين سپاهيان ايران و روسيه در نزديكي قصبه ي شوره گل بر سر راه اچميادزين به ايروان روي داد. اين جنگ پس از سه روز زد و خورد شديد و در حاليكه سپاه ايران زير باراني از گلوله هاي توپ كه از توپخانه ي مشهور روسها شليك مي شد، قرار گرفته بود، با رشادت و پايمردي ايرانيان، به سود ايشان خاتمه يافت.

اين پيروزي ارزشمند كه حاصل چندين مجاهدت و چندان خون جوانمردان مسلمان بود، به زودي در اثر غفلت و غرور فرماندهان و عدم آشنايي لشكر عشايري ايران به فنون جديد رزم و خيانت طوايف قزاق و شمس الدين لو، در برابر شبيخون ارتش روس در محل قيرخ بولاق به شكست مبدل شد و باعث شد اردوي ايران به منطقه اي در ايروان به نام صدرك عقب نشيني كند. با پيوستن نيروهاي كمكي به فرماندهي شخص فتحعلي شاه به اردوي وليعهد باز وضع جبهه به سود ايرانيان تغيير يافت و دلاوري جنگاوران ايراني در ايروان و پس از آن در ناحيه ي پنبك (منطقه اي بين گرجستان و ايروان) باعث شد سپاه روس هزيمت يافته و با بي نظمي كامل به تفليس عقب بنشيند.

اين نبردها، نخستين رويارويي مستقيم ايرانيان و روسها بودند و در همين برخوردها نيروهاي دو طرف به ميزان قدرت و قوت يكديگر پي بردند. اين نبردها هر چند كه ثابت كرد هر گاه ايرانيان در كار خود پايمردي نشان دهند، مي توانند لشكر تا بن دندان مسلح روس را _ كه روسيه در سايه ي آن به صورت يكي از قدرتهاي برتر اروپا درآمده بود _ به استيصال و زبوني بكشانند، اما متأسفانه استفاده لازم از آن به عمل نيامد. با رسيدن فصل سرما شاه و وليعهد به تهران برگشتند و زمان مناسب براي تحرك و چاره انديشي به سيسيانوف داده شد.

در سال 1220 هجري بر اثر تعرض ابراهيم خليل خان جوانشير حاكم خائن شوشي به منطقه تحت نفوذ ايران و راه دادن روسها به آن منطقه، دوباره آتش جنگ شعله ور شد. فتحعلي شاه در اوايل ربيع الاول از چمن سلطانيه به كنار ارس رفت و عباس ميرزا نيز قواي خود را براي حمله آماده نمود و تصميم به فتح گنجه گرفت. سيسيانوف چند دسته از سپاه خود را به محافظت پل خداآفرين (بر سر راه گنجه) گماشت و خود در نزديكي قلعه ي پناه آباد موضع گرفت. با حضور نيروهاي امدادي روسيه، ابراهيم خان قويدل شد و در كنار متحدين روسي اش در كناره ي پل سنگر گرفت. در همين منطقه از كناره ي ارس بود كه پيشقراولان و مقدمه الجيش سپاه ايران به فرماندهي سردار اسماعيل بيگ دامغاني توانست محافظين پل را مغلوب و متواري سازد. پس سپاه ايران پيروزمندانه از پل خداآفرين گذشت و در محل تخت طاووس (در 50 كيلومتري پناه آباد) موضع گرفتند.

چند روز بعد جنگ شديدي در عسكران نزديك شوشي بين قواي ايران و روس درگرفت و به شكست روسها منتهي شد و قلعه ي شوشي به تصرف قواي ايران درآمد. عباس ميرزا فراريان روس را در جنوب گنجه به محاصره انداخت و پس از اسيركردن آنان با سرعت به طرف گنجه پيش رفت.

درست در همين زمان سيسيانوف كه گمان مي كرد به دليل اجتماع تمام نيروهاي ايران در قفقاز، گيلان در يك هجوم ناگهاني قابل تصرف خواهد بود، يكي از فرماندهاي روسي به نام شفت را همراه دوازده فروند كشتي جنگي و چند ناو تداركاتي با تمام امكانات لازم روانه ي تصرف گيلان كرد. نيروهاي روسي گرچه انزلي را به سهولت تصرف كردند، اما در «پيربازار» از ميرزا موسي خان لاهيجي حاكم گيلان كه به ياري قواي محلي و امداد مردمي به مقابله با روسها پرداخت، شكست سختي خوردند و با دادن تلفات بسيار از راه دريا به سوي باكو گريختند. اين نيروها پس از رسيدن به بندر باكو، آن شهر را در محاصره گرفتند و خيال تصرف آن شهر را در مخيله آوردند.

با نزديك شدن نيروهاي شفت، حسين قلي خان قاجار حاكم باكو و شيخ علي خان حاكم قبه و دربند و سرخاي خان لزگي، طي نامه هايي نزديك شدن شفت به باكو را به اطلاع عباس ميرزا رساندند. با رسيدن شفت به ساحل باكو، حاكم شهر و نيروهاي او آنقدر مقاومت كردند تا سپاه كمكي ايران به فرماندهي عسكرخان افشار ارومي به باكو رسيد. اين سپاه توانست شفت را شكست داده و ناگزير به عقب نشيني و فرار كند. فرمانده شكست خورده ي روسي گريخت و اين بار به مافوق خود ملحق شد.

مقارن حوادث گيلان و شكست و بازگشت شفت، سيسيانوف كه خبر شكست و فرار سردار ديگرش؛ پالكونيك را دريافت كرده بود، براي تلافي اين شكست، همراه سپاهي از گنجه، روانه ي جنگ با سپاه ايران شد و در كنار رودخانه ي ترتر با سپاه ايران به فرماندهي اسماعيل بيگ دامغاني رو در رو شد. در نبرد رودخانه ي ترتر، سيسيانوف و قواي او مغلوب اراده ي ايرانيان شدند و به سوي آق دره عقب نشيني كردند.

با فرارسيدن فصل زمستان عباس ميرزا به تبريز آمد و فتحعلي شاه به پايتخت رفت. در همين زمان، سيسيانوف كه گمان مي كرد در نبود شاه و نايب السلطنه در قفقاز و سردي هوا، قواي ايران متوقف شده اند، به انديشه تصرف قلعه ي شوشي افتاد. خان شوشي باز راه خيانت پيمود و روسها را به قلعه راه داد. با استقرار سيسيانوف در شوشي زحمات سپاه ايران بلااثر ماند.

سيسيانوف در همين زمان بر آن شد تا باز هم بخت خويش را در فصل سرما براي تصرف شيروان بيازمايد. حاكم شيروان كه در مقابل سيسيانوف مرعوب شده بود، پس از درخواست كمك از نايب السلطنه، سرانجام تسليم فرمانده روسي گرديد و شيروان را به او واگذار كرد. توفيق روسها در تصرف شيروان باعث شد تا سيسيانوف و شفت همراه سپاهيان خود روانه تصرف باكو گردند.

رسيدن اخبار حمله ي روسها به بادكوبه عباس ميرزا وليعهد را بر آن داشت كه ابتدا سپاهي را به ياري حسين قلي خان بفرستد و كمي بعد، خود نيز در 22 ذي قعده ي 1220 از تبريز روانه ي باكو و مقابله با روسها شود.

كمبود آذوقه، سرماي شديد و مقاومت  و نيز آگاهي سيسيانوف از رسيدن قريب الوقوع عباس ميرزا به بادكوبه، باعث شد تا فرمانده كل قواي روسيه در قفقاز، به انديشه ي حيله و فريفتن حسين قلي خان حاكم  افتد و به او پيشنهاد مذاكره نمايد. حسين قلي خان كه از حيله ي سيسيانوف آگاه بود و مقصود او را از اين كار نيك مي دانست، موافقت خود را براي گفتگوي صلح اعلام كرد. دو طرف به تاريخ هشتم فوريه ي سال 1806 در كنار ديوار قلعه حاضر شدند و به گفتگو پرداختند. در اين گفتگوها چون سيسيانوف به جاي صحبت از شرايط ترك مخاصمه، گردنكشي آغاز كرد و تند گويي نمود و زياده خواهي و برخورد متكبرانه اش از حد گذشت و نيز معلوم شد كه او نيت سوءقصد دارد، ابراهيم خان عموزاده ي حسين قلي خان پيشدستي كرد و فرمانده سفاك روس را مضروب و مقتول ساخت. با مرگ او نيروهاي روس راه گريز در پيش گرفتند. مردم قفقاز به انتقام خون هزاران شهيد، همه جا راه را بر آنان بستند و تلفات سنگيني بر باقيمانده ي روسيان وارد كردند، به طوري كه تنها اندكي از آنان توانستند خود را به خاك روسيه برسانند.

به دستور حسين قلي خان، سر مردي را كه در خونريزي شهره ي آفاق بود و ده ها هزار ايراني را به قتل رسانده بود، به تهران فرستادند.

با مرگ سيسيانوف، مرحله ي نخست تلاشهاي روسيه براي تصرف سريع سرزمين هاي ايران در غرب درياي مازندران قرين ناكامي شد و رومانوف ها نتوانستند به مقاصد توسعه طلبانه ي خويش در قفقاز نائل گردند. تعهد كتبي سيسيانوف به الكساندر اول نيز هيچگاه از سوي او عملي نشد و روسها ناگزير براي مدت دو سال، عمليات گسترده ي خود را در قفقاز متوقف كردند.

امروزه وقتي دفتر تاريخ را ورق مي زنيم، در كمال حيرت مشاهده مي كنيم اين گرجي كه به سرزمين و فرهنگ آبا و اجدادي خود پشت كرد و با هدف خدمت به بيگانه، راه قتل و غارت مسلمانان قفقاز و حتي هموطنان گرجي خود را در پيش گرفت، چقدر در اعمال و افكار خود با گرجي ديگري كه تاريخ معاصر از او به زشتي ياد مي شود، مشابهت دارد. اين گرجي اخير ايوسيف ويساريونوويچ جوگاشويلي مشهور به استالين است. استالين هم مانند سيسيانوف يك گرجي بود، اما در قصابي هموطنان و همكيشان خود اندك ترديدي به خود راه نداد. او هم مانند سيسيانوف عنصر آسيايي و ايراني و مسلمان را دشمن مي پنداشت و كمر به هدم و محو آن بسته بود. در زمان استالين هم با مسلمانان تقريباً همانگونه رفتار كردند كه سيسيانوف مي كرد. و به طور حتم، تشابه اين دو شخصيت بدنام يكي از برگهاي عبرت آموز و اعجاب انگيز تاريخ است.

 

 

 

منابع:

1ـ موشه گامر و ديگران. دو قرن مبارزه ي مسلمانان قفقاز، ترجمه ي  سيد غلامرضا تهامي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377.

2ـ قائم مقام فراهاني، ميرزا عيسي. احكام الجهاد و اسباب الرشاد، تصحيح و مقدمه ي تاريخي از دكتر غلامحسين زرگري نژاد، تهران، بقعه، 1380.

3ـ نفيسي، سعيد. تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره ي معاصر، چ 9، تهران، بنياد، 1372، 2ج

4ـ دانش، سياوش. ابراهيم كلانتر، تهران، 1347.

5ـ ابوالحسني(ع.منذر)،  حجت الاسلام دكتر علي. جهاد دفاعي و جنگ صليبي ايران و روس تزاري، تهران، دارالحسين(ع).

6ـ عبدالله يف، فتح الله. گوشه اي از تاريخ ايران. ترجمه ي غلامحسين متين، تهران، ستاره، پاييز 1336

7ـ آتكين، موريل. روابط ايران و روس، ترجمه ي محسن خادم، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1382

8 ـ سرداري نيا، صمد. قره باغ در گذرگاه تاريخ، تبريز، نداي شمس، بهار 1384.

9ـ شميم، علي اصغر. ايران در دوره ي سلطنت قاجار، چ 2، تهران، زرياب، 1383

10ـ عشقي، خانك. سياست نظامي روسيه در ايران، تهران، 1353.

11ـ كروسينسكي، تاديوش يودا. سفرنامه ي كروسينسكي، ترجمه ي عبدالرزاق دنبلي، با مقدمه و تصحيح دكتر مريم اميراحمدي، تهران، توس، 1363.

12ـ پاكروان، امينه. عباس ميرزا و فتحعلي شاه، ترجمه ي صفيه روحي، تهران، تاريخ ايران، 1376.

13ـ بارتولد، واسيلي ولاديميروويچ. خاور شناسي در روسيه و اروپا، ترجمه ي حمزه سردادور، تهران، ابن سينا، 1351.

14ـ پورصفر، علي. حكومتهاي محلي در قفقاز در عصر قاجار، تهران، موسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران، بهار 1377.

15ـ پايگاه اينترنتي  Search.com

16ـ پايگاه اينترنتي  Wikipedia

17ـ پايگاه اينترنتي  eng.kavkaz.ru

18ـ مقاله ي «چكيده ي تاريخ تجزيه ايران»، اثر: دكتر هوشنگ طالع، ناشر: نشر سمرقند. از اينترنت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:59  توسط خلیل محمدی  | 

آغاز عصر سلطه (بخش چهارم)

 نگاهي به سياست اشغالگران روسيه دربارة ايران

خلیل محمدی

(بخش چهارم)

 

هيچ اروپايي دوست ندارد او را جلاد و قصاب نوع بشر بداند. هيچ منادي حقوق بشري در غرب او را به جنايت متهم نمي كند. هيچ يك از بسيار كساني كه از بام تا شام سنگ آزادي و برابري انسانها را به سينه مي زنند، و از براي ماجرايي كه اساساً وقوعش محل ترديد است (و تحقيق براي رفع اين ترديد قدغن و غيرقانوني شده) نوحه سرايي مي كنند، او را به عنوان عامل نسل كشي مسلمانان در قفقاز و مناطق مسلمان نشين بالاتر از آن نمي شناسند. خيلي كه لطف كنند، مي نويسند: «حداقل به اندازه ي خود بوميان خشن است!».

نه! هيچكس بر او و درنده خوييهايش خرده نمي گيرد.

بر عكس، همه ي اروپاييها و بخصوص روسها او را يك قهرمان مي دانند. قهرماني كه در نبرد بورودينو 1 شجاعت به خرج داده و خطه‏ي قفقاز به همت و اراده ي او مسخر و مصفا گشته. درباره ي او و دلاوريهايش كتابها و مقاله ها نوشته اند و در مسكو و پترزبورگ و حتي گرجستان و ارمنستان مجسمه هاي نيم تنه و تمام قدش را در ميادين و موزه ها كاشته اند. حتي شعرايي همچون الكساندر پوشكين 2 و واسيلي ژوكوفسكي براي شعر گفته اند و او را ستايش كرده اند. روند مداحي از او تا به امروز ادامه دارد؛ به طوري كه دو سال پيش (سال ۲۰۰۵ ميلادي) انتشارات «راون هال بوكس» كتابي با نام «ژنرال تزاري؛ خاطرات يك ژنرال روسي نوشته ي آلكسي يرمولوف» منتشر كرد كه مترجم و ويراستاري آن را شخصي به نام الكساندر ميكابه ريدزه (كه يك گرجي است) عهده دار بوده است.

اين شخص كيست كه حتي كمونيست ها هم او را _ با اينكه يك ژنرال تزاري و وفادار به تزار الكساندر اول بود _ تجليل كردند و در بزرگداشت او كم مايه نگذاشتند؟

او «ژنرال آلكسي پتروويچ يرمولوف» است.

البته كمونيست ها بايد از او تجليل مي كردند، چرا كه همو بود كه با كشتار مسلمانان قفقاز و تضمين امنيت آن، توانست مقادير هنگفتي از نفت مورد نياز تاواريش‏ها را براي هفتاد و چهار سال تمام تأمين كند، حال ساير مواد استحصال شده از آن منطقه ي زرخيز بماند.

تزارها او را گرامي مي داشتند، چرا كه او موفق شده بود به قوه ي اسلحه و نيرنگ، صليبيون روس را بر مسلماناني كه با فتواي «جهاد» علما به ميدان آمده بودند، شكست دهد و فاصله ي آنها را تا آبهاي گرم نزديك تر سازد. و كمونيست ها او را تحسين مي كردند، چرا كه او پناهگاه دكابريست هاي تبعيدي به قفقاز بود. دكابريست هايي كه اگر افكارشان براي سرخها هيچ ارزشي نداشته، در اين انديشه كه «بايد با كودتاي نظامي تزارها را سرنگون سازند»، با آنها مشتركند. در واقع يرمولوف اگر خود يك دكابريست نبوده، آنقدر از آنان حمايت كرده و با آنها همدلي نشان داده كه دكابريست ها انتظار داشتند در كودتاي نظامي عليه تزار ياريشان كند و اين همه، كمونيست ها را كه با برانداختن تزارها قدرت را قبضه كرده بودند، خوش مي آمد. هر چند نفت قفقاز خوشتر بود!

حال سؤال اين است: آيا يرمولوف به واقع انسان بزرگي بود؟ و آيا ما ايراني ها چقدر يرمولوف _ و امثال او را _ مي شناسيم؟

دانستن اين نكته كه تهاجم به قفقاز با نام «آلكسي پتروويچ يرمولوف» پيوند خورده است، اهميت شناخت اين شخص را به قدر كفاف معلوم مي سازد.

 

*******

 

تبديل سالهاي ميلادي به شمسي

يرمولوف در چهارم ژوئن سال ۱۷۷۷ ميلادي (1772 نيز نوشته اند) در خانواده ي يك صاحبمنصب روسي در مسكو به دنيا آمد. به سال ۱۷۹۱ و بعد از گذراندن دوران تحصيل در مدرسه اي وابسته به دانشگاه مسكو، وارد ارتش شد. او ابتدا تحت فرماندهي ژنرال الكساندر سوواروف 3 و در رسته ي توپخانه، در تهاجم به لهستان شركت كرد  (۱۷۹۴ ميلادي ) و بعد از آن در لشكركشي به ايران به سال ۱۷۹۶ ميلادي (1170 هجري شمسي) تحت فرماندهي «والرين زوبف» حضور يافت. در سال ۱۷۹۸ به سبب سخت سري و عقايد و سخنان تند و تيزش در مورد فرماندهان بالادست دستگير شد و به كاستروما تبعيد گرديد، اما با ترور تزار پل اول به دست انگليسي ها، از يرمولوف هم اعاده حيثيت شد و او باز به ارتش پيوست.

يرمولوف در ميدانهاي نبرد روسيه با ناپلئون بناپارت خودي نشان داد و به زودي طرف توجه كوتوزوف 4 (فرمانده كل ارتش روسيه در نبرد با ناپلئون) واقع شد و به توصيه ي او مقام مهمي را در ارتش بدو سپردند. چندي بعد در حمله ي ارتشهاي متفق به پاريش يرمولوف جايگاه خود را به عنوان يكي از امراي ارتش تزاري تحكيم بخشيد.

در 28 مه سال ۱۸۱۶ ميلادي سه سال پس از انعقاد عهدنامة ننگين گلستان و اشغال بخشي از سرزمين‏هاي ايران توسط روسيه (۱۱۹۵ هجري شمسي و جمادي الآخر 1231 هجري قمري) يرمولوف از طرف تزار الكساندر اول به مقام فرماندهي كل ارتش گرجستان و مناطق قفقازي تصرف شده و نيز سفير فوق العاده ي روسيه در دربار فتحعلي شاه منصوب شد و در پايان سال 1817 (آغاز سال 1233 هجري قمري وارد تفليس شد.

پيش از يرمولوف به ترتيب نيكلاي رتيشچوف، فيليپ اوسيپوويچ پائولوچي (ژنرال مركز)، الكساندر پتروويچ تورمسوف، ايوان واسيلي يه ويچ گودوويچ، نبولسين، سيسيانوف (ايش پخدور)،  و پيش از همه اينها؛ والرين الكساندروويچ زوبوف (پابريده مشهور به قزل اياغ) از سال ۱۷۹۶ م تا آن زمان، آمده بودند تا كار قفقاز را يكسره كنند. بدين معني كه دست ايران را به كلي از قفقاز كوتاه كنند 5 ، شورش مسلمانان ساكن آن نواحي را سركوب سازند، و آن آرامشي را كه لازمه ي بهره برداريهاي استعماري است، بر منطقه حاكم كنند، اما همه آنها كم و بيش در رسيدن به اين آرزوي شوم ناكام مانده بودند، و اين همه تعويض فرماندهان روسي مي نمايد كه: «در طول سي سال كشمكش ميان ايران و روس، روسها _ كه توانسته بودند بزرگترين قدرت اروپايي عصر را شكست دهند _ نتوانستند به قوه سلاحهاي مدرن (آن روز) بر ايرانياني كه اغلب تفنگ هايشان فتيله اي بود، غالب آيند و آنچه ايرانيان را به عقد معاهده هاي ننگين گلستان و تركمانچاي واداشت، بازيهاي سياسي انگليسي ها و روسها و بازي خوردن سران ناآگاه ايران بود.»

باري، يرمولوف كه از حمايت و اعتماد كامل تزار الكساندر اول برخوردار بود، از جانب او و با لقب كنسول تام الاختيار قفقاز به فرمانداري كل منطقه (البته در آن موقع هنوز خانات ايروان و نخجوان به تصرف روسها در نيامده بود) منصوب شد.

يرمولوف در قفقاز «استراتژي محاصره» 6 را به عنوان روش و راهكار خود برگزيد و شروع به احداث قلاع و ساخلوهاي نظامي كرد. او به قوه ي آلات حرب و سلاحهاي پيشرفته ي آن روز (كه روسها بسياري از اين سلاحها را در جنگ با ناپلئون از دريافت كرده بودند)، بر مقاومت چچن هاي مسلمان ساكن ميان دو رودخانه ي سونجاي و ترك غالب آمد و توانست آنها را از موطنشان بيرون راند و به جاي آنها قزاقهاي اوكرايني را در آن نقطه اسكان دهد.

يرمولوف به سياق ژنرالهاي پيش از خود كه به تعطيل و تخريب مساجد مي پرداختند يا آنها را به انبار يا كليسا مبدل مي نمودند، عمل كرد. به طور مثال، روسها مسجد اصلي گنجه را به كليسا تبديل كردند و زيباترين مسجد شهر بادكوبه را كه يادگار دوران صفويها بود، به عنوان زاغه مهمات مورد استفاده قرار دادند. حتي در بعضي موارد پا را فراتر نهادند و بسان مغولان مساجد را اصطبل چهارپايان خود كردند. در گنجه (كه پس از اشغال آن توسط ارتش متجاوز روسيه به نام زن تزار يعني اليزاوتا الكساندرونا، اليزابتپول ناميده شد) و ساير شهرهاي متصرفي موقوفات را مصادره كردند و بدين ترتيب علمايي كه با بهره گيري از اين موقوفات به نشر علوم اسلامي مي پرداختند،‌ از كار بازماندند و در نتيجه اين گونه آموزشها هم متوقف ماند. روسها حتي زنان ارمني و گرجي را كه تا آن زمان سر و روي خود را مي پوشانيدند، به كشف حجاب واداشتند.(ر.ك: روابط ايران و روس، ص 196)

خانات و امراي داغستان كه تازه از نيات يرمولوف در احداث دژهاي نظامي بخصوص دژ گروزانيا در آن منطقه و كوچاندن مسلمانان از مسقط الرأس خود نگران شده بودند، اتحادي بر ضد اشغالگران تشكيل دادند و با اعلان جهاد علماي آن ديار، به مصاف روسها رفتند، اما يرمولوف باز به نيروي توپ و سلاحهاي دورزن بر آنان فائق آمد و پس از كشتار و قتل عام مسلمانان داغستان، «آرامش» آن مناطق را تأمين و تضمين كرد. در پايان اين عمليات ناجوانمردانه و نابرابر، يرمولوف به تزار الكساندر اول گزارش داد كه: «سركوب داغستان پس از يك سال به انجام رسيده و اينك اين كشور مغرور و جنگ افروز به پاي همايوني افتاده است.»

يرمولوف در تكبر و درنده خويي مثال زدني بود. رييس پليس مخفي تزار درباره ي او چنين گزارش داد: «او تنها تحت تأثير غرور خود است.» و يك نويسنده ي روسي كه از ستايشگران او بود، نوشت: «يرمولوف حداقل به اندازه ي خود بوميان خشن است، و در واقع بسيار بي رحم تر است.»

هنگامي وي به خاطر ستمكاريهايش مورد سرزنش مافوق خود قرار گرفت، پاسخ داد: «نرمش در چشم آسياييها نشانه ي ناتواني است و من بيرون از انسانيت محض،‌ سخت و نرمش ناپذيرم. يك اعدام مي تواند صدها روسي را از مرگ و هزاران مسلمان را از خيانت بازدارد.»

او البته دروغ مي گفت، چون كشتارهاي او همگي منحصر به گناهكاران و خائنان نبود و تازه مگر آن كس را كه از جان و مال و موجوديت خود دفاع مي كند، گناهكار و خائن مي نامند؟ در يك مورد خانه ي مردي را كه «مورد سوء ظن بود»، به فرمان او با همه ي كساني كه در آن سكونت داشتند، يكجا منفجر كردند (معامله اي كه امروزه در فلسطين و بسياري جاهاي ديگر، به دفعات فراوان با مسلمانان مي شود.)

يك بار ديگر هنگامي كه وي تصميم گرفت چچني ها را به سمت جنوب رودخانه ي سونجاي براند، يك روستا را محاصره كرد و همه ي ساكنان آن را از زن و مرد و خردسال و سالخورده قتل عام كرد.

بارها، روسها، زنان مسلمان را كه به اسارت گرفته بودند، به عنوان كنيز فروختند يا ميان افسران روسي تقسيم كردند و آنان، از جمله افسران ستاد فرماندهي، سراسر فصول زمستان را در كنار زنان اسير به عشرت مي گذراندند. جان. اف. بادلي مي نويسد: «يرمولوف خود نيز در ارتكاب اين اعمال شنيع كه اثرتكان دهنده اي بر مسلمانان داشت، شريك بود.»

يك ديپلمات اتريشي هم در مورد رفتار روسها در قفقاز نوشت: «همه ي هنرنمايي روسها در اعمال خشونت است». بيشتر روسها سخت به آنچه «بادلي» آن را «مكتب سوواروف» مي نامد، چسبيده بودند و آن شعار اين بود: «آسيايي ها فقط زبان زور را مي فهمند».

مختصر اينكه روش يرمولوف در برخورد با مناطق مسلمان نشين كه روسهاي اشغالگر از ايران منتزع كرده بودند، اين بود: سبعيت و بي رحمي، ويران كردن روستاها با توپ و مواد منفجره، آتش زدن منازل و مزارع،‌ نابودكردن جنگل هايي كه ممر ارتزاق و حيات مسلمانان بود،‌ حلق آويز كردن گروگانها و  كشتار همگاني حتي زنان و بيماران و كودكان كم سن و سال. آنها در مكاتبات خود مسلمانان را با عنوان «فرومايگان» مي ناميدند و نمايندگان آنها را «دزد» و «فريبكار» مي خواندند.

«در سال ۱۸۱۷ ميلادي (1196 هجري شمسي) يرمولوف [به عنوان] سفير فوق العاده ي دولت روسيه به تهران آمد تا در خصوص خطوط سرحدي مذاكره نمايد، ولي منظور نهايي او از آمدن به تهران اين بود كه از وضع داخلي ايران آگاهي بيشتري پيدا كند. او پيشنهادات چندي به شاه نمود كه هيچكدام مورد موافقت وي قرار نگرفت از جمله؛ خصومت ورزي با دولت عثماني، راه دادن قشون روس به گرگان براي حمله به خوارزم و بخارا، تعليم قشون ايران توسط افسران روس و اقامت كنسول دايمي روسيه در گيلان. يرمولوف نيز در پاسخ درخواست فتحعلي شاه براي استرداد بخشي از خاك ايران اظهار داشت كه اين اراضي به ضرب شمشير گرفته شده و يك وجب آن را هم واگذار نخواهيم كرد...»(سياستهاي استعماري، صص ۲۲۸ و ۲۲۹)

«يرمولوف در زماني كه سفير روسيه در تهران بود، با شاهزاده محمدعلي ميرزا پسر بزرگ فتحعلي شاه رابطه اي دوستانه پيدا كرد و به او وعده داد كه پس از فوت شاه او را در مبارزه بر عليه عباس ميرزا براي رسيدن به سلطنت كمك خواهد كرد. عباس ميرزا به كمك عمال خود از روابط برادرش با يرمولوف و نيات آنها آگاه گرديد و اقدامات آنها را خنثي كرد.» (همان، ص ۲۳۳)

در سال ۱۸۲۵ ميلادي (1204 شمسي) يك قيام سراسري در چچن بر پا شد كه اينقوشها، قبارطه اي ها و آقساي قوميك ها نيز بي درنگ به آن پيوستند. كوه نشينان مسلمان كه از ستم روسها به جان آمده بودند، يك قلعه ي روسي را تصرف كردند و يك قلعه ي ديگر را در محاصره گرفتند و نيكلاي واسيلي يه ويچ گركوف _ فرمانده جلاد جبهه ي سونجاي _ را كه در درنده خويي از يرمولوف پيش افتاده بود، به ضرب خنجر مقتول ساختند.

يرمولوف اين بار با وحشي گري بي سابقه اي دست به عمليات زد:  چند قلعه را به كلي تخريب كرد و چند قلعه ي جديد بر پا ساخت،‌ شورشيان را به توپ بست و هر كه را كه جان به در برد، به دار آويخت يا تبعيد كرد. دهكده ها را آتش زد و ضربات سختي به جريان حيات ساكنان منطقه وارد آورد.

در تابستان ۱۸۲۶ م آتش شورش فرونشست. يرمولوف پيروزمندانه به تفليس بازگشت. بر حسب ظاهر موفقيت او كامل و بي نقص بود، اما با تعرض نيروهاي روسي به خاك ايران،‌ به زودي سير حوادث بي ارزش بودن روش او را به كلي نشان داد. اين بار او درست مانند كاترين دوم _ كه زوبوف را به قفقاز فرستاد _ «ترديدي نداشت كه امنيت متصرفات روسيه در قفقاز مستلزم آن است كه روسيه همه ي سرزمين هايي را كه در آن زمان در اختيار دارد، حفظ كند و براي رسيدن به ارس هر چه زودتر ايروان و نخجوان را [نيز] به تصرف درآورد. او براي شروع جنگ بعدي با ايران در پي فرصت بود».(روابط ايران و روس، ص 199)

«هنگامي كه پرنس منچيكوف [فرستاده ي روسها به دربار ايران] به مذاكرات خود با هنري ويلوك نماينده ي سياسي دولت انگليس در تهران ادامه مي داد و پيش از آنكه طبق پيشنهاد سفير روسيه هيأت ايراني براي مذاكره با زمامداران روسيه تعيين شوند، تعرض نيروهاي روسيه در قفقاز بر مواضع و پادگانهاي ايران آغاز گرديد و پادگان ايران در ناحيه ي «باش آپاران» مورد حمله ي نيروهاي زيرفرمان آلكسي پتروويچ يرمولوف قرار گرفت و بدين ترتيب آتش جنگ ايران و روسيه كه مدت سيزده سال خاموش گرديده بود، بار ديگر شعله ور شد».(ايران در دوره ي سلطنت قاجار، ص 99)

با آغاز تعرض نيروهاي روسي به قواي ايراني فروپاشي نهايي روش يرمولوف در ۳۱ ژوئيه ي ۱۸۲۶ (اواخر ذي الحجه ي ۱۲۴۱ هجري قمري) به روشني آشكار شد. در اين زمان، سپاه ايران در برابر عملياتهاي پي در پي تعرضي روسها به خاك ايران و به خواهش مردم ستمديده ي قفقاز كه از ظلم و تعدي عمال تزاري به فغان آمده بودند، به قفقاز تاختند و توانستند در جبهه هاي طالش، قراباغ، شكي و شيروان و شوره گل با موفقيت پيشرفت كنند. در ظرف سه هفته روسيه تقريباً تمامي اراضي اي را كه به وسيله ي معاهده ي ننگين گلستان تصاحب كرده بود، از دست داد.

پيروزي ها آنچنان سريع و چشمگير بود كه عباس ميرزا فرمانده غيرتمند سپاه ايران در نامه اي به فرزندش محمد ميرزا (محمدشاه بعدي) نوشت: «جنگي كه ما پيشتر در قراباغ مي كرديم، حالا به خواست خدا در تفليس مي كنيم. ساخلو كه در عباسيه و ايروان گذاشتيم، حالا در گنجه و گرجستان مي گذاريم. اقامتي كه در خانه‏هاي تبريز و خوي مي نموديم، حالا در صحراهاي اخسطقه و شمكور مي نماييم. از قراباغ چه مانده كه موجب احتياط باشد؟ در تفليس چه باقي است كه دفع آن نتوان نمود؟ ما كه متصدي اين حرب شديم، روسيه را پنج هزار و ده هزار نگفتيم، پنجاه هزار و صدهزار دانستيم. طرف دعوي يرملوف را نمي دانيم، امپراتور مي دانيم. تكيه به فضل خدا كرده ايم و فتح و ظفر را از او مي خواهيم و در همين سال ملك اسلام را به حول و قوه ي خدا از لوث وجود آنها پاك مي كنيم».

سرانجام پس از شش ماه از هجوم سپاه ايران، تزار نيكلاي اول كه به يرمولوف اطمينان نداشت و او را عنصري ناكارآمد مي دانست، از كار بركنارش كرد و به جاي او ايوان فئودورويچ پاسكه ويچ (پاسكوويچ) را كه مورد وثوقش بود،  به فرماندهي نيروهاي روسي در قفقاز منصوب كرد. ورود پاسكيه ويچ همراه با رسيدن قواي امدادي روس كه از جبهه ي عثماني بازگشته بودند، نيز، بروز تشتت در سپاه ايران با ترفند انگليسي ها و نرسيدن كمك هاي لجستيكي لازم از تهران موجب تغيير اوضاع جبهه ها و استيلاي روسها بر وضع جنگ شد.

نكته ي شايان توجه اين كه: روسها پيش از حمله به ايران و در تاريخ هفتم اكتبر 1826 / پنجم ربيع الاول 1242 توانستند به دستياري و ترفند انگليسي ها مقاوله نامه اي را بر عثماني ها تحميل نمايند كه طي آن حاكميت روسها بر قفقاز از طرف عثماني به رسميت شناخته مي شد و آنها را به كلي از دخالت در امور قفقاز باز مي داشت. همچنين دست روسها را در درياي سياه (درياي مجاور قفقازيه) به طور كامل باز مي گذاشت. چون قرارداد اين مقاوله نامه در شهري به نام «آق كرمان» (بعدها آكرمن) بسته شد، به نام «معاهده ي آكرمن» 7 مشهور شد. معاهده ي آق كرمان در حقيقت متمم و مكمل «معاهده ي بخارست» بود كه پيش از آن، روسها آن را بر گرده ي عثماني ها گذاشته بودند.

نكته ي باريك ديگري نيز بود و آن اينكه روسها پيش از حمله به ايران، عثماني ها را درسال 1821 به جنگ با ايران واداشتند و سعي كردند از اين رهگذر تا آنجا كه امكان دارد، قواي ايران را به تحليل ببرند. يك مورخ فرانسوي پا را از اين فراتر مي گذارد و مي گويد: تزار نيكلاي اول ميل داشت بعد از عقد معاهده ي تركمانچاي پيشروي در ايران را همچنان ادامه بدهد، اما چون «به واسطه ي گرفتاري كه در يونان پيدا كرد و به همين مناسبت با دربار عثماني مجدداً داخل اختلاف گرديد، از پيشروي [بيشتر] در خاك ايران صرفنظر نمود».(ر.ك: تاريخ روسيه، ص 214)

اين مطلب از برخورد روسهاي ساكن تهران با ايرانيان هم فهميده مي شد؛ چرا كه «در 1828 بعد از جنگ ديگري [جنگ دوم ايران و روس]، و شكست هاي متعدد، ... يك سفارت روس آن وقت در ايران مقيم گرديد. اجزاء سفارت فاحشاً حرص دولت روس را بروز مي دادند. يك نفر روسي به يك مسافري كه از طهران عبور مي كرد، مي گفت كه ما منتظريم يك اشاره از امپراتور بشود [تا] ايران را ضميمه ي روسيه بكنيم».(ر.ك: تاريخ روابط ايران و ناپلئون، ص 137)

يرمولوف در نهم آوريل 1827 تفليس را ترك كرد، اما خاطره ي پلشت شخصيت مخوف و دهشت زاي او همچنان به وسيله ي اخلافش در قلوب مردم قفقاز زنده نگه داشته شد. موريل آتكين از دانشگاه آمريكايي «مينه سوتا» در مورد شخصيت يرمولوف مي نويسد: «بعد از سيسيانوف، آلكسيس يرمولوف مشهورترين كهنه سرباز باقيمانده از لشكركشي سال 1796 / 1210 بود كه از سال 1812 / 1227 به بعد در جنگ عليه ناپلئون به افتخاراتي نائل آمد... وي همانند سيسيانوف متكبر و سفاك بود و مسلمانان را تحقير مي كرد و ابداً فرماندهي به آن بزرگي كه خود مي پنداشت، نبود. در سال 1827 / 1242 پس از شكست هاي پي در پي از ايرانيان در آغاز جنگ دوم با روسيه به خدمتش خاتمه دادند».(روابط ايران و روس، ص 82)

بركناري او و سپس پيروزي سياسي _ نظامي روسها در جنگ به افزايش شهرتش منجر شد و بر شمار ستايشگران او افزود.

ميراث او براي مردم مسلمان قفقاز تنها دو چيز بود: اول اينكه وحشيگري بي حد و اندازه ي او نه تنها نفرت از روسيان را در دل مسلمانان قفقاز جاي داد، بلكه كنه ماهيت اين قوم را به آنان نمود و در عمل آنها را در برابر «ترس» مصونيت بخشيد. اين مصونيت براي آنهايي كه سخت ترين بلاها را بر سرشان آورده اند، طبيعي است، چرا كه ديگر بلايي بزرگتر از آن نبود كه انتظارش را بكشند.

و دو ديگر اينكه؛ حادث شدن اين ماجراها زمينه ي نفوذ و گسترش اسلام را در سراسر چچن و داغستان بيش از پيش هموار ساخت و مسلمانان آن وادي را به خود آورد، به گونه اي كه تنها قيام امام شاميل بيش از سي سال به طول انجاميد.

اين ژنرال خون آشام تزاري كه به خاطر جناياتش بارها با اعطاي نشان و درجه از طرف تزار الكساندر اول تحسين شد، در 23 آوريل 1861 (اندكي پيش از آغاز جنگ كريمه) سر در گور برد و عالمي را از شر وجود خود خلاصي بخشيد.

 

 

 

ضمايم:

 


 

1) بورودينو نام محلي است در كنار مسكو كه در آنجا ارتش تزار به فرماندهي كوتوزوف با فرانسويان به فرماندهي ناپلئون مصاف داد و شكست خورد. در نتيجه ي اين جنگ تعداد كثيري از طرفين مقتول و مجروح شد، اما نتيجه ي اين جنگ؛ سقوط مسكو بود.

 

2) الكساندر سرگه يه ويچ پوشكين در ۲۶ ژوئن ۱۷۹۹ در مسكو متولد شد و ۱۷ ژانويه ي ۱۸۳۷ به دنبال زخمي شدن در يك دوئل كه بر سر يك ماجراي عرضي پيش آمده بود، جان سپرد. از آثار او مي توان به «زنداني قفقاز»، «فواره ي باغچه سراي»، «برادران راهزن»، «دختر سروان» و منظومه ي «يوگني آنيگين» كه بسيار مشهور است، اشاره كرد. جالب اينكه پوشكين در آثار خود مبارزات ضداشغالگرانه ي مردم قفقاز را نيز ستوده است و از دلاوري هاي آنان به نيكي ياد كرده.

 

3) الكساندر واسيليوويچ سوواروف شاهزاده ي ايتاليسكي (1730 تا 1800) سردار روس بود كه در سال 1744 در سركوبي قيام ملي قزاقهاي يميليان پوگاچف و سركوبي قيام لهستانيها به رهبري كوسوئيسكو شركت داشت. در سال 1799 فرماندهي كل قشونهاي متحد شاهزادگان اروپايي عليه فرانسه ي انقلابي به وي سپرده شد. بعد از گشوده شدن تفليس به دست آقامحمدخان قاجار، كاترين دوم از او خواست فرماندهي ارتش روس را در حمله به خان قاجار به جاي گودوويچ بر عهده گيرد، اما او علاقه اي نشان نداد و نپذيرفت.(ر.ك: روابط ايران و روس، صص 42 و 43 و نيز جنگ و صلح، ص 53 از ضمايم)

 

4) فيلد مارشال ميخائيل ايلاريونوويچ كوتوزوف ( 1745تا 1813) شاهزاده ي اسمولنسكي. در اردوكشي سال 1805 فرماندهي يك سپاه عليه فرانسويان را به عهده داشت. در نبرد اوسترليتز كه در 1805 به وقوع پيوست (و به شكست روسها منتهي شد)، فرماندهي قشون متحد اتريش و روسيه به عهده ي او بود. در جنگ 1812 (كه روسها آن را جنگ ميهني اول مي دانند)، به جاي باركلاي دوتولي به فرماندهي كل منصوب شد. براي دفاع از مسكو در همان سال در بورودينو با فرانسويان پيكار كرد و شكست خورد و مسكو را به ناپلئون واگذاشت. سرانجام به كمك استراتژي «زمين سوخته» و با بهره گيري از برودت شديد هوا و نبردهاي پارتيزاني توانست شكست سختي بر ناپلئون وارد كند در آغاز جنگ اروپا با ناپلئون با سمت فرمانده كل ارتش روس و پروس درگذشت. او از كساني است كه در ادبيات روس ستايشگران بسياري از جمله لئو تولستوي دارد.

 

5) اهميت منطقه قفقاز بيشتر بدان سبب است كه اين منطقه همانند حائلي بين آسيا و اروپا قرار گرفته است و مسلم است كه در مواجهه ي دولتها هر كه بدان تسلط داشته باشد، ابتكار عمل در دست او خواهد بود. ارزش سرزميني و فراورده هاي حاصل از آن منطقه جاي خود دارد.

 

6) روسها با اتخاذ اين استراتژي با بهره گيري از يگانهاي مجهز سوار، پياده و توپخانه، ابتدا مناطق مختلف مورد نظر خود را محاصره مي كردند و تمامي راههاي ارتباطي را قطع مي نمودند. بدين ترتيب هر گونه تماس و داد و ستد با دنياي خارج براي مسلمانان غيرممكن مي شد. در اين هنگام بود كه تسلط بر آنان براي ارتش روس آسان مي شد و اشغالگران به راحتي مي توانستند قتل عام هاي گسترده و كوچهاي اجباري و تبعيدهاي دايمي را به اجرا بگذارد.

 

7) آق كرمان سابق اكنون به نام «بل گورود» شناخته مي شود كه شهري است در جنوب كشور اوكراين واقع در كنار بارانداز خليج دنستروفسكي در بيست كيلومتري درياي سياه.

 

 

 

 

منابع:

 


 

1) موشه گامر و ديگران. دو قرن مبارزه ي مسلمانان قفقاز، ترجمه ي  سيد غلامرضا تهامي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377، صص 71 تا 76

2) تاجبخش، دكتر احمد. سياستهاي استعماري روسيه تزاري، انگلستان و فرانسه در ايران، تهران، اقبال، 1362

3) نفيسي، سعيد. تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره ي معاصر، چ 9، تهران، بنياد، 1372، 2ج

4) تولستوي، لئو نيكلايويچ. جنگ و صلح، ترجمه ي كاظم انصاري، تهران، بنگاه مطبوعاتي گوتنبرگ، 1339، 2ج

5) ابوالحسني(ع.منذر)،  حجت الاسلام دكتر علي. جهاد دفاعي و جنگ صليبي ايران و روس تزاري، تهران، دارالحسين(ع).

6) عبدالله يف، فتح الله. گوشه اي از تاريخ ايران. ترجمه ي غلامحسين متين، تهران، ستاره، پاييز 1336

7) آتكين، موريل. روابط ايران و روس، ترجمه ي محسن خادم، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1382

8) اعتضادالدوله، عباس ميرزا. تاريخ روابط ايران و ناپلئون، تهران، زرين، 1363

9) شميم، علي اصغر. ايران در دوره ي سلطنت قاجار، چ 2، تهران، زرياب، 1383

10) گاهشمار رويدادهاي تاريخ معاصر خاورميانه، تهران، سروش، 1369، صص 75 و 76

11) پايگاه اينترنتي  Search.com

12) پايگاه اينترنتي  Wikipedia

13) پايگاه اينترنتي  100megsfree4.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:54  توسط خلیل محمدی  | 

آغاز عصر سلطه (بخش اول)

 

آغاز عصر سلطه

نگاهي به سياست اشغالگران روسيه دربارة ايران

بخش اول

خليل محمدي

جايگاه سلسله ي صفوي را در تاريخ اين كشور بخصوص از آن جهت كه كشور ايران را به صورت مملكتي واحد، مقتدر و متمركز درآوردند و ظاهري اسلامي بدان بخشيدند و از آن در مقابل هجوم بيگانه محافظت كردند، بايد ارج نهاد، چون «در آن سالهايي كه نابغهي خردسال صفوي [منظور شاه اسماعيل اول] سپاه قزلباش را به جانب تبريز سوق ميداد (907 هـ .ق) ، علاوه بر شروانشاهان در شروان، الوند ميرزاي بايندري در آذربايجان و صوفيان صفوي كه سرگرم ايلغار خود بودند، چند حاكم كه هر يك داعيهي استقلال داشتند، در ولايات ايران لواي أنا و لاغير برافراشته بودند بدين تفصيل: خاقان اسكندر شأن در آذربايجان و سلطان مراد در اكثر عراق و مرادبيگ بايندر در يزد و رييس محمد كره در ابرقوه و حسين كياي چلاوي در سمنان و خوار و فيروز كوه و باريك بيگ پرناك ابنعلي بيگ در عراق عرب و قاسم بيگ بن جهانگير بيگ بن عليبيگ در ديار بكر و قاضي محمد به اتفاق مولانا مسعود بيدگلي دركاشان و سلطان حسين ميرزا در خراسان و امير ذوالنون در قندهار و بديعالزمان ميرزا در بلخ و ابوالفتح بيگ بايندر در كرمان.» (صفا، ذبيح الله. تاريخ ادبيات ايران، صص 64 و 65 ، نقل از احسن التواريخ روملو)

صفويان ايران را به مرزهاي طبيعي خود، و در بعضي مواقع خاصه در ايام پادشاهي شاه عباس بزرگ و نادر به مرز دوران ساساني رساندند و در بازيافتن وحدت و تشخص ملي و شكوه و جلال از دست رفتهي آن نقش اصلي را ايفا نمودند. بنابراين حكمراني اين سلسله ـ هر چند با انتقادات بسيار در عملكردشان مواجه است ـ اما از لحاظ تاريخي براي ايرانيان شايستهي تدقيق و غور و بررسي هر چه بيشتر است.

سير سقوط و زوال اين سلسله كه از بعد از سلطنت شاه عباس بزرگ آغاز شد، در نهايت به پريشاني مجدد اوضاع اجتماعي و سياسي ايران، و دراز شدن دندان طمع بيگانگان براي دستيابي به اين ملك زرخيز انجاميد.

از جملهي اين دولتها كه به ايران دستاندازي كرد و توانست بخش چشمگيري از خاك اين كشور را به اشغال خود درآورد، روسيه بود. روسها كه همزمان با زوال صفويان، به رهبري پتركبير قدم در جاده ترقي نهاده بودند، سرانجام توانستند در سالهاي آغازين قرن نوزدهم ميلادي با تحميل قراردادهاي ننگين گلستان و تركمانچاي و بعد از آن، قرارداد 1881 به دولت ايران، بخش وسيعي از خاك ايران را متصرف شوند و از آن پس با دخالت در مقدرات اين كشور، اسباب تيره روزي ايرانيان را فراهم آورند.

روسها ـ اگر از سال 1828 يعني از زماني كه معاهدهي ننگين تركمانچاي منعقد شد، ـ حساب كنيم حدود نود سال بر مهام و مقدرات ايران و ايراني حاكم شدند و در ايامي كه جهان به سوي ترقي و تعالي فكري و فني ميرفت، مردم ما را در جهل و فقر و محنت و بيخبري نگهداشتند، بدان سان كه بين ما و ترقيات علمي دنيا ساليان متمادي فاصله انداختند.

در اين مقاله هدف آن است كه آغاز ارتباط روسها با ايران به اجمال مورد دقت و امعان نظر قرار گيرد و گوشههايي از تاريخ عبرت بار اين ديار يك بار ديگر واكاوي و واگويي شود به مصداق سخن شريف فذكر ان الذكر تنفع للناس.

(دو)

بعد از سال 935 شمسي (1556 ميلادي) يعني سالي كه تزار ايوان مخوف توانست بعد از تسلط بر غازان، بندر حاجي ترخان (هشدرخان ـ هشترخان ـ آستاراخان) را تصرف كند، خيال تصرف قفقاز در مخيلهي روسها راه يافت، چرا كه تسلط بر قفقاز براي مسكو به معناي دسترسي به درياهاي گرم و بازار ايران و تحقق رؤياي يكصد سالهي دستيابي به هند بود كه از هنگام سفر نخستين جهانگرد روسي يعني «آفاناسي نيكيتين» (در گذشته به سال 1472 ميلادي) به سرزمينهاي جنوبي، روسيه را فرا گرفته بود.

پس اهميت منطقهي قفقاز در حاصلخيزي آن نبود، بل در موقعيت استراتژيك آن و قرار گرفتن بر سر راههاي ارتباطي نظامي و بازرگاني دنيا بود.

اين آرزو تا چندين سال به دليل هراس روسها از رويارويي با ايران مسكوت ماند، اما با ظهور پتركبير و مقارن آن؛ آشفتگي اوضاع ايران رفته رفته صورت تحقق به خود گرفت.

گرچه ظهور نادر باعث اخراج روسها ازنواحي متصرفي شان شد، اما باز با روي كار آمدن كاترين كبير، سياستهاي توسعهطلبانهي روسها پيگرفته شد و در نهايت به از دست رفتن ولايات قفقاز و چند سال بعد، تمامي ولايات شمالي ايران در آسياي مركزي يعني مرو و بخارا و سمرقند و سرزمينهاي واقع در ماوراءالنهر و قرهقوم تا حدود درياچه خوارزم شد و در واقع همين سرزمينها بودند كه «روسيه را روسيه و تشخص و هويت دولت آن را ثابت كرد و تسلط بر درياي سياه و درياي خزر را تا مرز چين برايش ممكن ساخت و او را دومين كشور نفتخيز عالم ساخت.» (باستاني پاريزي، دكتر محمد ابراهيم . نون جو و دوغگو . ص 406)

بعد از عصر تزارها و استقرار حكومت كمونيستي در روسيه، كمونيستها با بكاربردن نيرنگي شگفت، هر كدام از اين ولايات را بر حسب زبان و نژاد و قوميت به جمهوريهاي خاصي تقسيم كردند و بدين ترتيب امكان وحدت آنها را به طور كامل از بين بردند. امروز هم اگر چه فروپاشي مملكت كمونيستي به استقلال ظاهري اين ولايات منجر شده، اما همگان به روشني ميدانند كه هر كدام از اين دول به ظاهر مستقل، دست در دامان يكي از قدرتهاي شرق يا غرب دارند.

روسها نخستين مرحله از بازي سلطه را از سال 1556 ميلادي و پس از هم مرز شدن با ايران آغاز كردند و اين مرحله را تا سال 1604 ادامه دادند. آنها در اين مرحله از امكاناتي بهره گرفتند كه تقريباً تا همين اواخر هم از همان ابزار سود ميجستند؛ اسكان اتباع و هواداران در مناطقي كه قصد نفوذ بدانها را داشتند، ترويج مسيحيت به قصد ايجاد رخنه در صفوف مسلمين و جذب هواداران جديد، طرح دوستي و ايجاد رابطه با بزرگان و اشراف مناطق مختلف و جلب آنان به سمت حكومت مسكوي، احداث ساخلو و پادگانهاي نظامي در نقاط سوقالجيشي و استفاده از قهر و غلبهي مسلحانه از جملهي اين ابزار بوده است.

نهايت خامي و سادگي خواهد بود اگر در عصر حاضر روسها و در كل جهانخواران را از خيال تسلط بر ايران و تجزيهي باقيماندهي آن و در دست گرفتن اختيار سواحل آبهاي آزاد خليج فارس مبرا و منزه بدانيم، چرا كه اين، يك استراتژي و دكترين بلندمدت و به عبارت ديگر؛ يك هدف غايي براي آنهاست، همانطور كه تشكيل ارمنستان بزرگ يا دولت صهيونيستي «نيل تا فرات» يا تجزيهي ممالك مسلمان خاورميانه به دولتهايي در اندازهي بحرين و كويت و قطر در دستور كار دولتهاي مستكبر دنيا و در رأس آنها آمريكا قرار دارد. كشف نفت و گذر اين مادهي حياتي از تنگهاي كه دولتي مسلمان و «شيعي» بر آن اشراف دارد، بر اهميت منطقهي خليج فارس و حساسيت سلطهجويان بيش از پيش افزوده است.

به طور قطع و يقين دولتهاي مسيحي دنيا نيز از اينكه روزي روسها به آرزوي ديرين خود، يعني تسلط بر كرانههاي خليج فارس و اقيانوس هند برسند، آن قدر وحشت نخواهند كرد كه از هيبت يك ايران شيعهي مقتدر هراسناك ميشوند.

خانم «مري بنيگسن براكس آپ» سردبير «بررسيهاي آسياي ميانه» و مدير «انجمن مطالعات آسياي ميانه» در لندن و همكار الكساندر بنيگسن در تأليف كتاب «تهديدهايي كه از اسلام متوجه حكومت شوروي است» در اظهارنظري مينويسد: «پيشروي روسيه به سوي آبهاي گرم در نيمهي دوم سدهي شانزدهم از سواحل رودخانهي ترك آغاز گرديد و اينك پس از چهار قرن، هنوز روسها از رودخانهي ارس فراتر نرفتهاند و دسترسي به آبهاي گرم به صورت يك هدف دست نيافتني مانده است. تركيه، ايران و افغانستان همچنان پابرجا ايستادهاند و شمارش معكوس براي عقبنشيني روسيه از مستعمراتش آغاز شده است.»(1)

هنري كيسينجر؛ وزير امور خارجه سابق و مشاور قبلي رييس جمهور آمريكا در مصاحبه با روزنامهي ايتاليايي «لااستامپا» هيچ دولتي را براي دنياي غرب و به ويژه آمريكا مضر نميداند، اما به صراحت در مورد ايران ميگويد: «خطر واقعي ايران است...»(2)

منابع و مأخذ:

1ـ مري بنيگسن براكس آپ و عبدالرحمان آوتورخانوف و ديگران. دو قرن مبارزهي مسلمانان قفقاز، ترجمه سيدغلامرضا تهامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377.

2ـ روزنامهي كيهان. شمارهي 18169 ، مورخهي بيست و پنجم بهمن ماه 1383.

3ـ صفا، دكتر ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، تهران، فردوسي، 1363 ، 5 ج، بخش يكم از جلد پنجم.

4ـ باستاني پاريزي، دكتر محمد ابراهيم. نون جو و دوغگو، ج 4 ، تهران، معارف، بهار 1377.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:51  توسط خلیل محمدی  | 

آغاز عصر سلطه (بخش دوم)

نگاهي به سياست اشغالگران روسيه دربارة ايران

بخش دوم

خليل محمدي

تاريخ نشان داده است كه روسها اغلب در عرصهي رزم آوري و «مهتري را از كام شير جستن» و با «مرگ روياروي آن را بدست آوردن» (1) حرفي براي گفتن نداشتهاند، اما در ميدان مكر و دسيسه همچون ساير اروپاييان چيزهايي بلدند (اگرچه در اين مجال هم هيچگاه به پاي انگليسيان نرسيدند). در واقع دسيسه و دورويي ابزار دست آنها در مواجهه با دول و ملل ديگر است و هم با مكر و نيرنگ بود كه توانستند بخشي از كرهي ارض را تصاحب كنند و نام روسيه را بدان بنهند. اين نيرنگها هم همان چيزي است كه امروزه در بده بستانهاي سياسي دنيا «قواعد بازي» ناميده ميشود و مسلم است كه هر كشوري از رموز اين بازي مطلع نباشد، خود بازي خواهد خورد و آلت دست بازيگران مسلطتر خواهد شد.

چنانچه سرگذشت جنگهاي روسيه را از گذشته تا حال بررسي كنيم، به صحت مطلب فوق پي ميبريم. بخصوص در جنگهايي كه بين روسيه و ايران واقع شده، وضوح و صحت اين ادعا بيشتر به چشم ميآيد. يعني اگر روسيه از زمان تزار ايوان چهارم (مشهور به ايوان مخوف Ivan The TerribLe ) تا دورهي كمونيستها توانسته است امتيازي از ايران بگيرد، همه در سايهي دروغ و دغل و به مدد تهديد و تباني و گسيل قشون و برتري تسليحاتي و نظامي و سوءاستفاده از آشفتگي اوضاع داخلي مملكت بوده است.(2)

بايد گفت شايد بسياري از روسها نميتوانند صفات مردمان عادي دنيا را چنانكه شايسته است، داشته باشند، چرا كه از ديرباز تاكنون اصول رفتار انساني و بنيانهاي اخلاقي در آن ديار به شدت متزلزل بوده و هست. اين هم به نوبهي خود محصول عادت ملي روسها يعني ميخوارگي عنان گسيخته است؛ چنانكه داستانهاي فساد و ميگساري مقامات عالي روس را از زمان پتركبير و كاترين خورشيد كلاه تا دورهي بوريس يلتسين در مجالس رسمي و حتي بينالمللي به كرات خواندهايم و شنيدهايم.(3)

شايد زمان براي طرح چنين مطالبي، از ديد خوانندگان مطلع مناسب نباشد، يا چنين بحثهايي با آن چيزي كه در بحثهاي متداول رايج است، مطابقت نداشته باشند، اما چنانچه باريك بيني پيشه سازيم و دقايق امور را بنگريم، انصاف خواهيم داد كه اين سخنان در واقع سخن حقي است كه ميبايست روزگاري ادا ميشد و چرا آن روزگار همين امروز نباشد! بخصوص امروز كه مملكت مظلوم ما آماج تطاول و طعنهي بدخواهان بسيار است؛ شناختن همانها كه چشم ديدن ايران باعظمت و اقتدار را ندارند و قوت گرفتن آن را خطري براي خود ميدانند، بسيار بجا خواهد بود.

تاريخ گواهي ميدهد كه مملكت روسيه از ابتدا سيري قهقرايي را ميپيمود و شايد اگر مدد فني و علمي اروپاييان نبود ـ كه وجود يك مملكت مسيحي وسيع را در كنار جاده ابريشم و در مجاورت ممالك مسلمان و ثروتمند خاورميانه لازم ميدانستند و حضورش را در معادلات جهاني مايه تعادل قوا ميشمردند ـ اصلاً روس و روسيهاي نداشتيم يا اگر بود، مملكتي كوچك بود كه در فرهنگ و تمدن، با عقب ماندهترين ممالك قبيلهاي آفريقا مقايسه ميشد.

نگاهي كوتاه و گذرا به جنگهاي روسيه با ايران و ديگر ملل دنيا براي اثبات نامردمي روسها و آشكار ساختن مطلب فوق كافي است:

تصرف قازان و استپهاي پهناور ماوراء قفقاز تا بندر آستاراخان و مجاور شدن روسها با درياي مازندران:

تزار ايوان مخوف چنانكه موفق به فريب و جذب «نوگاي»هاي مسلمان نميشد، ميبايست آرزوي تصرف قازان، بندر حاجي ترخان و سيبريه را با خود به گور ميبرد. «خانم شانتال لومر سيه كلكژه» استاديار مدرسهي مطالعات عالي در علوم اجتماعي و مؤلف چند كتاب در خصوص مسلمانان شوروي سابق و روسيهي فعلي، در مقالهاي دربارهي غلبهي ايوان بر قازان مينويسد:

«روسها در نخستين اقدام خود با موفقيت چشمگيري روبرو شدند و توانستند تمامي قبيلهي بزرگ نوگاي را كه [مسلمان و ] قدرت نظامي اصلي در ناحيهي استپهاي شمال قفقاز بود و ميتوانست صدهزار سوار را به ميدان بفرستد، به سوي خود جلب كنند. اگر كمك، و يا حداقل بيطرفي نوگايها نبود، پيروزي روسها بر خاننشين آستراخان در 1556 و تصرف سيبريه در 1580 و پيشروي آنها به سوي قفقاز ممكن نميشد... به كمك ... اسبها [ي ارسايلي نوگايها بود] كه پياده نظام قديم فئودالي مسكو به يك نيروي مدرن كه با عصر امپراتوري باروت همخواني داشت، تبديل گرديد و بدون سواره نظام، روسها هرگز قادر به تصرف سرزمينهاي مسلماننشين نبودند.»(4)

پتركبير و غلبه بر امپراتوري سوئد:

غلبهي پتركبير بر شارل دوازدهم امپراتور سوئد (5) از آنجا به مملكت ما ايرانيها ربط پيدا ميكند كه پتر دقيقاً پس از اين پيروزي بود كه توجه خود را به سمت سرزمينهاي جنوبي روسيه يعني قفقاز و آسياي ميانه معطوف كرد و فعاليت نظامي، سياسي و تبشيري خود را در آن مناطق شدت بخشيد. پيش از پتر، بوريس گودونوف تزار روس و پس از پتر، استالين، همانند او كينهاي عميق از مسلمانان به دل داشتند و سياست از بين بردن آنها و تصرف اموال و اراضيشان را مجدانه تعقيب ميكردند. پيش از آن، سوئد يگانه مملكتي بود كه بر سواحل درياي بالتيك حكمفرمايي ميكرد و روسيه جز از راه اقيانوس منجمد شمالي به دريايي ديگر مرتبط نبود. آن هم كه بيش از نيمي از سال يخ ميبست و عبور و مرور سفاين را ناممكن ميساخت. بنابراين پتر از همان اوان برومندي دريافت كه بايد تصرف ولايات جنوبي روسيه و سرزمينهاي قفقازي ايران را وجههي همت خود قرار دهد، او موفق به اين كار نشد، اما وصيتنامهاي باقي گذاشت كه اخلاف او آن را تا حد زيادي به اجرا درآوردند.

پتر كه در نبرد «ناروا» (Narva ) لشكري چهل هزار نفري را در اختيار داشت، در برخورد با سوئديها از لشكر ده [يا هشت] هزار نفري شارل دوازدهم شكست خورد و هزيمت يافت، او اين شكست را با استفاده از جهل و ضعف تدبير شارل در امور مربوط به استراتژي جنگي و با فراهم آوردن مقدار فراواني توپ و ساير اسلحههاي مدرن روز، و البته به مدد «ژنرال سرما» (6) جبران كرد؛ بدينصورت كه لشكر خسته، سرمازده و از هم پاشيدهي شارل را در ناحيهاي به نام «پولتاوا» (Poltava ) شكست داد و به جنگي كه روسها آن را «جنگ بزرگ شمال» مينامند، خاتمه بخشيد.

درست بعد از اين جنگ بود كه پتر با بهرهگيري از به هم ريختگي اوضاع داخلي ايران ـ كه مقارن با زوال حكمراني سلسلهي صفويه بود ـ به قفقاز لشكر كشيد و كشتيهاي جنگي روسي را در درياي مازندران به حركت درآورد و توانست دربند، باكو و استان زرخيز گيلان را متصرف شود.

به همين سياق و با استفاده از همين روشها كاترين دوم معروف به كبير به ايران لشكر فرستاد، الكساندر اول عهدنامهي گلستان را بر ايران تحميل كرد، نيكلاي اول تركمانچاي را بر گردهي ايران گذاشت، با انعقاد عهدنامههاي سياه گلستان و تركمانچاي سرزمينهاي قفقازي ايران و ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) به اشغال روسيه درآمده الكساندر دوم ايالات ايراني واقع در آسياي ميانه را متصرف شد و دست به نسلكشي تركمانان مسلمان زد، الكساندر سوم در امور داخلي ايران تا ريزترين مسايل دخالت كرد، و نيكلاي دوم قرارداد 1907 را با انگليسيها بست تا هر كدام از دو دولت استعماري روس و انگليس بيهيچ پردهپوشي سهمي از ايران برده باشند. تكليف كمونيستها هم كه در دشمني با كشورمان معلوم است.(7)

پي نوشتها:ـــــــــــــــــــــــ

شعري است با اين ترتيب از حنظلهي بادغيسي كه نظامي عروضي سمرقندي آن را در چهار مقاله خود آورده است:

مهتري گر به كام شير درست

شو خطر كن ز كام شير بجوي

يا بزرگي و عز و نعمت و جاه

يا چو مردانت مرگ روياروي.

نمونة ‌روشن اين مطلب را در جنگهاي سيزده سالة ايران و روس در اوايل سلطنت قاجارها ميبينيم. روسها يعني مملكتي كه توانسته بودند بزرگترين قدرت نظامي آن روز دنيا يعني فرانسويها را شكست دهند، در برابر تفنگهاي فتيلهاي سپاه عشايري ايران چندين سال متوقف ماندند و حتي هزيمت يافتند، و تنها زماني بر ايرانيان غلبه كردند كه توانستند آنها را مرعوب سازند و اتحاد آنها را به نفاق مبدل كنند.

آدام اولئاريوس سفير «فردريك» دوك «هلشتاين» كه در سال 1046 هجري قمري به ايران آمده است، و مسلماً در گذر خود از اروپا به ايران از روسيه هم ديدن كرده، از نحوهي معاشرت بيادبانهي روسها سخت به حيرت ميافتد و مينويسد: «آنها [روسها] به طور كلي پرخاشجوترين ملتها هستند و با كلمات بسيار زننده و قبيحي يكديگر را ناسزا ميگويند...» به كار بردن دشنامهاي شرمآور و سوگندهاي وحشتانگيز و فحشهاي ركيك در جامعهي روسي بدان حد رواج داشته است كه حتي شخص تزار روس نيز آنها را بر زبان ميراند. شخصي به نام پل [= پاول] از اهالي حلب مينويسد: «تزار آلكسي ميخائيلوويچ [يعني پدر پتر كبير] و بطريق (Patriarch ) انطاكيه هر دو در مراسم عشاء رباني در صومعهي ساوين (Savin ) شركت داشتند. هنگامي كه شماس ضمن قرائت فصلي مربوط به زندگي يكي از قديسان ـ كه نامش در تقويم بودـ رو به بطريق كرده، گفت: اي پدر! ما را بركت ده. تزار از روي تخت برخاست و فرياد زد: حمال مادر به خطا! بطريق اينجاست. بگو: اي خداوند! ما را بركت ده.»

سياحان غربي از مشاهدي تمايل غير عادي روسها به لذات جسمي به وحشت افتاده و در مورد اين خصيصهي مذموم در سفرنامههاي خود بسيار سخن راندهاند. البته آنها بدين نكته معترفند كه مظاهر وحشتانگيز سستي اخلاقي مربوط به يكي از خصوصيات بارز ملي روسها يعني باده گساري است. بنا به گفتهي اولئاريوس؛ هيچ فرد روسي حاضر نيست فرصت بادهنوشي را از دست بدهد. حتي سفيران تزار در كشورهاي بيگانه هم هرگز نميدانستند كه كي دست از ميگساري بردارند. (ر.ك: ويس. آرتور، مسكو و ريشههاي فرهنگ روسي، ترجمهي اسماعيل دولتشاهي ، چ 2، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1365 ، صص 92 تا 94)

گرايش به خمر و الكل از تزارها به كمونيستها به ارث رسيد و اين شايد تنها ميراثي باشد كه هيچ تغييري در آن داده نشد. يك زوج فرانسوي كه در زمان حكومت لئونيد برژنف به كشور شوراها سفر كرده بودند، در مورد عادت بادهنوشي روسها مينويسند: «الكليك شهري عملاً به غير از پول راهي براي رسيدن به خواستهاش ندارد، اما امكاناتي چند پيدا ميكند: در كارخانههايي كه الكل استفاده ميشود، كش رفتن كاري است معمولي؛ يكي از همكاران اهل هنگري تأييد ميكرد كه شاهد مسموم شدن دستهجمعي كارگران از استن بوده است كه به جاي الكل بلعيده بودند. كارگران صنعت شيمي و كاركنان بيمارستانها هم ميتوانند اين مايع گرانقدر را كه براي كارهاي حرفهاي در اختيار دارند، به دست آورند. وقتي كه صبحگاه از جلوي داروخانهاي ميگذريم كه شيشهي ويترين آن شكسته است، مطمئناً دزدان شبانه به انبار الكل علاقمند بودهاند. در روستاها وضع جور ديگري است؛ قرع و انبيق خانوادگي در تمام سال مشروب ذيقيمت تقطير شدهي خانگي را فراهم ميسازد كه معمولاً از سيبزميني گرفته ميشود... مسألهي الكل شايد تنها مسألهاي است كه همهي شورويها در آن به اتفاق درگيرند.» اين زوج سياح ارتباطات زناشويي را درجامعهي كمونيستي بسيار كمرنگ ميبينند و مينويسند: «از آن جهت كه طلاق تشريفاتي ساده دارد، شايد بياهميتترين چيز و كاري رايج در اجتماع است. كم نيستند كساني كه در سي و پنچ سالگي به دومين يا سومين ازدواج خود رسيده باشند.» (ر.ك: كه هايان. نينا و ژان، كوچهي پرولتر سرخ، ترجمهي غلامرضا وثيق، تهران، انتشارات رواق، زمستان 1358، صص 166، 167و 188)

فساد همچنان در جامعهي روسي زنده و پابرجاست. در تحقيقي كه اخيراً و پس از فروپاشي شوروي توسط پنج تن از محققين جامعهشناس روسي انجام گرفته، اين مطلب به چشم ميخورد: «سازمان ملل متحد و يونسكو، ضريب زيست پذيري و بقاي يك ملت را درجهبندي كردهاند و حداقل اين ميزان عدد پنج (5) است. در سال 1993 اين ضريب براي كشور روسيه (4/1 ) بود و بنا به گفتهي يونسكو، اين بدان معناست كه هر نوع كمكي به اين كشور بيفايده است. ملتي كه چنين ضريب زيست پذيري را داراست، براي توسعه به منابع داخلي نياز ندارد، چرا كه اين ملت به آرامي رو به فنا و نابودي است.»

همچنين در اين مقاله ميخوانيم: «ليوتارد مورخ غربي مينويسد: «وقتي ميخواهيم به مطالعهي وضعيت مردمي در دورهاي خاص بپردازيم، عمدتاً به زندگي زناشويي آن مردم معطوف ميشويم. با اين نگاه ميتوانيم به قضاوت درمورد مسائل ديگر نيز بپردازيم. اگر زندگي زناشويي در جامعهاي دچار تزلزل شود، همگي ميدانيم كه ديگر جنبههاي اخلاقي آن جامعه نيز در وضعيت وخيمي خواهد بود. هر كس بخواهد جامعهاي را نابود كند، اين كار را با نابودي نظام خانواده در آن جامعه آغاز خواهد كرد، چرا كه خانواده ارزشمندترين نظام و بنياد يك جامعه ميباشد.» ... مردم روسيه در آستانهي انحلال و فروپاشي هستند. افزايش سقط جنين، گسترش الكليسم و استفاده ازمواد مخدر و انحراف ژنتيكي، همگي باعث كاهش شديد زاد و ولد شده است... 9/92 درصد [دختران جامعه روسيه] ترجيح ميدهند پيش از ازدواج روابط جنسي را تجربه كنند. (ر.ك: م . آبدولين ـ ن. پرسيدسكايا ـ و. رو گاچوا ـ ت . كوزولووا ـ و. والكوف، نسل پپسي Pepsi Generation ، ماهنامهي سياحت غرب، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، سال دوم، شمارهي بيستم، اسفند ماه 1383 ، صص 67 ، 69و 74)

شانتال لومر سيه كلكژه و ديگران. دو قرن مبارزهي مسلمانان قفقاز، ترجمهي سيد غلامرضا تهامي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1377، صفحه 45.

شارل دوازدهم كه تركان عثماني او را با عنوان «شارل دميرباش» ميناميدند، چهارمين پادشاه از سلسلة «ويتلشباخ» بود كه از سال 1697 تا 1718 ميلادي بر سوئد حكمفرمايي كرد. او در پانزده سالگي بر تخت سلطنت نشست و با دست زدن به يك رشته جنگها با دول اروپايي توانست سوئد را به صورت قدرت غالب منطقة شمال اروپا درآورد.

او در جنگ با ائتلاف كشورهاي ساكسوني، دانمارك، نروژ، لهستان و روسيه توانست بر همة‌ آنها فائق آيد اما چون توانايي سرشار او در رزمآرايي با هوشياري استراتژيك و تعقل سياسي همراه نبود، در جنگ پولتاوا از پتركبير شكست خورد و به عمر فرمانروايي سوئد بر سواحل بالتيك خاتمه بخشيد.

اين اصطلاحي است كه محقق ارجمند معاصر يعني جناب آقاي دكتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي در آثار خود به كار بردهاند و حاوي مطلبي است كه خوانندگان نكته سنج ناگفته بدان پي بردهاند.

به همه ي عواملي كه به پيروزي روسها و هر دشمن ديگر درايران انجاميد، هميشه بايد يك عامل را اضافه كرد؛ اين عامل استبداد سياه و مونارشي مخوف حاكم بر كشور است كه براي دوام و بقاي حكمفرمايي خود، تنها راه را «گرسنه و بيسواد ماندن مردم ايران» ميداند.

در مورد كمونيستها هم مردم ايران كمكهاي تسليحاتي و اطلاعاتي و سياسي بيحد و اندازة‌ شوروي سابق به عراق در جنگ تحميلي را هرگز از ياد نخواهند برد. به اين مسأله بايد فتنة فرقه دمكرات و خيانت حزب توده و چندين و چند توطئهي ديگر را هم علاوه كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:48  توسط خلیل محمدی  | 

آغاز عصر سلطه (بخش سوم)

نگاهي به سياست اشغالگران روسيه درباره ايران

خليل محمدي

( بخش سوم)

 

غرب مسيحي از ابتداي برخورد با اسلام تنها يك سياست را اتخاذ كرده است. اين سياست «انهدام اسلام و به زير مهميز كشيدن مسلمانان به هر نحو ممكن» يا اگر اين نشد، دست‏كم «تخدير مسلمين با مخدرات گونان و سست و بي اثرساختن آنان» است. شايد همه ي مسيحيان عالم فرد به فرد با اين سياست موافق نباشند و حتي شايد تعدادي از آنان، آن را غيرانساني بدانند، اما سران مسيحيت، يعني ارباب كليسا و حكمرانان عيسوي مذهب از روز نخست تا به امروز اين سياست را مطمح نظر قرار داده و دنبال كرده اند. روح و محتواي اين سياست يكي است و همان است كه عرض شد، اما قالب و فرم اين سياست به اقتضاي زمان و مكان و موقعيت تغيير كرده است و هر بار به رنگي و به شكلي دگر درآمده است. به طور مثال امروزه دنياي مسيحيت (مسيحيتي كه امروز مقهور جنگ سالاران صهيونيسم شده و علاوه بر سردادن شعارهاي سابق، به شكل صهيونيزم مسيحي درآمده است و شعارهايش نيز بسيار تندتر شده است) مي كوشد با ارايه ي چهره اي خشونت طلب، متحجر، مشوه و مرتجع از «اسلام» و با توليد القابي همانند بنيادگرا، تندرو، راديكال، محافظه كار، تروريست و غيره براي مسلمانان، به مبارزه با اسلام بپردازد و در اين راه البته روشهاي بسيار مدرني را ابداع مي كند. القاعده، بن لادن، ابومصعب الزرقاوي، ملاعمر و بسيار شخصيت ها و گروههاي ديگر را توليد و علم مي كند و با شعار مبارزه با اين افراد _ كه در حقيقت تربيت يافتگان آموزشگاههاي خود غرب هستند _ قشون به اقصي نقاط عالم گسيل مي كند و با شعار نظم نوين جهاني (نظمي كه منافع مستكبران را تضمين مي كند) و شعارهاي دروغين ديگري همانند حمايت از ملتها، ثروت آنها را به يغما مي برد و بدين ترتيب عقب ماندگي آنها را دوام مي بخشد.

در اين ميان نقش دستگاههاي تبليغاتي غرب بسيار شايان توجه است. هزاران كارشناس و متخصص رشته هاي مختلف علوم مختلف انساني و فني در صدها مؤسسه و نهاد و اداره به طور تمام وقت و در طول شبانه روز به كار گرفته مي شود و ميلياردها دلار خرج مي گردد تا افكار عمومي عالم آنچنان كه غرب مي خواهد، بيانديشد و آن شرايطي را كه غرب طلب مي كند، آماده سازد. استوديوهاي مجهز فيلمسازي، شبكه هاي بيست و چهارساعته ي روزي راديو - تلويزيوني، هزاران عنوان كتاب و نشريه و عكس و پوستر و غيره با تيراژهاي ميليوني و با بهترين كيفيت، ميليونها پايگاه اينترنتي و هزار و يك ابزار ديگر، همه و همه در تلاشند چهره اي وحشت زا از اسلام ارايه كنند. به عنوان نمونه كافي است كلمه ي همانند «جهاد» را در شكل فرنگي آن يعني «Jihad» يا «Djihad» در يكي از جستجوگرهاي اينترنتي جستجو كنيم. آن وقت است كه متوجه افتراهاي بي شماري خواهيم شد كه دنياي غرب به اسلام بسته است. اين همه در حاليست كه هر روز چندين و چند مسلمان را در اقصي نقاط عالم به مدهش ترين وجهي مي كشند و عوض شرم و خجلت و عذرخواهي از جهانيان، كوچكترين مقاومت بازماندگان آنان را با تعبيرهاي وقيحانه و عجيب، به گونه اي مي نمايانند كه گويي جنبشي تروريستي سربرآورده است و بر اهل دنياست كه براي سركوبي آن كمر همت بندد.

روسيه نيز بخشي از دنياي مسيحي است؛ با همان سياستها و با همان روشها. و البته با ادعاهاي بيشتر. چرا كه مدعي است در شرق اروپا همان نقشي را در برخورد با اسلام داشته كه اسپانيا در غرب عهده دار آن بوده است. يعني اگر اسپانياييها توانستند با غلبه بر آخرين بقاياي مسلمين در سال ۱۴۹۲ ميلادي و بيرون راندن آنان از غرناطه، از ورود اسلام به داخل اروپا جلوگيري كنند، روسها هم در شرق و در مقابل مسلماناني كه دو دولت اسلامي ايران و عثماني را در پشت سر داشتند، چنين كاري كرده اند و لذا مستحق توجهات افزونتر دنياي غرب هستند.

روسها عميقاً معتقدند؛ در سايه ي نبردهاي پي در پي آنان با مسلمانان بود كه غرب توانست از شر «بربرها» مصون بماند و به آن ترقيات چشمگير دست يابد.(يك) «البته واقعيت چيز ديگريست؛ هنگامي كه نياكان روسها براي نخستين بار در قرن نهم ميلادي با مردمان آسيا تماس برقرار كردند، اين آنها بودند كه وحشي بودند و نه مسلمانهايي كه در اوج تمدن به سر مي بردند.» (دو)

روسيه حتي تا قبل از به قدرت رسيدن پتر كبير (يعني سال ۱۶۸۹ ميلادي) سرزميني نامتمدن و نيمه وحشي باقي ماند و تا آن زمان، در مباحث علمي و فرهنگي در عرصه ي عالم چيزي براي عرضه و ارايه نداشت. البته بعد از آن هم چيزي بيشتر از «يك قدرت استعماري با ارتشي پرتعداد و مجهز به آلات حرب» نشد. «كلنل والتر» وابسته ي سابق نظامي فرانسه در روسيه، در بررسي تاريخ گذشته ي اين كشور، حتي مغولان بيابانگرد را هم از روسها متمدن‏تر مي داند و مي نويسد: «همان كساني كه گوشت خام مي خوردند [يعني مغولان] نه تنها در مورد مذهب گذشت داشتند، بلكه مي توان به دلايل فراوان آنان را متمدن تر از روسها دانست. بهترين گواه اينكه؛ مغولها بر هر ملتي كه دست مي يافتند، از قبيل ايرانيان، چيني ها و اعراب، از آنها كسب دانش و تمدن مي كردند، اما در روسيه هيچ چيز قابل تقليد و ممتازي نيافتند.»(سه)

ملاحظه مي شود كه حتي مغولها هم كه در آن روزگار به درنده خويي شهره بودند و جز قتل و غارت افتخاري نداشته اند، در نظر يك فرانسوي از روسها متمدن تر محسوب مي شوند.

روسها بسيار ديرتر از ديگر اروپاييان و به سال ۹۸۸ ميلادي (يعني واپسين سالهاي قرن دهم ميلادي) دين مسيح را پذيرفتند. پيش از آن مبناي مذهب آنها و تمامي اسلاوهاي اوليه «بر روي پرستش قواي طبيعت و احترام به نياكان استوار بود. خداي بزرگ آنان به نام پرون؛ خالق رعد و برق، معروف بود.»(چهار) و حتي شخص ولاديمير فرمانرواي كيف كه مردم آن سامان را به قبول دين مسيح وادار كرد، خود «علاقه ي مفرطي به بت پرستي نشان مي داد.»(پنج) او «هيچ گاه پاي بند اصول مذهبي نبود و علاقه و توجهي نسبت به دين مسيح نداشته است و اگر به بهانه ي پذيرفتن دين مسيح به دربار بيزانس نزديك شد، صرفاً از روي سياست [و] براي به دست آوردن بازارهايي جهت فروش كالاهاي كيف بوده است.»(شش) پس ملاحظه مي شود كه مسيحيت صرفاً بر اساس مصالح اقتصادي و كسب سود بيشتر به روسيه وارد شد و نه براي فلاح و رستگاري مردم آن ديار. و چنين سوداگري چه تحولي مي تواند در حال معنوي و فرهنگ آن ديار پديد آورد؟ تازه اين دين تجاري هم از طرف مردم كيف، روستوف و نوگورود - يعني شهرهاي عمده ي آن زمان - به شدت رد شد: «در سراسر خاك روسيه ورود دين مسيح با انقلابات و عدم رضايتها و خونريزيها توأم گرديد.»(هفت) و در نهايت به جبر اسلحه و شلاق به مردم قبولانده شد.(هشت)

اين دين تحميلي با عقايد سابق مردم درهم آميخت و ملغمه اي از مسيحيت آميخته با خرافات را پديد آورد (هر چند مسيحيت خود پيش از آن هم ديني تحريف شده بود). نتيجه ي حضور چنين ديني در چنان جامعه اي، دامن زدن به توحش فقرا و بي نزاكتي اغنيا بود.

چنين رفتارهاي اجتماعي و چنين فرهنگي (فرهنگ بي فرهنگي) تا ساليان دراز بر مردم روسيه حاكم بود تا بدانگاه كه پتركبير ديهيم پادشاهي روسيه را بر سر نهاد. او خود يك روس كامل بود با تمامي خصوصيات يك روس، اما چون از اتفاق در محله ي غربيها بزرگ شده بود، الگوهاي رفتاري آنها را اخذ كرد و تحت تأثير تلقينات آنان قرار گرفت و دست به غربي سازي يا Westernization   زد. او كوشيد ظواهر فرهنگ غرب را در روسيه پياده كند، چرا كه مي پنداشت براي درآوردن مردم از آن حال توحش، بايد ظاهر آنان را «از فرق سر تا نوك پا» فرنگي سازد،؛ همان انديشه ي كوته بينانه اي كه غربزده هاي اين ديار گرفتار آن بودند.

پتر هر چند همانند اغلبي از مردم روسيه؛ فاسدالاخلاق، هرزه، سفاك و سختگير بود، اما به نيروي پشتكار و پيگيري مدام توانست تكان عظيمي به ملت خموده ي روس وارد آورد. تغييرات قابل ملاحظه اي در وضع نيروهاي مسلح روس پديدار سازد، انضباط را تا حد زيادي در آن نهادينه كند، به سلاحهاي روز مجهزش نمايد، نيروي دريايي بنا نهد، صنايع را به سامان آورد، و آموزش و پرورش را تحول بخشد.

او همه ي اين كارها را با بكارگيري متخصصين اروپايي (غربي) به انجام رساند. در دوره ي او بيشتر فرماندهان نظامي، استادان مراكز آموزش عالي، استراتژيست ها و صنعتگران ماهر روسيه فرانسوي، آلماني، هلندي يا انگليسي بودند. علاوه بر اين  پتر، جوانان بسياري را براي اخذ علوم جديد به اين كشورها اعزام كرد كه ره آورد آنان در گام نخست، همانا انديشه هاي غربي بود. شهر سن پترزبورگ بر ساحل رود نوا «آشكارا به دست معماران غربي بنا نهاده شد»(نه) و ريش دراز و دامن بلند قباي اشراف روس همه با قيچي «تمدن» پتر كوتاه گرديد.

اين آغاز تحول در مملكت روسيه بود. تحولي كه از گام نخست با تفكر غربي گره خورد و روسيه را ناگزير به جبهه ي ايشان پيوند داد.(ده)

در نتيجه ي اين همه تأثيرپذيري از غرب بود كه روسيه در برابر اسلام و مسلمانان موضع گرفت و به آنان به چشم «بيگانه»اي نگريست كه يا بايد بردگي آنان را بپذيرد و يا از حيز حيات ساقط شود. اين مطلب در واقع اساس و شالوده ي سياست روسها را در برخورد با مسلمانان تشكيل داد و بروز حوادث آينده ي قفقاز، آسياي ميانه، كريمه (قرم) و چچن -  اينگوش را باعث شد.

روسها كه در زمان چهار جنگ صليبي در پراكندگي و پريشاني به سر مي بردند و به همين دلايل از شركت در آن جنگ ها بازمانده بودند، نبرد با ايران و حكومت عثماني را بر سر مناطق قفقاز، آسياي ميانه و شبه جزيره ي كريمه (قرم) براي خود جنگ صليبي (يازده) دانستند و همانند صليبيون سابق در قتل و غارت و نسل كشي مسلمانان و كوچاندن اجباري آنان از موطنشان اندك ترديدي به خود راه ندادند. جنگي كه درست همانند جنگهاي صليبي قرون يازده و دوازدهم ميلادي، تنها به طمع دستيابي بر ثروت مسلمانان و تصرف اراضي حاصلخيز آنان به راه افتاد و اشاعه ي مسيحيت و امور معنوي فقط بهانه اي براي تحميق و استفاده از نيروي توده ي مردم بود.

روسها در برخورد با مسلمانان درست به همان راهي رفتند كه صليبيون رفته بودند، تنها تفاوت كار در اين برهه آن بود كه بر خلاف سابق، دولتهاي مسلمان در نتيجه ي عدم عمل به احكام دين و تعطيلي قوانين شريعت و تفسير كتاب و سنت و حديث به سود خود، به شدت رو به ضعف و فتور رفته بودند و اروپاييان جديد با اخذ دانسته هاي علمي مسلمين قوت و قدرت بسيار يافته بودند. اين شد كه ديگر صلاح الديني ظهور نكرد تا صليبيون را از اورشليم براند و اورشليم ايران؛ قفقاز، به تصرف اهل صليب رفت.

 

پي نوشتها و منابع:

 


 

يك _) الكساندر بنيگسن و مري براكس آپ. مسلمانان شوروي، ترجمه ي كاوه بيات، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ۱۳۷۰ ، صفحه ي ۲۱

دو_) همان، صفحه ي ۲۲

سه_) كلنل والتر. تاريخ روسيه، ترجمه ي نجفقلي معزي (حسام الدوله)، تهران، انتشارات كميسيون معارف، خردادماه ۱۳۳۸، صفحه ي ۲۱۱

چهار _ پنج _ شش و هفت_) برايان شانينوف،ن. تاريخ روسيه، ترجمه دكتر خانبابا بياني، چ ۳، تهران، دانشگاه تهران، تابستان ۱۳۸۳، صفحات ۱۵ تا ۱۷_ همچنين در خصوص همين موضوع در صفحه ي ۴۵ «تاريخ روسيه»ي كلنل والتر مي خوانيم: «ولاديمير [فرمانرواي كيف] با سياست ماهرانه اي در ازاي گرايش اتفاقي به مسيحيت خواستار ازدواج با شاهزاده خانم خواهر امپراتور بازيل دوم و قسطنطين [كنستانيتين] هشتم بود. گرچه كنياز روس اندكي قبل در سركوبي «بارداس فوكاس» به دو امپراتور كمك كرده بود، ولي آنها نفرت داشتند از اينكه خواهر نازپروده ي خود را همسر يك پادشاه وحشي ببينند.» در اينجا هم دو مطلب روشن است؛ يكم: قبول مسيحيت در ازاي نزديك شدن به بيزانس كه شريك بزرگ تجاري كيف بود. دوم: وحشي يا نخراشيده بودن پادشاه روس (كه به مصداق الناس علي دين ملوكهم حال مردم روس را هم از اينجا درمي يابيم).

هشت_) اولين بار كنستانتين دوم امپراتور روم هم دين مسيح را بر اساس محاسبه منافع و مضار و سود و زيان پذيرفت و لذا از اين جهت، اروپاييان را با روسها هيچ تفاوتي نيست. در اين مورد «جان ويليام دريپر  John William Draper   دانشمند آمريكايي (۱۸۱۱ تا ۱۸۸۲) در كتاب جنگ ميان علم و دين چنين مي نويسد: «... يكي از ايشان [منافقان = مشركان بت پرستي كه تظاهر به گرويدن به مسيحيت مي كردند] كنستانتين دوم است كه سراسر عمرش را در بيدادگري و گناه تباه ساخت و جز اندكي، آنهم در اواخر عمر،‌ هيچ گاه در برابر دستورات مسيح سر فرود نياورد... كنستانتين؛ اين امپراتوري كه برده ي دنيا بود و عقايد ديني باارزشي نداشت، روزي به مصلحت شخصي خويشتن پنداشت كه مشركان و مسيحيان را متحد كند ... [و لذا آيين مسيح را گردن نهاد].» (ر.ك: قطب،‌ محمد. سيماي جهل در غرب، ترجمه دكتر سيدخليل خليليان، تهران، اسلامي، بهمن ۱۳۵۸)

نه_) چرا شوروي متلاشي شد، گردآوري و ترجمه دكتر مصطفي رحيمي، تهران، البرز، ۱۳۷۳، صفحه ي ۲۷۶. پتر حتي نام شهر تازه تأسيس اش را با عنوان هلندي پترزبورگ تعميد داد (ر.ك: كلنل والتر، تاريخ روسيه، ص ۲۳۸)

ده_) در نيمه ي اول قرن هجدهم حكومت سن پترزبورگ مهاجرت متخصصين خارجي را به كشور تشويق مي كرد و حاضر بود آنها را به عنوان همتاي اشراف روس بپذيرد. دامنه ي اين مهاجرت چنان وسيع بود كه عملاً اداره ي تشكيلات اداري بر عهده ي «خارجي ها» قرار گرفت. جالب آنكه روسيه حكومت خود را به اشرافيتي خارجي سپرده بود كه اصولاً كاتوليك يا پروتستان مشرب بودند و تعداد اندكي از آنها به زبان روسي آشنايي داشتند...(الكساندر بنيگسن، مسلمانان شوروي، ص ۳۸).

جذب و استخدام خارجيان فرنگي از زمان تزار ايوان مخوف و با رسيدن پاي انگليسي ها به روسيه باب شد. البته پيش از آن هم روسيه مراوداتي با اروپاييان داشت. به عنوان مثال «ايوان مخوف كاخ كرملين را با نقشه و كمك معماران ايتاليايي ساخت و درهاي كشور را به روي نفوذ اروپا باز كرد.» (دكتر مصطفي رحيمي، چرا شوروي متلاشي شد، ص ۲۷۵).

اروپاييها بخصوص از زمان حكمراني پتر كبير به بعد، به روسيه سرازير شدند و در آن ديار به مقامات بالا رسيدند. مي توان گفت همانها بودند كه خط مشي سياسي تزارهاي روس را تعيين مي كردند، اردوكشي ها را طراحي مي نمودند، در عزل و نصب ها (حتي عزل و نصب تزار) دخالت مي كردند و به احتمال بسيار، اين ايده را كه روسيه همان جايگاه اسپانيا را در برخورد با مسلمين دارد، خلق كردند. شك نبايد كرد كه استراتژي بلندمدت روسها را هم همانها بنا نهادند.

پتركبير هم دست آموز خارجياني بود كه دوران كودكي و نوجواني اش را در محله ي آنان گذرانده بود. بعد از پتر، انگليسي ها توطئه ي قتل تزار پل اول _ كه نيرو به هند اعزام كرده بود و سپاه اعزامي كاترين به قفقاز را فراخوانده بود _ را طراحي كردند و پسرش الكساندر اول را به كشتن پدرش متقاعد نمودند. حتي بعد از مطالعه ي رمان «جنگ و صلح» _ اثر سترگ لئو تولستوي نويسنده شهير روس _ متوجه مي شويم كه بسياري از امرا و استراتژيست هاي لشكر روس در جنگ با فرانسويان، آلماني ها بوده اند (اين رمان بر اساس حقايق تاريخي نوشته شده است).

در زمان كاترين دوم (معروف به كاترين كبير) غربزدگي روسي به اوج خود رسيد. كاترين كه خود  آلماني بود، از ولتر و ديدرو دعوت كرد و فريفته ي گروه دايره المعارف نويس هاي فرانسوي بود... حتي در زمان تزار نيكلاي اول، نســلرود وزير امور خارجه [ي يهودي روسيه]، نسب و زبان آلماني داشت و در مدت پانزده سال قدرت خود يك كلمه روسي ياد نگرفت.(پيشين،‌ صفحه ي ۲۷۶).

پس از تزار آلكسيس (و پيش از پتركبير) در زماني كه زني به صوفي در مقام نايب السلطنگي بر روسيه حكمفرمايي مي كرد، معشوقه ي او به نام واسيلي گاليتزين _ كه امور مملكت را در قبضه خود داشت _ در گزارشي كه براي دوماي روسيه تنظيم كرد، چنين نوشت: «كشور روسيه يگانه قدرت مسيحي با ديانت است كه اتباع مسلمان آن باوفاداري وظايف و خدمات خود را نسبت به تزار انجام مي دهند. تاتارهاي ما سلطان قسطنطنيه را به عنوان خليفه نمي شناسند، پس چرا ما فرماندهان يك جنگ صليبي عليه كشور تركيه نباشيم؟ و براي چه در تصاحب مناطق پرنعمت آن تعلل ورزيم؟» (ر.ك: ميشل دو سن پير، سرگذشت خاندان رمانف، جلد اول، ص ۸۰). همچنين مي خوانيم: «ايوان [مخوف] با استفاده از منازعات مدعيان مقام خاني موفق شد در ۱۵۵۲ پس از يك محاصره ي منظم شهر [غازان] را به تصرف درآورد. در اين نبرد توپخانه ي ايوان به هدايت توپچيان خارجي توانست به خوبي جواب تير و كمان تاتارها [ي مسلمان] را بدهد. فتح غازان ملت را به شوق آورد و موضوع يك سلسله اشعار حماسي به دست آمد، زيرا صليب بر هلال پيروز شده بود...»(ر.ك: كلنل والتر، تاريخ روسيه، ص ۱۴۷) مختصر اينكه روسيه _ چه ديروز و چه امروز _ پاره اي از دنياي استعمارگر غرب است، هر چند هزار بار با ما «لاف ياري و برادر خواندگي زند».

 

ــــــــــــــــــ

يك _ ايوان چهارم معروف به ايوان مخوف  Ivan The Groznyy  كه مسلمين را در غازان و حاجي ترخان شكست داد و «صليب را بر هلال غالب ساخت».

دو _ آلكسي پتروويچ يرمولوف Alexi Petrovich Eermolov؛ ژنرال ارتش روس كه به سلاخي سبعانه ي مسلمين قفقاز، داغستان و كوه نشينان چچن و اينقوش و كوچاندن وحشيانه ي آنان پرداخت و در تاريخ روسيه به عنوان يك قهرمان ملي مطرح شد.

سوم _ صحنه اي از نبردهاي قفقاز.

چهارم _ دو سرباز ترك و يك سرباز روس در جنگ ۱۸۷۷ ميلادي.  در اين جنگ روسيه در بالكان به جنگ با تركان عثماني پرداخت و توانست متصرفات آن كشور را در بالكان از دستش به در آورد. در نتيجه ي اين جنگ روسها شهرهاي «باتوم»،  «قارص» و «اردهان» را از عثماني ها گرفتند. سرزمين مسلمان نشين بوسني هرزگوين به اتريش واگذار شد، و انگليس، قبرس را بلعيد. مقارن همين نبردها بود كه روسها سرزمينهاي آسياي ميانه را از پيكر ايران منتزع نمودند و ناصرالدين شاه البته دم نزد و با امضاي قرارداد ۱۸۸۱ در برابر استعمار روس سر فرود آورد.  

پنجم _ ايوان مخوف.

ششم _ پوتين در كنار اسقف اعظم كليساي ارتدوكس. (در دو حالت)

هفتم _ نقشه ايران (گويا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:41  توسط خلیل محمدی  | 

پولس رسول (؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:48  توسط خلیل محمدی  | 

بخشی از تاریخ اسلام و دولتهای مسلمان

سال (هجری) /تحولات دولتها/رخدادها

تا سال 80/امویان/تصرف سراسر شمال افریقا به وسیله مسلمانان

132/به قدرت رسیدن بنی عباس/شورشهای شمال افریقا به وسیله خوارج

172/ادریسیان/ادریس بن عبد الله، با استقرار در مراکش، دولت شیعی ادریسیان را بنیاد نهاد.

184/بنی اغلب/ابراهیم بن اغلب، حاکم عباسی تونس اعلام استقلال کرد و بر الجزایر و تونس حکومت کرد.

217ـ 212/تصرف سیسیل به وسیله بنی اغلب.

297/فاطمیان/تشکیل دولت فاطمیان در تونس و الجزایر و انقراض بنی اغلب.

///انتقال دولت فاطمیان به مصر، پس از آن شمال افریقا از دست فاطمیان خارج شد.

375//انقراض دولت ادریسیان به دست امویان اسپانیا ـ امویان اسپانیا برای مدتی بر مراکش سلطه یافتند.

362/بنی زیری/تشکیل دولت بنی زیری در تونس

405/بنی حماد/تشکیل دولت بنی حماد در الجزایر

448/مرابطون/تشکیل دولت مرابطون

479//مرابطون وارد اندلس شدند و مسیحیان را عقب راندند.

524/موحدون/دولت موحدون در شمال افریقا تشکیل شد و دولتهای مرابطون، بنی زیری و بنی حماد را از بین برد.

540//ورود موحدون به اندلس

567//انقراض فاطمیان

592//تشکیل دولت بنی مرین

625/بنی حفص/تشکیل دولت بنی حفص در تونس

633/بنی زیان/تشکیل دولت بنی زیان در الجزایر

667//انقراض موحدون

قرن 10/عثمانی/عثمانیها بر شمال افریقا مسلط شدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:11  توسط خلیل محمدی  | 

موحدون (یک)

در سال 524 دولت دیگری به نام موحدون در شمال آفریقا تشکیل شد و همانطوری که در بحث اوضاع اندلس بعد از بنی امیه بدان اشاره شد آسایش طلبی مرابطون و انحطاط دولت آنان، در میان قبایل بربر شمال افریقا، ایجاد نارضایتی نمود و باعث پیدایش نهضت دینی جدیدی شد.رهبران نهضت دینی جدید، از آنجا که با اندیشه‏های مغایر با توحید بعضی از بربرها مخالف بودند، به موحدون (موحدان) معروف شدند.فرمانده معروف موحدون، به نام عبد المؤمن توانست با کمک قبایل بربر طرفدار خود، دولت مرابطون را سرنگون و مراکش را تصرف کند.او نیروهایی را به اندلس فرستاد و به مقابله با مسیحیان پرداخت.نیروهای موحدون، اندلس را ضمیمه قلمرو دولت عبد المؤمن نمودند.در سالهای ضعف مرابطون، مسیحیان بار دیگر به سوی مرزهای مسلمانان پیشروی کرده و دولتهای کوچک مسلمان نیز احیا شده بودند.سپاهیان موحدون ضمن مقابله با مسیحیان، این دولتهای کوچک را هم مطیع خویش ساختند و تصرف سراسر اسپانیا حدود 5 سال طول کشید.پس از آن، موحدون متوجه الجزایر و تونس شدند و این نواحی را نیز تصرف کردند.از آنجا که در این زمان دولت فاطمیان اواخر عمر خود را می‏گذراند، دست موحدون برای هر اقدامی در شمال افریقا باز شد.دولت بعدی مصر یعنی ایوبیان نیز تا مدتها درگیر جنگ با صلیبیون در فلسطین بود و توجهی به مرزهای خود با موحدون نداشت.

دولت وسیع و قدرتمند موحدون تا یک قرن‏با نظم و تدبیر، متصرفات خود را در شمال افریقا و اندلس حفظ کرد.این دولت همچنین تلاشهایی برای گسترش اسلام در میان قبایل سیاه پوست جنوب صحرا نیز انجام داد، اما کم کم، از دو سمت تحت فشار قرار گرفت.در ابتدا ایوبیان مصر به سوی غرب پیشروی کردند و این اقدام موجب از دست رفتن طرابلس (لیبی) شد.در همین سمت حکام محلی در تونس نیز فرصت یافتند که خود را مستقل سازند.موحدون سپس در برابر فشار مسیحیان اسپانیا در سال 632 ه. (1) در جنگ لاس ناواس (2) متحمل شکست شدند.در نتیجه این شکست، اندلس کم کم از دست آنان خارج شد و دولت ـ شهرهای مسلمان بار دیگر قدرت و استقلال خود را احیا کردند.

عقب نشینی از سمت شرق (در برابر ایوبیان) و شمال (در برابر مسیحیان اندلس) قلمرو موحدون را به مراکش و نواحی اطراف آن محدود کرد.ناکامیهای خارجی در داخل قلمرو موحدون، تأثیرات نامطلوبی برجای نهاده بود.بیش از همه، قبایل ناراضی بربر از این شرایط استفاده کردند .

دولت موحدون از ابتدای تأسیس، با کمک قبایل به قدرت رسیده بود و با تشکیل شورایی از قبایل و جلب مشارکت آنان در اداره امور، از همراهی‏شان بهره می‏برد.در اواخر عمر دولت موحدون، قبایل کوهستانی مراکش از آن دولت ناراضی بودند.دولت موحدون نیز اقدامی برای پایان دادن بدین نارضایتی انجام نمی‏داد.به همین دلیل در شورشی که قبایل کوهستانی مراکش انجام دادند، (در سال 667 ه. (3) چراغ دولت موحدون خاموش شد.

پی‏نوشتها:

1ـ 1234 م.

«~ 2. Las Navas ~»

3ـ 1268 م.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:52  توسط خلیل محمدی  | 

مرابطون (یک)

در سال 448 یعنی در همان زمانی که دولت ـ شهرهای مسلمان اندلس زیر فشار مسیحیان اسپانیایی قرار گرفته بودند، در شمال افریقا و در میان قبایل بربر، جنب و جوش تازه‏ای آغاز شده بود.این جنب و جوش در اصل بر اثر آزادی آنان از اطاعت دولتهای منطقه بود.دولت فاطمی مصر در این زمان با دولت بنی حماد در الجزایر، در گیر کشمکش بودند؛ در نتیجه قبایل بربر ساکن صحرا و نیز نواحی دور ـ دست مغرب (مراکش) فارغ از سلطه هر حکومتی بودند.این فراغت مصادف با پیدایش تعدادی رهبر دینی پرشور در میان بربرها بود.بربرها که قبل از آن با قبول رهبری رؤسای عرب در منازعات سیاسی و دینی شمال افریقا وارد می‏شدند، اکنون خوددارای رهبرانی دینی شدند.انگیزه‏های دینی و روح‏آزادمنشی و ساده‏زیستی، از بربرها مجاهدانی پرشور ساخته بود.رهبران بربر در قدم اول از این مجاهدان برای گسترش اسلام در میان قبایل سیاه پوست کافر در جنوب صحرای افریقا استفاده کردند.در جریان گسترش اسلام در میان سیاهان، نهضتی در بین بربرها به وجود آمد که مرابطون نامیده شده است.مرابط به معنای جنگجوی مرزنشین است.نهضت سیاسی و دینی مرابطون پس از موفقیتهای اولیه در جنوب صحرا، متوجه شمال شد و فرمانده آنان به نام یوسف بن تاشفین مراکش را تصرف کرد و دولت قدرتمندی به وجود آورد .

چون آوازه مرابطون به گوش مسلمانان اسپانیا رسید، از آنان در برابر مسیحیان کمک خواستند .یوسف بن تاشفین نیز با سپاهیان خود به کمک آنان شتافت.او در سال 479 ه. (1) در جنگ زلاقه توانست آلفونس پادشاه مسیحی را شکست دهد.دلاوری و ایستادگی مرابطون در این جنگ، شور و شوق بسیاری در مسلمانان اندلس به وجود آورد.در نتیجه آنان نیز به مرابطون پیوستند و طی چندین جنگ مسیحیان اسپانیایی را وادار به عقب نشینی کردند.

پس از عقب راندن مسیحیان، یوسف ـ بن‏تاشفین به شمال افریقا بازگشت، اما چون مسیحیان حملات خود را از سر گرفتند و مسلمانان اندلس مجددا تقاضای کمک کردند، مرابطون بار دیگر عازم آن سرزمین شدند.این بار پس از عقب راندن مسیحیان، مرابطون در اندلس باقی ماندند و به مطیع ساختن دولت ـ شهرهای آن سرزمین اقدام کردند.بعضی از این دولتها، مقاومتهای سختی از خود نشان دادند، اما سر انجام مجبور به اطاعت شدند.فرمانروایان شهرهای اندلس اگر چه به وسیله مرابطون از خطر دشمنان مسیحی خود نجات یافته بودند، اما از اینکه مرابطون استقلالشان را سلب کرده بودند، رضایتی نداشتند.مرابطون هم که به دلیل پرورش در صحرا شجاع و صبور بودند، کم کم بر اثر زندگی در شهرهای خوش آب و هوای اندلس و بهره‏مندی از زندگی راحت، به گروهی آسایش طلب تبدیل شدند.

آسایش طلبی مرابطون در مدت کوتاهی دولت مقتدر آنان را ضعیف کرد.آنان دیگر سد محکمی در برابر مسیحیان اسپانیایی نبودند.در شمال افریقا هم دولتهای کوچک، کم کم بر قدرت خود افزودند.ساکنان شهرهای اندلس نیز به مقاومت در برابر آنان دست زدند.از آنجا که مرابطون علاوه بر ساکنان مسلمان این شهرها، بر مسیحیان و یهودیان نیز فشار وارد می‏کردند، بنابراین همه ساکنان شهرهای اندلس از هر قوم و مذهبی که بودند با آنان به مخالفت برخاستند و برای تجدید استقلال خود تلاش کردند.در چنین شرایطی دولت مرابطون در برابر نهضت جدید بربرهای شمال افریقا موسوم به موحدون از پای در آمد و حیات آن به پایان رسید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:48  توسط خلیل محمدی  | 

بسر بن ابی ارطاه

عُمیر بن عُوَیمَر بن عمران بن الجُلَیس مشهور به بسر بن ابی ارطاه (متولد سال نهم هجری) یکی از فرماندهان خون‏آشام و بی‏رحم معاویه و از سرسپردگان امویان به شمار می‏رود که فعالیت‏های سیاسی قابل توجهی داشته است. وی نقشی چشم‏گیر در عرصه‏ی سیاسی دوران خلافت معاویه ایفا کرد.

در این مقاله با ارائه‏ی تصویری کلی از جوانب مختلف زندگی بسر بن ابی ارطاه در عرصه‏ی منازعات سیاسی میان معاویه و امام علی علیه‏السلام از جمله نقش وی در غارات و تحکیم پایه‏های قدرت امویان، به بیان فعالیت‏های سیاسی بسر در دوران خلافت معاویه می‏پردازیم.

واژه‏های کلیدی: علی علیه‏السلام ، معاویه، بسر بن ابی ارطاه، صفین، غارات.

مقدمه

در مورد صحابی بودن بسر بن ابی ارطاه که اهل شام بود میان مورخان اختلاف وجود دارد. حضور وی در صحنه‏های سیاسی و نظامی از دوران عمر و عثمان گزارش شده است. همچنین وی در زمان معاویه بن ابوسفیان، در فتح جزیره، مصر، افریقیه شرکت داشت. او در جنگ صفین با سعید بن قیس هماوردی کرد و به شیوه‏ی عمرو بن عاص از مقابل امام علی علیه‏السلام گریخت.

در دوران خلافت امام علی علیه‏السلام ، همواره معاویه با آن حضرت در معارضه بود و با فرستادن جماعتی از سپاهیان خود به درون قلمرو امام علی علیه‏السلام به ایجاد آشوب و اغتشاش می‏پرداخت. کسانی که برای اجرای این امور انتخاب می‏شدند از بی‏رحم‏ترین و خون‏ریزترین سرسپردگان معاویه بودند. از آن جمله می‏توان به عمرو بن عاص، ضحاک بن قیس بن عوف غامدی و بسر بن ابی ارطاه اشاره کرد. بسر تنها در یک حمله که از دمشق تا یمن تدارک دید، هزاران تن از شیعیان و پیروان امام علی علیه‏السلام را به خاک و خون کشید. او سرانجام گرفتار نفرین امام علی علیه‏السلام گشته، دچار وسواس و دیوانگی شد و سپس عقلش زایل گردید و مرد.

شرح حال و شخصیت بسر بن ابی ارطاه

ابن ابی الحدید1 و ابن اثیر2 بسر بن ابی ارطاه را از بنی کنانه و نامش را هم عمرو و هم عمیر و لقبش را عبدالرحمن و یا ابوعبدالله ذکر کرده‏اند. هم‏چنین او را از اهالی شام و مشهور به بسر بن ابی ارطاه دانسته‏اند.

بسر دو سال قبل از وفات پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در مدینه متولد شد3 و بعدها به شام رفت. از مردم مدینه کسی نقل نکرده است که او از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حدیثی شنیده باشد: زیرا وقتی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از دنیا رفت بسر خردسال بود. اما در روایتی آمده است که اهالی شام و دیگران نقل کرده‏اند که بسر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را دیده و از او احادیثی را نقل کرده است.4 اگر چه مورخان شامی و برخی دیگر، بُسر را از صحابه دانسته‏اند و قائلند که ضمن درک پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از او نقل روایت نیز کرده است، اما براساس گزارش ابن سعد و ابن اثیر در عبارات فوق، بسر دو یا سه سال پیش از رحلت حضرت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله متولد شده است. با توجه به این مطلب برخی صحابی بودن او را با قاطعیت رد و یا در آن تردید کرده‏اند. بر این اساس در روایاتی که احتمالاً تحت تأثیر دیدگاه نخست از حضور بسر در فتوح صدر اسلام سخن گفته‏اند، باید احتیاط کرد.5

به گفته‏ی برخی منابع، بسر دو حدیث از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله روایت کرده است، اما رجال نویسان شیعه می‏گویند چون پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در کودکی بُسر رحلت کرده وی نمی‏توانسته از ایشان حدیثی نقل کند و این‏گونه مطالب را شامیان که در اختلاف میان امام علی علیه‏السلام و معاویه جانب داری معاویه را می‏کردند ساخته‏اند. در هر صورت واضح است که ابن ابی ارطاه مانند ابن ملجم و ابن زیاد از چهره‏های منفور تاریخ اسلام و تشیع به شمار می‏رود.6

ابن اثیر از ابو عمر نقل می‏کند که صحابی بودن بُسر صحت ندارد؛ زیرا او مرد بدی بود و پس از قبول اسلام نیز کارهای زشتی را انجام داد.7 هم‏چنین بعضی مورخین معتقدند که وی پس از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، در دین خویش پایدار نماند و در زمره‏ی مرتدین قرار گرفت.8

فعالیت‏های نظامی بُسر بن ابی ارطاه در عصر خلافت عمر و عثمان

در جریان لشکرکشی‏های مسلمانان در سال سیزدهم هجری در زمان خلافت عمر به شام، بُسر به فرمان خالد بن ولید به روستاهایی در اطراف دمشق حمله کرد.9 نقل است که عمر عِیاض بن غَنم الفِهری را به فرماندهی سپاهی برای فتح جزیره فرستاده بود. عیاض در لشکر یزید بن ابی‏سفیان در شام بود. به دنبال آن، عیاض شهر رَقّه و رُهّا را گشود. در رُهّا بود که یزید بن ابی‏سفیان بُسر بن ابی ارطاه را با دو هزار مرد و علمی سپید به مدد عیاض فرستاد. مقارن ورود او میان لشکر مسلمانان غوغا افتاد که شاید لشکر روم به مدد اهل رُهّا آمده است. چون معلوم شد که بسر بن ابی ارطاه به مدد سپاه اسلام آمده از این حرکت خوشحال شدند. وقتی بُسر به آنها ملحق شد، کسی را فرستاد و از عیاض شمار غنایم را خواست. عیاض جواب داد:

در غیبت شما مسلمانان رنج‏ها کشیده، جنگ‏ها کرده و غنایم یافته‏اند. شما را در آن حقّی نیست. شهرهای دیگر مانده که باید فتح کرد. چون به معاونت شما آن شهرها فتح شوند و غنایم به دست آید هم ما را باشد و هم شما را.

در این مورد میان عیاض و بُسر گفت‏وگوهای زیادی شد و نزدیک بود که به مخالفت بیانجامد. عیاض به بُسر گفت:

مرا به حضور تو و لشکر تو هیچ احتیاجی نیست. اگر دل تو می‏خواهد، این‏جا مقام کن والاّ به جانب شام بازگرد.

بُسر خشمگین شد و به شام نزد یزید بن ابی‏سفیان بازگشت و از عیاض شکایت کرد. یزید طی نامه‏ای جریان را به اطلاع عمر رسانید. عمر هم نامه‏ای برای عیاض بن غَنم نوشت و علت را جویا شد. عیاض هم ضمن ارسال نامه‏ای عمر را از ماجرا آگاه کرد. عمر کار عیاض را ستود و گفت تا زنده است او را معزول نمی‏کند.10

این گزارش حاکی از روحیه‏ی زورگویی و زیاده‏طلبی بُسر است؛ زیرا در جنگ‏هایی که او و سپاهش شرکت نداشتند ادعای شریک بودن در غنائم جنگی را با عیاض داشته است. در واقع علت مخالفت بسر با امام علی علیه‏السلام را باید روحیه‏ی زورگویی و زیاده‏طلبی وی دانست؛ بدین خاطر بسر در جرگه‏ی طرفداران و خون‏خواهان عثمان و از پیروان معاویه گردید.

بُسر از جمله افرادی بود که عمر بن خطاب برای کمک به عمرو بن عاص در فتح مصر به نزد او فرستاد. البته در این مورد اختلاف است. چنانکه عده‏ای گفته‏اند این افراد چهار نفر بودند که یکی از آنان بُسر بوده است.11 در سال بیست و یکم هجری که عمرو بن عاص بخش‏هایی از افریقیه را گشود به بسر فرمان داد تا حملاتی تدارک بیند. این حملات به صلح با مردم ودّان و فَزّان انجامید.12 بلاذری گزارش می‏دهد که عمر، عمرو بن العاص را بدین سبب که امیر بود و عُمَیر ابن وَهْب جُمَحی را به سبب بردباری در دشواری‏ها و بُسر بن ابی ارطاه را نیز به سبب فتوحات انجام داده هر کدام دویست [سکه] مقرر داشت و در حق بُسر گفت:

خداوند چه شهرها [را] که به دست وی گشوده است.13

در زمان عثمان عبداللّه‏ بن سعد امیر مصر، نامه‏ای به عثمان فرستاد و از او خواست که دستور دهد تا ولایت افریقیه را فتح کند. عثمان با عده‏ای از صحابه مشورت کرد و سرانجام بر فتح افریقیه مصمم گردید. اول جماعتی که او را اجابت کردند طایفه‏ای بودند از فرزندان بزرگان صحابه‏ی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ از جمله عبدالرحمان بن ابی‏بکر، عبداللّه‏ بن عمروالعاص و بُسر بن ابی ارطاه.14 در سال بیست و هفتم هجری بُسر با لشکری امدادی از مدینه به سوی افریقیه حرکت کرد. از این رو احتمال می‏رود که پس از آن بسر در مصر اقامت گزیده باشد.15

وضعیت نظامی بسر در عصر ابوبکر واضح نیست. بنا به منابع تاریخی وی در دوران خلافت عمر در فعالیت‏های نظامی خودنمایی می‏کند و گویا در عصر عثمان در مصر اقامت می‏گزیند.

دیدگاه‏های سیاسی بُسر در دوران خلافت امویان

هنگامی که امام علی علیه‏السلام به خلافت رسید به معاویه که حکومت شام را داشت نامه‏ای نوشت و او را به اقرار یا به جنگ و یا به صلح فراخواند. معاویه با عمرو عاص مشورت کرد و سرانجام جماعتی از بزرگان شام را که با امام علی علیه‏السلام عداوت داشتند از جمله یزید بن أنس، بُسر بن أبی ارطاه، حمزة بن مالک و... ، هم‏چنین ده نفر از بزرگان و معاریف را حاضر کرده و به آنها گفت من شُرَحبیل بن سَمْطِ الْکِندیّ را که از اشراف و بزرگان شام است فرا می‏خوانم و به او می‏گویم که علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام عثمان را کشته و قصد دارد به شام بیاید. شما بزرگان در حضور او گواهی دهید تا او در دفع علی علیه‏السلام با ما موافقت نماید.16 این خبر گویای آن است که بسر در عرصه‏های سیاسی به قسم ناحق و دروغ آلوده است. وی ضمن این‏که آلت دست معاویه بود، حاضر شده است جهت اثبات پایه‏های خلافت معاویه بر علیه امام علی علیه‏السلام شهادت دروغ بدهد.

در اثنای جنگ صفین معاویه خود را در حال شکست دید با عمرو بن عاص مشورت کرد که نامه‏ای برای عبداللّه‏ بن عباس بنویسد، تا بتواند دلش را به صلح نرم کند. عمرو بن عاص ضمن ارسال نامه به ابن عباس، در زیر آن اشعاری می‏نویسد. در این اشعار عمرو، بُسر و یاران او را سبب تباهی عراق و مردمی وسوسه‏گر می‏داند.17 این گزارش حاکی از سیاست بازی و تبانی بُسر با دستگاه خلافت اموی می‏باشد. هم‏چنین بسر در جریان حکمیت، از جمله کسانی بود که از طرف معاویه در زیر پیمان صلحی که در سال سی و هفت هجری نوشته شد شهادت داد.18 معاویه بعد از ماجرای حکمیت و بازگشت به شام، جمعی از قریش را که با وی بودند از جمله عمرو بن عاص سهمی، ضحّاک بن قیس فهری و بُسر بن ابی اَرطاه و نیز جماعتی از غیر قریش را فرا خواند و با آنان در مورد نبرد مصر مشورت کرد.19 این گزارش نشان می‏دهد که بسر یکی از مشاوران سیاسی و نظامی درجه اول معاویه بوده و بدین جهت در امور مهم سیاسی و جنگی از سوی معاویه مورد مشورت قرار می‏گرفته است.

فعالیت‏های نظامی بُسر بن ابی ارطاه در دستگاه امویان

قبل از شروع جنگ صفین، معاویه لشکری آماده کرد و بسر بن ابی ارطاه را بر ساقه‏ی سپاه منصوب نمود.20 در جریان جنگ صفین، در یکی از روزها معاویه به تعبیه لشکر پرداخت و فرمان داد تا علمهای نیکو ساختند و به شخصیت‏های معروف قریش از جمله بسر بن ابی ارطاه دادند.21 معاویه چون تعبیه لشکر خویش کرده بود، روی به جنگ آورد. در این جنگ بُسر بن ابی أرطاه از طرف معاویه که علمی سیاه به دست گرفته بود در میدان جنگ ساعتی جَوْلان داد و مبارز خواست. سعید بن قیس هم از طرف امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام بیرون آمد. سعید او را نیزه‏ای زد که بُسر از آن زخمی عظیم برداشت و سست شد و سپس فرار کرده و به صف خویش پیوست.22 نصر بن مزاحم نیز به این موضوع اشاره می‏کند اما با این تفاوت که او به جای سعید بن قیس همْدانی، قیس بن سعد انصاری را نام می‏برد، که معاویه بُسر را مأمور نابود کردن او در جنگ صفین کرده بود.23 نصر بن مزاحم نقل می‏کند گویا معاویه با سپردن علم سیاه به بُسر قصد بزرگداشت و ارتقای درجات او را داشته است. البته عده‏ای از رجال یمنی از این اقدام اندوهگین شدند.24

به گزارش نصر بن مزاحم در جنگ صفین معاویه از بُسر بن ابی ارطاه خواست تا به هماوردی امام علی علیه‏السلام برود.25 ابن اعثم در این باره چنین گزارش می‏کند:

بُسر گفت: علی علیه‏السلام معاویه را به مبارزه طلبید[ه]: [معاویه] بترسید و به مبارزه با او جرأت نکرد. [پس بسر گفت] حال اراده دارم که با او در میدان حرب درآیم، باشد که بر او ظفر یابم و او را بکشم تا نام من به شجاعت و دلاوری منتشر گردد. بسر به میدان آمد و ساعتی جولان داد و هیچ سخن نگفت، از خوف امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام که نباید او را بشناسد و بداند که او کیست. امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام دید که سواری در میدان جولان می‏نماید. آهسته جنگ را ساخته بر او حمله کرد و نیزه[ای] حواله‏ی سینه بسر کرد، چنانکه بسر از اسب جدا شد و قفا افتاد. امام علی علیه‏السلام خواست تا او را با تیغ درگذراند، بسر مرگ را دید. چون ازار در پای نداشت هم‏چون عمرو بن عاص هر دو پای خود را بلند کرد. وقتی چشم امیرالمؤمنین بر عورت او افتاد روی بگردانید. بسر بلند شد تا فرا کند، [اما] خود از سر او افتاد و یاران امام علی علیه‏السلام او را شناختند و فریاد زدند: یا امیرالمؤمنین! او بسر بن ابی ارطاه است. امیرالمؤمنین فرمود: بگذارید که برود. لعنت خدا بر او باد. معاویه از آن حالت خندید. چون بسر پیش او رسید، گفت: سهل باشد ای بسر، مبارزان من بیش‏تر چنینند که جان از دست علی علیه‏السلام به کشف عورت می‏برند. آنچه امروز تو را افتاد، دیروز عمرو عاص را افتاده است. از آن پس هرگاه بسر با لشکری که علی علیه‏السلام در میانشان بود روبه‏رو می‏شد خود به گوشه‏ای می‏گریخت و سواران شامی علی [ علیه‏السلام ] را دوره می‏کردند.26

در جریان جنگ صفین موقعی که حرب غلام معاویه کشته شد، معاویه دلتنگی می‏کرد. بسر بن ابی ارطاه ضمن نصیحت معاویه روحیه‏ی او را تقویت کرده و جرأتش را افزود، سپس لشکر را به جنگ تحریص نمود.27 هنگامی که تعداد زیادی از شامیان در جنگ کشته شدند یک مرد شامی نزد معاویه رفت و گفت:

ما این همه رنج و شدت از تو می‏بینیم که جماعتی متنعمان و خواجگان را بر ما والی گردانیده‏ای، چون عمرو عاص و بسر بن ابی ارطاه و... . [آنان] ما را در جنگ می‏اندازند و از دور ایستاده و نظارت می‏کنند.28

فعالیت‏های سیاسی بسر علیه شیعیان در زمان معاویه

فشارها و سخت‏گیری‏ها بر شیعیان از همان زمان امام علی علیه‏السلام آغاز شد. هنگامی که نیروهای امام علی علیه‏السلام پراکنده شدند، جز عراق جای دیگر چندان امنیت نداشت. معاویه چند نفر را با سپاهیانی عازم مناطق مختلف کرد. از جمله‏ی آنها بسر بن ابی ارطاه، سفیان بن عوف عامدی و ضحاک بن قیس بودند. معاویه بدان‏ها گفته بود تا در مسیر خود در بلاد هر کس شیعه علی بود حتی زنان و کودکان همه را به قتل برسانند. بسر ابتدا به مدینه رفت و در آن‏جا تعدادی از اصحاب و دوستداران علی علیه‏السلام را به شهادت رسانده و خانه‏ها را ویران کرد و سپس به مکه و از آن‏جا به سراه رفت و هر کس از اصحاب علی علیه‏السلام را یافت به شهادت رسانید.29

طبری حمله‏ی بسر به مدینه را از حوادث سال چهل و دوم هجری دانسته و آورده بسر یک ماه در مدینه ماند و هر کس که بر علیه عثمان شورش کرده بود کشت.30 اعزام بسر از سوی معاویه به مدینه را مسعودی به سال چهلم هجری آورده، که با سه هزار نفر به سوی مدینه رفت.31 ابن اثیر حمله‏ی بسر به مدینه را در سال 42 قمری نقل می‏کند. بر اساس این روایت بسر به حجاز رهسپار شد و یک ماه در مدینه ماند و هر کس را که در خون عثمان شریک بود سنگدلانه کشت.32

چون خبر پراکنده شدن یاران علی علیه‏السلام و ترک کردن و فرو گذاشتن آنان علی علیه‏السلام را به معاویه رسید و شنید که علی علیه‏السلام خواسته است که ایشان را به سواد بفرستد سر برتافته‏اند،33 معاویه هم بسر پسر ابی ارطاه و گفته شده پسر ارطاه‏ی عامری از بنی عامر بن لوی را با سه هزار مرد فرستاد و به او گفت:

برو تا به مدینه درآیی. پس مردم آن را تبعید کن و هر کس را بر او گذشتی بترسان و از کسانی که به فرمان ما در نیامده‏اند، مال هر کس را که مالش به دستت افتاد غارت کن و به مردم مدینه چنان بفهمان که قصد جان ایشان داری و ایشان را نزد تو رهایی و عذری نیست و برو تا به مکه درآیی و آن‏جا به هیچ کس کار مگیر و مردم را در میان مکه و مدینه بترسان و آنان را ترسیده و رمیده ساز. سپس پیش رو تا به صعنا رسی چه ما را در آن پیرانی است و نامه‏ی آنان به من رسیده است.

پس بسر بیرون رفت و به هیچ طایفه‏ای از طوایف عرب نمی‏گذشت مگر آن‏که دستور معاویه را انجام می‏داد تا به مدینه آمد. فرماندار مدینه ابو ایوب انصاری بود که از مدینه کناره‏گیری کرد و بسر وارد شهر شد.34 وقتی بسر وارد مدینه شد افعال ناپسندی را انجام داد و عده‏ی زیادی از شهر گریختند، از جمله جابر بن عبداللّه‏ انصاری، ابو ایوب انصاری و دیگران و عده‏ی زیادی هم کشته شدند.35 او ضمن تهدید مردم به انصار نیز توهین کرد.36

پس از آن‏که بسر از مدینه به طرف مکه حرکت کرد، قثم بن عباس بن عبدالمطلب که آن وقت از طرف امیرالمؤمنین علیه‏السلام در مکه بود، با شنیدن خبر عزیمت بسر به جانب مکه از آن‏جا بیرون رفت. منابع تاریخی این وقایع را چنین نقل می‏کنند:

وقتی بسر به مکه نزدیک شد، خواجگان و اشراف و اکابر به رسم استقبال بیرون آمدند. چون بسر ایشان را دید بانگ بر آنها زد و ایشان را دشنام‏های قبیح داد. اشراف مکه به یک جمله آواز برآوردند و گفتند: ای امیر، ما از تو چشم آن نداریم که این چنین سخنان در حق ما که اقارب و عشایر توییم از این جنس سخن گویی و ما را از این نوع تهدید کنی... بسر چون سخنان اکابر مکه را شنید خاموش شد. بسر چند روز در مکه ماند. مردم مکه از روی اضطرار نه از روی اختیار با معاویه بیعت کردند. شیبة بن عثمان العبدی را بسر به نیابت خویش [در آن‏جا گمارد] و گفت: ای اهل مکه! بدانید که من عزیمت قلع و استیصال شما را داشتم و می‏خواستم شما را مالشی نیک دهم. اما به حرمت خانه‏ی معظم از شما عفو کردم.37

بسر در سخنرانی خود در مکه گفت:

اکنون معاویه زمام حکومت در دست دارد و می‏خواهد انتقام خون عثمان را بگیرد. با او بیعت کنید و جان خویش بر باد مدهید. ای مردم مکه! از مخالفت حذر کنید! به خدا سوگند اگر چنین نکنید کاری می‏کنم که ریشه‏ی شما برکنده شود و اموالتان تاراج گردد و خانه‏هایتان ویران گردد.38

بسر سپس از مکه به طائف رفت. مغیرة بن شعبه به استقبال او بیرون آمد و قوم خود را شفاعت کرد. بسر به مغیره گفت:

ای مغیره! قصد دارم که قوم تو را هلاک کنم.

مغیره گفت:

می‏خواهم که در این کار به خدا پناه بری که از آن وقت که به حرکت درآمده‏ای خبر سخت‏گیری تو را با دشمنان امیرالمؤمنین عثمان شنیده‏ام. تاکنون اندیشه و عملی پسندیده داشته‏ای. اما اگر دشمن تو و دوست تو در نظرت یکسان آیند آن‏گاه به درگاه خدا مرتکب گناه شده‏ای.39

ابن اعثم نقل می‏کند که مغیره گفت:

ای امیر! تا تو از شام بیرون آمده‏ای از حال تو تفحص می‏کردم و چون دانستم که طلب خون عثمان می‏کنی، بدان خوشدل بوده‏ام و ثناها گفته‏ام. بسر چون سخن مغیره را شنید، خاموش شد و سخن نگفت و هیچ کس از اهل طائف را نرنجانید و کلمه‏ای ناخوش نگفت. چون وارد شهر شد، یکی از مبارزان لشکر خود را بخواند و گفت: جمعی با خود برگیر و به جانب بثاء برو.40

سپس بسر یکی از یاران خود را به بثاء فرستاد. در آن‏جا جماعتی از محبان علی ابن ابی‏طالب علیه‏السلام بودند به او دستور داد که آنها را به قتل برساند و خانه‏هایشان را در آتش بسوزاند. آن فرد به موجب فرمان بسر، بدان ناحیه رفت و جمعی از بی‏گناهان را فقط به دلیل دوستی با امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام کشت و مراجعت نمود.41

آنگاه بسر مردی از قریش را به تباله فرستاد. در آن‏جا شماری از شیعیان علی علیه‏السلام بودند. او دستور داد که همه را بکشد و اموالشان را تاراج کند. بعضی در این مورد با او سخن گفتند که اینان قوم تواند، دست از ایشان بدار تا مگر از بسر امان‏نامه بیاوریم. منیع باهلی جهت گرفتن امان‏نامه راهی طائف شد و نزد بسر شفاعت کرد. بسر پذیرفت، ولی در نوشتن نامه وقت‏کشی می‏کرد به این خیال که آنها کشته شوند. عاقبت امان‏نامه نوشت و به منیع باهلی داد. نامه‏ی بسر زمانی رسید که مردم را برای کشتن آورده بودند. شامیان که شمشیرهای خود را در برابر آفتاب به حرکت درآورده بودند منیع رسید و نامه را آورد و فرمان آزادی را داد.42

بسر پس از طائف به نجران رفت. مردی بزرگوار از اصحاب مصطفی علیه‏السلام در آن‏جا بود که او را پیش از اسلام عبدالمدان می‏گفتند و چون خدمت حضرت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمد، آن حضرت او را عبداللّه‏ نامید. بسر عبداللّه‏ و مالک پسرش را خواند و هر دو را گردن زد. بسر اهل نجران را به کشتن تهدید کرد و گفت:

بدان خدایی که جان بسر در قبضه‏ی ارادت اوست اگر بعد از این بشنوم که شما متابعت علی[ علیه‏السلام ] کرده باشید و در راه او قدمی زده باشید باز گردم و همگان را به شمشیر درگذرانم. اکنون شما خود دانید.43

یعقوبی گزارش می‏دهد که بسر در نجران چنین گفت:

ای برادران ترسایان! هان به خدایی که جز او خدایی نیست اگر امری که آن را ناخوش داشته باشم از شما به من رسد، البته از شما بسیار خواهم کشت.44

بسر پس از نجران به جانب همدان روانه شد. در آن‏جا طایفه‏ای از بنی أرحب که از دوستان و محبان امیرالمؤمنین بودند مقام داشتند. بسر ایشان را بخواند و چون حاضر شدند، همه‏ی آنان را کشت.45 و ابو کرب که سرور بادیه‏نشینان قبایل همدان بود و اظهار تشیع می‏کرد از این واقعه بسیار ناراحت شد و به صنعاء رفت.46 بسر سپس سمت جیشان که طایفه‏ی انبوهی از شیعیان امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام در آنجا بودند حرکت کرد و همه آنها را گرفت و کشت.47 او پس از آن بر قبیله‏ی همدان در یمن حمله کرد و نسبت به زنان آنان بی‏حرمتی نمود و این‏ها اولین زنانی بودند که در اسلام به آنان اهانت شد. چنانکه روزگاری در مدینه نیز چنین شد.48

اعزام بسر به یمن از سوی معاویه

معاویه به بسر فرمان داد از راه حجاز و مکه و مدینه به یمن برود. او ضمن این مأموریت به بسر فرمان داد:

چون به مکانی رسیدی که مردمش در اطاعت [امام] علی[ علیه‏السلام ] بودند، نخست زبان بر گشای و چنان تهدید کن که یقین کنند از تو رهایی نیابند و تو بر آنها چیره خواهی شد. سپس اندکی از آنان دست بدار و به بیعت با من دعوت کن و هر کس که سر برتافت بکش و شیعیان علی را هر جا که یافتی بکش.49

ابن اثیر نقل می‏کند معاویه بسر را به حجاز و یمن فرستاد تا از شیعیان علی علیه‏السلام برای او بیعت بگیرد و مخالفان را به قتل رساند. بسر در یمن همان کارهایی را انجام داد که در مدینه انجام داده بود.50 هم‏چنین وائل بن حجر حضرمی به بسر بن ابی ارطاه نامه نوشت که نیمی از مردم حضرموت شیعیان علی هستند، بشتاب که در آن‏جا کسی نیست که راه تو را بگیرد. وقتی بسر بدان‏جا رسید، ابن حجر از او پرسید با مردم حضرموت چه می‏کنی؟ بسر گفت می‏خواهم از هر چهار نفر یکی را بکشم. وائل گفت اگر چنین قصدی داری نخست عبداللّه‏ بن ثوابه را بکش که او به تنهایی ربع همه‏ی مردم است و بسر عبداللّه‏ بن ثوابه را کشت.51 عبیداللّه‏ بن عباس نیز که کارگزار امام علی علیه‏السلام در یمن بود، با شنیدن خبر حمله‏ی بسر از آن‏جا متواری گردید و دو پسر خردسالش به دست بسر کشته شدند.52

فعالیت‏های سیاسی بسر در عصر امام حسن علیه‏السلام

هنگامی که امام حسن علیه‏السلام با معاویه صلح کرد، معاویه کارگزاران خود را معین نمود. عتبة بن ابی‏سفیان را به امارت بصره فرستاد. عبداللّه‏ بن عامر برخواست و معاویه را گفت:

یا امیر المؤمنین، عثمان هلاک شد و من عامل بصره بودم و علی مرا عزل کرد. من مال و ودایع خویش نزد مردم نهاده‏ام. اگر مرا امارت بصره ندهی مالی که در دست مردم دارم از دستم می‏رود.

به این دلیل معاویه امارت بصره را به او داد. معاویه بسر بن ابی ارطاه را با لشکری همراه او کرد.53 طبری هم در حوادث سال چهلم هجری آورده است که در این سال حمران بن ایان بر بصره تسلط یافت. معاویه بسر را سوی او فرستاد و به او گفت که پسران زیاد را بکشد و فتنه‏ی حمران بن ابان را دفع کند.54 بسر بن ابی ارطاه در این سال به فرمانداری بصره رسید. انگیزه‏ی این کار چنین بود که چون امام حسن علیه‏السلام در آغاز سال چهل و یکم با معاویه صلح کرد و حمران بن ابان بر بصره تسلط یافت، معاویه هم بسر را به سوی او گسیل داشت و به وی فرمان داد که زیاد بن ابیه را بکشد. زیاد فرماندار فارس بود.55 بسر در بصره ماند تا اموال عبداللّه‏ بن عامر را به تمامی از مردم گرفت و به نزد معاویه رفت.56

هنگامی که ابن عامر در بصره سخنرانی کرد. بسر هم بر پله‏ی دوم منبر قرار گرفت و گفت: هر کس بیاید و بیعت کند ذمه‏ی خدا از او بری است و بدانید که خدا انتقام خون عثمان را طلب کرد. پس قاتلان او را کشت و کار را به اهلش سپرد. مردم از هر سو آمدند و بیعت کردند.57 بسر در بالای منبر به علی علیه‏السلام ناسزای گفت و پس از آن چنین ادامه داد:

شما را به خدا [هر] که می‏داند من راست می‏گویم، بگوید و هر که می‏داند من دروغ می‏گویم، بگوید.

ابوبکره برخاست و گفت: به خدا ما تو را دروغگو می‏دانیم.

بسر دستور داد تا او را خفه کنند، اما ابولولوه ضبی برخاست و خودش را روی ابوبکره انداخت و او را محفوظ داشت. سپس به ابوبکره گفتند چرا این کار را کردی. گفت: ما را به خدا قسم بدهد و عمل نکنیم. بسر پس از شش ماه بصره را ترک کرد.58 ابن هلال ثقفی در این‏باره چنین گزارش می‏دهد:

بسر در بالای منبر از علی یاد کرد و مردم را به خدا سوگند داد و گفت: آیا می‏دانید که علی کافر بود و منافق؟ مردم خاموش ماندند. بسر سخن خود را تکرار کرد و گفت: شما را به خدا نمی‏دانید؟ ابوبکره برخاست و گفت: حال که ما را به خدا قسم می‏دهد نمی‏دانیم که او کافر یا منافق بوده. بسر فرمان درهم کوبیدن او را داد.59

نفرین امام علی علیه‏السلام و سرانجام بسر

امام علی علیه‏السلام پیش از شهادت خود، بسر بن ابی ارطاه را نفرین کرد. امام علی علیه‏السلام فرمود:

بارخدایا! بسر دینش را به دنیایش فروخت و حرمت‏های تو را ناچیز شمرد. اطاعت یک مخلوق فاجر را بر آنچه در نزد توست برتری نهاد. خدایا او را نمیران تا عقلش را از او زایل فرمایی!60 و رحمت خود را حتی برای یک ساعت از روز برای او فراهم مفرما.61

هم‏چنین امام علی علیه‏السلام فرمود:

بار خدایا! معاویه، عمرو عاص و بسر را لعنت کن! آیا اینان از روز قیامت نمی‏ترسند؟62

بسر اندکی بعد از شهادت امام علی علیه‏السلام دچار وسواس گردید و به جنون گرفتار شد. هذیان می‏گفت و هر بار شمشیر خود را می‏خواست و می‏گفت شمشیر بدهید تا بکشم و چندان در این موضوع اصرار کرد تا ناچار شمشیری چوبین به دست او می‏دادند و بالشی پیش او می‏نهادند و او چندان بر آن بالش می‏زد که بیهوش می‏شد و بر همین حال بود تا مرد. ثقفی این‏گونه نقل می‏کند:

برای بسر شمشیری چوبین ساخته بودند و چون شمشیر می‏خواست به او می‏دادند. بسر چون شمشیر زنان آن را به حرکت [در] می‏آورد و آنقدر چنان می‏کرد تا بیهوش می‏شد. چون به هوش می‏آمد باز شمشیر طلب می‏کرد و همان را به دستش می‏دادند و باز هم‏چنان می‏کرد تا بیهوش می‏شد و این سبب مرگش شد. خدایش نیامرزد.63

ابن اثیر نیز در گزارشی مشابه چنین می‏نویسد:

هنگامی که خبر کشته شدن دو کودک عبیداللّه‏ بن عباس به امام علی علیه‏السلام رسید به سختی نالید و به درد گریست و آن‏گاه خدای را بر بسر بن ابی ارطاه خواند و گفت: خدایا! دین و خردش را از وی بزدای! نفرین وی در او کارگر افتاد و خرد از مغز بسر پرید. آن‏گونه شد که بازی با شمشیر مایه‏ی سرگرمی‏اش گردید. شمشیر می‏خواست و برای او شمشیری چوبین می‏آوردند و خیکی پر باد که آن را در میان پاهای خود می‏نهاد و بر آن سوار می‏شد و با شمشیر چوبین به آن می‏زد. چندان دیوانگی از خویش درآورد که جان سپرد.64

در مورد پایان کار بسر نقل شده است که او تا خلافت عبدالملک بن مروان زنده بود65 و در مورد وفات بسر بعضی گفته‏اند که در ایام خلافت معاویه در مدینه فوت کرد و برخی وفات او را در ایام خلافت عبدالملک بن مروان در شام ذکر کرده‏اند. وی در آخر عمرش خرفت شد66 و به قولی در خلافت ولید به سال 86 و یا 88 قمری در گذشته است.67

پی‏نوشت‏ها:

1. ابن ابی الحدید، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 173.

2. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، جزء الاول، ص 268؛ دایرة المعارف تشیع، ج 3، ص 299.

3. ابن اثیر، همان، ص 268.

4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 7، ص 287؛ ابن اثیر، همان، ص 268؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 404.

5. همان، ج 3، ص 404.

6. همان، ج 3، ص 229.

7. ابن اثیر، همان، ص 269.

8. سید مرتضی عسکری، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3، ص 113.

9. دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 404.

10. ابومحمد احمد بن علی بن اعثم کوفی، الفتوح، ص 186 و 195.

11. ابن اثیر، همان، ص 9 ـ 268.

12. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 45.

13. احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ص 357.

14. ابن اعثم کوفی، همان، ص 5 ـ 304.

15. دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 404.

16. نصربن مزاحم منقری، پیکار صفین، ص 71 ـ 70؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 471 ـ 469.

17. نصر بن مزاحم، همان، ص 3 ـ 562.

18. همان، ص 701 ـ 697؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 693 ـ 692؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 404.

19. ابن هلال ثقفی کوفی، الغارات، ص 97.

20. نصر بن مزاحم، همان، ص 17 ـ 216؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 493؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 2، ص 115.

21. نصر بن مزاحم، همان، ص 57؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 579.

22. ابن اعثم کوفی، همان، ص 579.

23. نصر بن مزاحم، همان، ص 5 ـ 582.

24. همان، ص 579.

25. همان، ص 631 ـ 630.

26. ابن اعثم کوفی، همان، ص 590.

27. ابن اعثم کوفی، همان، ص 610 ـ 611.

28. همان، ص 614.

29. رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، از سال چهل تا سال صد هجری، دفتر سوم، ص 6 ـ 95 و 163.

30. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج 7، ص 2732.

31. ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ص 25.

32. عزالدین ابن اثیر، تاریخ کامل، ج 5، ص 1995.

33. ابن هلال ثقفی، همان، ص 207.

34. یعقوبی، همان، ج 2، ص 105؛ ابن هلال ثقفی، همان، ص 219؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 720.

35. ابن اثیر، همان، ص 269 ـ 270.

36. مسعودی، همان، ج 2، ص 25؛ السید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 3118.

37. ابن هلال ثقفی، همان، ص 221؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 723 ـ 722؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 187 ـ 186.

38. ابن هلال ثقفی، همان، ص 221.

39. همان، ص 222 ـ 221.

40. ابن اعثم کوفی، همان، ص 724.

41. همان.

42. همان.

43. همان، ص 724 ـ 725 ؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 189.

44. ابن هلال ثقفی همان، ص 224؛ یعقوبی، همان، ج 2، ص 108؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 189.

45. ابن اعثم کوفی، همان، ص 725.

46. ابن هلال ثقفی، همان، ص 224؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 189.

47. ابن هلال ثقفی، همان، ص 224؛ یعقوبی، همان، ج 2، ص 108.

48. ابن اثیر، همان، ص 269؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 404.

49. ابن هلال ثقفی، همان، ص 215؛ ابن اعثم کوفی، همان، ص 720؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 179.

50. ابن اثیر، همان، ص 269.

51. ابن هلال ثقفی، همان، ص 229 ـ 227.

52. همان، ص 223؛ یعقوبی، همان، ج 2، ص 108.

53. ابن هلال ثقفی، همان، ص 234.

54. طبری، همان، ج 7، ص 2722؛ عبدالحسین زرین‏کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 353.

55. ابن اثیر، همان، ج 5، ص 2031.

56. ابن هلال ثقفی، همان، ص 237.

57. همان، ص 234.

58. طبری، همان، ج 7، ص 2723؛ ابن اثیر، همان، ج 5، ص 2031 ـ 2030.

59. ابن هلال ثقفی، همان، ص 235.

60. ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 193؛ ابن هلال ثقفی، همان، ص 233 ـ 232.

61. ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 193.

62. ابن هلال ثقفی، همان، ص 233؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 193.

63. مسعودی، همان، ج 2، ص 166؛ ابن اثیر، همان، ج 5، ص 1994.

64. ابن سعد، همان، ص 287.

65. ابن هلال ثقفی، همان، ص 233 ـ 232؛ ابن ابی الحدید، همان، ج 1، ص 193.

66. ابن ابی الحدید، ج 1، ص 193؛ مسعودی، همان، ج 2، ص 166؛ حداد عادل، همان، ج 3، ص 405.

منابع:

ـ ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة اللّه‏، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ترجمه و تحشیه دکتر محمود مهدوی دامغانی (تهران، نشر نی، 1357ش).

ـ ابن اثیر، عزالدین ابن الحسن، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، تحقیق و تعلیق محمد ابراهیم البناء، احمد عاشور، محمود عبدالوهاب فاید (لبنان، دار احیاء التراث العربی، 1907م).

ـ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، تاریخ کامل، ترجمه محمد حسین روحانی (تهران، انتشارات اساطیر، 1372ش).

ـ ابن اعثم کوفی ابومحمد احمد بن علی، الفتوح، ترجمه‏ی محمد بن احمد مستوفی هروی، مصحح غلامرضا طباطبایی مجد (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1374ش).

ـ ابن سعد، ابوعبداللّه‏ محمد، الطبقات الکبری (بیروت، دارالنشر، 1405 ق / 1985م).

ـ امین، السیّد محسن، اعیان الشیعه، المجلد الثانی (بیروت، دارالتعارُف المطبوعات، 1418 ق / 1998م).

ـ بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ترجمه‏ی دکتر آذرتاش آذرنوش (تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش).

ـ ثقفی، ابن هلال، الغارات، ترجمه‏ی عبدالمحمد آیتی (تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1374ش).

ـ جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام (از سال 40 تا سال صد هجری)، دفتر سوم (تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1372ش).

ـ حداد عادل، غلامعلی، دانشنامه جهان اسلام (تهران، بنیاد دایرة المعارف اسلامی، 1376ش) ج 3.

ـ زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ ایران بعد از اسلام (تهران، امیرکبیر، 1372ش).

ـ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک) ترجمه‏ی ابوالقاسم پاینده (انتشارات اساطیر، 1362ش).

ـ عسکری، سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ترجمه‏ی عطاء محمد سردار و... (تهران، مجمع علمی اسلامی، 1367ش).

ـ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه‏ی ابوالقاسم پاینده (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1374ش).

ـ منقَری، نصربن مزاحم، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکی (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1375ش).

ـ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه‏ی دکتر محمد ابراهیم آیتی (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1371ش).



1 کارشناس ارشد تاریخ اسلام.


آدرس سایت اصلی:

http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=45206

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:11  توسط خلیل محمدی  | 

شعوبیگری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:0  توسط خلیل محمدی  | 

غلاة یا غالیه

یعنی کسانی که درباره علی علیه السلام اغراق یا غلو می کردند. و به او صفاتی فوق طبیعی همچون الوهیت نسبت می دادند. این فرقه، در واقع جزو فرقه های حقیقی شیعه نیستند، چه آنها یا به ناروا خود را شیعه خوانده اند، و اینکه مخالفان شیعه آنها را برای بدنام کردن شیعیان جزو شیعیان راستین قلمداد کرده اند.

نخستین جماعت از این فرقه، پیروان مردی هستند موسوم به عبدالله بن سبا الهمدانی (سده اول هجری) که از تبار یهودی بود. همو بود که نخستین بار آشکارا ابوبکر و عمر و عثمان را لعن گفت، و به الوهیت علی علیه السلام قائل گشت.

معروف است که علی علیه السلام خود او را کشت. برخی نیز گفته اند که هر چند علی علیه السلام پیروان او را به سختی تعقیب و منکوب ساخت، اما خود او گریخت، و پس از قتل علی علیه السلام همچنان به نشر اعتقاد خود پرداخت.

فرقه نصیریه (پیروان محمد بن نصیر نمیری معاصر امام علی النقی علیه السلام) که حالیه در برخی از قسمت های سوریه فعالیت می کنند، در واقع از بقایای سبائیه اند.

معروف این است که او و یارانش پیش امیرمومنان علیه السلام آمدند و به زبان گفتند: «انت هو = تو اویی!» علی علیه السلام گفت: «او کیست؟» گفتند: «تو خدایی!» امیرمومنان این سخن را بزرگ یافت، و آنان را به توبه فراخواند. ولی آن جماعت نپذیرفتند. پس امام دستور داد آتشی برافروختند، و ایشان را به آتش سوزانید. و گویند در حالی که به آتش می سوختند، گفتند: اکنون نزد ما محقق شد که تو خدایی، زیرا «به آتش جز به خداوند آتش نمی سوزاند».

بخشی از کتاب «تاریخ اندیشه های سیاسی» نوشته دکتر علی اصغر حلبی (دام عزه)

در مورد غالیان خواندن این مطلب نیز خالی از فایده نیست:

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=32876

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:0  توسط خلیل محمدی  | 

جنگهای رده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:58  توسط خلیل محمدی  | 

ابومسلم خراسانی به روایت سیدمحمدصادق سجادی و علی بهرامیان (قسمت دو)

خبر اتحاد ابومسلم با علي پسر كرماني بر نصر گران آمد و كوشيد تا وي را بر ضد ابومسلم با خود همداستان كند،اما چون توفيق نيافت،ناچار جمعي از فقيهان و زاهدان عرب را گرد آورد و آنان را به همداستاني برضد سياه‌جامگان فراخواند(اخبار الدولة،289،290).در مقابل،ابومسلم پس از مشورت با رجال دعوت تصميم گرفت تا در برابر همگان مواضع جنبش را اعلام كند.از اين رو پس از نماز شامگاهي در جمع هواداران گفت كه نصر بن سيار به ما تهمت نامسلماني بسته كه حرام را حلال كرده‌ايم و به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص)بي‌اعتناييم،اما پيشوايمان ما را به رعايت عدل،رفع ستم و تمسك به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص)امر كرده است و اينك من نخستين كسم كه بر كتاب خدا و سنت رسول خدا(ص)و عمل به حق و رفع ظلم و ستم از ضعيفان و گرفتن حق از ستمگران بيعت مي‌كنم.آنگاه همگان بدين گونه بيعت كردند.چون خبر به نصر رسيد،سخت پشيمان شد،زيرا كساني كه قرار بود به سبب نامسلماني ابومسلم،مردم را بر او بشورانند و بپراكنند،خود اينك به جنبش متمايل شده بودند(همان،291-293).
در اين زمان مردم جرجان نيز براي پيوستن به جنبش سياه جامگان آماده شدند كه البته حضور داعي بزرگي چون ابوعون(هـ م)در اين كار تأثيري بسزا داشت(همان،293).اينك نصر با اوضاع بسيار پريشاني رو‌به‌رو بود و تلاشهاي او براي جلب حمايت علي پسر كرماني به هيچ نتيجه‌اي نرسيد.پس ناگزير براي ابومسلم پيغام فرستاد كه به مضريان كه از خود آنان بود،روي خوش نشان دهد.ابومسلم گفت تا دو گروه از مضريان و قحطانيان به روستاي آلين فرستاده شوند و هواداران جنبش هر گروه را كه مي‌پسندند،برگزينند.«اينك اوضاع به كام ابومسلم بود:هر و گروه تازيان وي را در خراسان چندان مؤثر و متنفذ يافته بودند كه براي پيروزي بر رقيب،اتحاد با او را خواستار مي‌شدند»(يوسفي،77).به هر حال،ابومسلم به هواداران دعوت توصيه كرد تا ربيعه و قحطان را برگزينند،نه مضريان را كه كشندگان يحيي بن زيد هستند.سرانجام در مجلسي كه از بزرگان داعيان تشكيل شده بود،كساني بر ضدمضريان سخن گفتند و سپس علي پسر كرماني و ياران او را كه از قحطان و ربيعه بودند،برگزيدند(طبري،7/377-378؛اخبار الدولة،285-288).آنگاه ابومسلم به ماخوان بازگشت(نيمة صفر130).
در اين ميان شيبان كه گويا به تحريك علي پسر كرماني و نيز بدين سبب كه در نزاع ميان ابومسلم و نصر سودي براي خود نمي‌ديد و پايگاه چندان مناسبي هم در خراسان نداشت،رقيبان را وانهاد و پس از عقد معاهده‌اي مبني بر ترك مخاصمه با ابومسلم،به سوي سرخس رفت(ربيع‌الثاني130)و ابومسلم سخت شاد شد(همان،309،310).
اينك راه براي تسخير مرو-مركز خراسان-تا حدي هموار شده بود.ماجراي ورود ابومسلم به مرو بسيار رازآميز است،ولي از محتواي روايات مي‌توان حدس زد كه وي قصد نداشت نخست خود به شهر وارد شود.بنابراين كساني را به مرو گسيل كرد تا مردم را به جنبش تشويق كنند.سپس براي آنكه مبادا در اثناي ورود او به شهر،ميان علي پسر كرماني و نصر اتحادي حاصل شود،ابتدا علي را به نفوذ در شهر برانگيخت.در اين هنگام ميان گروه اندك ابومسلم و ياران مضري نصر بن سيار نزاع درگرفته بود.پسر كرماني به بهانة ياري رساندن به آنان به شهر وارد شد و سپس هنوز دسته‌هاي گوناگون در حال نزاع بودند كه ابومسلم به آسودگي به مرو وارد شد(9جمادي الاول 130).وي بلافاصله دستور داد تا از شپاهيان دوباره بيعت بستانند و گفته‌اند از مردم مرو،هيچ‌كس نبود كه به ابومسلم نپيوندد(طبري،7/378-379؛اخبار الدولة،310،315 به بعد).نصر كه هنوز در گوشة ديگري از شهر حضور داشت،چندان گيج شد بود كه دست به هيچ كاري نمي‌توانست بزند و لاهز بن قريظ كه از سوي ابومسلم مأمور مذاكره با نصر بن سيار براي پيوستن به جنبش بود،عمداً آيه‌اي از قرآن خواند كه نصر از مضمون آن دريافت كه پس از تسليم بي‌گمان قصد جان او خواهند كرد؛بنابراين با عده‌اي مضري چنان به شتاب به سوي سرخس گريخت(10جمادي الاول 130)كه ابومسلم و علي پسر كرماني به او نرسيدند.ابومسلم به سبب هشداري كه لاهز به نصر داده بود،دستور داد تا او را گردن زدند(طبري،7/384-385؛اخبار الدولة،318).سپس ابومسلم در دارالعمارة مرو جاي گرفت.اولين پيروزي به دست آمده بود،ولي تا استواري كامل قدرت راه درازي در پيش بود.ابومسلم نامه‌اي به ابراهيم نوشت و خبر تسخير مرو و فرار نصر بن سيار را به او داد(همانجا).اما نصر بن سيار كه در نيشابور موضع گرفته بود،قصد داشت با جمع آوري لشكر دوباره به خراسان بازگردد(همان،319).
در اين زمان،ابومسلم اعلام كرد كه بايد به امر ابراهيم با لشكري به فرماندهي قحطبة بن شبيب طائي به سوي عراق بتازند(همان،321).سپس به شيبان كه در سرخس مقام داشت و گروهي از قبيلة بكر بن وائل به او پيوسته بودند،پيغام داد كه با وي بيعت كند.شيبان نپذيرفت و ابومسلم بسام بن ابراهيم را با لشكري به جنگ او فرستاد.شيبان نخست پيمان ميان خود و ابومسلم را به لشكر ابومسلم يادآور شد،ولي آنان اعتنا نكردند و در يك حملة غافلگيرانه،شيبان و بسياري از يارانش را كشتند و سر او را نزد ابومسلم فرستادند(15شعبان 130:طبري،7/385؛اخبار الدولة،321-322).قحطبه نيز شهرهاي طوس،نيشابور،جرجان،قومس و ديگر شهرها را متصرف شد و در عين حال با ابومسلم مكاتبه داشت و اخبار پيروزيها را به او مي‌رسانيد(همان،323-334).
اكنون هنگام آن بود كه ابومسلم به رفع دشوارها و دفع رقيبان اصلي خود در خراسان بپردازد.نخستين مشكل وجود علي و عثمان پسران جديع كرماني بود كه مي‌توانستند براي وي دردسر ايجاد كنند.بنابراين نخست دو برادر را از يكديگر جدا ساخت.عثمان در توطئه‌اي كه ابومسلم و ابوداوود نقيب برچيدند،كشته شد.سپس ابومسلم همراه علي به نيشابور رفت و نخست به اين بهانه كه مي‌خواهد ياران وي را هدايا ومناصب ببخشد،نام آنان را خواست و سپس همگي را با خود او به قتل رساند(شوال 131 يا 28محرم 132:طبري،7/386-388).
ابومسلم با دشواري ديگري،يعني وجود عبدالله بن معاويه هم مواجه بود.عبدالله كه نخست در كوفه قيام كرده و سپس به اصفهان گريخته و چندي بر آنجا چيره شده بود،پس از شكست از لشكر ابن ضباره چون شنيده بود ابومسلم خراسان را زير نگين دارد و براي«الرضا من آل محمد»تبليغ مي‌كند،به وي پناهنده شد.ابومسلم دستور داد تا بي‌درنگ عبدالله را دستگير كنند،چه هيچ بعيد نبود كه وجود او بهانه به دست كساني دهد كه براي روي‌گرداندن از عباسيان،در طلب يك«هاشمي»ديگر بودند.عبدالله در نامه اي،متضرعانه از ابومسلم تقاضاي بخشش كرد،ولي ابومسلم دستور قتل او را داد(دانيل،80-81).
پس از اين،همة كوشش ابومسلم مصروف سركوب كساني يا جنبشهايي شد كه به نحوي ممكن بود براي خود در خراسان قدرتي كسب كنند.در اين باب بروز عقايد غلوآميز كه ظاهراً محيط بسيار مناسبي يافته بود.سخت جالب توجه به نظر مي‌رسد؛اما ارزيابي اينكه ابومسلم تا چه اندازه در سركوبي اين جنبشها به مسائل اعتقادي توجه داشته،دشوار است.زيرا جنبشهاي مذكور اگر چه رنگ مذهبي داشت و پس از مرگ ابومسلم نير به اوج خود رسيد،ولي مشكل بتوان ميان اعتقادات مذهبي و واكنشهاي سياسي در اين دوران مرزي قائل شد،چه هر دو عامل،بريكديگر تأثير داشتند.در واقع ابومسلم بر آن بود تا براي به دست آوردن پيروزي كامل از هر كس و هر گروهي بهره جويد و ظاهراً از همين روست كه برخي محققان حتي حضور عناصر مزدكي را كه مدتها پنهان زيسته بودند،در اردوگاه او محتمل دانستند(كليما،59-60).
شگفت‌انگيزترين كاري كه ابومسلم پيش از پيروزي كامل در خراسان،انجام داد از ميان برداشتن بهافريد و مقابله با كساني بود كه به او پيوسته بودند.دربارة بهافريد مآخذ بسيار اندك است و چنانكه محققان به درستي گفته‌ا‌ند،نمي‌توان گفت كه مذهب ادعايي او،شامل چه مباني و اصولي بوده است(نكـ:صديقي،111-112).نيز به روشني نمي‌توان گفت كه بهافريد مذهب خود را در چه سالي آشكار كرد،اما گفته‌اند،وقتي ابومسلم به نيشابور آمد،موبدان و مغان دربارة بهافريد و بدعتي كه در ديانت زرتشتي نهاده بود،با او سخن گفتند(بيروني،210-211)و مي‌دانيم كه ابومسلم در 131ق-محتملاً در ماه صفر همين سال كه قحطبه ري را گشود(اخبار الدولة،334)-به نيشابور آمد(طبري،7/404؛اخبار الدولة،337-338؛دربارة تاريخ 129ق براي آغاز ادعاهاي بهافريد،نكـ:صديقي،123).به هر حال،چنانكه مأخذ نشان مي‌دهند،مذهب بهافريد كه ظاهرا حد ميانه‌اي بين اسلام و زرتشتي‌گري بود،سخت مورد توجه مردم خواف-كه فاصلة آن با نيشابور چندان كم نيست-واقع شد و بسيار گرد او فراز آمدند(نكـ:خوارزمي،38؛ثعالبي،34).چون ابومسلم به نيشابور درآمد و شكايت موبدان را از بهافريد شنيد،به يكي از سرداران خود،عبدالله بن شعبه از داعيان بزرگ خراسان(اخبار الدولة،223)،دستور داد تا فتنه را خاموش گرداند.او نيز بهافريد را در نواحي بادغيس دستگير كرد.ابومسلم به قتل او فرمان داد و گفته‌اند كه همچنين دست به تعقيب و كشتار پيروان او زد(بيروني،211؛ثعالبي،35؛گرديزي،266-267؛شرف الزمان،گ7الف-ب).بنابر يك گزارش بهافريد نخست مسلمان شد و جامة سياه بر تن كرد،ولي ابومسلم نپذيرفت و او را كشت(ابن نديم،407-408،به نقل از صولي).مقابلة ابومسلم با بهافريد كه به سود موبدان و مغان تمام شد،نشان دهندة كنار آمدن او،حتي با گروهها و سازمانهاي مخالف اسلام براي حصول پيروزي شمرده است(كليما،59).
جدا از اين موضوع،بايد حادثه‌اي ديگر مقارن حضور بهافريد را در نظر بگيريم.لشكركشي اين ضباره در حوالي جبال و اصفهان و كرمان كه از سوي ابن هبيره به سركوب عبدالله بم معاويه و سياه‌جامگان دستور يافته بود،هم خطري جدي براي ابومسلم در خراسان بود،هم براي لشكري كه قحطبه آن را به سوي عراق پيش مي‌راند؛به گونه‌اي كه ابوسلمه در نامه‌اي به ابومسلم تأكيد كرد كه هر چه زودتر لشكري به ياري قحطبه فرستد(اخبار الدولة،337).ابومسلم خود از بيم ابن ضباره به نيشابور آمد و در خندق موضع گرفت(طبري،همانجا).بنابراين مي‌بايست در برابر هر امري كه ممكن بود موجب انحراف اذهان گردد،مقابله كند.خاصه كه اينكه به نيروهاي تازه نفس هم نياز داشت و محتملاً موبدان نيز پس از اين ماجرا با ابومسلم همكاري كردند(براي تفصيل نكـ:هـ د،بهافريد)در اين ميان نصر بن سيار كه از برابر لشكر خراسان،به اميد رسيدن نيروهاي كمكي،مي‌گريخت،به همدان پناه برد،اما در 12 ربيع الاول 1131 در ميان راه بيمار شد و در 85 سالگي درگذشت(اخبار الدولة،334).
از آن سوي،ابن ضباره برخلاف انتظار راه كارزار با قحطبه را در پيش گرفت و قحطبه كه 5ماهي را در انتظار رسيدن قواي كمكي ابومسلم درنگ كرده بود،در رجب 131ق براي پيكار با ابن‌ضباره به راه افتاد.پس از چندين روز جنگ سرانجام در 23 رجب 131 در نزديكي روستاي جابلق،كار ابن ضباره و لشكريان او يكسره شد.قحطبه پس از درنگ كوتاهي در اصفهان با مردان تازه‌نفسي كه ابومسلم گسيل كرده بود،نهادند را فتح كرد(5ذيقعدة 131).با سقوط نهاوند،كار مناطق مركزي ايران به سود هواداران جنبش يكسره شد و قحطبه و سپس فرزندش حسن،سرانجام در عراق پس از تاخت و تازهاي فراوان،كوفه را متصرف شدند و در واپسين مرحله سردارارن خراساني مورد اعتماد ابومسلم توانستند به رغم دشواريها،ابوالعباس سفاح را به خلافت بنشانند(براي تفصيل،نكـ:هـ‌ د،ابوسلمة خلال و ابوالعباس سفاح).
2.از آغاز خلافت عباسيان تا به قتل رسيدن او:بدين‌سان چون خلافت به آل عباس رسيد،ابومسلم در خراسان مقام داشت و بر ايالات شرقي و مركزي ايران فرمان مي‌راند و نفوذ خود را به سرعت تا اقصي نقاط ماوراءالنهر مي‌گسترانيد.سفاح خليفه هم كه ظهور دولت نوبنياد عباسي و دوام آن را در آن وقت در گرو تدبير و قدرت هراس‌انگيز اين سردار بي‌رقيب مي‌ديد،لااقل در اوايل خلافتش آن دليري نداشت كه بي‌رأي او دست به كاري خطير زند.خاصه كه ابراهيم امام چندان به او اعتماد داشت كه وي مردي از«اهل بيت»خود خوانده بود(طبري،7/355؛مقريزي،النزاع،95)و سفاح و برادرش ابوجعفر او را به چشم عموي خود مي‌نگريستند(الامامة،2/121)و نيز سفاح را يكي از ياران معتمد ابومسلم به نام ابوالجهم بن عطيه پس از مرگ ابراهيم از نهانگاه درآورده و با او بيعت كرده بود(بلاذري،3/140؛العيون،209).راستي آنكه بررسي دقيق اين دوره از زندگي ابومسلم و حوادثي كه به قتل او انجاميد،به رغم انبوه منابع،به سبب ناسازگاري روايات كه به نظر مي‌رسد بعدها به انگيزه‌هاي قومي يا به جانبداري از عباسيان بر ساخته‌اند،تا نقش ابومسلم را در دگرگوني عظيمي كه خود موجد آن بود،ناچيز جلوه دهند،خالي از دشواريها نيست.بازتاب اين تناقضات را به ويژه در برخي از آثار متأخر كه هر يك به سويي گراييده‌اند،آشكارا مي‌توان ديد؛اما انكار نمي‌توان كرد كه اين مايه چيرگي ابومسلم،كساني را كه از او بيمي در دل داشتند،بر ضدش برمي‌انگيخت.چنانكه وقتي ميان سفاح و ابوجعفر منصور و يارانشان دربارة گرايش ابوسلمة خلّال به علويان بحث شد،كسي از آن ميان كار ابوسلمه را به تحريك ابومسلم دانست.سفاح كه به شدت بيمناك شده بود و مي‌ترسيد كه اگر خود به تدبير ابوسلمه برخيزد،ابومسلم را خشمناك كند(بلاذري،3/154-155؛طبري،7/448)،برادر خود ابوجعفر را به بيعت ستاندن براي خليفه و ولايت عهدي ابوجعفر و جوياشدن نظر ابومسلم دربارة ابوسلمه به خراسان فرستاد(همانجاها).به روايات ديگر،سفاح در اين باب به ابومسلم نامه نوشت و او تدبير كار را به خود خليفه واگذاشت (بلاذري،3/156؛قس:مسعودي،3/270-271).اما رايزنان سفاح كه احتمال مي‌دادند اين حيله‌اي از سوي ابومسلم باشد،خليفه را واداشتند كه از او بخواهد خود كس به سركوب ابوسلمه فرستد(الامامة،2/120-121؛قس:دينوري،370)
به هرحال ابوجعفر با گروهي از نزديكانش،شايد بيمناك از عاقبت كار رهسپار خراسان شد.چون در ري خبر يافت كه ابومسلم به عامل آنجا نوشته كه ابوجعفر را بي‌درنگ به سوي او روانه كند،بر وحشتش بيفزود،اما وقتي در نيشابور دانست كه ابومسلم براي ممانعت از حملة خوارج كه در منطقه پراكنده بودند،عامل آنجا را نيز چنين فرماني فرستاده است،آرام گرفت و چون به مرو رسيد(132ق)،ابومسلم به استقبال او بيرون آمد(طبري،7/448-449).دربارة رفتار ابومسلم با ابوجعفر درمرو دو روايت متناقض در دست است.روايت ابن القتّات از خود ابوجعفر حاكي از آن است كه ابومسلم برادر خليفه را بسيار محترم داشت(بلاذري،3/154-155)و به گفتة حاجب ابوجعفر،فرمانرواي خراسان بي‌اجازه بر او وارد نمي‌شد(طبري،7/449)؛در حالي كه برپاية روايات ديگر،ابوجعفر مدتي به درگاه ابومسلم ماند تا نوبت حضور يافت و سپس نيز با او-چنانكه سزاوار برادر خليفه باشد-رفتار نشد(بلاذري،3/151-153؛طبري،7/468).روايتي متأخر حاكي از آن است كه ابومسلم از انتصاب ابوجعفر به ولايت عهدي بي‌آنكه با وي مشورتي شده باشد،خشمناك بود(حموي،172).در همين روزها بود كه سليمان بن كثير-از نخستين داعيان برجستة عباسي-كه از ابومسلم دل خوش نبود و طعنه‌ها بر او مي‌زد،ظاهراً به پشت گرمي حضور ابوجعفر،وي را گفت كه چون خلافت بر عباسيان راست شده،اگر فرمان دهد،ابومسلم را فرو مي‌كوبد(بلاذري،3/168).اما روايت الامامة و السياسة(2/125)حاكي از آن است كه سليمان با مردي علوي-عبيدالله بن حسين از نواده‌هاي امام علي (ع)-كه با ابو جعفر به خراسان آمده بود،در باب بازگرداندن خلافت به علويان سخن گفت و آن مرد كه مي‌پنداشت اين دسيسه‌اي از سوي ابومسلم است،او را بياگاهانيد و ابومسلم نيز بي‌درنگ در حضور ابو جعفر فرمان به قتل سليمان داد(نيز نكـ:ابن اثير،5/436-437؛حموي،170-171).
درست است كه ابومسلم از مدتي پيش طعنه ها و مخالفت‌هاي سليمان را مي‌شنيده و خاصه به سبب كشتن پسر او محمد بن سليمان كه طرفدار خدّاش بود و با تفويض رهبري دعوت به ابومسلم مخالفت مي‌ورزيد(بلاذري،همانجا)،از جانب سليمان خود را در خطر مي‌ديد،اما به نظر مي رسد كه قتل او در حضور ابوجعفر،بيشتر براي نشان دادن قدرت خود به ابوجعفر بوده،تا انتقام از سليمان كه بي گفت‌وگو مي توانست بعدها به او بپردازد.چنانكه اين واقعه و نيز فرستادن كسي از مرو به كوفه براي كشتن ابوسلمه،به روايتي كه قتل او را پس از ملاقات ابوجعفر با ابومسلم در خراسان مي‌داند(طبري،7/449)،ابوجعفر را سخت به وحشت افكند و چون به كوفه بازگشت،خليفه را در برابر ابومسلم ناتوان خواند و به قتلش اشارت كرد.گرچه سفاح او را از سخن گفتن در آن باب بازداشت(همو،7/450)،ولي چنين مي‌نمايد كه اين واقعه او را انديشناك كرد.زيرا آن روايتها كه دربارة برانگيختن شورش در خراسان و تدبير قتل ابومسلم توسط سفاح گفته‌اند(نكـ:دنبالة مقاله)،همه پس از بازگشت ابوجعفر از خراسان بوده است.اما خليفه در آن وقت به درستي دريافته بود كه ابومسلم در خراسان به سر مي‌برد،بايد جسارتهاي او را بر خود هموار سازد.چنانكه وقتي محمد بن اشعث عامل ابومسلم در ولايت فارس،عيسي بن علي عموي سفاح و عامل او را بر آن ولايت اجازة ورود نداد،خليفه جز سكوت چاره‌اي نيافت(همو،7/458).در داستان خروج ابن هبيره بر سفاح نيز ابومسلم از خراسان،رأي خود را بر او تحميل كرد.چه،وقتي ابوجعفر به مقابلة ابن هبيره رفت و كار را به صلح پايان داد،ابومسلم توسط ابوالجهم بن عطيه كه در دستگاه خليفه مي‌زيست و اخبار را به خراسان مي‌فرستاد،از آن آگاه شد و خليفه را از امضاي عهد صلح بازداشت و خواهان قتل ابن هبيره شد.خليفه نيز ابوجعفر را بدان كار فرمان داد تا برخلاف عهد خود،ابن هبيره را به قتل رساند(همو،7/454؛الامامة،2/129-130).اين واقعه ابوجعفر را كه مي‌ديد در چشم برادرش سفاح از ابومسلم فروتر است و مرد خراساني در واقع بر شرق و غرب قلمرو خلافت فرمان مي‌راند،مي‌بايست سخت خشمناك كرده باشد و اين بي‌شك در كينه‌جوييهاي آيندة او از ابومسلم بي‌تأثير نبود.
به هر حال در اين ايام از تأثير شورشهايي كه در عراق پديد آمد،بركنار نماند و شُريك بن شيخ مَهري امير عرب بخارا در 133ق به مخالفت با بيداد حاكمان نورسيده و طرفداري از علويان قيام كرد و گروهي انبوه به او پيوستند.زياد بن صالح خزاعي بي‌درنگ به فرمان ابومسلم به مقابله رفت و به همراهي قتيبة بن طغشاده،بخارا خدات،او را در هم شكست و سپس بخارا را آتش زد و بسياري را از دم تيغ گذرانيد(طبري،7/459؛نرشخي،86-89؛گرديزي،268-269).در همان سال چينيان كه در پي تسلط بر موراءالنهر بودند،به دعوت اخشيد فرعانه كه با حاكم چاچ دشمن بود،بدانجا آمدند و فرمانرواي چاچ را مطيع كردند،اما زياد بن صالح باز به فرمان ابومسلم به جنگ رفت و در كنار رود طراز چينيان را شكست داد و بسياري از آنان را مشت(ابن اثير،5/449).نيز ابوداوود خالد بن ابراهيم از سرداران ابومسلم در همان سال وارد ختّل شد و حبيش بن الشبل(حنشِ بنِ السبل؟)و دهقانان آن ديار را محاصره كرد و شهر را به تصرف آورد(طبري،7/460؛ابن اثير،5/448،449)و همو در 134ق نيز كش را گرفت و برخي دهقانان آنجا را كشت.از سوي ديگر ابومسلم نيز كه وارد ماوراءالنهر شده بود،پس از تصرف سغد و بخارا،زياد بن صالح را به امارت آن دو شهر و ابوداوود را به حكومت بلخ گمارد و خود به مرو بازگشت(طبري،7/464؛ابن اثير،5/453)،اما اندكي بعد مجبور شد باز به ماوراءالنهر لشكر كشد،زيرا اين بار عامل او زياد بن صالح كه به روايت بلاذري(3/168،169)ستمكاريهاي ابومسلم را برنمي‌تافت،سر به شورش برداشت و چون لشكرش به ابومسلم پيوست،خود به باركَث-از روستاهاي اشروسنه-گريخت و دهقان آنجا وي را كشت و سرش را نزد ابومسلم فرستاد(طبري،7/466).اين شورش بنا به روايتي به تحريك خليفه روي داد(مقدسي،مطهر،6/75؛ذهبي،سير،6/60)و گفته‌اند كه او مردي به نام سباع بن ابي نعمان ازدي را با فرمان امارت زياد بر خراسان بدانجا فرستاد و گفت اگر خود فرصتي يابد،ابومسلم را بكشد.ابومسلم كه شايد توسط جاسوسان خود از آن توطئه آگاه شد،ولي هنوز به درستي خبر يقين نداشت،وي را گرفت و به دست عامل خود در آمل-در كنار جيحون-سپرد و به خود به دفع زياد رفت.چون در آنجا دانست كه شورش زياد به افساد و فتنه‌گري سباع بوده،فرمان قتل او را صادر كرد(طبري،همانجا)و چنان گستاخي و دليري نشان داد كه سر زياد را نيز نزد خليفه فرستاد(مقدسي،مطهر،همانجا).از آن پس حيله‌اي درچيد تا ياران ابوداوود خالد بن ابراهيم به قتل عيسي بن ماهان داعي برجستة عباسي دست يازند،ولي چون خليفه خواهان مجازات ابوداوود شد،ابومسلم نپذيرفت و به كار خود پرداخت(طبري،7/467؛بلاذري،3/169).
بدين ترتيب ابومسلم تا اين زمان چند تن از برجسته‌ترين داعيان و كارگزاران عباسي را به قتل رسانيد و بي‌منازع خراسان و ماوراءالنهر را زير نگين گرفت،اما اين حال چندان به درازا نكشيد و ابومسلم به عراق آمد و ديگر به خراسان بازنگشت.
به گفتة طبري(7/468-470)ابومسلم از سفاح اجازة حج گرفت،اما مدتي به سرِ شمار لشكرياني كه ابومسلم مي‌خواست با خود همراه كند،پيغامها گزاردند،تا خليفه به 1000تن رضا داد.با اينهمه ابومسلم كه مي‌دانست در اين سالها چه دشمناني بر ضد خود برانگيخته،با 8000تن رهسپار شد و بسياري را از خراسان تا ري بپراكند و اموال بسيار كه با خود برداشته،يا از ماليات جبال گرد آورده بود،در ري نهاد و با 1000تن روي به عراق آورد.اما از روايت جهشياري چنين برمي‌آيد كه خليفه درصدد آزمايش وفاداري ابومسلم برآمده و هم او را به حيله به عراق كشانيده است.به گفتة او(ص63)سفاح از ابوالجهم بن عطيه خواست به ابومسلم نامه نويسد و او را به نحصيل اجازه براي سفر به عراق و اظهار وفاداري به خليفه برانگيزد.ابومسلم چنين كرد،اما سفاح نپذيرفت.با اينهمه،باز ابوجهم را به ارسال نامه‌اي ديگر واداشت و ديگر بار نيز اجازة سفر به ابومسلم نداد،ولي نوبت سوم پذيرفت و ابومسلم به عراق آمد.با اينهمه،شايد ابومسلم توسط ابوجهم از آن نيرنگ آگاه شده باشد و اينكه ابومسلم چون به انبار رسيد،اشتياق خود را به مرگ سفاح و چيرگي به كارها و درنورديدن همة قلمرو خلافت پنهان نداشت(بلاذري،3/184)،مي‌تواند مؤيد آن باشد.خاصه كه چون ابومسلم به عراق رسيد،ابوجعفر به جد كوشيد تا سفاح را به قتل او وادارد و گفته‌اند كه خليفه گرچه از شورش ياران ابومسلم در انديشه بود-و شايد به همين سبب يك‌بار كوشيد ميان او و لشكر خراسان بر سر مقرري ديواني اختلاف بيفكند(جهشياري،همانجا)-با ابوجعفر هم‌داستان شد،اما چون ابومسلم را ديد،ابوجعفر را از آن كار بازداشت(طبري،7/469).
ابومسلم كه قصد حج كرده بود،چشم مي‌داشت كه سفاح او را اميرالحاج كند تا از اين طريق بر نفوذ معنوي او نيز افزوده شود اما خليفه بدان عذر كه ابوجعفر نيز به حج مي‌رود و امارت حج يافته وگويا پيش از اين در اين باب با ابوجعفر اتفاق كرده بود،نپذيرفت و ابومسلم نيز بي‌درنگ ناخشنودي خود را با طعنه‌اي كه ابوجعفر زد،نشان داد(بلاذري،همانجا؛ابن اثير،5/468)و سرانجام با او عازم مكه شد.چون حج گزاردند و بازگشتند،ابومسلم جلوتر بود و در راه خبر مرگ سفاح(ذيحجة 136ق)بدو رسيد.پس نامه به ابوجعفر فرستاد و تسليت مرگ خليفه گفت،ولي خود او را به خلافت تهنيت نگفت و همچنان پيش‌تر مي‌رفت(طبري،7/480؛ابن اثير،همانجا،قس:طبري،7/470-472؛دينوري،378).يكي از خرده‌هاي كه بعدها منصور بر ابومسلم گرفت،همين بي‌اعتنايي او بود.گذشته از،بلاذري اگرچه بر آن است كه ابومسلم از ولايت عهدي ابوجعفر خبر نداشت(حال آنكه پيش از آن ابوجعفر براي بيعت ستاندن به خراسان رفته بود)،نقل كرده كه منصور از اين رفتار خشمناك شد و در پاسخ به ابومسلم خود را خليفه خواند و به عطية بن عبدالرحمان تغلبي كه نامه را به سوي او مي‌برد،گفت چون ابومسلم مشغول خواندن شود او را به قتل رساند،اما يارانش او را از آن رأي بازداشتند(3/185-186).چون نامة ابوجعفر به ابومسلم رسيد،او را به خلافت تهنيت گفت(طبري،7/480).به روايت ديگر ابومسلم جلونر به انبار رفت و كوشيد تا عيسي بن موسي را به خلافت بنشاند(بلاذري،3/185)و چون عيسي نپذيرفت،نامه به ابوجعفر نوشت و او را خليفه خواند.
اما ابوجعفر منصور در آغاز خلافت با قيامي روبرو شد كه اگر ابومسلم آن را در هم نمي‌كوبيد،خلافتش را در معرض تهديد قرار مي‌داد.چه،عبدالله بن علي-عموي ابوجعفر-كه به استناد قول ابوالعباس سفاح و شهادت چند تن از امرا خود را جانشين او مي‌شمرد-از بيعت با ابوجعفر و برخي از فرماندهان خراساني با او هم‌داستان شدند.از آن سوي ابومسلم كه به اطاعت از ابوجعفر گردن نهاده بود،به مقابله آمد و چون از توانايي نظامي عبدالله خبر داشت،از آغاز دست به نيرنگ زد.با اينهمه،جنگ چند ماه به درازا كشيد و سرانجام ابومسلم چيره شد و عبدالله به بصره گريخت(طبري،7/474-478).در همين جنگ بود كه حسن به قحطبه به ابوايوب مورياني(هـ م)كاتب و مشاور نزديك ابوجعفر خبر داد كه ابومسلم و ابونصر مالك بن هيثم نامه‌هاي خليفه را به سخره مي‌گيرند و ابوايوب اظهار كرد كه آنان خود بيش از اينها نسبت به ابومسلم بدگمانند(همو،7/481).شايد فرستادن ابوالخصيب مرزوق ]به روايتي ديگر:يقطين[ براي ارزيابي با گردآوري غنايمي كه ابومسلم درجنگ با عبدالله بن علي به دست آورده بود،به سبب همين بدگمانيها بوده تا از توانايي ابومسلم در بسيج لشكر بكاهد،اما ابومسلم از اين كار خشمناك شد و خواست فرستادة خليفه را بكشد و ابوجعفر را نيز ناسزا گفت.خليفه از اين واكنش هراسان شد و دانست اگر ابومسلم به خراسان رود،دستش از او كوتاه خواهد شد.پس فرمان حكومت شام و مصر را بدو فرستاد و گفت نزد خلبفه آيد و خود از انبار به مداين رفت(ابن قتيبه،عيون،1/26؛طبري،7/482-483).
ابومسلم در كنار زاب فرود آمد و در نامه‌اي كه ابوجعفر نوشت،از چيرگي خود بر دشمنان خليفه ياد كرد و گفت از نزديكي به او دوري مي‌گزيند،اما مادام كه خليفه دشمني آشكار نكرده،در وفا به عهد خود با او پابرخاست.روايت ديگر حاكي از آن است كه ابومسلم در اين نامه سخت به نكوهش از ابراهيم امام پرداخت و او را تحريف كنندة قرآن و برانگيزانندة وي به قتل خلق خواند،عباسيان را به ناداني منسوب كرد و سپس از پروردگار براي خود بخشايش خواست،اما ابوجعفر پس از شور با يارانش نامه و پيغامي مبني بر بزرگداشت ابومسلم و دعوت او به نزد خود توسط ابوحميد مرورودي بدو فرستاد و ضمناً تهديد كرد كه اگر نيايد،به تن خويش به پيكار به او خواهد آمد(همو،7/483،484).ابومسلم نخست از قبول دعوت ابوجعفر منصور خودداري كرد،اما چون ابوحميد از زبان خليفه به تهديد او پرداخت،سست شد(همو،7/484-485).
از آن سوي منصور به فتنه‌انگيزي ميان ياران ابومسلم پرداخت و ابوداوود نايب او را در خراسان وعدة امارت آن ولايت را داد.ابوداوود نيز نامه به ابومسلم نوشت و تلويحاً يادآور شد كه اگر از دستور خليفه سرباز زند،او را به خراسان راه نخواهد داد.اين واقعه ابومسلم را انديشناك كرد و فرماندة نگهبانان خود،ابواسحاق خالد بن عثمان را سوي منصور فرستاد تا از نيت او آگاه شود.منصور اين يكي را نيز بفريفت و وعدة امارت خراسان داد تا بر ضد ابومسلم كار كند.چون ابواسحاق نزد ابومسلم بازگشت،او را از اعتماد و وفاي عباسيان و شخص خليفه نسبت به او مطمئن ساخت و ابومسلم نيز عزم رفتن به نزد خليفه كرد.گفته‌اند كه نيزك،يكي از سرداران خراساني،ابومسلم را پند داد كه منصور را بكشد و هركس را كه خواهد،به خلافت بنشاند كه مردم با او مخالفت نخواهند كرد(همو،7/485-486؛قس:بلاذري،3/203).ابومسلم پيش ار رفتن،ابونصر مالك بن هيثم را به جاي خود گمارد و با او قراري گذارد تا چگونه نامة ابومسلم را از پيغامهاي جعلي بازشناسد.چون نزديك مداين رسيد،يكي ديگر از سردارانش نيز او را از رفتن نزد منصور بيم داد اما ابومسلم با گروهي آهنگ مداين كرد و خلق به فرمان منصور به استقبال او بيرون آمدند.منصور نيز ابومسلم را گرامي داشت و گفت تا گرد راه از خود دور كند و به استراحت بپردازد(طبري،7/487-489)؛از آن پس دربارة قتل ابومسلم با ابوايوب مورياني راي زد و وي آن را صواب دانست(جهشياري،76)و سپس با عثمان بن نهيك،رئيس نگهبانان خود،در آن باب سخن گفت و چون او مخالفتي نكرد،منصور گفت با چند تن از نگهبانان در كمين نشينند تا چون او دست بر هم زند بر سر ابومسلم ريزند(طبري،7/488-490).فرداي آن روز(5روز مانده به پايان شعبان137)ابومسلم عزم ديدار منصور كرد.
اگرچه ظاهراً در خلوت منصور جز كشندگان ابومسلم و شخص خليفه كسي حضور نداشت،اما روايات مختلفي دربارة واقعة قتل ابومسلم نقل شده است.مطابق روايتي وقتي منصور شمشير ابومسلم را به حيله گرفت و به سرزنش او پرداخت،ابومسلم گفت از اين سخنان درگذرد كه جز پروردگار از كسي هراس ندارد.منصور نيز خشمناك شد و يارانش را به قتل او فراخواند(همو،7/490).در حالي كه به روايتي رايج‌تر،منصور آنچه از ابومسلم در دل داشت،بازگفت و ابومسلم همه را يك به يك به نرمي و بردباري پاسخ داد و از خدمات خود به عباسيان ياد كرد،اما خليفه دست بر هم زد و نگهبانان تيغ بر او نهادند و در حالي كه وي عذر گناهان مي‌خواست و دست خليفه را بوسه مي‌داد،به قتلش رساندند(همو،7/489-492؛مسعودي،3/291)و سپس پيكرش را در دجله افكندند(بلاذري،3/207؛قس:دينوري382-383).
ابومسلم به هنگام مرگ،33 يا 37 و به روايتي 38سال داشت (بلاذري، همانجا؛ زمخشري، 3/149؛ ذهبي،سير،6/71)و قتلش را در روزهاي مختلف ماه شعبان گفته‌اند(طبري،7/491؛خطيب،10/210-211؛ابن خلكان،3/154).
چون ابومسلم كشته شد،ياران خليفه از شورش لشكريان سردار مقتول در هراس شدند.اما كساني چون ابونصر مالك بن هيثم به اطاعت گردن نهادند و خليفه مالي كلان ميان فرماندهان و لشكريان خراسان بپراكند و خاصه ابواسحاق رئيس نگهبانان ابومسلم را كه پس از قتل مختومش،لشكر خراسان را از شورش بازداشت،از بخشش خود برخوردار كرد(طبري،7/492-493؛ابن اثير،5/476).آورده‌اند كه منصور پس از آن خطبه‌اي خواند و ابومسلم را به خيانت متهم كرد و گفت او به همان گناهي كشته شد كه گروهي را بدان گناه كشت(مبرد،58-59).
از ابومسلم دو دختر به نامهاي فاطمه و اسماء برجاي ماند كه يكي از نوادگان اين اسماء به نام ابومسلم محمد بن عبدالمطلب در سلسله اسناد منبع خطيب بغدادي(10/207)در ذكر برخي از اخبار ابومسلم بود.دختر ديگر او فاطمه،مقتداي گروهي شد به نام فاطميه كه پس از قتل ابومسلم به پيشوايي او اعتقاد يافتند(نكـ:دنبالة مقاله)و حتي آورده‌اند كه بابك خرم‌دين،نوادة اين فاطمه بوده است(دينوري،402).دو تن از نوادگان برادر ابومسلم به نامهاي محمد و علي پسران حمزة بن عماره از كساني هستند كه ابونعيم در اخبار اصبهان از آنان ياد و رواياتي نقل كرده است(2/11،269).اين علي بن حمزة خود كتابي به نام كتاب اصبهان داشته كه در آن به ابومسلم تفاخر كرده است(مجمل التواريخ،328).
با آنكه از ابومسلم همواره به عنوان مردي نظامي ياد شده،اما مطابق رواياتي،از علم و ادب هم بي‌بهره‌نبوده است.چنانكه گفته‌اند به تحصيل علم كوشا بود(ذهبي،همان،6/53)و در كودكي با فرزندان آل معقل به تحصيل اشتغال داشت.او از كساني چون عكرمه،ابوالزبير محمد بن مسلم مكي،ثابت بناني،محمدبن علي بن عبدالله بن عباس و عبدالرحمن بن حرمله حديث شنيد و راوياني چون عبدالله بن مبارك و ابراهيم بن ميمون صائغ و ابن‌شُبَرْمة فقيه از او روايت كرده‌اند(ابن اثير،5/479؛ذهبي،همان،6/50)اين ابراهيم بن ميمون بعدها،به هنگام دعوت،چون به مخالفت برخاست و به روايتي قتل ابومسلم را روا دانست،ابومسلم كس فرستاد تا او را كشتند(ابن‌سعد،7/370).با آنكه از يك اشارة طبري(7/482)برمي‌آيد كه ابومسلم برخي حروف عربي را نمي‌توانسته به درستي ادا كند،اما گفته‌اند در فارسي و عربي فصيح و زبان‌آور بود و بسيار شعر روايت مي‌كرد(ابن خلكان،3/148؛نويري،7/253 الي 255).صاحي مجمل التواريخ(ص327)به روايت از مدايني آورده است كه او به فارسي و عربي شعر مي‌گفت.دربارة اشعار عربي او در منابع ديگر نيز اشاراتي هست و برخي از آنها را نيز نقل كرده‌اند(ابن خلكان،3/152؛خطيب،10/208؛ابن عمراني،67)،اما تاكنون شعري به فارسي از او ديده نشده و اگر اين روايت درست باشد،در پژوهش‌هاي مربوط به تاريخ شعر و ادب فارسي پس از اسلام بسي مهم خواهد بود.به نظر مي‌رسد كه ابومسلم با فرهنگ و ادب فارسي ميانه آشنا بوده و اين از آنچه شاهان و وزيران ساساني براي منصور نوشت،آشكار است(طبري،7/483).در زبان عرب نيز سخناني از او نقل شده كه چون امثال به كار مي‌رفته است(مثلاً:نكـ:زمخشري،1/479،3/434).گذشته از اين،برخي از آثار عمراني نيز به ابومسلم نسبت داده شده است:گفته‌اند كه چون به حج رفت،چاههاي راه مكه را مرمت كرد(ابن اثير،5/468).مسجد جامع نيشابور را نيز همو ساخت(گرديزي،266)و در مرو مسجد،بازار و دارالاماره‌اي بنياد كرد(اصطخري،259)كه اين حوقل در اواسط سدة 4ق آن را ديده بوده است(2/435).همچنين ساختمان ديوار و برجهاي گرداگرد سمرقند به او منسوب كرد(حميري،323)و به گفتة بارتولد(ص167-168)عامة مردم سمرقند بر آن بودند كه تأسيسات آب شهر را ابومسلم تعبيه كرده و هنوز هم يكي از نهرهاي بزرگ آنجا را به نام او«كام ابومسلم»مي‌نامند.
ابومسلم را از آن روي كه خلق را به بيعت با خاندان پيامبر مي‌خواند و خلافت به عباسيان داد،امين آل محمد،امير آل محمد،صاحب الدعوة،و صاحب الدولة العباسية خوانده‌اند(طبري،7/450؛مسعودي،3/271؛ابن عبدربه،1/317؛خطيب،10/207-208)و مرزباني كتابي را كه دربارة او نوشت،اخبار ابي‌مسلم صاحب الدعوة ناميد(ابن‌نديم148).اما بر سكّه‌هايي كه به نام او-احتمالاً در مرو يا نيشابور-ضرب شده و در حفاريهاي زاب صغير به دست آمده،لقب«امير آل محمد»ديده مي‌شود(گست،555-556؛قس:منهاج سراج،1/107،كه معلوم نيست بر چه پايه‌اي لقب او را شهنشاه دانسته است).
ابومسلم را مردي خوش‌سيما وگندم‌گون و كوتاه قامت وصف كرده‌اند كه آهسته سخن مي‌گفت و اندك مي‌خنديد و در فتوحات بزرگ يا حوادث ناخوشايند،اظهار سرور يا دلتنگي نمي‌كرد(ابن خلكان،3/148).با آنكه او را مردي دورانديش،دلير،بي‌طمع و جوانمرد خوانده‌اند(ابن‌اثير،5/479-480؛ابن خلكان،همانجا)و«چون بكشتندش هيچ از املاك و عقار…از وي بازنماند مگر پنج كنيزك»(مجمل‌التواريخ،328)،ولي ارقام شگفت‌آور از كساني كه در جنگ با او كشته شدند،يا به فرمانش«به خوارزم»رفتند-كنايه‌اي كه ابومسلم درباره كساني كه به اعدام محكوم مي‌كرد به زبان مي‌راند(بلاذري،3/168)-نقل شده است(طبري،7/491؛مجمل‌التواريخ،327؛منهاج سراج،1/106).گفته‌اند«هر چه به خراسان اندر،مهتران بودند،از يمن و ربيعه و قضاعه و ملوك و دهقان و مرزبان همه را بكشت،به دعوت بني العباس اندر»(مجمل‌التواريخ،328).اين روايات اگرچه مبالغه آميز مي‌نمايد،ولي پيداست كه در همان ايام رعبي در دلها افكنده بود كه چون رهسپار حج شد،عربهايي كه بر سر راه او مسكن داشتند،از آن حوالي كوچيدند(حافظ ابرو،گ287الف).ظاهراً او خود نيز از آنچه كرده بود،آگاه بود كه چون سفاح گفت با 500 سوار به عراق آيد،پاسخ داد:«همة مردم را دشمن خود كرده‌ام،بي‌لشكر چون توانم آمد؟»(همانجا).
آورده‌اند كه چون ابومسلم به حج رفت و خواست توبه كند،از رحمت حق نااميد بود،گفت«جامه‌اي از ظلم بافتم كه تا دولت بني‌عباس باقي است،آن جامه مندرس نگردد و چه بسيار كه مرا لعنت فرستند»(زمخشري،2/837).اما معلوم نيست اين روايات تا چه حد درست و قابل اعتماد است.در واقع چون شماري انبوه از كساني كه در جنگ با ابومسلم كشته شدند،عربهاي خراسان بودند كه به مخالفت با دعوت عباسي برخاسته بودند و يا اصولاً ابراهيم امام بدانها اعتماد نداشت و ابومسلم را به قتل آنان برانگيخت،بيشتر نويسندگان و شاعران عرب او را مورد طعن و هجو قرار دادند(بلاذري،3/206-208؛مقريزي،النزاع،95-98).چنانكه ذهبي او را حجاج زمان،بلكه شريرتر از او و بلايي عظيم بر عرب خراسان خوانده كه نسل ايشان را از آن ولايت بركند(العبر،1/143،ميزان،2/590،سير،6/53)؛اما ايرانيان كه از سياست نژادپرستانة امويان جز ستم و قتل و غارت و انزوا و بندگي نصيبي نداشتند،ابومسلم را به چشم كسي مي‌ديدند كه خواب از ديدة امويان درمي‌ربود.پس نه تنها برخي دهقانان خراسان به وي ياري مي‌رساندند(مثلاً:گرديزي،266)،بلكه از هر سوي به او گردآمدند و با«كافركوب»هاي خويش كين خواستند(دينوري،361)و حتي در دوستي وي بسي غلو كردند.چنانكه صاحب مجمل‌التواريخ ابومسلم را در رتبة اسكندر و اردشير بابكان دانسته(ص127)و گرديزي(ص462)آورده است كه مردم روز خروج او را بزرگ مي‌داشتند و منهاج سراج در 617ق از نواختن طبل به نام او و نگهداشتن اسب نوبتي او بر در دارالامارة مرو ياد كرده است(1/107).به روايت حموي(ص182)در عصر صفوي هم مردم نيشابور قبري را به نام ابومسلم نشان كرده و به زيارت آن مي‌رفتند.حتي او را چندان بزرگ مي‌داشتند كه در داستانهاي مذهبي نيز از آن ياد مي‌كردند و بنابر روايتي مي‌گفتند امام علي(ع)به ظهور او بشارت داده است(همو،185).البته اين يكي ناشي از اعتقاد عوام به تشيع ابومسلم كه برخي از نويسندگان متقدم نيز آن را تأييد كرده‌اند(قزويني رازي،160،215-216)و شاعري چون صفي‌الدين حلي به خواهش نقيب تاج‌الدين آوي قصيده‌اي در مدح ابومسلم پرداخته بود(محدث،2/623-624).اين عمراني نيز آورده كه ابومسلم به ايام منصورداعيان در شهرها بپراكند و خلق را به فرزندان فاطمه(ع) دعوت كرد(ص65)؛اما علملي متاخر شيعه در رد اين نظر سعي بليغ كرده‌اند. با آنكه از روايتها بر‌مي‌آيد كه ابومسلم در مسلماني سختگير بود و بخارا خدات را به جرم ارتداد كشت (نرشخي،14) و برخي از دهقانان و نواحي خراسان به دست وي مسلمان شدند(فراي31،به نقل از ابن ايب طاهر طيفور)،اما محقق كركي فقيه برجستة عرب شيعي،فتوا به جواز لعن او و طرفدارانش داد و در كتاب مطاعن المجرمية در ذم و رد او به تفصيل سخن كفت(حموي،186-189).يكي ديگر از علماي اصفهان معروف به ميرلوحي در ترجمة ابي مسلم المروزي به رد تشيع او پرداخت و در ذم او سخن گفت و چون مردم بر او هجوم بردند و به آزارش پرداختند،علماي ديگر در تأييد او چند رساله نوشتند كه از آن ميان مي‌توان اظهار الحق نوشتة‌ سيد احمد بن زين‌العابدين علوي و مثالب العباسية از نويسنده‌اي ناشناس را ياد كرد(آقابزرگ،4/150-151،11/91-92،19/75).حموي صاحب كتاب انيس المؤمنين نيز در اين كتاب به تكفير ابومسلم و طرفداران او پرداخته(159-160و بعد)و دركتاب ديگري با عنوان منهج النجاة در مطاعن ابومسلم سخن رانده است(همو،188).
درست است كه ابومسلم در دوران دعوت،خلق را به آل محمد(ص)مي‌خواند و گفته‌اند خود وي در آغاز از كيسانيه بود(شهرستاني،1/154)،اما آشكار است كه عباسيان و داعيان آنها براي پيروزي دعوت،چاره‌اي نداشتند،جز آنكه مردم را به بني‌هاشم و خاندان پيامبر بخوانند تا از پشتيباني علويان و طرفدارانشان كه مي پنداشتند مراد از خاندان پيامبر،ايشانند،بي‌نصيب نمانند،چنانكه وقتي ابومسلم بر جوزجان دست يافت،جسد يحيي بن زيد را كه امويان كشته و بر دار كرده بودند،به زير آورد و بسياري كسان را كه در قتل او دست داشتند،كشت(ابوالفرج،108).با اينهمه،در ايام دعوت نيز اگر مردي علوي بر ضدّ امويان قيام مي‌كرد و پيروزيهايي به چنگ مي‌آورد و براي داعيان عباسي يا آيندة عباسيان خطري به شمار مي‌آمد،ابومسلم در سركوب او درنگ نمي‌كرد:عبدالله بن معاوية علوي كه در اواخر ايام امويان قيام كرد و برخي از شهرهاي جبال و فارس را گرفت،چون به هرات رفت،به دستور ابومسلم گرفتار و مقتول شد،يا در زندان او درگذشت(مبرد،58؛ابن اثير،5/372-373؛ابوالشيخ،1/432-433).پس از مرگ ابراهيم امام نيز ابو مسلم گروهي از پيروان خداش را-به نام خالديه- كه در نيشابور ظاهر شدند و به علويان گرايش يافتند،به سختي سركوب كرد(اخبار الدولة،403-404)و ظاهراً ابوسلمة خلال و سليمان بن كثير را نيز به همين جرم گفت تا بكشند.
بلاذري(3/150)به نقل از مدايني آورده است كه چون سفاح به خلافت نشست،ابومسلم مردم كوفه را متمايل به علويان خواند و خليفه را از اقامت در آنجا برحذر داشت.با اينهمه ابومسلم براي تحقق پيروزي خود از ياري جستن از شيعيان و فرقه‌هاي مخالف آنان پرهيز نداشت و عملاً تيز شيعيان در انقراض امويان و حمايت از داعيان سهم مهمي داشتند(قس:فراي،29-30)،اما خوارج نه تنها به ابومسلم نپيوستند بلكه او را به خود دعوت مي‌كردند(طبري،7/385)و حتي شيبان بن سلمة حروري از سران خوارج را كه وقتي به ابومسلم ياري رسانيده بود،تكفير كردند و براندند(بغدادي،60-61؛اشعري،1/167-168).ابومسلم نيز خود از آنان بيمناك بود و گفته‌اند كه چون ابوجعفر در ايام سفاح قصد خراسان كرد،ابومسلم اجازه نداد در مناطقي كه مسكن خوترج بود،درنگ كندتا گزندي به وي نرسد(طبري،7/448-449).
از قتل ابومسلم چندان نگذشته بود كه عقايد غلوآميز دربارة وي و قيا‌مهايي به خونخواهي او پديد آمد كه منصور مدتها به مقابله با آنها مشغول بود و برخي از آن عقايد موضوع بحث‌ها مذهبي و كلامي شد.سنباد(هـ م)نخستين كس بود كه اندكي پس از قتل ابومسلم(137ق)در خراسان قيام كرد.او به جبال رفت و در ري بر خزاين سردار مقتول دست يافت و سپاهي گرد كرد،اما 70 روز پس از آغاز قيام از لشكر منصور شكست خورد و گريخت و در راه كشته شد(همو،7/495).در 141 ق نيز آشوبي بزرگ توسط گروهي كه آنها را راونديه خوانده‌اند، پديد آمد.اينان كه از ياران ابومسلم بودند،بر در قصر منصور فراهم آمدند و خليفه را خداي خود خواندند و گفتند روح«آدم»در عثمان بن نهيك،كشندة ابومسلم،حلول كرده است(بلاذري،3/235).اين اعتقاد از آنان-كه خود را اصحاب ابومسلم مي‌شمردند- بسي شگفت مي‌نمايد،اما مي‌توان حدس زد كه بدين تمهيد مي‌خواستند بر عثمان و منصور دست يابند،به نظر مي‌رسد كه خليفه به مقصود آنان پي برد،زيرا بي‌درنگ به مقابله آمد و ايشان زندانها را بشكستند و محبوسان را بيرون آوردند و روي به منصور نهادند،اما سركوب شدند؛با اينهمه عثمان بن نهيك در آن ميان به قتل رسيد(طبري،7/505-506؛هندوشاه،105؛قس:دينوري،384).در سالهاي بعد نيز اسحاق ترك و مقنع كه معتقد به الوهيت ابومسلم بودند،قيام كردند و هر دو را لشكر خليفه فروكوبيد.
از آن سوي گفته‌اند كه به روزگار خود ابومسلم كساني در خراسان بودند كه وي را مي‌پرستيدند(ابن‌اثير،7/229)و او خود آنان را سركوب كرد(مجمل‌التواريخ،329).نيز فرقه‌اي از كيسانيه به نام رزاميه بر آن شدند كه امامت از محمدبن حنفيه به واسطة ابراهيم امام به ابومسلم منتقل شده و سپس گفتند روح خدا در او حلول كرده است(شهرستاني،1/153-154).اينان را در زمرة زنادقه و تناسخيه خوانده‌اند(ابن‌مرتضي،31؛ذهبي،سير،6/67).و نامشان را ابومسلميه يا مسلميه گفته‌اند(ابن‌نديم،408؛اشعري،1/94).گروهي از ايشان منكر مرگ ابومسلم شدند و در انتظار ظهور او به سر مي‌بردند(مسعودي،3/293)كه در مرو و هرات به«بركوكيه»شهرت داشتند(بغدادي،154).گروهي،چنانكه گذشت،دختر او فاطمه را به امامت برداشتند،و گفته‌اند كه بابك خرم‌دين از ميان آنان برخاست(مسعودي،همانجا)،و بر آن بودند كه از نسل اين فاطمه مردي مي‌آيد كه دولت عباسي را بر‌مي‌اندازد(مقدسي،مطهر،6/95؛نيز نكـ:خطيب،10/207؛ابن‌عساكر،1/188).
اما آن قيامها كه پس از ابومسلم در خراسان برپاي مي‌شد،مي‌بايست خليفه را سخت بيمناك كرده باشد.مگر نه اين خراسانيان بودند كه امويان را فروكوبيدند؟پس به بسيج لشكر پرداخت و با همة قوت،سنباد و اسحاق ترك و مقنع(هـ م‌م)را كه هر سه از بركشيدگان و سرهنگان ابومسلم بودند و برخي اعتقادات شگفت نسبت به او داشتند،سركوب كرد(طبري،7/495؛مسعودي،3/294؛ابن اثير،6/38-39؛نرشخي،90-91).با اينهمه،اينان را مي‌توان آغازگر نهضتهاي استقلال‌طلبانه‌اي دانست كه درسدة بعد به تأسيس برخي دولتهاي مستقل و نيمه‌مستقل در شرق و مركز ايران انجاميد.
اينگونه اعتقادات و قيامها كه بيشتر خصلت سياسي داشت تا ديني،جلوه‌اي بود از آمال پديدآورندگانش كه بر آن بودند:«دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده‌اند.نبيني كه با بوسلمه و بومسلم و … با چندان نيكويي كه ايشان را اندر آن دولت بود،چه كردند؟كسي مباد كه بر ايشان اعتماد كند»(تاريخ سيستان،267-268).پس بدان وسيله بهانه‌اي مي‌جستند براي رهايي از چيرگي خليفگان نو و كارگزاران تازه رسيده‌شان كه در قتل و غارت و جور و ستم،كم از اسلاف خود نبودند.
مآخذ:آبي،منصور،نثرالدر،به كوشش محمد علي قرنه،قاهره،1983م؛آقابزرگ،الذريعة؛ابن اثير،الكامل؛ابن اعثم كوفي،احمد،الفتوح،حيدرآباد دكن،1395ق/1975م؛ابن حبيب،محمد،«اسماءالمغتالين»،نوادر المخطوطات،به كوشش عبدالسلام محمد هارون،قاهره،1373ق/1954م؛ابن حجر عسقلاني،احمد،لسان الميزان،حيدرآباد دكن،1331ق/1913م؛ابن حزم،علي،جمهرة انساب العرب،بيروت،1403ق/1983م؛ابن حوقل،محمد،صورة الارض،به كوشش كرامرس،ليدن،1939م؛ابن خلكان،وفيات؛ابن سعد،محمد،الطبقات الكبري،به كوشش احسان عباس،بيروت،دار صادر؛همو،همان،جزء متمم،به كوشش زياد محمد منصور،مدينه،1403ق/1983م؛ابن شهر آشوب،محمد،مناقب آل ابي‌طالب،قم،انتشارات علامه؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و ديگران،بيروت،1402ق/1982م؛ابن عساكر،علي،تاريخ مدينة دمشق،]عمان[،دارالبشير؛ابن عمراني،محمد،الانباء في تاريخ الخلفاء،به كوشش قاسم سامرائي،ليدن،1973م؛ابن فقيه،احمد،«اخبار البلدان»،مجموع في الجغرافيا،به كوشش فؤاد سزگين،فرانكفورت،1407ق/1987م؛ابن قتيبه،عبدالله،الشّعر و الشعراء،به كوشش دخويه،ليدن،1904م؛همو،عيون‌الاخبار،قاهره،1923-1930م؛همو،المعارف،به كوشش ثروت عكاشه،قاهره،1960م؛ابن‌مرتضي،احمد المنيعة و العمل في شرح الملل و النحل،به كوشش محمد جواد مشكور،بيروت،1399ق/1979م؛ابن منظور،لسان؛ابن‌نديم،الفهرست؛ابوالشيخ اصفهاني،عبدالله،طبقات المحدّثين باصبهان،به كوشش حسين بلوشي،بيروت،1407ق/1987م؛ابوالفرج اصفهاني،مقاتل‌الطالبين،قم،1405ق؛ابونعيم اصفهاني،احمد،ذكر اخبار اصبهان،به كوشش ددرينگ،ليدن،1931م؛اخبار الدولة العباسية،به كوشش عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي،بيروت،1971م؛ازدي،يزيد،تاريخ الموصل،به كوشش علي حبيبه،قاهره،1387ق/1967م؛اشعري،علي،مقالات الاسلاميين،به كوشش محمدمحي‌الدين عبدالحميد،قاهره،1405ق/1985م؛استخري،ابراهيم،مسالك‌الممالك،به كوشش دخويه،ليدن، 1927م؛الامامة و السياسة،به كوشش طه محمد زيني،بيروت،دارالمعرفة؛بار تولد،و.و.،آبياري در تركستان،ترجمة كريم كشاورز،تهران،1350ش؛بغدادي،عبدالقاهر،الفرق بين الفرق،به كوشش محمد زاهد كوثري، قاهره، 1367ق/1948م؛بلاذري،احمد،انساب الاشراف،به كوشش عبدالعزيز دوري،بيروت،1398ق/1978م؛بلعمي،محمد،تاريخ‌نامة‌ طبري،به كوشش محمد روشن،تهران،1366ش؛بيروني،ابوريحان،الآثار الباقية،به كوشش ادوارد زاخاو،لايپزيگ،1923م؛«تاريخ خلفا»]فارسي[،ملحق به نسخة خطي كتاب سيرت رسول الله(ص)،انشاي قاضي رفيع‌الدين اسحاق همداني،كتابخانة مجلس شورا،شمـ6641؛تاريخ الخلفاء،به كوشش پ.گريازنويچ،مسكو،1967م؛تاريخ سيستان،به كوشش محمد تقي بهار،تهران،1314ش؛ثعالبي مرغني،حسين،بخشي از غرر اخبار ملك الفرس،و سيرهم(نكـ:ملـ،هوتسما)؛جهشياري،محمد،الوزارء و الكتاب،قاهره،1357ق/1938م؛حافظ ابرو،عبدالله،جغرافيا،ميكروفيلم كتابخانة دانشگاه تهران،شمـ1471؛حموي،محمد،انيس المؤمنين،به كوشش ميرهاشم محدث،تهران،1363ش؛حميري،محمد،الروض المعطار،به كوشش احسان عباس،بيروت،1980م؛خطيب بغدادي،احمد،تاريخ بغداد،قاهره،1349ق؛خوارزمي،محمد،مفاتيح العلوم،به كوشش فان فلوتن،ليدن،1895م؛دينوري،احمد،الاخبار الطوال،به كوشش عبدالمنعم عامر،قاهره،1379ق/1959م؛ذهبي،محمد،تاريخ الاسلام،حوادث و وفيات سالهاي 121-140ق،به كوشش عبدالسلام عمر تدمري،بيروت،1408ق/1988م؛همو،سيراعلام‌النبلاء،به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران،بيروت،1404ق/1984م؛همو،العبر،به كوشش محمد سعيد بن بسيوني زغلول،بيروت،1405ق/1985م؛همو،ميزان الاعتدال،به كوشش علي محمد بجاوي، قاهره، 1382ق/1963م؛ زمخشري، محمود،ربيع‌الابرار،به كوشش سليم نعيمي،بغداد،1402ق/1982م؛سهمي،حمزه،تاريخ جرجان،حيدرآباد دكن،1387ق/1967م؛شابشتي،علي،الديارات،به كوشش كوركيس عواد،بغداد،1951م؛شرف‌الزمان مروزي،طاهر،طبايع‌الحيوان،نسخة عكسي موجود در كتابخانة مركز؛شهرستاني،محمد،الملل و النحل،به كوشش محمد سيد كيلاني،قاهره،مطبعة مصطفي البابي؛صابي،محمد،الهفوات النادرة،به كوشش صالح اشتر، دمشق،1387ق/1967م؛ صفدي،خليل،الوافي بالوفيات، به كوشش درتئا كراوولسكي و ديگران،بيروت،1402-1408ق؛طبرسي،فضل،اعلام‌الوري،به كوشش علي‌اكبر غفاري،تهران،1399ق؛طبري،تاريخ؛العيون و الحدائق،به كوشش دخويه،ليدن،1869م؛فاروق عمر،طبيعة الدعوة العباسية،بيروت،1389ق/1970م؛قزويني رازي،عبدالجليل،نقض،به كوشش جلال‌الدين محدث ارموي،تهران،1358ش؛ كليما،اوتاكر،تاريخچة مكتب مزدك،ترجمة جهانگير فكري ارشاد، تهران،1371ش؛گرديزي،عبدالحي،تاريخ،به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران،1363ش؛مافروخي،مفضل،محاسن اصفهان،به كوشش جلال‌الدين تهراني،تهران،1312ش؛مبرد،محمد،الفاضل،به كوشش عبدالعزيز ميمني،قاهره،1375ق/1958م؛مجلسي،محمدباقر،بحارالانوار،بيروت،1403ق/1983م؛مجمل‌التواريخ و القصص،به كوشش محمد تقي بهار،تهران،1318ش؛محدث ارموي،جلال الدين،تعليقات نقض،تهران،1358ش؛مسعودي،علي،مروج الذهب،به كوشش يوسف اسعد داعر،بيروت، 1385ق/1966م؛ مقدسي،محمد،احسن التقاسيم،به كوشش دخويه،ليدن،1909م؛مقدسي،مطهر البدء و التاريخ،به كوشش كلمان هوار،پاريس،1916م؛مقريزي،احمد،المقفي الكبير،به كوشش محمد بعلاوي،بيروت،1411ق/1991م؛همو،النزاع و التخاصم،به كوشش حسين مونس،قم،1370ش؛منهاج السراج،عثمان،طبقات ناصري،به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران،1341ش؛نرشخي،محمد،تاريخ بخارا،ترجمة ابونصر احمد بن محمدقباوي،به كوشش محمد تقي مدرس رضوي،تهران،1363ش؛نسفي،عمر،القند في ذكر علماء سمرقند،به كوشش نظر محمد فاريابي،حجاز،1412ق/1991م؛نعيم بن حماد،الفتن،نسخة عكسي موجود در كتابخانه مركز؛نويري،احمد،نهاية الارب،قاهره،وزارة الثقافة و الارشاد القومي؛هندوشاه بن سنجر،تجارب السلف،به كوشش عباس اقبال،تهران،1313ش؛ياقوت،بلدان؛همو،معجم الادباء،به كوشش مارگليوث، قاهره،1923م؛يعقوبي، احمد،تاريخ،بيروت، 1397ق/1960م؛يغموري،يوسف،نورالقبس،مختصرالمقتبس،محمد بن عمران مرزباني،به كوشش رودلف زلهايم،بيروت،1384ق/1964م؛يوسفس،غلامحسين،ابومسلم سردار خراسان،تهران،1345ش؛نيز:
Crone,P.,"On the Meaning of the'Abbasid call to al-Rida",The Islamic World,New Jersey,1989;Daniel,E.L.,The Political and Social History of Khurasan under Abbasid Rule,Chicago,1979; ;Frye,R.,"The Role of Abu Muslim in the 'Abbasid Revolt",The Moslem World,1970,vol.XXXVII;Guest,R.,"A Coin of Abu Muslim",JRAS,1932;Houtsma,M.Th., "Bih'afrrid",Wiener Zeitschrift fur die Kunde des Morgenlandes,1889;Noldeke,T.,Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden,Leyden,1973;Sadighi,G.H.,Les mouvements religieux iraniens…,Paris,1938;Shaban,M.A.,The'Abbasid Revolution,Cambridge,1970.
علي بهراميان(بخش1)-صادق سجادي(بخش2)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:32  توسط خلیل محمدی  | 

ابومسلم خراسانی به روایت سیدمحمدصادق سجادی و علی بهرامیان (قسمت یک)

اَبوُمُسْلِمِ خُراساني(ز ح100-مقـ137ق/718-754م)،سردار پرآوازة ايراني،در اين مقاله شرح احوال وي در دو بخش آمده است:1.آغاز كار او تا خلافت عباسيان.2.از آغاز خلافت عباسيان تا قتل رسيدن او:
1.آغاز كار او تا خلافت عباسيان:پژوهش دربارة شخصيتي چون ابومسلم كه سرگذشت او با زندگي و فرهنگ مردمان درآميخته و گاه تا سرحد پرستش ستايش شده،براي پژوهشگري كه در صدد بازسازي رويدادهاي زندگي و چگونگي مرگ اوست،دشوار مي‌نمايد.دربارة ابومسلم،با دوگونه روايات روبه رو هستيم؛رواياتي كه بي‌گمان عباسيان در ساختن و پراكندن آن دست داشتند و در آنها حقيقت سرگذشت،خاصه آغاز زندگي وي را در ميان شايعات و ابهامات،تا حد ممكن پوشانيده و تحريف كرده‌اند و ديگر روايات سرگذشت قهرمانانة ابومسلم كه مردم ايران به گونه‌اي افسانه‌آميز،در داستانها و قصه‌هاي خود رقم زده‌اند.افزون بر اينها،اوضاع سياسي و اجتماعي دوران ابومسلم و سرزمين خراسان به هنگام بروز تزلزل در حكومت اموي،چندان در هاله‌اي از ابهام پيچيده كه به سختي مي‌توان دربارة بسياري نكته‌ها و جنبه‌هاي قيام عباسي و از همه مهم‌تر ميزان استقلال ابومسلم در رهبري جنبشي كه به فروپاشي كامل امويان و برآمدن عباسي انجاميد،سخن گفت.در همة مآخذي كه به طور گسترده به ذكر حوادث آن سالها پرداخته‌اند،اشاره‌هاي كوتاه و بلندي به آغاز زندگي و سرگذشت ابومسلم هست،ولي چنانكه خواهيم ديد،خاصه دربارة نژاد و خاستگاه ابومسلم و پيوند بعدي او با شبكة داعيان عراق و خراسان،روايات گونه‌گون و گاه متضادي نقل شده است كه دربارة درستي و نادرستي آنها به يقين،سخني نمي‌توان گفت.
بررسي نژاد و خاستگاه ابومسلم با ماجراي پيوند او با دعوت ضداموي به هم آميخته و پژوهش دربارة هر يك بي‌ديگري ممكن نخواهد بود.دستگاهي كه رجال دعوت پديدآورده‌ بودند،بسيار پيچيده و پنهان بود و طبعاً جز برخي آگاهيهاي پراكنده-كه دستكاريهاي بعدي و يا سهل‌انگاري در نقل آنها،بر رازآميز بودن مضمون آن روايات مي‌افزايد-در دست نداريم.دستگاه داعيان با دقت طرح‌ريزي شده بود و سخت تحت مراقبت قرار داشت و همة كساني نيز كه در اين قضايا دست داشتند،از نظر اهداف و شيوه‌ها و سنتهاي اجتماعي كه آنان را به اين جنبش پيوند مي‌داد،يكسو و متحد نبودند.داعيان عراقي با داعيان خراساني از آغاز،بر سر مسائلي توافق نداشتند و طبيعي بود كه برخي فعاليتها را از يكديگر پنهان كنند.
به هر حال اخبار مربوط به ابومسلم،بعدها چنان اهميتي پيدا كرد كه نويسنده‌اي چون ابوعبدالله مرزباني(د386ق/996م)آنها را با عنوان اخبار ابي‌مسلم الخراساني صاحب الدعوة در بيش از 100برگ گردآورد.(ياقوت،معجم الادباء،7/50)،گرچه اكنون ظاهراً هيچ نشاني از آن در دست نيست.روايت مهم ديگري از حمزة بن طلحة سلمي دربارة آغاز كار و زندگي ابومسلم در دست است كه مدايني هم آن را آورده(طبري،7/198)و ظاهراً از شهرتي برخوردار بوده است(سهمي،427؛نيز نكـ:خطيب،10/207).بخشي از اين روايت از بازماندگان ابومسلم روايت شده و بنابراين حائز اهميت بسيار است و چنانكه خواهيم ديد،در مقايسه با ديگر روايات نكات بسياري را روشن تواند كرد.گاه برخي از كساني كه دربارة آغاز كار ابومسلم نكته‌اي گفته‌اند،از مردمان نزديك به عصر او بودند.مثلاً يك روايت دربارة روابط ابومسلم با آل معقل،به يكي از بازماندگان ايشان مي‌رسد(اخبار الدولة،264).روايت ديگري به يكي از نوادگان ابراهيم امام(بلاذري،3/119)و نيز روايت ديگري به يكي از فرزندان قحطبة‌ طائي(همو،3/120)منسوب است.سند برخي روايات مبهم است و تنها از«آگاهان به امر دولت»نقل شده است(مثلاً نكـ:يعقوبي،2/327).جز اينها مورخان مهم ديگري چون هشام كلبي(بلاذري،همانجا)و محمد بن موسي خوارزمي،منجم و رياضي‌دان معروف-كه كتابي در تاريخ داشته است(ابن نديم،333)-نكاتي از سرگذشت ابومسلم آورده‌اند(بلاذري،3/207)،اما مهم‌ترين اخباري كه اينك از زندگي ابومسلم و فعاليتهاي او و حوادث خراسان به طور كلي در دست است،گزارشهاي مدايني است كه طبري غالب آنها را در كتاب خود آورده است(مثلاً نكـ:7/353،363،385،جمـ).روايات مدايني كه به طور پراكنده،در برخي مآخذ ديگر نيز آمده است(مثلاً نكـ:بلاذري،3/120؛ابن خلكان،3/148؛ذهبي،سير،6/58)،به احتمال فراوان برگرفته از كتاب الدولة منسوب به اوست(نكـ:ابن نديم،116)،گو اينكه ممكن است به مناسبت،از ديگر كتابهاي او مانند كتاب عبدالله بن معاويه(همو،114)يا كتابهايي كه جداگانه دربارة اخبار خلفاء(همو،115)داشته،نيز نقلهايي شده باشد،ولي مأخذ مهم ديگري كه معمولاً طبري اخبار آن را در برابر روايات مدايني گزارش كرده و گاه حاوي نكات ارزشمندتري است،روايات ابوالخطاب است(مثلاً نكـ:طبري،7/355،366،380)و چندان بعيد نيست كه اشارات ديگر طبري نيز كه به گونة مبهمي اظهار شده(مثلاً نكـ:7/360،389،415)،به همين راوي بازگردد.در اخبار الدولة العباسية نيز يك بار دربارة اين موضوع به او استناد شده است(ص253).نكته شگفت آنكه اين ابوالخطاب با آنكه ظاهراً-با توجه به منابع اخبار او-از نزديكان به دربار خلفاي عباسي و رجال دعوت بوده است (نكـ:طبري، 7/377، 380، 8/247؛ مسعودي، 3/257)،شخصيت شناخته شده‌اي نيست و البته در يكي دانستن او با حمزة بن علي،راوي و شيخ ابومخنف(نكـ:طبري،10/230،فهرست)بايد احتياط كرد.از ابومخنف نيز در باب فتوحات لشكر خراسان در عراق،چند خبر نقل شده است(نكـ:همو،7/414،417).
جز اينها،بايد به چند ابومسلم‌نامه(هـ م)اشاره كرد كه چهرة قهرمانانة ابومسلم را نزد مردم ايران و فرهنگ عامّه به گونة جذابي ترسيم كرده‌اند و جالب توجه آنكه گاه اخبار اين گونه آثار به متون تاريخي هم راه يافته است(مثلاً نكـ:هندوشاه،79).
در روزگاران بعد،ابومسلم همچنان چهرة جذابي براي مورخان و نويسندگان بود و آنان كه اخبار مربوط به سقوط امويان و برآمدن عباسيان را بي‌دقت به جزئياتي كه اكنون سخت مورد توجهند،مي‌نگريستند،نمي‌توانستند دست‌يابي به توفيقي چنين بزرگ و باعظمت را بي‌وجود مؤثر اين سردار ايراني دريابند.با اينهمه،دربار‌ة چند حادثة مهم،مآخذ ما چنان اندكند كه چه بسا پيدا شدن يك مأخذ،روشني قابل ملاحظه‌اي بر جزئيات يك حادثة فروريخته در تاريكي بيفكند.
در تحقيقات جديد دربارة‌ سرزمينهاي مركزي و شرقي خلافت نيز،حوادث اين روزگار و شخص ابومسلم نقطة‌ عطف سزاواري شمرده شده و پژوهشهاي جداگانه‌اي در اين باب-حتي شخصيت اسطوره‌اي او در ابومسلم‌نامه‌ها-صورت گرفته است.در ميان نويسندگان شرقي،چند محقق عرب آثار اختصاصي در اين زمينه تأليف كرده‌اند كه بارزترين جنبة آنها اهميت بخشيدن به حضور عنصر عربي در نهضت ضداموي است.اين نگرش-كه كاملاً تازگي دارد-گاه موجب ضعف تحقيق به سبب چشم‌پوشي از بسياري از مدارك و اسناد شده است و بنابراين در استفاده از آنها بايد بسيار محتاط بود.مهم‌ترين تأليف به زبان فارسي در اين باب كتاب ابومسلم سردار خراسان،از آنِ غلامحسين يوسفي است.در اينجا كوشش شده تا مآخذ كهن كه چند مأخذ تازه چاپ نيز در ميان آنهاست،دوباره مورد تحقيق قرار گيرد؛گرچه آوردن سخنس نو،مبتني بر منابع دست اول و ارائة تحليلهاي نوين اينك كاري آسان نيست و رازهاي بسياري از اين دوران شگفت همچنان در پرده مانده است.
از پاره‌هاي روايات چنين برمي‌آيد كه نام و كنية ابومسلم نخست ابواسحاق ابراهيم بن حيكان(يا ختكان:اخبار الدولة،255؛احتمالاً هر دو تصحيف بُخْتَگان،نكـ:دنبالة مقاله)بوده (همان،254،266؛بلاذري، 3/85؛مقريزي،المقفّي، 4/128،133:جيكان).پدرش را عثمان نيز ناميده‌اند(بلاذري،3/120؛نيز نكـ:اخبار الدولة،257)و ظاهراً اين نام در سلسله نسبهاي بعدي كه براي ابومسلم نوشته‌ا‌ند،وارد شده است.اما زماني كه ابومسلم-گويا اندكي پيش از رفتن به خراسان-نزد ابراهيم امام آمد،ابراهيم بنا بر احتياط لازم ديد تا او نام و كنية خود را به ابومسلم،عبدالرحمن بن مسلم تغيير دهد (همان، 254، 255؛ بلاذري، 3/85،118؛خطيب،10/207؛ابن خلكان،3/145).گفتة كساني كه اعطاي كنيه را امتيازي از سوي عربها براي ايرانيان(نكـ: ،ذيل عباسيان)و كار ابراهيم امام را نوعي افتخار براي ابومسلم تلقي كرده‌اند،بر هيچ سند و مدركي استوار نيست.تغيير نام و كنيه چندان بي‌سابقه نبود و قبلاً محمد بن علي نيز براي حفظ اسرار دعوت و جان پيروان خود،به يكي ديگر از داعيان يعني ابوعكرم(هـ م)گفته بود كه كنية‌ خود را تغيير دهد.به هر حال عبدالرحمن بن مسلم به عنوان نام و نسب،و ابومسلم به عنوان كنيه مشهور شد:خود ابراهيم امام در نامه‌اي كه براي داعيان نوشت،ابومسلم را به همين نام نسب معرفي كرد(اخبار الدولة 269).با اينهمه در پاره‌اي از نسب‌نامه‌ها،ابومسلم را عبدالرحمن بن عثمان هم ناميده‌اند(نكـ:ابونعيم،2/109؛ابن عساكر، 10/186؛ ذهبي، سير،6/68).
يك تن از آل معقل-كه هميشه خود را پرورش‌دهندگان ابومسلم مي‌نمودند-گفته است:ما آموزگاري داشتيم به نام و كنية ابومسلم عبدالرحمن بن مسلم و چون ابومسلم]حراساني[بزرگ شد،نام و كنية آن آموزگار بر خود نهاد(اخبار الدولة،265).مضمون همين روايت با اندك اختلافي در همان منبع تكرار شده،جز آنكه ابومسلم-كه غلام بود-نخست سَلم نام داشت و بعدها نام آموزگار را بر خود نهاد و در دنبالة‌ روايت آمده كه عيسي بن معقل از آغاز در خواب براي ابومسلم آينده روشني ديده بوده است(همان،258).
ابومسلم هم يك جا در صدرنامه‌اي به منصور،خود را عبدالرحمن ابن مسلم معرفي كرده است(همان،282؛بلاذري،3/203؛نيز نكـ:ابن اعثم،8/223)؛همچنين منصور به او عبدالرحمن خطاب مي‌كرده است(آبي،3/82؛ذهبي،تاريخ،357؛قس:مبرد،59؛ابن قتيبه،عيون،1/26).در روايتي كه باب طبع قصه‌گويان است،همانندي حرف اول نام منصور(= عبدالله)و ابومسلم(=عبدالرحمان)ظاهراً موضوع خوبي براي نكته پردازي در حضور خود منصور،بوده است(نكـ:يغموري،264-265؛صفدي،17/322).در روايتي منقول از اعمش(هـ م)كه به اميرالمؤمنين علي(ع)مي‌رسد،در گرماگرم جنگ صفين،از ابومسلم-با تصريح به همين كنيه-به عنوان«مردي كه شاميان را بكشد و ملك بني‌اميه بستاند»خبر داده شده است(نكـ:ابن شهر آشوب،2/262؛مجلسي،41/310-311).همچنين بنابر يكگ روايت كه نظر مساعد امام صادق(ع)نسبت به ابومسلم از آن برمي‌آيد،او را نزد آن حضرت با نام عبدالرحمن معرفي كرده‌اند(نكـ:طبرسي،272-273؛مجلسي،47/109،274-275).
دربارة نام ابومسلم روايات ديگري نيز هست كه با مبحث خاستگاه و نژاد وي ارتباط پيدا مي‌كند:چندين روايت براي ابومسلم و نياكان او نامهاي ايراني برشمرده‌اند.يك سلسله نسب اين است:بهزادان(نكـ:بلاذري،3/120:زادان)بن بنداد هرمز(همانجا؛ياقوت،معجم الادباء،5/200،به نقل از حمزة اصفهاني؛«تاريخ خلفا»،گ109).برمبناي همين روايت،نام پدر ابومسلم پيش از اسلام آوردنش،بنداد بوده و بعد به عثمان تغيير يافته است.در يك روايت ديگر نام جد او را شنفير روز(احتمالاً تصحيف شه‌فيروز)آورده‌اند(نسفي،224؛نيز نكـ:خطيب،10/207:عبدالرحمان بن مسلم بن سنفيرون بن اسفنديار).روايت ديگري در دست است كه در آن به جاي عبدالرحمان بن مسلم،ابراهيم بن عثمان بن يسار آمده است(همانجا؛دربارة علل تغيير نامها و نسبها،نكـ:دنبالة مقاله).اينكه ابومسلم و نياكان او به جز نامهاي عربي نام ايراني هم داشته‌ باشند،چندان بعيد به نظر نمي‌رسد،اما در برخي از اين تبارنامه‌ها،نسب ابومسلم يكباره پس از نام نيايش،به شيدوش(=شيدوخش)فرزند گودرز مي‌رسد كه از فرزندان بزرگمهر شمرده شده‌اند(نكـ:خطيب،همانجا؛ابن خلكان،3/145؛صفدي،18/271).
با دقت در برخي نكات اساسي اين روايت مي‌توان به نتايجي دست يافت:وقتي ابراهيم امام از ابومسلم خواست كه نام و كنية خود را تغيير دهد،در برخي مآخذ آورده‌اند كه به او گفت؛«نام خود را تغيير ده،چه اين امر(=دعوت)بر ما راست نمي‌آيد،مگر با تغيير نام تو…»(نكـ:خطيب،همانجا).اين گفتة ابراهيم مي‌تواند يك نكته را به خوبي روشن كند:احتمالاً نام ابومسلم و نسب او،عربي نبود و اين دستاويز خوبي براي دشمنان دعوت به شمار مي‌رفت و آنان مي‌توانستند جنبش را به عناوين گوناگون-و همه مرتبط با ايراني گرايي-متهم كنند.با اينهمه بايد گفت كه وجود اين نامها در نسب‌نامة ابومسلم،شايد معنايي استعاري مرتبط با قدرت و شوكت و خردمندي در كار دعوت داشته باشد.چنانكه شيدوخش-كه نسب ابومسلم به او مي‌رسد-به روايت طبري(1/508)نخستين كسي بود كه در سوگ و خونخواهي سياوخش جامة سياه بر تن كرد و نيز مي‌دانيم كه ابومسلم و همة كساني كه در برافكندن امويان نقش داشتند،به«سياه جامگان»شهره بودند.افزون بر آن،وجود نام بزرگمهر بُخْتَگان-وزير فرهيختة خسرو انوشيروان كه اتفاقاً گفته‌ا‌ند از مرو بوده است(نكـ:نولدكه،251،حاشية 1)-مي‌تواند نشانه‌اي از هوشمندي و خردمندي ابومسلم باشد.
در بررسي خاستگاه و نژاد ابومسلم بايد به چند نكتة اساسي توجه داشت:مجهول ماندن نسب و نژاد ابومسلم در سالهاي نخست دعوت،جزء سياستهاي كلي خود او و عباسيان بود.اين كار چند سود داشت:نخست آنكه نشانة اخلاص او در كار دعوت در آشفته روزگار خراسان و كشاكشهاي عربان بود؛ديگر آنكه در موقع لزوم مي‌توانست نسبت به قبيله‌هاي گوناگون آزادانه اظهار دوستي و اتحاد كند؛سوم اينكه،عباسيان مي‌خواستند پس از قرارگرفتن بر اريكة قدرت و تسلط بر اوضاع تا حد ممكن نقش ديگران را در جنبش بي‌اهميت جلوه دهند و حداكثر آنان را مزدوران خويش بنمايانند.
پدر ابومسلم در بسياري از روايات،يكي از موالي به شمار آمده و ديديم كه نامهاي گوناگون هم به او داده‌اند؛جاي ديگر او را مردي از يمن معرفي كرده‌اند از قبيلة مِزْحَجْ(اخبار الدولة،264)و يا آنكه پدرش اساساً كس ديگري بود،به نام عُمير بن بُطين عجلي(دينوري،338)كه درست نمي‌دانيم كيست(قس:روايات مربوط به پرورش ابومسلم در خاندان مَعْقِل عِجْلي در دنبالة مقاله).جز اينها مجموعه رواياتي هست كه هر يك ابومسلم را فردي عرب معرفي مي‌كند.اما با اينهمه دقت و تعصب عربان در حفظ انساب خويش،اينهمه اختلاف بر سر نسب يك عرب‌نژاد دور مي‌نمايد.گذشته از روايتي يگانه-كه مي‌گويد،ابومسلم خود را به قبيلة بني‌مراد مي‌بسته است(=«انّه اعتزي الي مُرادٍ»:اخبار الدولة،265)-و از آن باز عرب بودن وي برنمي‌آيد،روايت بسيار شايعي هست كه بنابر آن ابومسلم خود ادعا مي‌كرده كه از نسل سليط بن عبدالله بن عباس است.ماجراي اين سليط خود داستان شگفت ديگري است و چند روايتي كه در مآخذ كهن دربارة او آمده،بسيار متناقض است و انگشت تحريف عباسيان در اصل ماجرا ديده مي‌شود.كهن‌ترين روايت موجود به نقل از علي بن محمد مدايني است(نكـ:شابشتي،214-216؛ابن حجر،3/436)و به نظر مي‌رسد كه كمتر در معرض دستكاري قرار گرفته باشد.برمبناي اين گزارش،در مدينه در منزل عبدالله بن عباس كنيزي بربري،پسري به دنيا آورد كه او را سليط نام نهادند و در همانجا بزرگ شد و سپس نيز همراه علي بن عبدالله بن عباس-جد عباسيان-به شام آمد.چون وليد بن عبدالملك به خلافت رسيد(86ق/705م)،سليط ادعا كرد كه فرزند علي بن عبدالله بن عباس است.گزارشهاي ديگري نشان مي‌دهد،سليط-كه گويا بنابراين روايات با امويان و خاصه وليد بن عبدالملك دوستي داشت-هم به تحريك ايشان چنين ادعايي كرد(بلاذري،3/76 الي 77؛ابن اثير،5/257-265).به هرحال عباسيان كه نمي‌توانستند چنين ادعايي را بپذيرند،سخت در برابر آن ايستادند و سرانجام كار به قاضي دمشق رسيد.در آنجا گويا باز به تحريك وليد كه مي‌كوشيد با انتساب سليط-كه كنيززاده بود-به علي بن عبدالله بن عباس،به اعتبار عباسيان خدشه وارد كند،حكم به صحيح النسب بودن سليط داده شد و عباسيان خشمگين از اين ماجرا سرانجام سليط را در باغي كشتند و جسدش را پنهان كردند.ناپديدشدن سليط موجب بدگماني خليفه به علي بن عبدالله شد و براي آنكه از علي در اين باره اعتراف بستاند،بر او تازيانه زد و دستور داد تا وي را در شهر بگردانند.البته بعدها عباسيان ادعا كردند كه تازيانه خوردند علي بن عبدالله به سبب آن بوده كه وي خلافت را در فرزندان خويش پيش‌بيني مي‌كرده است(نكـ:مقدسي،مطهر،6/57به بعد؛اخبار الدولة،139).در هيچ يك از اين روايات دربارة سن سليط و بازماندگانش اشاره‌اي نمي‌شود،جز در كتاب العيون و الحدائق(ص183)كه روايت آن با همة روايات ديگر متفاوت است و ظاهراً تنها به سبب شهرت انتساب ابومسلم به او،از خاندان بازماندگان سليط ياد كرده است.به هرحال از دانشمندان نسب شناس-كه آثارشان اينك در دست است-فرزندي را به سليط نسبت نداده‌اند.منشأ اين روايت گويا مربوط بوده به گزارش آخرين گفت و گوي ابومسلم با منصور كه خليفه اين انتساب را گناهي بر او شمرده است(بلاذري،3/25؛دينوري،381؛يعقوبي،2/367؛ابن حبيب،195؛طبري،7/491؛ابن خلكان،3/154)و همين موضوع بعدها،بي‌آنكه به اصل ماجراي اين گفتگو اشاره‌اي شود،به مآخذ راه يافته است(مثلاً نكـ:اخبار الدولة،256؛ابن قتيبه،المعارف،420؛شابشتي،217؛ابن حزم،19)بنابراين بايد در انتساب چنين ادعايي به ابومسلم احتياط بسيار كرد،زيرا معلوم نيست كه وي چنين ادعايي كرده باشد تا مورد عتاب خليفه قرار گيرد؛خاصه كه قسمتهايي از اين روايت فقط از خود منصور نقل شده است(مثلاً نكـ:ذهبي،تاريخ،358،سير،6/65).واضح است كه انتساب به سليط در ديدة عباسيان گناهي بزرگ به شمار مي‌رفته و مي‌توانسته يكي از دستاويزهاي مناسب براي متهم كردن ابومسلم و از ميان‌برداشتن او باشد(نكـ:بلاذري،3/79؛براي بررسي متفاوتي از اين موضوع،نكـ:يوسفي،30-31).
يك نمونة ديگر از راه‌يافتن روايات مجعول به مآخذ تاريخي-كه خالي از طعن نيست-بيت هجوآميزي است كه ابودلامه(هـ م)شاعر دلقك مآب دربار منصور،در يك قصيده در ذمّ ابومسلم گفته و او را از«اكراد»خوانده است(نكـ:اخبار الدولة،همانجا؛بلاذري،3/207؛ابن قتيبة،عيون،1/26،الشعر،489؛ابن خلكان،3/155؛صفدي،18/276).
روايتهاي بسيار ديگري هست كه آغاز زندگي ابومسلم را با آل معقل عجلي پيوند مي‌دهد.در همة اين روايات،پدر ابومسلم بنده و مولاي آل معقل و مادرش كنيزي است كه دقيقاً روشن نيست از چه كسي باردار شده است و خود ابومسلم در خانة ادريس بن معقل و عيسي بن معقل در اصفهان به دنيا آمده و تا هنگام رفتن به كوفه و پيوستن به شبكة دعوت،بنده،مملوك و غلام ايشان بوده است و شايد همين شهرت موجب اينهمه اغراق گويي شده است و آل معقل خود را پرورش دهندگان و بركشندگان ابومسلم قلمداد مي‌كرده‌اند.خود در منصور هم در آخرين گفت و گوي خويش با ابومسلم،او را بندة عيسي بن معقل خوانده و تحقير كرده است(نكـ:ابن اعثم،8/227)و در بيتي از قصيده‌اي كه ابودلامه در هجو ابومسلم سروده،به اين موضوع به تصريح اشاره شده است(همو،8/288).افزون بر اينها،مجموعه رواياتي هست كه در آنها ابومسلم به سختي تحقير شده است برپاية يك روايت كهن،در سخني منسوب به پيامبر(ص)مراد از«لُكَع بن لُكَع»را ابومسلم را ابومسلم دانسته‌اند(نكـ:نعيم بن حماد،گ53الف)كه مقصود از واژة لكع،مي‌تواند بندة ناكس و گول و نادان به طور مطلق باشد(ابن منظور،ذيل لكع).در يك روايت ديگر كه باز شامل پيشگوييهايي دربارة جنبش ضداموي و«رايات سود»(درفشهاي سياه)است،از او به عنوان مرد«مجهول النسب»ياد شده است(ابن فقيه،136).همچنين يكي از سرداران ابومسلم او را لقيط(=مجهول النسب،بچه سرراهي)خطاب كرده(صابي،63-64؛ابن قتيبه،عيون،30/106)و سليمان بن كثير-دايي خراساني-هنگام ورود وي به خراسان،او را مجهول اانسب خوانده است(اخبار الدولة،270-271).همچنين مردي،نصر بن سيار را به پرهيز و دوري از فتنه‌جويي در خراسان پند مي‌دهد و مي‌گويد:به زودي مردي«مجهول النسب»كه سياه در برمي‌كند و همگان را به دولتي مي‌خواند و پيروز مي‌شود،ظهور خواهد كرد(طبري،7/138-339).
به هر حال،به دنيا آمدن ابومسلم در اصفهان،موجب پيوند او با آن شهر در اعصار بعدي شده است.حمزة اصفهاني نام و نسب ايراني او را در كتاب اصفهان خود آورده بوده است(نكـ:مجمل التواريخ،315).در يك روايت منقول از مدايني،ابومسلم از ابوبكر هذلي-كه از قصه‌گويان بود-درباره چگونگي فتح«سرزمين خود اصفهان»سؤال كرده است(نكـ:ابونعيم،2/27).نيز در ترجمة محدثان و علماي اصفهان،نامي و حديثي از ابومسلم آورده شده است(همو،2/109).بعدها نيز كه نويسندگان اصفهاني در ويژگي‌هاياين شهد كتاب مي نوشتند،نام نسب غالبا ايراني ابومسلم را مي‌آورده‌اند و از خود او نقل كرده اندكه مي‌گفت:من سلمان در نسب به هم مي رسيم(مافروخي،25).شخصيتي به نام علي‌ بن حمزهـكه اديبي معاصر حمزة اصفهاني بوده و كتابي دربارة اصفهان داشته- نسب خود را به برادر ابومسلم خراساني مي رسانده است(نكـ:ياقوت،معجم‌الادباء،5/200:ابن خلكان،3/149:ابن حجر،4/227:مجمل‌التواريخ،328،كه احتمالا در اين مأخذ،علي بن حمزة مذكور با شخصيت ديگري خلط شده است).از ديگر نكات مهم در پيوندي كه بعدها ابومسلم با مردم اصفهان يافته،اينكه محمد بن احمد مقدسي گفته است كه رايج‌ترين كنيه در اصفهان ابومسلم بوده است(ص398).شايد باز به همين سبب است كه در طول سدة 4ق،دست كم 12 محدث مشهور اصفهاني كه ابونعيم از آنان ياد كرده،نام عبدالرحمان و كنية ابومسلم داشته‌اند(نكـ:2/111-124).
جز اينها،زادگاه ابومسلم و يا پدرش را شهرهاي بوشنج]پوشنگ[(در اطراف هرات:ياقوت،بلدان،1/785)يا خُطَرنيه(در اطراف كوفه:بلاذري،3/120؛طبري،7/360)نيز دانسته‌اند.
تا اينجا ملاحظه شد كه بنده بودن ابومسلم با عرب‌بودنش و عرب بودن او با مجهول النسب بودنش تا چه اندازه تناقض دارد،اما چند روايت كهن ديگر در كتاب(اخبار الدولة العباسية هست كه با برخي روايات در مآخذ ديگر همخواني دارد و شايد برمبناي آنها بتوان به نتايجي دست يافت:روايتي ابومسلم را از خانوادة دهقانهاي اصفهان معرفي مي‌كند(ص225).بنابر يك روايت مهم ديگر،پدر و خانوادة ابومسلم در اصفهان،در قريه‌اي كه از آنِ مردي خزاعي بود،ساكن بودند و او در ستاندن خراج از ايشان سخت‌گيري مي‌كرد،پس از نزد او گريخته و به ادريس بن معقل عجلي كه او نيز از زمين‌داران آن منطقه بود،پناه بردند(نكـ:همان،263).اين روايت،با آنچه پيش‌تر از اطلاع ابومسلم از نام و نسب ايراني خود آورديم و نيز كوشش طبقة دهقانان براي حفظ سلسله نسب خود-كه بيشتر به شاهان اسطوره‌اي پيشداديان و كيانيان مي‌رسيد و دامنة آن دست كم تا قرن4ق ادامه داشت-تطابق مي‌كند.در اين روايت همچنين سخن از نياي مادري ابومسلم مي‌رود كه سرپرستي او را برعهده داشته است.پس پدر ابومسلم،احتمالاً بسيار زود-پيش يا اندكي پس از تولد او-در گذشته بوده است و اين با آن گفتة ابومسلم موافق است كه«پدرم در جايي جز موطن خويش از ميان رفت»(نكـ:همان،283).اين نكته همچنين نشان مي‌دهد كه ابومسلم از سرنوشت پدر خويش آگاه بود و به كمك يك روايت ديگر مي‌توان تا حدي سرگذشت پدر او را نيز روشن كرد:بر پاية اين روايت منقول از آل معقل كه آميخته به پاره‌اي افزوده‌هاي آنان است،پدر ابومسلم از پيش با ادريس بن معقل آشنا بوده و بعد براي جنگ به مرز(=ثغر)رفته و همانجا درگذشته است(نكـ:همان،264-265:نيز نكـ:ابونعيم،2/109،كه روايت او،آشنايي پيشين ميان آل معقل و پدر ابومسلم دانسته مي‌شود).خود اين نكته با آنچه ابومسلم دربارة پدر خويش گفته و نيز آشنايي قبلي آل معقل و خانوادة ابومسلم-كه شايد به همين سبب به آل معقل پناه برده‌اند-سازگار است.
نخستين كس از طرفداران عباسي كه ابومسلم با او آشنا شد،ابوموسي سرّاج است.آگاهيهاي ما دربارة ابوموسي بسيار اندك است و آشنايي با او مي‌تواند تا حدي در روشن ساختن سرگذشت ابومسلم مؤثر باشد.در اخبار الدولة(ص191)در روايتي از نخستين هواداران آل عباس در كوفه كه نخستين تشكل را در حدود سال 100ق به وجود آوردند،به‌ نام موسي بن سُرَيج(تاريخ الخلفاء،503:شريح)سراج اشاره شده است.در دو روايت ديگر تنها به نام ابوموسي سراج اشاره شده است(اخبار الدولة،124،195).در روايات ديگر به نامهاي ديگري برمي‌خوريم كه بي‌گمان همگي يك نفرند:عيسي بن موسي سراج(خطيب،10/207؛ابن اثير،5/254)،ابوموسي عيسي بن ابراهيم سراج(بلاذري،3/84؛اخبار الدولة،253-254)،ابواسحاق]سراج[ (همان،260)و به طور مطلق ابوموسي سراج.احتمال آنكه شخص مذكور براي پنهان كردن كار خود در دعوت نام و كنيه‌اش را تغيير مي‌داده،بعيد نيست،اما در اين نكته نمي‌توان ترديد كرد كه او شغل سراجي و لگام سازي داشته و براي فروش مصنوعات خود به نواحي جبل و خاصّه اصفهان سفر مي‌كرده و اهل كوفه بوده و از بزرگان امر دعوتش مي‌شمرده‌اند(نيز نكـ:مقريزي،المقفي،4/128).از فحواي يك خبر نيز روشن مي‌شود كه اين ابوموسي،نامه‌هاي هواداران كوفي را كه به سبب شغلش كمتر سوءظن برمي‌انگيخت،نزد محمد بن علي مي‌برد(اخبار الدولة،195).به روايتي ابوموسي با پدر ابومسلم نيز آشنا بود و همو ابومسلم را به ابوموسي سپرد و او در 7سالگي با ابوموسي به كوفه آمد(خطيب،ابن اثير،همانجاها)؛گرچه ممكن است دربارة كمي سن ابومسلم اندكي مبالغه شده باشد.براساس همة اين روايات-كه يكديگر را تكميل مي‌كنند-به دنيا آمدن ابومسلم از كنيزكي كه او را وشيكه ناميده‌اند(بلاذري،3/120)و داستانهاي متعدد دربارة پدرش و نيز تولد ابومسلم در خانة آل معقل درست به نظر نمي‌رسد.افزون بر اين،از دو روايت ديگر چنين برمي‌آيد كه ابومسلم توسط آل معقل به ابوموسي سراج معرفي شد تا احتمالا به شغل سراجي مشغول شود(نكـ:همانجا؛مقريزي،همان،4/135).به هر حال،احتمال آنكه همگي اين افراد از پيش با هم آشنا بوده و ارتباط مي‌داشته‌اند،فراوان است.مضمون برخي از روايات حاكي از آن است كه ابومسلم همراه ابوموسي سراج در اواخر دورة حكمراني خالد بن عبدالله،به عراق و كوفه آمد.گروهي از رجال دعوت-كه اسد بن عبدالله قسري(هـ م)آنان را در خراسان دستگير و به كوفه گسيل كرده بود-و نيز عيسي عجلي و برادرش در همين زمان در زندان بودند.ابومسلم كه به عنوان غلام آل معقل،به نزد ايشان رفت و آمد مي‌كرد،واسطة رجال محبوس و آزاد،همچون ابوموسي سراج بود.رجال محبوس دعوت نيز ابومسلم را براي تأمين نيازهاي خود به كوفه مي‌فرستادند،تا آنكه نزد ابراهيم امام راه يافت(اخبار الدولة،253-254)؛اما در چند نكته بايد تأمل كرد:امارت خالد تا 120ق ادامه داشت و اسد برادر او نيز در همين سال درگذشت(طبري،7/141).پس اين اتفاقات مي‌بايد پيش از اين تاريخ روي داده باشد و در اين زمان محمد بن علي،رهبر دعوت،هنوز زنده بود.بنابراين،بخش پاياني روايت دربارة ابراهيم امام درست نمي‌نمايد،اما مي‌توان حدس زد كه ابومسلم،از سوي ابوموسي سراج مأمور ارتباط با رجال محبوس دعوت بود و براي پنهان كردن اين مأموريت،خود را غلام آل معقل مي‌خواند و يا آنان او را چنين معرفي مي‌كردهآ‌ند و به همين بهانه به زندان رفت و آمد داشت.در ضمن،معلوم نيست كه آشنايي ابومسلم با دعوت عباسي در زندان صورت گرفته باشد،چه روايت ديگري در دست است كه نشان مي‌دهد كه ابومسلم هنگامي كه همراه با ابوموسي سراج به كار بازرگاني مي‌پرداخت،با وي نزد محمد ابن علي آمد و شد داشته است(اخبار الدولة،254).اما در عراق و شام براي آنكه رفت و آمد،سوءظن عوامل اموي را برنينگيزد،گاه خود را غلام آل معقل مي‌نموده و گاهي همچنان در خدمات ابوموسي به كار سراجي مشغول بوده است(نكـ:همان،254-255).تعيين دقيق تاريخ اين حوادث ممكن نيست،ولي مي‌توان آن را بين سالهاي 115 تا 120ق كه خالد بر عراق حكم مي‌راند،دانست،از سوي ديگر بررسي سال‌زاد ابومسلم مي‌تواند تا حدودي مؤثر باشد:در يك روايت گفته شده كه ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علي و سپس آمدنش با ابوموسي به كوفه،20 ساله بوده است(همانجا).با توجه به تاريخ درگذشت محمد بن علي(124يا125ق:همان،239؛ابن سعد،متمم/244)،مي‌توان تولد ابومسلم را بين سالهاي 100تا105ق تعيين كرد و در برخي مأخذ سال تولد او صريحاً 100ق ذكر شده است(نكـ:ابن قتيبه،المعارف،420؛ابن خلكان،3/149؛نيز نكـ:«تاريخ خلفاء»،گ 11،كه102ق آورده است).از سوي ديگر روايت بسيار نادر ولي مهمي در دست است كه نشان مي‌دهد ابومسلم با ديگر شيعيان كوفه بي‌ارتباط نبوده است.اين ماجرا به 119ق بازمي‌گردد كه مغيرة بن سعيد در كوفه قيام كرد.اين مغيره و يارانش همگي عقايد غلوآميز داشتند.در اين روايت گفته شده كه ابومسلم از ياران مالك بن اعين جهني بود و اين مالك،از شيعيان نزديك به حضرت صادق(ع)به شمار مي‌رفت و گويا با جنبش مغيره مرتبط بود(طبري،7/129).در واقع پس از قلع و قمع مغيره و ياران اندكش،مالك ارتباط با مغيره را انكار كرد و بعد كه نزد ياران خود كه ابومسلم نيز در ميان ايشان بود،بازگشت،در ابياتي به زيركي خويش در فرار از اتهام همكاري با مغيره افتخار كرد؛بعدها ابومسلم قدرت يافت،مي‌گفت:اگر مالك را بيابم،به سبب آنكه خودش را از مغيره جدا دانست،مي‌كشم(همانجا).از اين روايت چنين برمي‌آيد كه ابومسلم در حدود سال 12ق يعني در حوالي قيام مغيره در كوفه بوده و با شيعيان ديگر نيز ارتباط داشته است،اما چگونگي اين ارتباط روشن نيست.
از حدود سال 120تا124ق خبر ديگري از فعاليتهاي ابومسلم در دست نيست،گرچه بعيد نيست كه وي در اين سالها به فعاليتهاي اقتصادي هم مي‌پرداخته است؛چنانكه گفته‌اند از سوي عيسي بن معقل،بر يكي از ديههاي او وكيل بوده است(اخبار الدولة،260).همچنين مي‌بايد در اين دوره،اوضاع كلي«دعوت»را در نظر گرفت.بسيار محتمل به نظر مي‌رسد كه دو عامل موجب ركود موقتي آن شده باشد:يكي آنكه اقدامات خودسرانه و عقايد غلوآميز خداش-كه از داعيان گسيل شده به خراسان بود و سرانجام كشته شد-تا حدي در برانگيختن حسّ بي‌اعتمادي ميان داعيان و رهبران دعوت عباسي مؤثر بود(نكـ:طبري،7/141-142).ظاهراً رهبران دعوت مي‌كوشيدند تا تفاوت ميان جنبش خود و ديگر تحركات ضداموي را تا حدودي آشكارتر كنند.در اين ميان مي‌توان به جنبش زيد بن علي(ع)در كوفه(122ق)اشاره كرد كه رهبران اصلي دعوت،همچون بُكيرين ماهان كه از سوي هواداران دعوت براي پيوستن به اين جنبش سخت تحت فشار بود،همگان را از ياري رساندن به زيد برحذر مي‌داشت(نكـ: اخبار الدولة،230-231).عامل دوم مربوط است به مرگ محمد بن علي و جانشيني ابراهيم امام كه به هر حال تجديد ارتباط و احياناً سازماندهي دعوت را مدّتي به تأخير افكند.
به هرحال در روايات موجود،زنداني شدن رجال دعوت و آل معقل به همان گونه كه در زمان حكمراني خالد بن عبدالله آمده بود،دوباره در حكومت يوسف بن عمر تكرار شده و اين بار ابومسلم به عنوان بنده‌اي ميان بكير بن ماهان و دامادش ابوسلمة خلال و ابراهيم امام دست به دست مي‌شده است.تاريخ اين حوادث را تا حدودي مي‌توان تعيين كرد:هنگامي كه محمد بن علي درگذشت،بكير بن ماهان از نزد ابراهيم امام به خراسان رفت و تغيير رهبري به اطلاع پيروان رسانيد و سپس در 125ق همراه عده‌اي از آنان به كوفه آمد(همان،240-241).اينان همگي با ابراهيم در مكّه ملاقات كردند و بكير و ابوسلمه،همراه وي به شراة رفتند(همان،241)و در همانجا خبر كشته شدن يحيي بن زيد-كه بكير هواداران را به كناره‌گيري از او واداشته بود-به آنان رسيد(همان،242؛طبري،7/228).چون بكير و ابوسلمه به كوفه آمدند،بكير دستگير شد و به زندان افتاد(اخبار الدولة،245؛طبري،7/198،گرچه تاريخ 124ق براي اين روايت نمي‌تواند دقيق باشد).گفته‌اند در همين زندان يكي از آل معقل هم در حبس بود و ابومسلم خدمت او مي‌كرد و بكير چنين وانمود كه ابومسلم را از آل معقل خريده است(همانجا).روايت ديگري مبني بر آنكه ابومسلم در زندان با بكير آشنا شد(نكـ: اخبار الدولة،249)،اين گزارش را تأييد مي‌كند.اما بكير دو ماه بيش زنده نماند و رهبري داعيان(ظاهراً در رمضان يا شوال 126)به ابوسلمة خلال انتقال يافت(همان،250).بكير پيش از درگذشت،از ابوسلمه خواست تا«رايات سود»را به خراسان ببرد و ميان هواداران بپراكند(همانجا).ابوسلمه به خراسان رفت و ابومسلم را با خود برد.در اينجا مي‌بايد نكاتي را به دقت بررسي كنيم.ابوسلمه كه ظاهرا شغل صرافي داشت،برمبناي روايتي كه در مآخذ ديگر ديده نمي‌شود،ابومسلم را از عيسي بن معقل عجلي خريد و او را به عنوان خادم با خود به خراسان برد(همان،267).از يك روايت ديگر چنين برمي‌آيد كه ابومسلم-احتمالاً زماني كه بكير در زندان بود-از سوي او نزد ابوسلمه رفت و آمد مي‌كرد(همان،265).حتي گفته‌اند در اينكه ابوسلمه،ابومسلم را خريده بود،ترديد نمي‌توان كرد(همان،266).پنهان‌ كاري رهبران دعوت تا بدانجا بود كه ابوسلمه يك چند ابومسلم را در دكّان خويش به كار صرافي گماشت،گرچه ابومسلم همچنان نزد ابوموسي سراج نيز رفت و آمد داشت(همانجا).اينكه ابومسلم بارها به عنوان غلام و خادم و بنده،ميان آل معقل و ابوموسي سراج و بكير بن ماهان و ابوسلمة خلال دست به دست مي‌شد،علت ديگري جز كوشش براي پنهان داشتن فعاليتهاي ضد اموي نداشته است؛چنانكه حتي برخي از رجال نزديك به شبكة داعيان نيز از چگونگي كار ابومسلم بي‌اطلاع بودند.مثلاً يكي از آنان به ابوسلمه گفته بود كه من در اين غلام هيأت بندگان نمي‌بينم(همان،263)و نامهاي متعدد او هم،تأييدي است بر همين موضوع.به هر حال ابوسلمه به خراسان رفت و دربارة آشكار كردن قيام و جامه‌هاي سياه در 130ق-كه پيش از اين دربارة آن توافق شده بود-به هواداران دعوت تأكيد كرد و ابومسلم را نيز براي اين كار به جاهايي فرستاد(همان،245،268).آنگاه هر دو با هم به كوفه درآمدند(127ق)كه ضحاك بن قيس خارجي بر آن مسلط شده بود(ابن اثير،5/334).چندي بعد ابوسلمه با ابومسلم به شراة نزد ابراهيم امام رفتند.از پاره‌اي گزارشها چنين برمي‌آيد كه ابومسلم قبلاً نيز شايد از سوي محمدبن علي(اخبار الدولة،225)يكي دوبار به خراسان رفته بود،اما در اعتماد به اين روايات مي‌بايد بسي احتياط كرد،زيرا بعيد نيست كه با حوادث بعدي خلط شده باشد.
همچنين بايد به اين نكته توجه كرد كه احتمالاً ابومسلم پيش‌تر نيز نزد ابراهيم رفته بود(همان،261)و حتي گفته‌آند ابراهيم او را نزد پدرش محمد بن علي ديده بوده است(همان،256).از يك گفتة خود ابومسلم نيز چنين برمي‌آيد كه در حدود سال 126ق كه يزيد ناقص در مسجد دمشق نخستين خطبة خويش را ايراد كرد،ابومسلم همراه ابراهيم بوده است(همان،257؛نيز نكـ:طبري،7/268به بعد).به هرحال،ابراهيم امام كه گفته‌اند از زيركي و هوشمندي ابومسلم در شگفت شده بود،دربارة او از ابوسلمه پرسيد و ابوسلمه بنا بر اين گزارش او را آزاد كردة خود خواند و گفت كه مي‌تواند او را به ابراهيم واگذارد،و ابراهيم پذيرفت(اخبار الدولة،268).
ابومسلم مدتي-ظاهراً يكي دو سال-نزد ابراهيم ماند و چندان به وي نزديك بود كه همگان گمان مي‌بردند كه بندة اوست(همان،261،268؛نيز نكـ:بلاذري،3/119).
گفته‌اند هنگامي كه ابومسلم به ابراهيم پيوست ابراهيم از او خواست كه نام و كنيه‌اش را تغيير دهد(اخبار الدولة،همانجا).سپس نيز«ولاء»او را پذيرفت و اين موضوع و تغيير نام وي را به اطلاع هواداران كوفي خود رسانيد(همان،254).دو نكته بايد در اينجا روشن شود:بندگي ابومسلم،ابوسلمه را-كه خود از موالي بود-و سپس ابراهيم امام را و شيوع چنين امري ميان داعيان،خود احتمالا از سياستهاي عباسيان بود،براي پيش برد امر دعوت.ارتباط ابومسلم با ابوسلمه موجب شد تا«بنومُسليه»و موالي آنها كه يكي از مهم‌ترين اركان دعوت شمرده مي‌شدند و ابوسلمه خود،پس از دامادي بكير-از موالي بنومسليه-از ايشان به شمار مي‌رفت،ابومسلم را از آن خود محسوب دارند(همان،266؛دربارة بنومسليه،نيز نكـ:هـ د،ابوالعباس سفاح).ديگر آنكه در اين صورت ابراهيم امام مي‌توانست او را به عنوان يكي از اعضاي خاندان خود نزد خراسانيان بفرستد كه از وي چنين تقاضايي داشتند(طبري،7/353).
دربارة رفتن ابومسلم به خراسان و ارتباط با داعيان مقيم آنجا،در منابع روايات آشفته‌اي نقل شده است.اين نكته كه رفت و آمد داعيان خراساني به كوفه-كه غالبا به بهانة حج صورت مي‌گرفت-در چند نوبت انجام شده و نام داعيان در مواردي متفاوت آمده،قابل توجه است.چنانكه ديديم،پس از درگذشت محمد بن علي و جانشيني ابراهيم،بكير به خراسان رفت و گروهي از داعيان را به ملاقات با ابراهيم برانگيخت و اينان همگي در 125ق وارد كوفه شدند(اخبار الدولة،240).نكتة مهم اينجاست كه نام سليمان بن كثير،رهبر داعيان خراسان،در بين آنان نيست.به هرحال،اينان همگي دعوت كرده بودند كه ابراهيم را در مكه ملاقات كنند.پس همراه ابوسلمه به مكه رفتند و مالي را كه گرد آورده بودند،به ابراهيم سپردند(همان،241).در يك روايت ديگر-كه نام سليمان بن كثير بين داعيان ديده مي‌شود-همين گزارش تكرار شده و آمده است كه ابومسلم همراه ايشان به مكه رفت و ظاهراً ابراهيم در آنجا نخستين بار ابومسلم را ديد(همان،255-256).اما ذكر نام سليمان بن كثير در اين روايت،به احتمال فراوان مربوط به ماجراي ديگري است كه در حدود سال 124ق اتفاق افتاد و سليمان و چند داعي ديگر در سر راه حج به كوفه درآمدند و نخستين بار ابومسلم را نزد آل معقل و ديگر داعيان ديدند و چون دربارة او پرس و جو كردند،پاسخ شنيدند كه:غلامي است از سراجان كه همراه ماست(طبري،7/198-199؛ازدي،50).اينكه آنان نخواستند هويت واقعي ابومسلم را براي داعيان خراساني آشكار كنند،ظاهراً معلول اختلاف سياسي ميان داعيان عراقي و خراساني بر سر دعوت بر ضد اموي بود،زيرا چنانكه بعدها روشن شد،وجود سليمان بن كثير و كساني چون او تمايلي به ديگر خاندانهاي هاشمي داشتند و خرده‌گيري داعيان خراساني كه با بكير آمده بودند،از ابراهيم امام در مورد ياري نرساندن به زيد و تنها گذاردن فرزندش يحيي(اخبار الدولة،241)نشان از همين اختلاف دارد.در اين باب همچنين مي‌توان از لاهز بن قريظ نام برد كه يكي از اين ديداركنندگان و خود از داعيان بود و بعدها موجب نجات جان نصر بن سيار از دست ابومسلم شد و به گونه‌اي او را فراري داد و ابومسلم به همين سبب دستور داد تا او را گردن زدند(يعقوبي،2/342؛طبري،7/384-385).
به هرحال ابراهيم كار خراسان را به ابومسلم سپرد و هواداران خويش را به طاعت از او دستور داد(همو،7/344).اين كار به تقاضاي خود اعيان صورت گرفت كه زمان را براي آشكارشدن امر دعوت،به سبب نزاعهاي گسترده ميان عربها مناسب مي‌ديدند،گفته‌اند كه ابراهيم پيش از آنكه ابومسلم را گسيل كند،به او گفت:اي عبدالرحمان،تو از ما اهل بيت هستي(=«اِنّكَ رجُلً مِنّا اهل البيت»)و سپس سفارش كرد كه بايمانيان نيكو رفتار كند و با ايشان باشد،چه قيام جز به ياري آنان به جايي نرسد،اما به ربيعه بدگمان باشد و در كار مضريان نيكو بنگرد كه ايشان دشمنان خانگي هستند و هر كه را از آنان كه دربارة او بدگمان است،بكشد و اگر توانست در خراسان يك تن عرب زبان برجاي نگذارد و حتي از كشتن بچه‌اي كه دربارة او بدگمان است،درنگذرد و ديگر آنكه با سليمان بن كثير مخالفتي نكند (همانجا؛ العيون، 184؛مقريزي،المقفي،4/136،النزاع،95-96).
چند تن از محققان در صحت انتساب اين وصيت-كه در چند مأخذ كهن با اندك تفاوتي ياد شده-خاصه در اين نكته كه«يك تن عرب زبان در خراسان برجاي نماند»،ترديد كرده‌اند(فاروق عمر،169به
بعد؛فراي،46-47).باتوجه به حضور گروهي از عربها در شبكة دعوت و نيز اينكه ابراهيم خود عرب بود،اظهار اين مطلب توسط او اندكي بعيد به نظر مي‌رسد.اينكه ابومسلم اين وصيت را كاملاً اجرا كرد يا نه،چندان به اصل موضوع ارتباطي ندارد،اما بايد توجه كنيم كه عباسيان در دعوت خود اساساً به موالي-يعني ايرانيان-تكيه داشتند و براي دست يافتن به هدف خود بسيار كارهاي ديگر كرده بودند كه بي‌سابقه بود و هيچ بعيد نيست كه تا اينجا نيز پيش رفته باشند.وانگهي،در اينجا حساب بني‌هاشم از ديگر عربها جدا بود و گرنه ايرانيان گرد آنان فراهم نمي‌آمدند.اين ويژگي ايشان بي‌گمان مربوط بود به شگردِ كار آنان مبني بر تأكيد اصل تساوي ميان مسلمانان كه اعراب ديگر،عملاً به آن توجه نمي‌كردند.افزون بر اينها،دو نكتة ديگر قابل تأمل است:نخست آنكه يكي از علل دستگيري ابراهيم امام و سپس قتل او را دستيابي امويان به نامه‌اي شامل همين گونه سفارشها به ابومسلم دانسته‌اند(اخبار الدولة،392؛طبري،7/422)؛ديگر آنكه،مضامين همين سفارش بعدها خصوصاً توسط ابومسلم در خراسان تكرار شد(اخبار الدولة،284-285)و از فحواي روايت برمي‌آيد كه خبر اين سفارش در منطقه شايع بوده است.
رفت و آمد ابومسلم به خراسان و نخستين ديدار او با داعيان در مآخذ به گونة آشفته‌اي نقل شده است.در واقع ابومسلم در129ق/747م به خراسان رفت و در خانة يكي از داعيان به نام ابوالنجم-كه ابراهيم دختر او را به عقد ابومسلم درآورده بود(طبري،7/360)-فرود آمد.سفيدنج از توابع مرو كه جايگاه خزاعيان بود(همو،7/355)،گرد آمدند،ابومسلم،نامة ابراهيم را به ايشان نشان داد.ابومنصور نامي از داعيان كه مأمور گشودن و خواندن نامه‌هاي ابراهيم و پاسخ به او بود،نامة ابراهيم را بر ياران خواند،سليمان بن كثير چنان خشمناك شد كه ابومسلم را دشنام گفت و به ابومنصور دستور داد تا آنچه را كه گفته براي ابراهيم بنويسد.گرچه ديگر داعيان لب به سرزنش سليمان گشودند،اما او دواتي به سوي ابومسلم پرتاب كرد،چنانكه از گونة ابومسلم خود روان شد و سپس داعيان متفرق شدند(اخبار الدولة،270-272؛نيز نكـ:طبري،7/360).پس از اين ماجرا ظاهراً ابومسلم خواست كه به سوي ابراهيم بازگردد،اما يكي از داعيان به نام ابوداوود خالد بن ابراهيم،نقبا را گردآورد و ايشان را به سبب مخالفت با ابراهيم و بدرفتاري با ابومسلم سخت سرزنش كرد.پس داعيان كساني را گسيل كردند و ابومسلم را از ميانة راه(قومس)بازگرداندند(همو،7/360-361؛ابن اثير،5/362).موضوع ديگري نيز موجب موفقيت ابومسلم در اين مرحله شد و آن اينكه داعيان چندان از سليمان بن كثير-كه ظاهراً بسيار مستبدانه عمل مي‌كرد-ناخشنود بودند كه اينك،با رياست ابومسلم،از كاسته شدن ابهت سليمان،استقبال مي‌كردند(اخبار الدولة،272).طبري(7/353)به نقل از مدايني سبب بازگشتن ابومسلم از خراسان را وصول نامه‌اي از ابراهيم دانسته است كه دستور داده بود به سوي او حركت كند(جمادي‌الآخر129)،اما درستي اين روايت با توجه به آنچه دربارة فرستادن ابومسلم به خراسان گفته‌اند،محل ترديد تواند بود.افزون بر آن آورده‌اند كه ابومسلم در هيأت بازرگانان و به انگيزة حج راه مي‌سپرد كه در حدود نسا نامه‌اي از ابراهيم به او رسيد،اما او به راه ادامه داد تا در قومس نامة ديگري از ابراهيم دريافت كرد كه در ضمن فرستادن درفشي معروف به«رايت نصر»به او دستور داده بود،از هر جا كه هست به خراسان بازگردد و قحطبه را به سوي او بفرستد تا در موسم حج با يكديگر ملاقات كنند و نامه‌اي به همين وسيله براي سليمان بن كثير فرستاده بود(همو،7/354-355).رسيدن اين نامه‌ها و بازگشت ابومسلم به خراسان تا حدودي اسرارآميز باقي مانده است.در واقع ابراهيم يك نامه بيشتر نفرستاده بود كه آن هم به سبب آنكه آورندگانش دستگير شدند،دير به دست ابومسلم رسيد.نامه مشتمل بر هر دستوري كه بود،ابومسلم نمي‌توانست با وضع پيش آمده به خراسان بازگردد،بنابر اين به راه ادامه داد تا چنانكه ديديم داعيان او را از ميانة راه بازگرداندند و هيچ بعيد نيست كه نامة دوم و نامه به سليمان بن كثير در همين هنگام به دست او رسيده باشد.طبري(7/344)در وقايع سال 128ق،از اينكه داعيان،ابومسلم را نپذيرفتند،سخن رانده است و به گفتة همو ابراهيم درملاقات سران دعوت در مكه با وي كه در 129ق روي داد،در اين باب چنين گفت كه رياست دعوت را پيش‌تر به سليمان ابن كثير و ابراهيم بن سلمه نيز پيشنهاد كرده بود،ولي آنان نپذيرفته بودند،او نيز ابومسلم را گسيل كرد.سرانجام دوباره بر اطاعت داعيان از او تأكيد ورزيد(همانجا).
ابومسلم به خراسان بازگشت و براساس روايت ابوالخطاب(همو،7/355-356)در سه‌شنبه 9شعبان 129 به قرية فنين-در اطراف مرو كه قرية ابوداوود مذكور بود-وارد شد و آنجا منزل كرد و چند تن از داعيان را براي اعلام آمادگي هواداران،به طخارستان،مرورود و خوارزم گسيل كرد.خود او هم در اوايل رمضان همان سال با نامه‌اي كه ابراهيم براي سليمان نوشته بود،وارد قرية سفيدنج شد و نامة خود را نيز براي او خواند كه در آن آمده بود اگر سليمان مسئوليت اظهار دعوت را مي‌پذيرد،از او اطاعت كند و اگر نه در هيچ كاري با سليمان مخالفت نكند.اين بار سليمان نرمخويي كرد و ابومسلم نيز به او قول اطاعت و همكاري داد.آنگاه ابومسلم كساني به اطراف فرستاد تا همه را به آمادگي براي آشكار شدن دعوت در محرم 130آگاه سازند،و سليمان نيز تصميمات او را تأييد كرد(اخبار الدولة،272-273)،اما يك موضوع موجب شد كه ابومسلم به فعاليتهاي خود سرعت بخشد:نصر بن سيار كه سرگرم جنگ با علي بن جديع كرماني بود،از تحركات هواداران دعوت اطلاع يافته و درصدد حمله به منطقة مرو بود و اگر از يمانيان نمي‌هراسيد-چون ممكن بود،بلافاصله با ابومسلم بر ضد نصر متحد شوند-تصميم خود را عملي مي‌كرد.خبر تصميم نصر بن سيار به ابومسلم رسيد و وي پس از مشورت با سليمان بن كثير بر آن شد تا از رجال جنبش بخواهد كه در عيد فطر سال 129 گردآيند(همان،275-276).
داعيان در اين ايام،پيش از فطر،دو لوايي را كه ابراهيم فرستاده بود و به يكي ظل(=سايه)و به ديگري سحاب(=ابر)مي‌گفتند-و براي اين نامگذاري،عقايدي نيز بديشان نسبت داده شده بود-برپاداشتند و همگي جامه‌ها را سياه كردند و شب هنگام به نشانة آشكاري دعوت،آتش افروختند.تا آنكه روز عيد فطر129،در اواخر بهار،همة هواداران نماز را به امامت سليمان بن كثير برپاداشتند و گفته‌اند كه سليمان به امر ابومسلم،نماز و خطبه را برخلاف ترتيب امويان به جاي آورد.سپس نيز همگي شادمانه به طعامي نشستند كه ابومسلم فراهم كرده بود(طبري،7/356-357،قس:7/363،كه روايتي كاملاً متفاوت از ماجراي اقامة نماز و آشكاري دعوت آورده است).به روايتي از همين زمان بود كه ابومسلم را مردي از«اهل بيت» يا «بني‌هاشم»خواندند(همو،7/355)و آشكار است كه چنين نسبتي تنها براي پيشرفت جنبش بود و نمي‌توان آن را به اصل و منشأ ابومسلم ارتباط داد.ابومسلم همچنان همچنان در سفيدنج مقام داشت و دسته‌هاي گوناگون-از عرب و ايراني-گروه گروه در همين جا به او مي‌پيوستند؛گرچه او در جاهاي ديگر نيز به پيروزيهايي دست يافته بود.شمار هواداران جنبش چندان بود كه گفته‌اند كسان بسياري در يك شب از 60روستاي اطراف مرو به او پيوستند(همانجا).بنابراين نخستين گروندگان از همان منطقة مرو و روستاهاي اطراف بودند كه اكنون بيشتر اين روستاها و نام درست آنها ناشناخته‌اند.گفته‌اند نخستين كسان از روستايي به نام سقادم بودند(نكـ:همو،7/357-358؛قس: اخبار الدولة،274:قصور يقاذم،نيز نكـ:حاشية 3)كه برخي آن را تصحيف شدة«تقادم»دانسته و معتقد شده‌اند كه گروندگان به ابومسلم،«اهل التقادم»يعني عربهاي مقيم مرو بودند(شعبان،158)،اما بي‌ترديد،چنانكه محققان به درستي گفته‌اند،سقادم-اعم از اينكه تصحيف شده باشد،يا نه-اشاره به محلي است از توابع مرو كه طبري كه يك بار پيش‌تر نيز از آن نام برده(7/290)و در يك جا صريحآً تركيب«ربع السقادم»را آورده كه بي‌شك اشاره به جايي است(همو،7/358؛بلعمي،2/998؛نيز نكـ:دانيل،49,69،حاشية شمـ 127،كه ضمن رد نظر شعبان،نام سقادم را تصحيفِ سقادنج يا سفيدنج دانسته است كه در اين مورد سفيدنج درست به نظر نمي‌رسد؛قس:طبري،همانجا).
نخستين جنگ ابومسلم با نصربن سيار به روايت طبري 18 روز بعد(در متن اشتباهاً:ماه)رخ داد كه به پيروزي لشكر ابومسلم و اسارت يزيد مولاي نصر انجاميد.ابومسلم هوشمندانه به يزيد گفت كه اگر مي‌خواهد،به آنان بپيوندد و اگر نه نزد مولاي خود بازگردد،به شرط آنكه تهمتهايي را كه به جنبش بسته مي‌شد،تكذيب كند.يزيد نزد نصر رفت و گفت كه آنان مسلمانند و آيين نماز را چون ديگر مسلمانان برپاي مي‌دارند(همو،7/358-359؛نيز نكـ:دنبالة مقاله).
نصر بن سيار كه اساساً به اين جنبش بي‌اعتماد بود،نخست درصدد برآمد تا آگاهيهايي اجمالي از آن و شخص ابومسلم كسب كند.پس كساني را نزد ابومسلم فرستاد.واكنش ابومسلم در برابر اين موضوع نشان از هوشمندي او دارد:نخست پيش از آنكه با فرستادگان نصر گفت و گو كند،از رجال دعوت چون سليمان بن كثير و ديگران خواست كه در مجلس حاضر شوند؛سپس عمداً مسألة اقامة نماز را پيش انداخت و فرستادگان نصر از اين معني در شگفت شدند،زيرا به آنها گفته بودند كه ايشان گربه‌پرستند و اهل نماز نيستند و اين حاكي از تبليغات گسترده بر ضد جنبش در خراسان بود.سپس از ابومسلم دربارة پيامبر(ص)و«الرضا من آل رسول الله»است و از دادن پاسخ صريح در مورد نام پيشوايي كه براي او تبليغ مي‌شد،خودداري كرد و سپس گفت كه مردي مسلمان است و به هيچ قبيله‌اي بستگي ندارد و نسبش اسلام است و ياري آل محمد(ص).فرستادگان بازگشتند و نصر را از ماجرا آگاه كردند(اخبار الدولة،281-283).
از سوي ديگر،جديع كرماني و شيبان بن سلمة حروري كه يكي با نصر در جنگ بود و ديگري دل خوشي از او نداشت،هيچ يك چندان نگراني از جنبش ابومسلم و هواداران او نداشتند و مخصوصاً هردو مي‌نگريستند تا كفة قدرت به سوي كدام يك سنگين‌تر مي‌شود. در اين ميان چون آتش نزاع ميان نصر و كرماني بالا گرفت،ابومسلم كس نزد كرماني فرستاد و او را با خود همراه كرد.نصر به مدافعه برخاست و كرماني را به انعقاد معاهدة صلح در مرو دعوت كرد.چون كرماني به مرو رفت،نصر،پسر حارث بن سريج را با سپاهي به سوي او فرستاد و كرماني كشته و بردار شد(طبري،7/370-371)،اما اين اقدام عجولانة نصر بن سيار كاملاً به سود ابومسلم پايان يافت و به همين سبب برخي محققان به گونه‌اي دست ابومسلم را در كشته شدن كرماني در كار مي‌دانند(دانيل،55-56).پس از آن ابومسلم و سليمان بن كثير و ديگران،روستاي ماخوان را براي اقامت برگزيدند و دور همان منطقه را خندقي كندند و ابومسلم در 8 ذيحجّة 129 به آنجا نقل مكان كرد(اخبار الدولة،278).به روايت طبري،ابومسلم از بيم آنكه نصر آب را بر ماخوان ببندد،دوباره به روستاي ديگري به نام آلين در همان حوالي رفت و در عيد قربان همان سال مراسم نماز عيد در آلين برگزار شد(طبري،7/367).علت تأمل ابومسلم در آغاز جنگ،نامه‌اي از ابوسلمه بود كه به ابومسلم از جانب ابراهيم دستور مي‌داد تا در آغاز جنگ با نصر پيشدستي نكند و تا مي‌تواند آن را تا محرم 130/سپتامبر 747 به تأخير افكند(اخبار الدولة،277).
درك اقدامات بعدي ابومسلم،بي‌ارائة تصويري از اوضاع منطقه ممكن نيست:خراسان اينك دستخوش آشوبهاي فراوان و كشمكش ميان اعراب نزاري و يماني بود.آغاز اين درگيريها به سالها پيش و در حقيقت به زمان اقامت عربها در مناطق گوناگون خراسان بازمي‌گشت و راستي كه بسياري جنگ و گريزها و نزاعهاي اين سالها يادآورِ«ايام العرب» است.به هنگام ورود ابومسلم به خراسان،حكمراني آنجا با نصربن سيار بود كه خود از نزاريها به شمار مي‌رفت و با يمانيها و ربيعه سازش نداشت.گرچه نصر در 128ق حارث بن سُريج،از بني‌تميم را كه يكي از شورشيان بزرگ و قديمي ماوراءالنهر و خراسان بود،سركوب كرد،اما بلافاصله با يماني ديگري به نام جديع بن علي كرماني روبه‌رو شد كه در فرونشاندن فتنة حارث بن نصر ياري رسانده بود و اينك خود داعية حكومت داشت.اين درگيريها و جنگ و گريزهاي پي‌در‌پي،سالها بود كه خراسانيان را به زحمت افكنده بود.دربارة ميزان مشاركت ايرانيان و خاصة خاندانهاي كهن ايران در اين كشاكشها به تصريح،اطلاعي در دست نيست؛اما همكاري آنان با مسلم بر ضد عربان،تا حدود بسياري محتمل به نظر مي‌رسد.
در واقع عباسيان نيز به اشارة خود ايرانيان-همچون بكير بن ماهان و چند تن ديگر-به اهميت خراسان پي برده(نكـ:همان،197-198)و دانسته بودند كه خراسان،هم به سبب دور بودن از چشم امويان و هم بروز آشوبهاي فراوان ميان قبايل عرب رقيب در آن منطقه و هم اساساً ناخشنودي ايرانيان كه عربها آنان را«علوج»(جمع علج=غيرِعرب كافر)يا گربه‌پرست(همان،287)مي‌ناميدند و پيوسته به عرب بودن خويش مي‌باليدند،جاي بسيار مناسبي براي رشد دعوت است و بعدها درستي اين نظر تأييد شد.شايد ايشان با سپردن همة امور دعوت به ايرانيان مي‌خواستند چنين وانمود كنند كه به تساوي حقوق ميان مسلمانان معتقدند و رهبران ايراني دعوت هم به خوبي دانسته بودند كه رهايي از وضع موجود،جز از طريق عباسيان ممكن نيست و به همين سبب صادقانه براي پيشبرد دعوت كوشش مي‌كردند،در اين ميان،ديگر گروههاي عرب كه به جنبش مي‌پيوستند،نفع خود را مي‌جستند.ابراهيم نيز به اين سبب به ابومسلم گفته بود كه با يمانيها همكاري كند،زيرا مي دانست كه با آنان آسان‌تر مي‌توان كنار آمد و ديگر آنكه از قدرت نصر بن سيار كاسته مي‌شد،و چنانكه خواهيم ديد،ابومسلم از وضع موجود به خوبي سود برد.وي دو نكته را به خوبي مي‌دانست:نخست آنكه نمي‌يابد به قبيله و گروه نژاد خاصي تمايل بيشتري اظهار كند،زيرا اين كار آتش فتنه را ميان خود هواداران جنبش برمي‌افروخت.بنابراين همواره بر اين نكته تأكيد مي‌كرد كه مسلمان است و به هيچ قبيله‌اي پيوستگي ندارد؛چنانكه همين معاني را به فرستادگان نصر گفت(همان،282-283)و موضع او در اين زمينه،يكي از موجبات پيشرفت او گرديد و ديگر آنكه براي جلوگيري از اختلاف در صفوف جنبش و همچنين حفظ امنيت،به اشارت خود عياسيان از بردن نام كسي كه دعوت براي او صورت مي‌گرفت،خودداري مي‌كرد و جز از«گزيده‌اي از خاندان پيامبر»(=الرضا من آل رسول الله)سخني نمي‌گفت(مثلاً نكـ:همانجا؛طبري،7/358،380).دربارة اين شعار پژوهش عالمانه‌اي انجام شده است:اين شعار افزون بر آنكه به كسي اشاره نمي‌كند،از آنجا كه در ساليان پيش بسيار تكرار مي شده،معناي بازگشت به اصل«شورا»ميان خود مسلمانان براي گزينش خليفه را،به شنوندگان آشنا القاء مي‌كرده است(كرونه،95 به بعد،كه مثالهاي متعددي از موارد استفادة اين شعار را ارائه داده است).بنابراين طبيعي بود كه كساني چون سليمان بن كثير و برخي داعيان ديگر كه بعدها معلوم شد به علويان بيش از عباسيان تمايل دارند،به اين وعده دلخوش داشته باشند و اگر هم اميدي به نحقق آن نداشتند،ترجيح مي‌دادند تا حصول پيروزي كامل بر امويان،با ديگر مخالفان همكاري كنند.البته نبايد فراموش كرد كه پنهان نگهداشتن نام عباسيان يكي از اصولي بود كه آنان خود هميشه بر آن تأكيد مي‌كردند و بر داعيان اصرار مي‌ورزيدند كه از بردن نام آنان پرهيز كنند(نكـ: اخبار الدولة،204)؛اما اينك كه دعوت آشكار شده بود،اين شعار اهميت بيشتري مي‌يافت.
ابومسلم كه اينك سخت نيرو يافته بود،اوضاع را به دقت زيرنظر داشت و لشكر به شهرهاي ديگر مي‌فرستاد.قواي مضري نصر بن سيار،با نيروهاي يماني كرماني در نزاع بودند و هر يك با آنكه از فعاليتهاي ابومسلم كمابيش آگاهي داشتند،به سبب درگيري و نزاع ميان خود كمتر به او توجه مي‌كردند.دشمن ديگر شيبان بن سلمه از خوارج و از طايفة ربيعه بود و مدعي مستقلي به شمار مي‌رفت.ابومسلم مي‌بايست براي پيشبرد اهداف خود،هر سه دشمن را از ميدان به در كند و در عين حال از همگي به عنوان وسيلة پيشرفت كار خود استفاده كند.وقتي نزاع ميان نصر و علي بن جديع كرماني بالا مي‌گرفت،ابومسلم نامه‌هايي به شيبان نوشت و ترتيبي داد كه مضريان بر اين نامه‌ها دست يابند.ابومسلم به شيبان نوشته بود كه از دوستي با يمانيها مأيوس شده و خواهان همراهي با اوست؛در نامه‌اي ديگر،به مضريان ناسزا گفته و از دوستي با يمانيها دم زده بود،بدين تدبير هر دو گروه به دوستي او اميدوار شدند.هم به نصر بن سيار نامه نوشت و هم به كرماني.و آن دو را به دوستي با خود مي فريفت و در عين حال به نقاط گوناگون خراسان مانند نسا و ابيورد و مرورودو دگر ديههاي مرو داعي مي‌فرستاد و همگان را به پيوستن به جنبش فرامي‌خواند(طبري،7/369).از آن سوي،واقعه‌اي موجب اتحاد نصر با شيبان شد،زيرا دوباره كساني از سوي نصر بن سيار نزد ابومسلم آمدند و از او دربارة نسبش پرسيدند؛ابومسلم باز از دادن پاسخ صريح طفره رفت و چون گفتند اين دو-يعني نصر و شيبان-تو را مي كشند،ابومسلم عجولانه پاسخ داد كه به خواست خدا من آنان را مي‌كشم.آن كسان به شتاب نزد نصر بازگشتند و ماجرا بگفتند و سپس شيبان را نيز خير دادند و اين امر موجب اتحاد آن دو شد(همو،7/364).تلاش نصر بن سيار براي صلح با دشمنان ديرين خود علت ديگري نيز داشت:وي كه از نيرومندتر شدن ابومسلم هم در شگفت بود و هم سخت بيمناك،كوشيد تا از راه تماس با مروان خليفة اموي و ابن‌هبيره عامل عراق و درخواست كمك،تا حدي سيطرة خود را حفظ كند.به خصوص در نامه‌اي كه به مروان نوشت،طي ابياتي كوشيد تا نشان دهد كه جنبش سياه‌جامگان-و در رأس آن ابومسلم-مانند ديگر دسته‌بنديهاي رايج ميان اعراب نيست و هدف آن از ميان برداشتن عرب است؛اما مروان و هم ابن هبيره-كه خود با ناآراميهاي ديگري در عراق و كانون خلافت در شام روبرو بودند-به نصر فهماندند كه بايد خود از عهدة مقابله با آشوبها در خراسان برآيد(همو،7/369-370؛اخبار الدولة،311-314؛ابن اثير،5/368).
به هرحال،جاسوسان ابومسلم خبر صلح ميان نصر و شيبان را به او رساندند.سليمان بن كثير متوجه خطاي ابومسلم شد و براي برهم‌زدن اين اتحاد به علي پسر كرماني متوسل شدند،اما اين وساطت مؤثر نيفتاد و شيبان در جلسه‌اي كه پسر كرماني نيز حضور داشت،پيمان صلح يكساله‌اي با نصر منعقد كرد(طبري،7/364-365).اين كار بر ابومسلم بسيار گران آمد و همراه با سليمان بن كثير،كوشيد علي پسر كرماني را به خونخواهي پدر از نصر،برانگيزد،علي بدين مناسبت از شيبان بر ضد نصر ياري خواست و چون شيبان نقض پيمان را نپذيرفت از ابومسلم ياري خواست.ابومسلم بلافاصله پذيرفت و به قرية ماخوان،در نزديكي اردوگاه علي آمد و براي تحريك حس مهتري‌جويي وي،او را امير خواند.علي نيز او را گرامي داشت و ابومسلم پس از دو روز به لشكرگاه خود بازگشت(همو،7/365-5:366 محرم130).

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:30  توسط خلیل محمدی  | 

ابن خلکان به روایت سیدمحمد صادق سجادی

اِبْن‌ِ خَلْكان‌، ابوالعباس‌ شمس‌ الدين‌ احمد بن‌ شهاب‌ الدين‌ محمد (يا بهاءالدين‌: ابوشامه‌، 214) بن‌ ابراهيم‌ بن‌ ابى‌ بكر بن‌ خلكان‌ (11 ربيع‌الا¸خر608 -26 رجب‌ 681ق‌/22سپتامبر 1211-30اكتبر1282م‌)، قاضى‌، مورخ‌ و اديب‌ مشهور شافعى‌ مذهب‌. ضبط واژة «خَلْكان‌» به‌ فتح‌ خاء و كسر و تشديد لام‌ است‌ كه‌ گويا خود شمس‌الدين‌ احمد نيز چنين‌ مى‌نوشته‌ (نعيمى‌ دمشقى‌، 1/192) و به‌ گونه‌هاي‌ متفاوتى‌ هم‌ ضبط شده‌ است‌ (نك: زبيدي‌، 7/126؛ خوانساري‌، 1/320). اسنوي‌، خلكان‌ را نام‌ قريه‌اي‌ دانسته‌ كه‌ به‌ گفتة عبدالله‌ جبوري‌ (1/495) هنوز برجاي‌ است‌.
وي‌ از خاندانى‌ كه‌ از علما و فقها بودند برخاست‌ كه‌ به‌ تصريح‌ كمال‌الدين‌ موسى‌ پسر شمس‌الدين‌ احمد، به‌ قبيله‌ كردِزرزاريّه‌ منسوب‌ بوده‌ و نياكانش‌ كه‌ به‌ خالد بن‌ برمك‌ نسب‌ مى‌بردند، اصلاً از بلخ‌ برخاستند (عباس‌، 4/ط). با اينهمه‌ برخى‌ در درستى‌ انتساب‌ آنان‌ به‌ برامكه‌ ترديد داشتند. چنانكه‌ از قول‌ يونينى‌ نقل‌ شده‌ كه‌ مى‌گفته‌اند آن‌ نسب‌ نامه‌ را ابوشامه‌ براي‌ شمس‌الدين‌ احمد بن‌ خلكان‌ برساخته‌ است‌ (صفدي‌، 7/313) و روايتى‌ نيز هست‌ كه‌ تسمية نياي‌ شمس‌الدين‌ احمد را به‌ خلكان‌ ناشى‌ از فخر وي‌ به‌ پدرانش‌ يعنى‌ برمكيان‌ دانسته‌ است‌ كه‌ طى‌ آن‌ بدو گفتند: سخن‌ پدرانت‌ را رها كن‌ (= خل‌ّ كان‌... يعنى‌ دع‌ كان‌ ابى‌ كذا و جدّي‌ كذا و نسبى‌ كذا: خوانساري‌، همانجا). اين‌ روايت‌ اگر چه‌ افسانه‌آميز به‌نظر مى‌رسد، اما به‌ هر حال‌ شمس‌الدين‌ احمد خود از انتسابش‌ به‌ برمكيان‌ دفاع‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ شاكر، 1/113).
پدر او، محمد بن‌ ابراهيم‌، همچون‌ دو برادرش‌ عمر بن‌ ابراهيم‌ ملقب‌ به‌ النجم‌ و حسين‌ بن‌ ابراهيم‌ ملقب‌ به‌ ركن‌الدين‌ (اسنوي‌، 1/495)، از فقهاي‌ معروف‌ عصر خود بود و در شام‌، مصر، عراق‌ و حجاز دانش‌ آموخت‌، و مدتها در موصل‌ اقامت‌ گزيد (همو، 1/496). وي‌ سپس‌ در روزگار امير مظفرالدين‌ گوكبوري‌، اتابك‌ِ اربل‌، به‌ اين‌ شهر رفت‌ و به‌ تدريس‌ در مدرسة مظفرية آنجا مشغول‌ شد (ابن‌ خلكان‌، 1/108). شمس‌الدين‌ احمد در همين‌ شهر و در مدرسة مظفريه‌ كه‌ پدرش‌ در آنجا اقامت‌ داشت‌ به‌ دنيا آمد (همو، 2/344) و دو سال‌ بيش‌ نداشت‌ كه‌ در 610ق‌/1213م‌ پدرش‌ را از دست‌ داد (همو، 1/108). ولى‌ امير مظفرالدين‌ پاس‌ استاد را نگاه‌ داشت‌ و چنانكه‌ شمس‌الدين‌ احمد خود بارها اشاره‌ كرده‌ (مثلاً: 4/120)، فرزندان‌ وي‌ را به‌ خوبى‌ رعايت‌ كرد. محمد بن‌ ابراهيم‌ به‌ تربيت‌ و آموزش‌ فرزندانش‌ توجه‌ بسيار داشت‌ و همين‌ معنى‌ سبب‌ شد كه‌ در 610ق‌ براي‌ شمس‌الدين‌ احمد خردسال‌، بنا به‌ رسم‌ زمان‌، از رضى‌الدين‌ ابوالحسن‌ المؤيد نيشابوري‌ طوسى‌ از خراسان‌ اجازة روايت‌ گيرد (همو، 5/345) و زينب‌ بنت‌ الشعري‌ نيز براي‌ او اجازة روايت‌ نويسد (همو، 2/344).
شمس‌الدين‌ احمد، سپس‌ در محضر درس‌ شرف‌ الدين‌ ابوالفضل‌ احمد بن‌ منعة فقيه‌ كه‌ در 610ق‌ وارد اربل‌ شده‌ و پس‌ از مرگ‌ محمد بن‌ ابراهيم‌ بن‌ خلكان‌ به‌ تدريس‌ در مظفريه‌ پرداخته‌ بود، حضور مى‌يافت‌ و بارها مجلس‌ درس‌ او را ستوده‌ است‌ (همو، 1/108). ظاهراً شمس‌الدين‌ احمد تا مدتى‌ قبل‌ از 617ق‌ كه‌ ابن‌ منعه‌ به‌ حج‌ رفت‌، نزد او به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. آنگاه‌ به‌ خدمت‌ شيخ‌ ابوجعفر محمد بن‌ هبةالله‌ بن‌ المكرم‌ در اربل‌ شتافت‌ و به‌ شنيدن‌ حديث‌ و فراگيري‌ صحيح‌ بخاري‌ مشغول‌ شد. در 623ق‌ شمس‌الدين‌ احمد هنوز در اربل‌ بود كه‌ با جمال‌الدين‌ عبدالرحمان‌ واسطى‌ شاعر مشهور عصر كه‌ در مدرسة مظفريه‌ فرود آمده‌ بود (همو، 1/215) و نيز با محمد بن‌ عُنَين‌ انصاري‌ شاعر ملاقات‌ كرد (همو، 5/15)، ولى‌ از آنان‌ چيزي‌ نشنيد، همچنين‌ با عيسى‌ بن‌ سنجر اربلى‌ دوستى‌ داشت‌ و وي‌ بسياري‌ از اشعار خود را براي‌ ابن‌ خلكان‌ خواند (همو، 3/501). واپسين‌ خبري‌ كه‌ از تحصيل‌ شمس‌الدين‌ احمد در اربل‌ در دست‌ است‌، آموختن‌ علم‌ خلاف‌ نزد شيخ‌ اثيرالدين‌ مفضّل‌ بن‌ عمر ابهري‌ به‌ سال‌ 626ق‌ در دارالحديث‌ اربل‌ است‌ (همو، 5/313)، زيرا در رمضان‌ همان‌ سال‌، شمس‌الدين‌ احمد اربل‌ را ترك‌ كرد (همو، 3/503) و گويا چند روز بعد به‌ موصل‌ رسيد (همو، 7/98) و با كمال‌ الدين‌ موسى‌ بن‌ يونس‌ بن‌ منعه‌ (د 639ق‌/1242م‌)، فقيه‌ معروف‌ شافعى‌ و پدر ابن‌ منعة سابق‌ الذكر ملاقات‌ كرد و چندان‌ محبت‌ او را در دل‌ گرفت‌ كه‌ عهد كرد چون‌ پسري‌ از او در وجود آيد، نامش‌ را كمال‌ الدين‌ موسى‌ گذارد، و چون‌ پسرش‌ متولد شد (درست‌ يك‌ قرن‌ پس‌ از تولد ابن‌ منعه‌)، نام‌ و لقب‌ استاد را بر وي‌ نهاد (همو، 5/317).
به‌ هر حال‌ وي‌ به‌ زودي‌ از موصل‌ خارج‌ شد و به‌ حران‌ رفت‌ (همو، 5/81) و از آنجا به‌ قصد حلب‌ كه‌ در آن‌ وقت‌ از مراكز بسيار مهم‌ علمى‌ بود به‌ راه‌ افتاد. وي‌ در آغاز ذيقعده‌ اندكى‌ پس‌ از مرگ‌ ياقوت‌ حموي‌ وارد آن‌ شهر شد (همو، 6/139) و به‌ ملاقات‌ عزالدين‌ ابن‌ اثير كه‌ از پيش‌ با پدر شمس‌الدين‌ دوستى‌ داشت‌ شتافت‌. اين‌ ملاقات‌ كه‌ به‌ دفعات‌ اتفاق‌ افتاد، تأثير مهمى‌ بر او نهاد و باعث‌ شد كه‌ وي‌ را بسيار ستايش‌ كند (همو، 3/349). پيش‌ از آن‌ نيز كه‌ در اربل‌ اقامت‌ داشت‌، چنانكه‌ خود اشاره‌ كرده‌، بيش‌ از 10 بار از آنجا به‌ موصل‌ رفت‌ تا با ضياءالدين‌ ابن‌ اثير برادر عزالدين‌ ملاقات‌ كند و از او دانش‌ بياموزد، ولى‌ هيچ‌گاه‌ توفيق‌ ملاقات‌ او دست‌ نداد (همو، 5/391).
به‌ هر حال‌ ابن‌ خلكان‌ با توصيه‌اي‌ كه‌ مظفرالدين‌ گوكبوري‌ براي‌ قاضى‌ بهاءالدين‌ يوسف‌ بن‌ شداد (د 632ق‌/1235م‌) نوشته‌ بود همراه‌ برادر به‌ نزد قاضى‌ رفتند. ابن‌ شداد آن‌ دو را بسيار نواخت‌ و در مدرسة خود (احتمالاً دارالحديث‌) جاي‌ داد و بالاترين‌ مقرري‌ را براي‌ آنان‌ تعيين‌ كرد. ابن‌ شداد كه‌ در آن‌ تاريخ‌ مردي‌ كهن‌سال‌ بود و مجلس‌ درس‌ عمومى‌ نداشت‌، 4 تن‌ از فقهاي‌ مبرز را به‌ سمت‌ معيد تعيين‌ كرده‌ بود كه‌ از جملة آنان‌ شيخ‌ جمال‌الدين‌ ابوبكر ماهانى‌ بود كه‌ شمس‌الدين‌ احمد و برادرش‌ نزد او درس‌ مى‌خواندند. اين‌ شيخ‌ جمال‌ الدين‌ در 627ق‌ درگذشت‌ و شمس‌الدين‌ احمد به‌ نزد شيخ‌ نجم‌الدين‌ محمد معروف‌ به‌ ابن‌ الخبّاز موصلى‌ فقيه‌ (د 631ق‌) در مدرسة سيفية حلب‌ رفت‌ و بخشى‌ از كتاب‌ الوجيز غزالى‌ را فراگرفت‌ (ابن‌ خلكان‌، 7/90، 91). نيز در 627ق‌ در محضر موفق‌ الدين‌ يعيش‌ بن‌ على‌، اديب‌ برجستة عصر، در مقصورة شمالى‌ جامع‌ حلب‌ حاضر مى‌شد و كتاب‌ اللمع‌ ابن‌ جنّى‌ را نزد او مى‌خواند (همو، 7/48). اگر چه‌ از استادان‌ِ ديگر ابن‌ خلكان‌ در حلب‌ آگاهى‌ دقيقى‌ در دست‌ نيست‌، ولى‌ احتمالاً نزد كسانى‌ چون‌ عبداللطيف‌ ابومحمد موفق‌الدين‌ بن‌ يوسف‌ بغدادي‌ نيز كه‌ از او با عنوان‌ «شيخنا» سخن‌ رانده‌ (همو، 6/76) نيز درس‌ خوانده‌ است‌. با اينهمه‌ به‌ كسب‌ دانش‌ در حلب‌ بسنده‌ نكرد و پس‌ از چند سال‌ به‌ دمشق‌ رفت‌ و در شوال‌ 632ق‌ در مجلس‌ درس‌ ابوعمر عثمان‌ بن‌ عبدالرحمان‌ معروف‌ به‌ ابن‌ صلاح‌ حاضر شد و مدت‌ يك‌ سال‌ نزد او به‌ تحصيل‌ پرداخت‌ (همو، 3/244). ظاهراً در همين‌ دمشق‌ بود كه‌ با جمال‌الدين‌ محمد بن‌ مالك‌ ارتباط نزديك‌ يافت‌. اگر چه‌ احتمال‌ نيز مى‌رود كه‌ در حلب‌ با او آشنا شده‌ باشد (ابن‌ كثير، 13/267). ابن‌ خلكان‌ همچنين‌ با اصحاب‌ حافظ السّلفى‌ (د 576ق‌/1180م‌) در شام‌ و سپس‌ در مصر ملاقات‌ كرد و از آنان‌ حديث‌ شنيد و اجازة روايت‌ گرفت‌ (ابن‌ خلكان‌، 1/105)، چنانكه‌ با جمال‌ الدين‌ بن‌ مطروح‌ نيز دوستى‌ يافت‌ و در مصر و شام‌ مكاتبات‌ و محاضراتى‌ در ميانه‌ برقرار شد و جمال‌الدين‌ بسياري‌ از اشعار خود را بر او خواند (همو، 6/260). ابن‌ خلكان‌ مدتى‌ بعد، از شام‌ به‌ مصر رفت‌. خود وي‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ در 633ق‌ رهسپار آن‌ ديار شد (همو، 5/317) و چند ماهى‌ در اسكندريه‌ ماند (همو، 4/318) و سپس‌ به‌ قاهره‌ رفت‌.
وي‌ در آنجا نيز با گروهى‌ از دانشمندان‌ و اديبان‌ آن‌ ديار ارتباط يافت‌. در 637ق‌ با بهاءالدين‌ زهير ملقب‌ به‌ بهاءالدين‌ كاتب‌، اديب‌ و شاعر ملاقات‌ كرد و بسياري‌ از اشعار او را از خود وي‌ شنيد و اجازه‌ يافت‌ كه‌ اشعارش‌ را نقل‌ كند (همو، 2/332، 336). وي‌ همچنين‌ با حافظ زكى‌الدين‌ منذري‌ محدث‌ مصر ملاقات‌ كرد (همو، 1/106) و از اصحاب‌ عبدالله‌ بن‌ برّي‌ (د 582ق‌/1186م‌) اديب‌ و حافظ معروف‌ عصر، در آنجا حديث‌ شنيد و اجازة روايت‌ يافت‌ (همو، 3/109). دوستى‌ ابن‌ خلكان‌ با كسانى‌ چون‌ بهاءالدين‌ زهير و ابن‌ مطروح‌ كه‌ خود از اميران‌ دربار ايوبى‌ به‌ شمار مى‌رفتند، گذشته‌ از فايدة علمى‌ و ادبى‌، سبب‌ شد كه‌ مدتى‌ پس‌ از ورود به‌ قاهره‌، به‌ سمت‌ نيابت‌ قاضى‌القضاة ابوالمحاسن‌ بدرالدين‌ يوسف‌ معروف‌ به‌ قاضى‌ سنجار برگزيده‌ شود. در 649ق‌ كه‌ ابن‌ مطروح‌ اديب‌ و يار ديرين‌ شمس‌ الدين‌ احمد درگذشت‌، وي‌ در تدفين‌ ابن‌ مطروح‌ حاضر شد و بر او نماز گزارد (همو، 6/266). مدتى‌ بعد كه‌ ظاهراً بايد 654ق‌/1256م‌ بوده‌ باشد، دست‌ به‌ تأليف‌ كتاب‌ وفيات‌ الاعيان‌ زد (همو، 1/21). در 656ق‌ بيماريى‌ در مصر شيوع‌ يافت‌ كه‌ بسياري‌ را به‌ هلاكت‌ رساند. ابن‌ خلكان‌ نيز خود بيمار شد، ولى‌ سرانجام‌ بهبود يافت‌ (همو، 2/338).
دو سال‌ بعد، هنگامى‌ كه‌ سيف‌الدين‌ قطز كشته‌ شد و الظاهر بيبرس‌ به‌ فرمانروايى‌ مصر و شام‌ نشست‌ (658ق‌) دوران‌ جديدي‌ در زندگى‌ ابن‌ خلكان‌ آغاز شد. بيبرس‌ كه‌ از ناخشنودي‌ مردم‌ از نجم‌الدين‌ بن‌ سنى‌الدوله‌، قاضى‌ القضات‌ شام‌ آگاه‌ بود، وي‌ را عزل‌ كرد و ابن‌ خلكان‌ را به‌ جاي‌ او به‌ قاضى‌ القضاتى‌ و نظارت‌ بر اوقاف‌ جامع‌ و بيمارستان‌ و مدارس‌ دمشق‌ منصوب‌ كرد و تدريس‌ در 7 مدرسة معروف‌ آنجا به‌ وي‌ واگذار شد (ابو شامه‌، 215)، اما در 660ق‌ به‌ نفع‌ شيخ‌ شهاب‌الدين‌ ابوشامة مقدسى‌ از تدريس‌ در مدرسة ركنيه‌ كناره‌ گرفت‌ و حتى‌ گفته‌اند كه‌ خود وي‌ نيز در درس‌ ابوشامه‌ حاضر شد (همو، 216؛ ابن‌ كثير، 13/235)؛ چنانكه‌ در درس‌ همو در دارالحديث‌ اشرفيه‌ (662ق‌) نيز حضور مى‌يافت‌ (همو، 13/242). در جمادي‌الاول‌ 663 به‌ دستور بيبرس‌ از هر يك‌ از مذاهب‌ چهارگانه‌ قاضى‌القضاتى‌ تعيين‌ شد، در حالى‌ كه‌ قبل‌ از آن‌ قاضيان‌ مذاهب‌ ديگر به‌ مثابة نايبان‌ ابن‌ خلكان‌ بودند (ابوشامه‌، 235-236؛ ابن‌ كثير، 13/246، 301).
ابن‌ خلكان‌ همچنان‌ در منصب‌ قضاي‌ دمشق‌ بود تا در 669ق‌ پس‌ از 10 سال‌ قضاوت‌ معزول‌ و ابن‌ صائغ‌ به‌ جاي‌ او منصوب‌ گرديد (يونينى‌، 2/452) و پس‌ از آن‌ به‌ قاهره‌ بازگشت‌ و مشغول‌ اتمام‌ كتاب‌ وفيات‌ الاعيان‌ شد (ابن‌ خلكان‌، 7/259). در اين‌ روزگار كه‌ ابن‌ خلكان‌ سخت‌ تنگدست‌ بود، بيبرس‌ به‌ سبب‌ نسب‌نامه‌اي‌ كه‌ گفته‌اند ابن‌ خلكان‌ براي‌ او ساخت‌ و تبارش‌ را به‌ چنگيز مغول‌ رسانيد، خواست‌ قاضى‌ معزول‌ را به‌ وزارت‌ بردارد، ولى‌ به‌ سعايت‌ الصاحب‌ بهاءالدين‌ بن‌ حنا وزير خود از آن‌ رأي‌ بازگشت‌ (صفدي‌، 7/311) تا آنكه‌ دواتدارِ بيبرس‌ دربارة ابن‌ خلكان‌ با ابن‌ حنا سخن‌ گفت‌ و همين‌ معنى‌ سبب‌ شد كه‌ وي‌ مجدداً در ذيحجة 676 به‌ قضاي‌ دمشق‌ منصوب‌ گردد (همانجا؛ عباس‌، 7/49). ابن‌ خلكان‌ در محرم‌ 677 به‌ دمشق‌ رسيد (عباس‌، 4/ي‌) و با استقبال‌ مردم‌ و عزالدين‌ ايدمر نايب‌ دمشق‌ و ساير اميران‌ روبه‌رو شد (ابن‌ كثير، 13/279، 280) و شاعران‌ وي‌ را ستايش‌ كردند (صفدي‌، 7/309، 310). در ذيقعدة همان‌ سال‌ مدرسة نجيبية دمشق‌ افتتاح‌ شد و ابن‌ خلكان‌ براي‌ تدريس‌ در آنجا حاضر گشت‌ و سپس‌ پسر خود كمال‌الدين‌ موسى‌ را به‌ تدريس‌ در آنجا گماشت‌ (ابن‌ كثير، 13/280).
در 678ق‌ اوضاع‌ سياسى‌ مصر و شام‌ دستخوش‌ پريشانى‌ شد و به‌ عزل‌ السعيد ناصرالدين‌ پسر بيبرس‌ و حكومت‌ برادرش‌ العادل‌ سلامش‌ انجاميد. در رجب‌ 678 العادل‌ نيز عزل‌ شد و المنصور قلاوون‌ حكومت‌ سراسر شام‌ و مصر را در دست‌ گرفت‌. اين‌ تغييرات‌ سبب‌ شد كه‌ سنقرالاشقر كه‌ پس‌ از عزالدين‌ ايدمر به‌ نيابت‌ حكومت‌ دمشق‌ منصوب‌ شده‌ بود، از اطاعت‌ قلاوون‌ سرباز زد و مدعى‌ استقلال‌ شد و قاضيان‌ و عالمان‌ و بزرگان‌ شهر نيز با او بيعت‌ كردند (ابن‌ كثير 13/288- 289، 290). قلاوون‌ نيز امير علم‌الدين‌ سنجر حلبى‌ را براي‌ سركوب‌ سنقر به‌ دمشق‌ روانه‌ كرد و سنقر نيز به‌ مقابله‌ رفت‌. به‌ گفتة دواداري‌ (8/238) قاضى‌ ابن‌ خلكان‌ در اين‌ وقت‌ به‌ جنگ‌ با مصريان‌ فتوي‌ داده‌ بود و به‌ همين‌ سبب‌ چون‌ علم‌الدين‌ سنجر بر دمشق‌ ظفر يافت‌ (صفر 679/ژوئن‌ 1280)، ابن‌ خلكان‌ را عزل‌ كرد و او را در بالاي‌ خانقاه‌ نجيبيه‌ به‌ حبس‌ افكند؛ آنگاه‌ از او خواست‌ كه‌ مدرسة عادلية كبير را كه‌ مسكن‌ او بود، خالى‌ سازد، اما در اين‌ ميان‌ از قلاوون‌ فرمان‌ عفو رسيد و ابن‌ خلكان‌ را بر مسند خود ابقا كرد و حتى‌ براي‌ او خلعت‌ فرستاد و عهد صحبت‌ قديم‌ را يادآور شد (ابن‌ كثير، 13/291).
اگر چه‌ ابن‌ خلكان‌ در ذيحجة 679 فرمان‌ قضاي‌ حلب‌ نيز يافت‌ (همو، 13/292)، ولى‌ در محرم‌ 680 از مناصب‌ قضايى‌ عزل‌ شد (ابن‌ صقاعى‌، 6) و در مدرسة نجيبيه‌ كه‌ در دست‌ پسرش‌ كمال‌الدين‌ موسى‌ بود، نشست‌ و ماهانه‌ 300 درهم‌ براي‌ او مقرري‌ تعيين‌ شد (عباس‌، 4/ي‌، به‌ نقل‌ از كمال‌ الدين‌ موسى‌)؛ آنگاه‌ در صفر 681 به‌ تدريس‌ در مدرسة امينيه‌ پرداخت‌ و تا پايان‌ عمر در آن‌ شغل‌ بود (نعيمى‌ دمشقى‌، 1/192) تا سرانجام‌ چند ماه‌ بعد به‌ بستر بيماري‌ افتاد و در 26 رجب‌ در مدرسة نجيبيه‌ درگذشت‌ و پيكرش‌ را در دامنة كوه‌ قاسيون‌ كه‌ مدفن‌ بسياري‌ از دانشمندان‌ بود، به‌ خاك‌ سپردند (عباس‌، 4/ط؛ ابن‌ كثير، 13/301؛ قس‌: ابن‌ قاضى‌ شهبه‌، 2/214).
ابن‌ خلكان‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ در منصب‌ قضا، فقيهى‌ دانشمند و داوري‌ عادل‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ (ابن‌ قاضى‌ شهبه‌، 2/213) و نزد فقيهان‌ بزرگ‌ روزگار خود دانش‌ آموخته‌ بود، اهتمامى‌ خاص‌ به‌ فقه‌ و اصول‌ نشان‌ مى‌داد، اما در تاريخ‌ و نحو و ادب‌ عرب‌ نيز دستى‌ قوي‌ داشت‌. اين‌ معنى‌ گذشته‌ از ارتباطش‌ با اديبان‌ و شاعرانى‌ چون‌ بهاءالدين‌ زهير، ابن‌ الخيمى‌، ابوالحسين‌ جزار، ابن‌ مطروح‌ و جمال‌ الدين‌ محموداربلى‌ (ابن‌ خلكان‌، 2/99، 332، 336، نيز 2/106، 342، 6/260، 265)، از آنجا پيداست‌ كه‌ در دواوين‌ شعرا و ادبايى‌ چون‌ بحتري‌، مبرد، فرزدق‌ و متنبى‌ چندان‌ متوغّل‌ بود كه‌ او را شعرشناسى‌ وارد دانسته‌اند (يافعى‌، 4/193) كه‌ 17 ديوان‌ شعر از برداشت‌ (ابن‌ قاضى‌ شهبه‌، 2/214). وي‌ آگاه‌ترين‌ كس‌ به‌ ديوان‌ متنبى‌ بود (همانجا) و اظهار نظرهاي‌ جالب‌ در باب‌ شعر و شاعران‌ از ابن‌ خلكان‌ برجاي‌ است‌ (مثلاً: 4/161، 424، 441، 464، 466، 5/14، 190، 191). ابن‌ خلكان‌ خود در سرودن‌ غزل‌ و دوبيتى‌ چيره‌ دست‌ بود و شعر او را نيكو و لطيف‌ دانسته‌اند (سبكى‌، 8/33؛ ابن‌ كثير، 13/301؛ براي‌ برخى‌ اشعار او نك: عباس‌، 7/91-107). از مكتوبى‌ كه‌ پس‌ از فتوحات‌ بيبرس‌ در شام‌ نوشت‌ و مناطق‌ مفتوحه‌ را ميان‌ فاتحان‌ تقسيم‌ كرد (دواداري‌، 8/109-111)، و نيز البته‌ از وفيات‌ الاعيان‌، برمى‌آيد كه‌ در نثرنويسى‌ هم‌ چيره‌دست‌ بوده‌ است‌.
كتاب‌ وفيات‌ الاعيان‌ و انباء ابناءِ الزمان‌ (ه م‌) كه‌ نگارش‌ آن‌ به‌ تفاريق‌ از 654ق‌ در قاهره‌ تا 672ق‌ به‌ طول‌ انجاميد (ابن‌ خلكان‌، 1/21، 7/258)، در نوع‌ خود كم‌ نظير است‌. ابن‌ خلكان‌ شرح‌ احوال‌ جمع‌ عظيمى‌ از دانشمندان‌ علوم‌ مختلف‌ و اميران‌ و وزيران‌ را كه‌ طى‌ چند سال‌ از كتب‌ مختلف‌ استخراج‌ كرده‌ يا از افراد موثق‌ شنيده‌ (همو، 1/19، 20) يا خود با آنان‌ دوستى‌ و ارتباط داشته‌، گردآورده‌ است‌. از وي‌ كتاب‌ ديگري‌ در دست‌ نيست‌، اما به‌ نظر مى‌رسد كه‌ اثر يا آثار ديگري‌ نيز پديد آورده‌ بوده‌ است‌ (ابوالفدا، 3/16). خاصه‌ كه‌ صفدي‌ (7/308) يادآور شده‌ كه‌ وي‌ مجموعه‌هاي‌ ادبى‌ نيز داشته‌ است‌.
بسياري‌ از نويسندگان‌ ابن‌ خلكان‌ را از نظر اخلاقى‌ ستوده‌اند و او را مردي‌ نيك‌ نفس‌ و خوش‌ خوي‌ (يافعى‌، 4/193؛ ابن‌ طولون‌، 1/193) و سخاوتمند و پاكدامن‌ دانسته‌اند (عباس‌، 7/56، به‌ نقل‌ از ابن‌ شاكر) كه‌ حتى‌ از گرفتن‌ مالى‌ كه‌ بيبرس‌ در روزگار تنگدستى‌، به‌ نزد وي‌ فرستاد، خودداري‌ كرد (صفدي‌، 7/311) و هرگز در كار قضا بى‌راه‌ نشد (همو، 7/310، 311). همين‌ رفتارهاي‌ او بود كه‌ وقتى‌ دوباره‌ به‌ قضاي‌ دمشق‌ منصوب‌ شد، مردم‌ شاديها كردند (ابن‌ كثير، 13/279، 280، 291). با اينهمه‌ برخى‌ او را به‌ كردارهاي‌ ناپسند و ادعاي‌ دروغين‌ انتساب‌ به‌ برامكه‌ متهم‌ كردند، اما ابن‌ خلكان‌ خود به‌ برخى‌ از آنها پاسخ‌ داد (صفدي‌، 7/312، 313).
دربارة مذهب‌ ابن‌ خلكان‌، با آنكه‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ شافعى‌ بوده‌، اما گفته‌اند كه‌ محمد بن‌ شيخ‌ محيى‌الدين‌ معروف‌ به‌ اسلمى‌ در كتاب‌ الترجمة العبقرية و الصولة الحيدرية، ابن‌ خلكان‌ را بدان‌ سبب‌ كه‌ از برخى‌ منابع‌ شيعى‌ استفاده‌ كرده‌، شيعه‌ دانسته‌ است‌ (عباس‌، 7/55). البته‌ درست‌ است‌ كه‌ چون‌ برخى‌ از دوستان‌ او مانند ابوالمحاسن‌ الشّوّاء و يوسف‌ اربلى‌ شاعر شيعه‌ بودند و او خود شعر فرزدق‌ در ستايش‌ امام‌ زين‌العابدين‌(ع‌) را در كتابش‌ نقل‌ كرده‌ 6/95)، مى‌تواند چنين‌ نظري‌ را برانگيزد، ولى‌ بايد گفت‌ كه‌ اين‌ معنى‌ در ديدگاه‌ نخست‌ ناشى‌ از بى‌طرفى‌ او در نقل‌ حوادث‌ و ذكر تراجم‌ است‌ و بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ او در سرزمينى‌ مى‌زيست‌ كه‌ ساليان‌ دراز فاطميان‌ بر آنجا فرمان‌ راندند و گرايشهاي‌ شيعى‌ هنوز در منطقه‌ نمايان‌ بوده‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ شاكر كتبى‌، محمد، فوات‌ الوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1973م‌؛ ابن‌ صقاعى‌، فضل‌الله‌، ثالى‌ كتاب‌ وفيات‌ الاعيان‌، به‌ كوشش‌ ژاكلين‌ سوبله‌، دمشق‌، 1974م‌؛ ابن‌ طولون‌، محمد، القلائد الجوهريّة، به‌ كوشش‌ محمد احمد دهمان‌، دمشق‌، 1401ق‌/1981م‌؛ ابن‌ قاضى‌ شهبه‌، ابوبكر، طبقات‌ الشّافعيّة، به‌ كوشش‌ الحافظ عبدالعليم‌ خان‌، حيدرآباد دكن‌، 1399ق‌/1977م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابوشامه‌، عبدالرحمان‌، تراجم‌ رجال‌ القرنين‌، به‌ كوشش‌ عزت‌العطار الحسينى‌، قاهره‌، 1366ق‌/1947م‌؛ ابوالفدا، المختصر فى‌ اخبار البشر، بيروت‌، دارالمعرفة؛ اسنوي‌، عبدالرحيم‌، طبقات‌ الشافعية، به‌ كوشش‌ عبدالله‌ جبوري‌، بغداد، 1390ق‌/1970م‌؛ جبوري‌، عبدالله‌، مقدمه‌ و حاشيه‌ بر طبقات‌ (نك: اسنوي‌ در همين‌ مآخذ)؛ خوانساري‌، محمد باقر، روضات‌ الجنات‌، تهران‌، 1382ق‌/1962م‌؛ دواداري‌، ابوبكر، كنز الدّرر، به‌ كوشش‌ اولرخ‌ هارمان‌، قاهره‌، 1391ق‌/1971م‌؛ زبيدي‌، تاج‌ العروس‌؛ سبكى‌، عبدالوهاب‌، طبقات‌ الشافعية الكبري‌، به‌ كوشش‌ عبدالمفتاح‌ محمد الحلو و محمود محمد الطناحى‌، قاهره‌، 1971م‌؛ صفدي‌، خليل‌، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1389ق‌/1969م‌؛ عباس‌، احسان‌، مقدمه‌ بر وفيات‌ (نك: ابن‌ خلكان‌ در همين‌ مآخذ)؛ نعيمى‌ دمشقى‌، عبدالقادر، الدارس‌ فى‌ تاريخ‌ المدارس‌، به‌ كوشش‌ جعفر الحسنى‌، دمشق‌، 1367ق‌/1948م‌؛ يافعى‌، عبدالله‌، مرآة الجنان‌، حيدرآباد دكن‌، 1337- 1339ق‌؛ يونينى‌، موسى‌، ذيل‌ مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1375ق‌/ 1955م‌. صادق‌ سجادي‌ (رب) 18/5/77 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:23  توسط خلیل محمدی  | 

ابن عبدربه به روایت سیدمحمد صادق سجادی

اِبْن‌ِ عَبْدِرَبِّه‌، ابوعثمان‌ سعيد بن‌ ابراهيم‌ (يا عبدالرحمان‌: صاعد، 187، و به‌ پيروي‌ از او، ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، 2/44؛ در حالى‌ كه‌ ابن‌ ابار، 2/544 - 545 به‌ صراحت‌ آن‌ را مردود شمرده‌ است‌) بن‌ محمد بن‌ عبدربه‌ بن‌ حبيب‌ بن‌ حُدير (محمد؟) بن‌ سالم‌، پزشك‌ و داروشناس‌ قرطبى‌ اندلسى‌ سدة 4ق‌/10م‌ و برادرزادة ابوعمر احمد بن‌ عبدربه‌ صاحب‌ عقدالفريد. سالم‌ نياي‌ بزرگ‌ ابوعثمان‌ از موالى‌ هشام‌ بن‌ عبدالرحمان‌ اول‌ از امويان‌ اندلس‌ بود. گذشته‌ از اختلاف‌ نويسندگان‌ در نام‌ نياي‌ وي‌، برخى‌ سعيد را پسر احمد بن‌ عبدربه‌ دانسته‌ و او را فقيه‌ و قاضى‌ خوانده‌اند (ابن‌ فرحون‌، 124؛ ابن‌ فرضى‌، 1/202؛ قس‌: ابن‌ ابار، 2/545). با توجه‌ به‌ گزارش‌ ابن‌ فرحون‌ (همانجا)، ظاهراً ابن‌ عبدربه‌ در 263ق‌ زاده‌ شد.
از دوران‌ رشد و تحصيلات‌ و استادان‌ او اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌، ولى‌ وي‌ را پزشكى‌ نامور دانسته‌اند كه‌ روشى‌ خاص‌ در مداواي‌ تبها داشت‌ و قرصهايى‌ نيز براي‌ درمان‌ آن‌ تهيه‌ كرده‌ بود (ابن‌ جلجل‌، 104).وي‌ همچنين‌ در شناسايى‌ حركت‌ كواكب‌ و هواشناسى‌ بسيار ماهر بود (صاعد، همانجا) و به‌ كتابهاي‌ يونانى‌ و علوم‌ اوايل‌ و فلسفه‌ عنايت‌ داشت‌ و از نخستين‌ كسانى‌ بود كه‌ در اندلس‌ شعر زجل‌ سرود (پالنثيا، 156؛ براي‌ بعضى‌ اشعار او، نك: ابن‌ جلجل‌، 105؛ ثعالبى‌، 2/56). نويسندگان‌ متأخرتر، از وي‌ به‌ عنوان‌ قاضى‌ و مفتى‌ و فقيهى‌ ياد كرده‌اند كه‌ مشاور قاضى‌ منذربن‌ سعيد بلوطى‌ بود (ابن‌ ابار، 2/545، 3/710؛ ابن‌ فرحون‌، 124) و از كسانى‌ چون‌ محمد بن‌ عمر بن‌ لُبابه‌، اسلم‌ بن‌ عبدالعزيز و احمد بن‌ خالد حديث‌ شنيد (ابن‌ فرضى‌، 1/202؛ قاضى‌ عياض‌، 4/434) و بسياري‌ مانند ابوحرملة فقيه‌ از او حديث‌ شنيدند (قاضى‌ عياض‌، همانجا). احتمال‌ دارد كه‌ اين‌ نويسندگان‌، او را با سعيد بن‌ احمد بن‌ محمد، فقيه‌ و قاضى‌ قرطبى‌ كه‌ ابن‌ فرضى‌ در جاي‌ ديگري‌ از اثر خود به‌ او اشاره‌ كرده‌ (1/208)، اشتباه‌ كرده‌ باشند. به‌ هر حل‌ سعيد بن‌ عبدربه‌ به‌ رغم‌ آنكه‌ دانشمندي‌ مشهور بود، هرگز نزد سلاطين‌ نمى‌رفت‌. او مردي‌ تند زبان‌ و پرخاشجو بود (صاعد، 188؛ پالنثيا، همانجا) و گفته‌اند كه‌ چون‌ ناصر مروانى‌ براي‌ مباحثة علمى‌ ابن‌ عبدربه‌ را دعوت‌ كرد، او چنان‌ سخن‌ گفت‌ كه‌ امير را ناخوش‌ افتاد و وي‌ را دور ساخت‌ ( المغرب‌ فى‌ حلى‌ المغرب‌، 1/121). سعيدابن‌ عبدربه‌، چنانكه‌ از اشعار احمد ابن‌ عبدربه‌ برمى‌آيد كه‌ مردي‌ بخيل‌ بوده‌ است‌ و گويا عمويش‌ احمد ابن‌ عبدربه‌ نيز به‌ سبب‌ همين‌ خصوصيات‌ از معاشرت‌ با او كراهت‌ داشت‌ و حتى‌ در بيماريش‌ به‌ عيادت‌ وي‌ نرفت‌ (ابن‌ جلجل‌، 105). ابن‌ عبدربه‌ كه‌ در اواخر عمر نابينا شده‌ بود (همانجا)، سرانجام‌ در 342ق‌/953م‌ (ابن‌ ابار، 2/545) و به‌ قولى‌ در 332ق‌ يا در آغاز 356ق‌/967م‌ درگذشت‌ (ابن‌ فرضى‌، 1/202؛ ابن‌ فرحون‌، همانجا).
آثار: 1. كتاب‌ قراباذين‌، مهم‌ترين‌ اثر ابن‌ عبدربه‌ است‌ كه‌ خود وي‌ آن‌ را الدكان‌ ناميده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ در 17 باب‌ تدوين‌ شده‌ و دربارة طرز ساختن‌ و منافع‌ و تأثير انواع‌ خوردنيها و نوشيدنيها و معجونها و روغنها و داروهاي‌ چشم‌ و قرصها و جز آن‌ است‌. الدكان‌ نخستين‌ كتاب‌ از نوع‌ خود در اندلس‌ به‌ شمار مى‌رود و گفته‌اند از لحاظ تأثير در غرب‌ جهان‌ اسلام‌ مانند قراباذين‌ شاپوربن‌ سهل‌ در شرق‌ قلمرو اسلام‌ بوده‌ است‌. نسخة كامل‌ اين‌ اثر در كتابخانة ظاهرية دمشق‌ به‌ شمارة 3159- طب‌ 34 موجود است‌ (ظاهريه‌، حمارنه‌، 236-241؛ همان‌، خيمى‌، 2/366)؛ 2. ارجوزة، در طب‌. ابن‌ جلجل‌ (ص‌ 104) يادآور شده‌ كه‌ ابن‌ عبدربه‌ قصيده‌اي‌ پزشكى‌ در بحر رجز داشته‌ كه‌ بر احاطة او بر دانش‌ پزشكى‌ و مكاتب‌ كهن‌ اين‌ دانش‌ دلالت‌ مى‌كرده‌ است‌. اين‌ ارجوزه‌ بر اساس‌ نسخة يگانه‌اي‌ از آن‌ كه‌ در كتابخانة مجلس‌ شوراي‌ تهران‌ (شم 6520) هست‌، توسط روزاكونه‌1 در مجلة القنطرة، ج‌ 1 (1980م‌) در اسپانيا به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ (كونه‌، 279 -238 )؛ 3. تعاليق‌ و مجربات‌ فى‌ الطب‌ (ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، 2/45).
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، التكملة لكتاب‌ الصلة، به‌ كوشش‌ فرانسيسكو كودرا، مادريد، 1915م‌؛ ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، احمد، عيون‌ الانباء، به‌ كوشش‌ آوگوست‌ مولر، قاهره‌، 1299ق‌/1882م‌؛ ابن‌ جلجل‌، سليمان‌، طبقات‌ الاطباء و الحكماء، به‌ كوشش‌ فؤاد سيد، قاهره‌، 1955م‌؛ ابن‌ فرحون‌، ابراهيم‌، الديباج‌ المذهب‌، قاهره‌، 1351ق‌؛ ابن‌ فرضى‌، عبدالله‌، تاريخ‌ العلماء و الرواة للعلم‌ بالاندلس‌، به‌ كوشش‌ عزت‌ عطار حسينى‌، قاهره‌، 1954م‌؛ پالنثيا، آنخل‌ گنثالث‌، تاريخ‌ الفكر الاندلسى‌، ترجمة حسين‌ مؤنس‌، قاهره‌، 1950م‌؛ ثعالبى‌، يتيمة الدهر، به‌ كوشش‌ على‌ محمد عبداللطيف‌، قاهره‌، 1352ق‌؛ صاعد اندلسى‌، طبقات‌ الامم‌، به‌ كوشش‌ حياة بوعلوان‌، بيروت‌، 1985م‌؛ ظاهريه‌، خطى‌ (الطب‌ و الصيدله‌)، حمارنه‌؛ همان‌، خيمى‌؛ قاضى‌ عياض‌، ترتيب‌ المدارك‌ و تقريب‌ المسالك‌، به‌ كوشش‌ احمد بكير محمود، بيروت‌، 1387ق‌؛ المغرب‌ فى‌ حلى‌ المغرب‌، به‌ كوشش‌ شوقى‌ ضيف‌، قاهره‌، 1953م‌؛ نيز:
Kuhne, Rosa, X La Ury = za ril-tibb de Sa q U dibn q Abd Rabbihi n Al-qantara, Madrid, 1980, vol. I.
صادق‌ سجادي‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:22  توسط خلیل محمدی  | 

انساب الاشراف بلاذری به قلم علی بهرامیان

اَنْساب‌ُ الاْشْراف‌، عنوان‌ اثري‌ در تاريخ‌ سدة اول‌ اسلام‌ و انساب‌ عرب‌، تأليف‌ احمدبن‌ يحيى‌ بلاذري‌ (د 279ق‌/892م‌). اين‌ كتاب‌ كه‌ مى‌توان‌ آن‌ را بزرگ‌ترين‌ اثر تاريخى‌ برجاي‌ مانده‌ از سدة 3ق‌ دانست‌، به‌ رغم‌ نامش‌ تنها نسب‌ نامه‌ نيست‌، بلكه‌ موضوع‌ نسب‌شناسى‌ در برابر اطلاعات‌ گرانبهاي‌ تاريخى‌ و جنبة تاريخ‌نگاري‌ آن‌، حجم‌ اندكى‌ را شامل‌ مى‌شود. در واقع‌، انساب‌ الاشراف‌، يك‌ دوره‌ تاريخ‌ سدة اول‌ هجري‌ بر مبناي‌ «انساب‌» عرب‌ است‌ و مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ چنين‌ شيوه‌اي‌ در تاريخ‌نگاري‌ مسلمانان‌ در سدة 3ق‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ بلاذري‌ در اين‌ اثر در پيش‌ گرفت‌، تكرار نشد.
نام‌ كتاب‌ انساب‌ الاشراف‌، به‌ گونه‌هاي‌ مختلفى‌ در مآخذ آمده‌ است‌ و شايد مهم‌ترين‌ دليل‌ آن‌، تلفيق‌ ميان‌ اخبار و انساب‌ در اين‌ اثر بزرگ‌ باشد. نويسندگان‌ متأخرتر، كتاب‌ بلاذري‌ را تنها يك‌ اثر مبتنى‌ بر نسب‌ نگاري‌ صرف‌ نمى‌دانستند و سردرگمى‌ پاره‌اي‌ مؤلفان‌ در ذكر نام‌ كتاب‌ بلاذري‌ نشانى‌ از اين‌ موضوع‌ است‌، چندان‌ كه‌ برخى‌ فقط به‌ «قال‌ البلاذري‌» و اشاره‌هاي‌ مبهم‌ ديگر در استناد به‌ همين‌ كتاب‌ بسنده‌ كرده‌اند (مثلاً نك: ابوالفرج‌، 2/267؛ ابوالقاسم‌ مغربى‌، 101) و بعضى‌ ديگر نام‌ اثر او را به‌ گونه‌هاي‌ متفاوت‌ آورده‌اند (مثلاً نك: ابن‌ شهر آشوب‌، 2/48، 102، 108، 219، 3/12؛ ابن‌ ابى‌ الحديد، 1/24، 14/84، قس‌: 2/246). اين‌ اختلافات‌ گويا از نخستين‌ مؤلفان‌ پس‌ از بلاذري‌ آغاز شده‌ است‌. مثلاً مسعودي‌ (د 346ق‌) از كتاب‌ او با عنوان‌ تاريخ‌ ياد كرده‌ است‌ (1/14) و ذهبى‌ (د 748ق‌) ضمن‌ شرح‌ حال‌ بلاذري‌ او را صاحب‌ التاريخ‌ الكبير خوانده‌ است‌ (13/162؛ نيز نك: ياقوت‌، 19/287؛ تبصرة العوام‌، 32؛ صفدي‌، 1/50؛ ابن‌ كثير، 11/65). در نسخه‌اي‌ كه‌ اينك‌ از الفهرست‌ ابن‌ نديم‌ در دست‌ است‌، از اين‌ اثر بلاذري‌ با عنوان‌ الاخبار و الانساب‌ نام‌ برده‌ شده‌ (ص‌ 126)، در حالى‌ كه‌ ياقوت‌ كه‌ گويا نسخة ديگري‌ از الفهرست‌ در دست‌ داشته‌، به‌ نقل‌ از آن‌، كتاب‌ بلاذري‌ را جُمل‌ نسب‌ الاشراف‌ خوانده‌ است‌ (5/99-100).
كاتب‌ِ كامل‌ترين‌ و مهم‌ترين‌ نسخه‌اي‌ كه‌ اكنون‌ از انساب‌ الاشراف‌ در دست‌ داريم‌، در پايان‌ كتابت‌، آن‌ را جُمل‌ انساب‌ الاشراف‌ و اخبارهم‌ خوانده‌ است‌ (زكار، 13/443؛ قس‌: ابن‌ خلكان‌، 7/103). برخى‌ عناوين‌ به‌ كار رفته‌ در سده‌هاي‌ بعدي‌، اساساً تداعى‌گر عنوان‌ كتابى‌ تاريخى‌، ولو آميخته‌ به‌ انساب‌ نيستند؛ مانند مفاهيم‌ الاشراف‌ ( تاج‌العروس‌، 1/115) يا كتاب‌ المعالم‌ (همان‌، 1/487). پاره‌اي‌ از اين‌ اختلافات‌، ناشى‌ از اختلاف‌ در نسخه‌هاي‌ اين‌ اثر در ادوار گذشته‌ است‌. مثلاً اطلاعات‌ِ حاجى‌ خليفه‌ كه‌ در دو جاي‌ فهرست‌ِ خود، از اين‌ كتاب‌ نام‌ برده‌، به‌ دو گونة متفاوت‌ است‌: يك‌جا از آن‌ با نام‌ الاستقصاء فى‌ الانساب‌ و الاخبار نام‌ مى‌برد (1/79) و در جاي‌ ديگري‌ با عنوان‌ انساب‌ الاشراف‌ (1/179). شايد او دو نسخه‌ را با همين‌ دو عنوان‌ ديده‌ بوده‌ است‌. به‌هرحال‌ قرائنى‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ احتمالاً مؤلف‌، عنوان‌ انساب‌ الاشراف‌ را ترجيح‌ مى‌داده‌ است‌. مثلاً ابن‌ ابار (د 658ق‌) كه‌ مى‌گويد اين‌ اثر بلاذري‌ را به‌ خط خود او در دست‌ داشته‌، تنها با عنوان‌ انساب‌ الاشراف‌ از آن‌ ياد كرده‌ است‌ (1/13؛ دربارة ديگر عناوين‌ اين‌ اثر نك: سيدمرتضى‌، 3/197؛ ياقوت‌، همانجا؛ نويري‌، 19/442؛ صفدي‌، 8/241؛ فراج‌، 18-19؛ گويتين‌، .(9-11 به‌ هر حال‌ اين‌ كتاب‌ اكنون‌ تحت‌ عناوين‌ انساب‌ الاشراف‌ و جمل‌ من‌ انساب‌ الاشراف‌ چاپ‌ شده‌، و در دست‌ است‌.
عنوان‌ «اشراف‌» - با آنكه‌ در قرون‌ پس‌ از بلاذري‌، لفظ «شريف‌» بر منسوبان‌به‌اهل‌ بيت‌پيامبر(ص‌) يا اعضاي‌قبيلةقريش‌اطلاق‌مى‌شد - در اين‌ كتاب‌ بلاذري‌ ناظر به‌ گروه‌ خاصى‌ از اعراب‌ نيست‌؛ بلكه‌ به‌ گفتة محققان‌، اشراف‌ در اينجا به‌ طور مطلق‌ بزرگان‌ عرب‌ و احتمالاً شامل‌ كسانى‌ است‌ كه‌ از نژاد خالص‌ عرب‌ بوده‌اند (فراج‌، 21-22).
كتاب‌ انساب‌ الاشراف‌، بدان‌ گونه‌ كه‌ اينك‌ در دست‌ داريم‌، بدون‌ مقدمه‌ چنين‌ آغاز مى‌شود: «قال‌ احمدبن‌ يحيى‌ بن‌ جابر: اَخبرنى‌ جماعة من‌ اهل‌ العلم‌ بالكتب‌ قالوا...» (1/7). مؤلف‌ پس‌ از بيان‌ نسب‌ نوح‌ و فرزندان‌ او، بلافاصله‌ به‌ ذكر انساب‌ عرب‌ پرداخته‌، و از آنجا كه‌ نسب‌ پيامبر(ص‌) از عدنان‌ آغاز مى‌شود، يك‌ يك‌ نياكان‌ آن‌ حضرت‌ را نام‌ برده‌، و همراه‌ آن‌ به‌ اختصار از ديگر فرزندان‌ عدنان‌ سخن‌ رانده‌ است‌. بدين‌ گونه‌، پس‌ از ذكر انساب‌ و اخبار مربوط به‌ اجداد حضرت‌ رسول‌(ص‌)، به‌ سيرة آن‌ حضرت‌ پرداخته‌، و در پايان‌ همين‌ فصل‌ بخشى‌ را نيز به‌ «سقيفه‌» اختصاص‌ داده‌ است‌ (2/259)؛ سپس‌ دوباره‌ از نياي‌ پيامبر(ص‌)، عبدالمطلب‌، ياد مى‌كند و فرزندان‌ آنها را يك‌ يك‌ نام‌ مى‌برد و اخبار هر يك‌ را مى‌آورد. اخبار مربوط به‌ دورة خلافت‌ على‌(ع‌)، پس‌ از سيرة نبوي‌، از بزرگ‌ترين‌ بخشهاي‌ انساب‌ الاشراف‌ است‌. پس‌ از ذكر انساب‌ و اخبار بنى‌هاشم‌ بن‌ عبدمناف‌ (4/429)، به‌ اخبار و انساب‌ بنى‌ عبدشمس‌ بن‌ عبدمناف‌ مى‌پردازد و بدين‌ گونه‌، نسب‌ قريش‌ پايان‌ مى‌پذيرد. در ذكر فرزندان‌ الياس‌ بن‌ مُضَر، به‌ روش‌ پيشين‌ خود، به‌ ياد كردِ اخبار و انساب‌ ادامه‌ مى‌دهد تا به‌ نسب‌ قبيلة ثقيف‌ و اخبار و انساب‌ برخى‌ رجال‌ اين‌ قبيله‌ مى‌رسد و از جمله‌ فصل‌ بزرگى‌ را به‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ اختصاص‌ مى‌دهد (13/352 بب)، اما كتاب‌ در همين‌ جا ظاهراً به‌ سبب‌ وفات‌ مؤلف‌، پايان‌ مى‌پذيرد و حتى‌ انساب‌ قبايل‌ قيسى‌ نيز كامل‌ ياد نشده‌ است‌.
از حيث‌ تسلسل‌ تاريخى‌، ذكر خليفه‌ المهدي‌ (حك 158- 169ق‌) با ذكر عنوان‌ خاصى‌ براي‌ او، واپسين‌ مرحلة كتاب‌ است‌ (4/369 بب)، گو اينكه‌ اين‌ بخش‌ اكنون‌ در ميانة كتاب‌ واقع‌ شده‌ است‌. البته‌ ذكري‌ از يكى‌ دو خليفه‌ پس‌ از او، مانند هارون‌ الرشيد و مأمون‌ و المعتصم‌ به‌ طور بسيار مختصر و لابه‌لاي‌ اخبار هست‌ (مثلاً نك: 4/88، 312، 369- 374). جالب‌ توجه‌ است‌ كه‌ هر چه‌ مطالب‌ كتاب‌ به‌ عصر مؤلف‌ - كه‌ به‌ دربار عباسيان‌ آمد و شد داشته‌ - نزديك‌تر مى‌شود، اخبار كوتاه‌تر و به‌ جزئيات‌ نه‌ چندان‌ مهم‌ بسنده‌ مى‌شود. همچنين‌، گرچه‌ بلاذري‌ كتاب‌ خود را به‌ انساب‌ و اخبار عرب‌ شمالى‌ (عدنانى‌) اختصاص‌ داده‌، اما در طى‌ اخبار، گاه‌ به‌ مناسبت‌ از غير عربها نيز به‌ تفصيل‌ ياد كرده‌، و حتى‌ عنوانى‌ بديشان‌ اختصاص‌ داده‌ است‌، مانند ابومسلم‌ خراسانى‌ (4/267 بب)، ابن‌ مقفع‌ (4/289 بب) و سُنباد (4/331).
به‌ نظر مى‌رسد كه‌ بلاذري‌، پس‌ از جمع‌آوري‌ مواد گوناگون‌، در سالهاي‌ پايانى‌ عمر خود به‌ نگارش‌ انساب‌ الاشراف‌ به‌ صورتى‌ كه‌ اينك‌ در دست‌ داريم‌، پرداخته‌ است‌. ناتمام‌ ماندن‌ كتاب‌ نيز اين‌ حدس‌ را تأييد مى‌كند و به‌ هر حال‌، يقيناً نگارش‌ قسمت‌ اعظم‌ آن‌، پس‌ از آثار ديگرش‌ صورت‌ گرفته‌ است‌، زيرا وي‌ در چند جاي‌ انساب‌ الاشراف‌ صريحاً از كتاب‌ ديگر خود در باب‌ «بُلدان‌» ياد مى‌كند (نك: 10/58، 13/233، 246-247) كه‌ شايد مقصود فتوح‌ البلدان‌ موجود باشد.
براي‌ جست‌ و جوي‌ روايات‌ و حوادث‌ تاريخى‌ در اين‌ كتاب‌، اطلاع‌ اجمالى‌ از انساب‌ افراد حاضر در آن‌ واقعه‌، ضروري‌ به‌ نظر مى‌رسد (براي‌ فهرست‌ تفصيلى‌ از سراسر كتاب‌ و مضامين‌ كلى‌ آن‌، نك: حميدالله‌، 33 بب؛ حمادي‌، 1/123- 128)، زيرا كتاب‌ به‌ طور كلى‌ براساس‌ انساب‌ فصل‌بندي‌ شده‌، اما در طى‌ كتاب‌ با توجه‌ به‌ اشخاص‌ مهم‌ يا وقايع‌ با اهميت‌، سرفصلهاي‌ ديگري‌ نيز به‌ چشم‌ مى‌خورد؛ مثلاً در بخش‌ سيرة نبوي‌ عناوين‌ «المستضعفون‌» (1/177)، يا «قصة المعراج‌» (1/299) يا «حديث‌ الافك‌» (1/424) را مى‌توان‌ ذكر كرد.
بلاذري‌ در بعضى‌ از فصل‌ بنديهاي‌ كتاب‌، ظاهراً تحت‌ تأثير تك‌ نگاريهاي‌ اوايل‌ تاريخ‌ نگاري‌ مسلمانان‌ بوده‌ است‌، مانند «خبر الجمل‌» يا «امر الخريت‌ بن‌ راشد السامى‌ فى‌ خلافة على‌ عليه‌ السلام‌» يا «خبر مصعب‌ بن‌ زبير بن‌ العوام‌ و مقتله‌» كه‌ چنين‌ عنوانهايى‌ را در آثار طبقة اخباريان‌ و تاريخ‌ نگاران‌ پيش‌ از بلاذري‌، به‌ ويژه‌ ابومخنف‌، به‌ صورت‌ تك‌ نگاري‌ مى‌يابيم‌ (براي‌ تفصيل‌، نك: ه د، ابومخنف‌).
يكى‌ از بخشهاي‌ بسيار مهم‌ در انساب‌ الاشراف‌، اخبار مربوط به‌ خوارج‌ است‌. بلاذري‌ معمولاً در احوال‌ و انساب‌ خلفا، از خوارج‌ معاصر آنان‌ و فعاليتهايشان‌ ياد مى‌كند. پاره‌اي‌ از اين‌ اخبار، در هيچ‌ مأخذ ديگري‌ بدين‌ تفصيل‌ نيامده‌ است‌ و بعضى‌ از مورخان‌ بعدي‌ نيز بدون‌ ذكر مأخذ از اين‌ بخشها برداشت‌ و گاه‌ رونويس‌ كرده‌اند (مثلاً نك: العيون‌...، 15-16؛ قس‌: بلاذري‌، 8/97- 98).
نقل‌ اشعار مناسب‌ با وقايع‌ تاريخى‌، سنتى‌ رايج‌ در تاريخ‌ نگاري‌ مسلمانان‌ بوده‌ است‌. بلاذري‌ نيز به‌ پيروي‌ از آن‌ - و شايد بدين‌ سبب‌ كه‌ خود شاعر نيز بوده‌ - اهتمام‌ ويژه‌اي‌ به‌ جمع‌ اشعار مناسب‌ با وقايع‌ تاريخى‌ از شعرا و بزرگان‌ عهد داشته‌ است‌، چندان‌كه‌ كمتر واقعه‌اي‌ در انساب‌ الاشراف‌ هست‌ كه‌ بلاذري‌ پاره‌اي‌ از اشعار مشهور را در آن‌ باب‌ ذكر نكرده‌ باشد (مثلاً نك: 4/295، 6/227 بب، 8/35 بب، جم).
يكى‌ از مهم‌ترين‌ امتيازات‌ انساب‌الاشراف‌ منابع‌ آن‌ است‌ و گفتنى‌ است‌ كه‌ به‌ واسطة اين‌ كتاب‌، مى‌توان‌ به‌ پاره‌هايى‌ از آثار اخباريان‌ و طبقة نخست‌ از تاريخ‌ نگاران‌ مسلمان‌ دست‌ يافت‌. بلاذري‌ گاه‌ با الفاظ خاص‌ِ محدثان‌، همچون‌ «حدّثنى‌» و «اخبرنى‌»، و گاه‌ با اشارة صريح‌ به‌ منبع‌، مانند «قال‌ المدائنى‌» (4/145، جم) يا «قال‌ الواقدي‌»، (2/255، جم؛ نيز نك: حمادي‌، 1/139-140) به‌ نقل‌ خبر مى‌پردازد. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ او در اينگونه‌ موارد به‌ مآخذ كتبى‌ دسترسى‌ داشته‌ است‌، زيرا گاه‌ صراحتاً از منابع‌ مكتوب‌ خود نام‌ مى‌برد، مانند طبقات‌ ابن‌ سعد (2/300) يا كتابى‌ از عبدالله‌ بن‌ صالح‌ عِجلى‌ (5/165؛ نيز نك: حمادي‌، 1/141).
با توجه‌ به‌ اين‌ اشاره‌ها، مى‌توان‌ موضوع‌ كتابت‌ اخبار تاريخى‌ را - كه‌ ميان‌ پژوهشگران‌ ماية بحثهاي‌ بسيار است‌ - در نخستين‌ ادوار تاريخ‌ نگاري‌ مسلمانان‌ پى‌ گرفت‌. از طبقة اخباريان‌، بزرگ‌ترين‌ مأخذ مورد اشارة بلاذري‌، ابومخنف‌ (ه م‌) است‌. تنها مأخذ ديگري‌ كه‌ در نقل‌ آثار ابومخنف‌ با بلاذري‌ قابل‌ مقايسه‌ به‌ نظر مى‌رسد، تاريخ‌ طبري‌ است‌. استناد بلاذري‌ به‌ ابومخنف‌ و گاه‌ برخى‌ مآخذ ديگر، به‌ طور مبهم‌ و فقط با لفظ «قالوا» صورت‌ گرفته‌ است‌ كه‌ احتمالاً در اينگونه‌ موارد، طعن‌ اصحاب‌ حديث‌ بر كسانى‌ از اخباريان‌، به‌ ويژه‌ ابومخنف‌ را در نظر داشته‌ است‌ (براي‌ تفصيل‌، نك: ه د، ابومخنف‌). بجز ابومخنف‌، آثار و روايتهاي‌ ابن‌ اسحاق‌، به‌ ويژه‌ در بخش‌ سيرة نبوي‌، عوانة بن‌ حكم‌ (د 158ق‌)، هشام‌ بن‌ محمد كلبى‌ (د 204ق‌)، محمد بن‌ عمر واقدي‌ (د 207ق‌)، هيثم‌ بن‌ عدي‌ طائى‌ (د 209ق‌) و ابوعبيده‌ معمربن‌ مُثنّى‌ (د 210ق‌) مورد استناد و استفادة گستردة بلاذري‌ بوده‌ است‌ (نك: حمادي‌، 1/141 بب). جز اينها بلاذري‌ به‌ پاره‌اي‌ روايتهاي‌ منفرد از اشخاص‌ گوناگون‌ هم‌ عنايت‌ داشته‌ است‌ (مثلاً نك: 2/274، 5/29)، اما همه‌ جا سلسلة روايت‌ خود را به‌ طور دقيق‌ ذكر نكرده‌ است‌ (مثلاً 5/15: حُدّثت‌ُ عن‌ مالك‌ بن‌ انس‌...). همچنين‌، وي‌ تنها به‌ نقل‌ روايت‌ از مأخذ اكتفا نمى‌ورزد و گاه‌ ميان‌ چند روايت‌ يكى‌ را ارجح‌ مى‌داند (مثلاً نك: 1/101)؛ يا چند روايت‌ را با هم‌ مى‌آميزد و خلاصة آن‌ را عرضه‌ مى‌دارد و اين‌ از شايع‌ترين‌ انواع‌ ارائة اخبار در انساب‌ الاشراف‌ است‌ (5/167، 251، 313، جم). بنابراين‌، مى‌توان‌ اثر بلاذري‌ را از نخستين‌ آثار در زمينة تاريخ‌ نگاري‌ تركيبى‌ در ميان‌ مسلمانان‌ به‌ شمار آورد؛ روشى‌ كه‌ بعدها نزد مورخانى‌ چون‌ ابن‌ اثير (ه م‌) به‌ اوج‌ خود رسيد (نك: سجادي‌، 47). به‌ نظر مى‌رسد، بلاذري‌ در روايت‌ از طبقة نخست‌ اخباريان‌، به‌ گونه‌اي‌ به‌ مسألة جرح‌ و تعديل‌ راويان‌ و خود اخبار توجه‌ داشته‌ است‌. مثلاً روايت‌ از سيف‌ بن‌ عمر تميمى‌ - كه‌ به‌ اسطوره‌ پردازي‌ در روايتهاي‌ خود شهره‌ بوده‌ است‌ - در سراسر كتاب‌ بلاذري‌ ديده‌ نمى‌شود، در حالى‌ كه‌ طبري‌ در تاريخ‌ خود، در نقل‌ پاره‌اي‌ حوادث‌ تاريخى‌، يكسره‌ بر روايات‌ سيف‌ تكيه‌ داشته‌ است‌.
با آنكه‌ برخى‌ مؤلفان‌ كهن‌، در آثار رجالى‌ و جز آن‌ به‌ انساب‌ الاشراف‌ استناد كرده‌، و از ستايش‌ بلاذري‌ باز نايستاده‌اند (مثلاً نك: ذهبى‌، 13/162) و به‌ قول‌ سيد مرتضى‌، وي‌ مورد اعتماد اهل‌ سنت‌ بوده‌ (3/240، 4/147)، با اين‌ همه‌، پنهان‌ نمى‌توان‌ كرد كه‌ انساب‌ الاشراف‌ با همة بزرگى‌ و شهرت‌، در مقايسه‌ با اثر ديگر وي‌، فتوح‌ البلدان‌ - كه‌ به‌ قول‌ مسعودي‌ در تاريخ‌ فتوحات‌ از آن‌ بهتر سراغ‌ نداريم‌ (1/14) - رواج‌ گسترده‌اي‌ نداشته‌ است‌. اين‌ موضوع‌ به‌ متن‌ اخبار كتاب‌ بى‌ارتباط نيست‌، چه‌، به‌ هر حال‌ اين‌ كتاب‌ بسيار بيش‌ از آثار مشابه‌ مانند تاريخ‌ طبري‌، شامل‌ نزاعها و جنگهاي‌ گستردة داخلى‌ صدر اسلام‌ است‌ و اصحاب‌ حديث‌، روايت‌ اينگونه‌ اخبار را چندان‌ خوش‌ نمى‌داشته‌اند (براي‌ تفصيل‌، نك: ه د، ابومخنف‌)؛ به‌ ويژه‌ كه‌ انساب‌ الاشراف‌ با توجه‌ به‌ قدمت‌ آن‌ حاوي‌ برخى‌ اخبار خاص‌ تاريخى‌ موردِ نظر شيعه‌ مانند يورش‌ به‌ بيت‌ فاطمة زهرا(ع‌) در جريان‌ بيعت‌ ستاندن‌ براي‌ ابوبكر (2/268) يا واقعة غديرخم‌ (2/356-357) و روايات‌ بسيار در فضائل‌ اميرالمؤمنين‌ على‌(ع‌) (2/347 بب) يا ذكر مفصل‌ مطاعن‌ عثمان‌ (6/133 بب) است‌ كه‌ در بحثهاي‌ كلامى‌ بعد، مورد استناد عالمانى‌ چون‌ سيد مرتضى‌ از شيعة اماميه‌ قرار گرفته‌ است‌ (3/241-242).
از انساب‌ الاشراف‌، نسخه‌هاي‌ كامل‌ِ متعددي‌ در دست‌ نيست‌، يا هنوز شناسايى‌ نشده‌ است‌. گذشته‌ از چند نسخة خطى‌ پراكنده‌ از چند بخش‌ از كتاب‌، تاكنون‌ دو نسخة كامل‌ از آن‌، يكى‌ در تركيه‌ و ديگري‌ در مغرب‌ شناسايى‌ شده‌، و همانها اساس‌ چاپهاي‌ كامل‌ يا ناقص‌ محققان‌ اين‌ كتاب‌ قرار گرفته‌ است‌، از آن‌ جمله‌: محمد حميدالله‌ (ج‌ 1، قاهره‌، 1959م‌)، محمدباقر محمودي‌ (ج‌ 2، بيروت‌، 1394ق‌)، همو (بخشى‌ از ج‌ 3، بيروت‌، 1397ق‌)، عبدالعزيز طباطبايى‌، در الحسين‌ و السنّة (مطالب‌ مربوط به‌ امام‌ حسين‌(ع‌)، قم‌، مطبعة مهر)، عبدالعزيز دوري‌ (بخش‌ دوم‌، ج‌ 3(2)، بيروت‌، 1398ق‌)، ماكس‌ شلوزينگر (ج‌ 4(1)، بيت‌المقدس‌، 1971م‌)، همو (ج‌ 4(2)، بيت‌المقدس‌، 1938م‌)، گويتين‌ (ج‌ 5، بيت‌المقدس‌، 1936م‌)، احسان‌ عباس‌ (ويرايش‌ مجدد 3 مجلد چاپ‌ شده‌ در بيت‌ المقدس‌، بيروت‌، 1400ق‌)، آلوارت‌ (ج‌ 11 زير عنوان‌ «جلد يازدهم‌ از تاريخ‌ يك‌ مؤلف‌ مجهول‌»، گرايفسوالد، آلمان‌، 1883م‌)، احسان‌ صدقى‌ العمد (بخش‌ مربوط به‌ ابوبكر و عمر، كويت‌، 1989م‌)، سهيل‌ زكار و رياض‌ زركلى‌ (تمام‌ كتاب‌ در 13 مجلد، زير عنوان‌ جمل‌ من‌ انساب‌ الاشراف‌، بيروت‌، 1417ق‌).
گفتنى‌ است‌ كه‌ تحقيق‌ و چاپ‌ كامل‌ انساب‌ الاشراف‌، جزو برنامه‌هاي‌ انتشارات‌ جمعيت‌ خاورشناسان‌ آلمان‌ قرار دارد. جز اينها، انساب‌ الاشراف‌، موضوع‌ پاره‌اي‌ پژوهشهاي‌ مستقل‌ نيز قرار گرفته‌ است‌ و از آن‌ ميان‌ اثر محمد جاسم‌ حمادي‌ مشهدانى‌ به‌ نام‌ موارد البلاذري‌ عن‌ الاسرة الاموية فى‌ انساب‌ الاشراف‌ در باب‌ خاندان‌ بنى‌اميه‌ در اين‌ كتاب‌، مفصل‌تر است‌. در مقدمة مفصل‌ اين‌ كتاب‌ دو جلدي‌، گزارش‌ جامعى‌ از زندگى‌ بلاذري‌، شيوخ‌ و آثار او و نيز سابقة تاريخ‌ نگاري‌ و نسب‌ نگاري‌ در اسلام‌، ارائه‌ شده‌ است‌ (مكه‌، 1407ق‌/1986م‌).
مآخذ: ابن‌ ابار، الحلة السيراء، به‌ كوشش‌ حسين‌ مونس‌، قاهره‌، 1963م‌؛ ابن‌ ابى‌ الحديد، عبدالحميد، شرح‌ نهج‌ البلاغة، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1959-1962م‌، ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ شهرآشوب‌، محمد، مناقب‌ آل‌ ابى‌طالب‌(ع‌)، قم‌، انتشارات‌ علامه‌؛ ابن‌كثير، البداية؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، قاهره‌، وزارة الثفافة والارشاد القومى‌؛ ابوالقاسم‌ مغربى‌، حسين‌، الايناس‌ بعلم‌ الانساب‌، به‌ كوشش‌ ابراهيم‌ ابياري‌، قاهره‌، 1400ق‌/1980م‌؛ بلاذري‌، احمد، جمل‌ من‌ انساب‌ الاشراف‌، به‌ كوشش‌ سهيل‌ زكار و رياض‌ زركلى‌، بيروت‌، 1417ق‌/1996م‌؛ تاج‌العروس‌؛ تبصرة العوام‌، منسوب‌ به‌ مرتضى‌ بن‌ داعى‌ حسنى‌ رازي‌، به‌ كوشش‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌، 1313ش‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌؛ حمادي‌ مشهدانى‌، محمد جاسم‌، موارد البلاذري‌ عن‌ الاسرة الاموية فى‌ انساب‌ الاشراف‌، مكه‌، 1407ق‌/1986م‌؛ حميدالله‌، محمد، مقدمه‌ بر ج‌ 1 انساب‌ الاشراف‌، قاهره‌، 1959م‌؛ ذهبى‌، محمد، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط و ديگران‌، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ زكار، سهيل‌، مقدمه‌ و حواشى‌ بر جمل‌ من‌ انساب‌ الاشراف‌ (نك: هم، بلاذري‌)؛ سجادي‌، صادق‌ و هادي‌ عالم‌زاده‌، تاريخ‌ نگاري‌ اسلامى‌، تهران‌، 1376ش‌؛ سيدمرتضى‌، على‌، الشافى‌ فى‌ الامامة، به‌ كوشش‌ عبدالزهراء حسينى‌ خطيب‌، تهران‌، 1407ق‌؛ صفدي‌، خليل‌، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ هلموت‌ ريتر و ديگران‌، بيروت‌، 1381-1402ق‌؛ العيون‌ و الحدائق‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1869م‌؛ فراج‌، عبدالستار احمد، مقدمه‌ بر ج‌ 1 انساب‌ الاشراف‌، قاهره‌، 1959م‌؛ مسعودي‌، على‌، مروج‌ الذهب‌، به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد، قاهره‌، 1384ق‌/1963م‌؛ نويري‌، احمد، نهاية الارب‌، قاهره‌، 1975م‌؛ ياقوت‌، ادبا؛ نيز:
Goitein, S. D. F., introd. Ans ? b al- Ashr ? f of Al - Bal ? dhur / , 1936, vol. V.
على‌ بهراميان‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:5  توسط خلیل محمدی  | 

ابومخنف لوط بن یحیی به قلم علی بهرامیان

اَبوُمِخْنَفْ،لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف بن سُليم،اخباري بزرگ سدة 2ق.دربارة ابومخنف،به رغم شهرت به سزايش،آنچه موجب شگفتي است،بي‌اطلاعي از احوال و زندگي اوست،چنانكه حتي طرحي ساده از احوال وي را به درستي نمي‌توان ترسيم كرد.همين موضوع موجب شده تا همگان توجه خود را به اخبار منقول از او معطوف دارند و در اين اخبار نيز-كه مؤلفان بعدي چنانكه خواهيم ديد،هر يك به گونه‌اي از آثار او آورده‌اند-نكاتي كه به روشن شدن زندگي او كمك كند،بسيار اندك است و نبايد جانب احتياط را از دست داد.
ابومخنف در كوفه از خانداني بزرگ و مشهور از تيرة غامد و از قبيلة بزرگ يمني‌اَزْد(كلْبي،2/481-482)برخاسته بود.آگاهيهايي كه در مآخذ دربارة خاندان او آمده،گرچه پراكنده است،ولي اندك نيست.نياي او مخنف بن سليم براساس گزارش خود ابومخنف(نكـ:ابن سعد،1(3)/30)در 6ق،زماني كه پيامبر(ص)به دعوت ابوظبيان ازدي پرداخت،اسلام آورد.به همين سبب او را كه از پيامبر(ص)احاديثي روايت كرده،در شمار اصحاب نهاده‌اند(نكـ:طبراني،20/310-311؛ابوالشيخ،1/279-282؛ابن عبدالبر،4/1467؛ابونعيم،معرفة،2/گ 206الف؛مزي،تحفة،8/367-368؛ابن حجر،الاصابة،6/72).در مآخذ تنها آگاهي موجود از زندگي مخنف بن سليم،پيش از خلافت اميرالمؤمنين علي(ع)،شركت او در فتوح عراق است(دينوري،114).در جنگ جمل در لشگر عراقيان شركت كرد و در فش ازد و برخي قبايل را با خود داشت(نصر بن مزاحم،117؛بلاذري،انساب،2/236؛دينوري،146)و دو برادرش عبدالله و صَقْعَبْ در همين پيكار جان باختند(نكـ:طبري،تاريخ،4/521،«المنتخب»،547؛ني نكـ:بلاذري،همان،2/241).پس از آن از سوي امام(ع)به امارت اصفهان و همدان گماشته شد(نصر بن مزاحم،11؛ابوالشيخ،1/277-278؛ابونعيم،ذكر اخبار،1/72)،اما در آستانة جنگ صفين،امام علي(ع)طي نامه‌اي كه نصربن مزاحم متن آن را آورده(ص104-105)،وي را نزد خود فراخواند و او در جنگ صفين حضور داشته است(همانجا).مخنف ساكن كوفه بود و«جبّانه»اي(=گورستان)در همانجا بدو منسوب است(خليفه،1/280،309؛طبري،تاريخ،7/183؛ابونعيم،همانجا).به روايت ابن حجر وي در 64قمري در جنبش توابين به رهبري سليمان بن صُرَد خزاعي كشته شد(تهذيب،10/78).
مشهورترين فرزند او عبدالرحمن است كه در صفين حضور داشت(نصر بن مزاحم،261)و در برخي حوادث ديگر نيز پس از جنگ صفين شركت جست(بلاذري،همان،2/446؛ابراهيم،302،314-315؛طبري،همان،5/133).همچنين در وقايع مربوط به جنبش مختار ثقفي،مي‌دانيم كه از مخالفان او به شمار مي‌رفت(بلاذري،همان،5/224،227،231،253).وي در جنگ با خوارج كشته شد(طبري،همان،6/211-212؛نيز نك:مبرّد،3/1299،1302،1318-1319).
فرزند ديگر مخنف به نام محمد هم در صفين حضور داشت(طبري،همان،4/570)و از همراهي او با برادرش عبدالرحمن نيز سخني به ميان آمده است(نكـ:همان،5/261).از عبدالله بن مخنف نيز ابراهيم ابن محمد ثقفي در خبري ياد كرده(ص312)و گويا وي دست كم تا 77ق زنده بوده است(نكـ:طبري،همان،6/295،كه نام مخنف در نسخة مصحح از نسب او افتاده است،قس:«المنتخب»،همانجا).حبيب فرزند ديگر مخنف احاديثي از طريق پدرش نقل كرده است(مزي،تهذيب،27/347؛نيز نكـ:احمد بن حنبل،5/76).دربارة فرزند ديگر او سعيد كه پدربزرگ ابومخنف بود،هيچ‌گونه آگاهي در مآخذ موجود ديده نمي‌شود.يحيي پدر ابومخنف را نيز تنها از طريق چند روايتي كه ابومخنف در برخي حوادث تاريخي از او نقل كرده،مي‌شناسيم و واپسين زمان آن روايات مربوط است به 96ق(نكـ:طبري،تاريخ،6/124،295،500؛نيز نكـ:ابوالفرج،34،35).در اختصاري كه اينك از المقتبس مرزباني در دست داريم،اگرچه نام ابومخنف در فهرست اسامي راويان و دانشمندان كوفي كه به شرح حال يكايك آنان پرداخته شده،آمده است(يغموري،235)،اما متأسفانه در نسخه‌اي كه اينك در دست داريم،اثري از شرح زندگي ابوحنيف ديده نمي‌شود.
دربارة تاريخ تولد ابومخنف،حدسهاي محققان را بايد مجددا و به دقت بررسي كرد.به گفتة سزگين ابومخنف در حدود سال 70ق/689م زاده شده،زيرا از عبدالله بن علقمه خَثْعمي-كه به زعم همو آخرين صحابي پيامبر(ص)متوفي در كوفه(87ق/706م)بوده-چندين خبر تاريخي روايت كرده است(ص5؛نيز نكـ:طبري،همان،5/565،6/230،290-291)،اما بي‌گمان،ميان اين عبدالله بن علقمة خثعمي و عبدالله بن ابي اوفي اسلمي-واپسين صحابي پيامبر(ص)متوفي در كوفه(نكـ:ذهبي،سير،3/428به بعد)-خلطي پيش آمده است.همچنين ولهاوزن گفته است كه وي در 82ق در ميان سالي بوده و دوست محمد بن سائب كلبي به شمار مي‌رفته است(الدولة،1).اگر مستند گفتة او خبري باشد كه ابومخنف از قول محمد بن سائب كلبي در وقايع جنبش ابن اشعث،در 82ق آورده(نكـ:طبري،همان،6/349،364)،نخست بايد گفت كه روايات مذكور محتمل است سالها بعد نقل شده باشد و ديگر بايد به اين نكته توجه كرد كه ابومخنف روايت مربوط به حوادث سال 82ق را به واسطة محمد بن سائب كلبي روايت كرده و اگر خود،چنانكه ولهاوزن گفته،در اين واقعه ميان سال بوده،چه نيازي به روايت از او داشته است؟به هر حال اين گونه روايات براي تخمين سالزاد ابومخنف چندان مفيد نيست؛چه ابومخنف مثلاً حوادث مربوط به واقعة كربلا(61ق)را هم گاه به يك واسطه روايت كرده است(مثلاً نكـ:همان،5/434،435)و مسلماً نمي‌توان براساس چنين استدلالي گفت كه در اين تاريخ در ميان سالي بوده است.اما اين نكته هم گفتني است كه طبري از حدود سال 97ق به بعد رواياتي دربارة برخي حوادث تاريخي از ابومخنف آورده(همان،6/523،542،564،578)كه او بي‌واسطه آنها را نقل كرده بوده و در گزارش مربوط به سال 96ق به واسطة پدرش(همان،6/500)و در 97ق به واسطة ديگران هم اخباري گزارش كرده بوده است(همان،6/524،527).واپسين خبري كه از ابومخنف نقل شده،از آن طبري(همان،7/417-418)و مربوط است به جنبش محمد ابن خالد قسري در 132ق،اندكي بيش از ورود لشكر خراسان به كوفه،اما از نقش ابوسلمة خلّال(هـ‌ م) در روايت منقول از ابومخنف،در مقايسه با روايت كامل‌تري از همين ماجرا در اخبار الدولة العباسية(ص367-368)،بسيار كاسته شده است،از اين رو چندان بعيد نيست كه تاريخ اين روايت ابومخنف،به پس از ماجراي قتل ابوسلمة خلّال بازگردد.
به هرحال روايت مستقيم و غيرمستقيم ابومخنف از كساني چون جابر بن يزيد جعفي(طبري،تاريخ،4/500،512)و مالك بن اعين جُهَني(همان،5/13،14،25،39،84،نيز نكـ:7/129)و ابوخالد كابلي(همان،5/423 به يك واسطه)و ابوالجارود(همان،6/63)كه در تشيع داراي انديشه‌هاي خاص بودند و رواياتي كه دربارة خوارج از منابع نزديك به ايشان مانند ابوالمخارق راسبي(همان،5/564،620،6/319،322)يا ابوزهير عَبْسي(همان،6/168)نقل كرده،نشان‌دهندة ارتباط گسترده‌اي است كه او براي جمع اخبار با آنان داشته است.همچنين گزارشهاي دقيقي كه او از حوادث پيش از سال 132ق داده،مانند گزارش قيام زيد بن علي(ع)و عوامل آن(همان،7/171،180،186)يا جنبش ضحاك بن قيس خارجي در كوفه(همان،7/327،345)،مي‌تواند تا حدودي نشان دهندة دسترسي كامل او به اين گونه اخبار باشد.
زمان اقدام ابومخنف به جمع‌آوري اين گونه اخبار مربوط به حوادث تاريخي صدر اسلام-كه برخي از آن حوادث بعدها موجب بروز اعتقادات خاص ميان مسلمانان شد-دانسته نيست،اما محققان كوشيده‌اند تا با استناد به متن برخي از اخبار منقول از خود ابومخنف به نتايجي دست يابند.مثلاً ماسينيون بر مبناي تغييري كه در تلفظ برخي واژه‌ها-و در واقع نام مكانها-پس از ورود لشكر خراسان به كوفه پيش آمد،با يافتن واژه‌اي از اين گونه در روايات منقول از ابومخنف،زمان جمع‌آوري اخبار را پس از پيروزي عباسيان در 132ق دانسته است(نكـ:III/45).گرچه دليلهاي استواري براي تعيين زمان دقيق تأليف اين اخبار در دست نيست،اما بايد به نكته‌اي اساسي توجه كرد:فعاليت محدثان و اخباريان در دورة اموي به روايت سيرة نبوي مقصور بود و تأليف اخبار تاريخي مربوط به دوران اموي،مانند شرح حوادث عراق و قيامها و نگارش«مقتل»هاي متعدد،يا شرح جنبشهاي خوارج،از نخستين سالهاي حكومت عباسيان با تأليفات كساني همچون ابن اسحاق و ابومعشر سندي(هـ م م)و ابومخنف و سيف بن عمر تميمي آغاز شد و تنها در اين دوره است كه پس از سيرة نبوي-كه همچنان بخش عمدة فعاليت اخباريان را تشكيل مي‌داد-به عنوانهايي همچون تاريخ الخلفاء از ابن اسحاق و ابومعشر سندي و خاصه راويان كوفي همچون عوانة بن حكم(د 147ق)برمي‌خوريم كه آثاري چون التاريخ و سيرة معاوية و بني امية بدو منسوب است(GAS,I/307-308)و همچنين ابومخنف كه فهرست آثار او،نشان دهندة تلاش گسترده در زمينة تأليف اخبار تاريخي است.به همين سبب مؤلفان بعدي با همة بدگماني كه به ابومخنف داشته‌اند،به عنوان يكي از پيشروترين اين كسان از آثار او بهره‌ها گرفتند.در واقع پس از نيمة دوم سدة 2ق با ظهور كساني همچون هشام كلبي و ابوالحسن مدايني و واقدي،اين حركت به اوج خود رسيد.اهتمامي هم كه عراقيان-و خاصه كوفيان-به تك‌نگاريهايي در خصوص وقايعي همچون جمل و صفين و كربلا نشان مي‌دادند،مي‌بايد به طور كلي از ديدگاه گرايش عمومي آنان به اهل بيت(ع)و حفظ جزئيات مربوط به آن حوادث نگريسته شود(براي تفصيل،نكـ:دوري،118 به بعد).
تا آنجا كه مي‌دانيم،فقط ياقوت تاريخ وفات ابومخنف را 157ق ذكر كرده است(ادبا،17/41؛نيز نكـ:ذهبي،سير،7/302،تاريخ،581؛ابن شاكر،فوات،3/225).از آنجا كه او تقريبا همة شرح حال ابومخنف و فهرست آثار او را از ابن نديم برگرفته و در نسخة كنوني الفهرست،موضع تاريخ درگذشت ابومخنف خالي است(ص105)،به احتمال بسيار،اين تاريخ را نيز از نسخه‌اي از الفهرست ابن نديم كه در دست داشته،نقل كرده است.تاريخ درگدشت ابومخنف را پيش از 170ق نيز آورده‌اند(ذهبي،ميزان،3/420).اين تاريخ‌ها چندان دقيق نيستند.اما از آنجا كه ابوالحسن مدايني از ابومخنف روايت كرده(طبري،تاريخ،4/558،6/500)،با توجه به تاريخ ولادت وي در 135ق،مي‌توان به تاريخ درگدشت ابومخنف در سالهاي پيش از 170ق اعتماد كرد(نيز نكـ:يعقوبي،2/403،كه او را در زمرة فقهاي زمان مهدي عباسي آورده است).
در كتابهاي رجال شناسي،ابومخنف را طعنها زده‌اند و يحيي بن معين او را«ثقه»ندانسته(2/500؛عقيلي،4/19)و ابن ابي حاتم او را«متروك الحديث»خوانده است(3(2)/182).در ديگر منابع رجالي نيز به اينگونه تعبيرات دربارة او برمي‌خوريم(نيز نكـ:ابن عدي،6/2110؛دارقطني،146؛ابن جوزي،1/406؛ذهبي،همان،3/419؛ابن حجر،لسان،4/429).اما اينگونه نظريات را مي‌بايد در موضع‌گيري عمومي محدثان در برابر اخباريان داشته‌اند،بررسي كرد:تقريباً هيچ يك از مؤلفان متقدم اخباري كه اينك ما به واسطة ايشان به اخبار آن ادوار تاريخي دسترسي داريم،از گزند طعني كه اهل حديث بر ايشان مي‌زده‌اند،مانند تمايلات شيعي در آنان و جز آن،بركنار نبوده‌اند،همچون ابن اسحاق(هـ م)،عوانة بن حكم(همان،4/386)،هشام بن محمد كلبي(ذهبي،سير،10/101-102)و واقدي(براي نمونه،نكـ:خطيب،3/12-16).پرداختن به حوادثي كه به هر نحوي،در استواري بنيان اعتقادي مؤثر واقع مي‌شد و خاصه كسي همچون ابومخنف كه آثار او بيشتر جزئيات دوران خلافت اميرالمؤمنين علي(ع)و همچنين وقايع كربلا را در برمي‌گيرد،در نظر بسياري از اهل حديث خوشايند نبود.گذشته از اين،روش اخباريان در گزارش حوادث تاريخي با ضوابط دقيق اهل حديث مانند ضبط صحيح كلمات خبر و اطلاع از«منازل رجال»همخواني نداشت و چنانكه معهود آنان بود،اخبار حوادث را غالبا بي‌توجه به چنان دقتهايي كه در نقل حديث معمول بود،تنها از شاهدان عيني برمي‌گرفتند،و چون معمولاً هيچ يك از آنان شاهدان از گروه محدثان به شمار نمي‌رفتند و طبعتاً نامي از آنان در كتابهاي رجالي نيست-و اگر هست به كاري نمي‌آيد-اخباريان به روايت از«مجاهيل»با جعل اخبار متهم مي‌شدند.چنانكه همين معاني را كساني همچون جاحظ(2/225)يا ابن تيميه(1/13)دستاويزي عمده براي طعن بر ابومخنف و جز او و كساني كه بر اخبار منقول از آنان اعتماد كند،قرار داده‌اند(نيز نكـ:ذهبي،همان،7/301-302).اين نكته به خصوص دربارة برخي شيوخ ابومخنف به وضوح در مآخذ ديده مي‌شود:مثلاً لقيط مُحاربي(همو،ميزان،همانجا)يا ابوالمخارق راسبي(همان،4/571)يا نضر بن صالح(همان،4/258)،جعفر بن حذيفه(همان،1/405)،نمير بن وَعله(همان،4/273)يا معاذ بن سعد(همان،4/132)همگي مجهول و ضعيف خوانده شده‌اند(براي روايات ابومخنف از آنان،نكـ:طبري،تاريخ،4/301،5/69،375،401،564،6/590).در واقع بيشتر كساني مع ابومخنف رواياتي از آنان نقل كرده،يا خود شاهد حوادث بودند يا به يكي دو واسطه از يك شاهد عيني نقل كرده‌اند،مثلاً روايت او از صقعب بن زهير ازدي در واقعة صفين(همان،5/38)،يا قيام مسلم بن عقيل در كوفه به يك واسطه از شاهد عيني(نكـ:همان،5/369)و نيز روايتي از واقعة كربلا از همسر زهير بن قين(نكـ:همان،5/396).روايات متعدد او از حميد بن مسلم كه در كربلا شاهد وقايع بسياري بوده و جزئيات دقيقي از آن واقعه نقل كرده(مثلاً نكـ:همان،5/446-448؛براي حوادث ديگر،نكـ:همان،5/600،606-607)و در كنار آن،نقل روايتي در همان موضوع از اهل بيت(ع)،مانند حضرت صادق(ع)(همان،5/453)،يا فاطمه دختر علي(ع)(همان،5/461)،نشان از دقت او در اخذ اخبار از شاهدان وقايع و به طور كلي از كساني دارد كه مورد اعتماد او بودند و در ديگر خوادث نيز چنين روشي ديده مي‌شود؛مانند گزارش جنبش توابين(همان،5/480)،قتل مُصْعَبْ بن زبير(همان،6/10)،كشته شدن شمر(همان،6/53)و موارد بسيار ديگر.
ابومخنف از مورخان هم طبقة خود،همچون محمد بن اسحاق (نكـ:بلاذري، انساب، 1/585؛ طبري، همان، 5/69؛ ابن ابي الحديد،2/187)و سيف بن عمر تميمي(مفيد،الجمل،128؛نيز نكـ:طبري،همان،4/432)و شرقي بن قُطامي كلبي(نكـ:بلاذري،فتوح،243)رواياتي نقل كرده است.
بدين گونه،ابومخنف در رأس مكتب اخباريان عراقي جاي مي‌گيرد و اهتمام گستردة او به نقل رويدادهاي عراق،البته وي را از پرداختن به حوادث ديگر در سرزمينهاي ايران،مصر و شام بازداشته و اگر هم در آثار باقيمانده از او،چيزي در اين موضوعات هست،بي‌گمان قابل سنجش با اخبار او دربارة وقايع عراق نيست.اين معني تا حدي مي‌تواند به تعصبات قبيله‌اي و محلي نيز حمل شود.روايات خانوادگي او از پدر و دايي و برادرزاده‌اش(طبري،5/37،600)،اعتماد عمده بر روايات منقول از قبيلة ازد و رواياتي از افراد برخي قبيله‌هاي ديگر مانند تميم،هَمْدان و كَنْده-كه همگي در كوفه جمع بوده‌اند-روايات منقول از او را به گونه‌اي،«كوفه‌نگري»به حوادث جلوه داده است.با اينهمه نمي‌توان اين روايات را تنها از منظر تعصبات قبيله‌اي نگريست؛برخلاف روايات برخي راويان ديگر از نوع خود او همچون سيف بن عمر تميمي كه تا مرز بر ساختن قهرمانان تاريخي پيش رفته‌آند(براي تفصيل،نكـ:دوري،35،36،37،132-133).
بحث از وثاقت ابومخنف،گفت و گوهايي را در باب مذهب او پيش آورده است.سابقة خانوادگي او و تمايلي كه او به نقل و جمع اخبار مربوط به اميرالمؤمنين(ع)و امام حسين(ع)داشته،ظن تشيع وي را تقويت مي‌كرده است،تا بدانجا كه برخي او را شيعي امامي قلمداد كرده‌اند(نكـ:GAS,I/308)؛با اينهمه ابن ابي الحديد او را شيعه ندانسته است(1/147).شيخ مفيد نيز كه كتاب الجمل ابومخنف از مآخذ وي بوده(نكـ:بخش آثار)،بر اخذ روايات،از مآخذ«عامه»و نه«خاصه»،در ماجراي جمل تأكيد ورزيده است(مفيد،همان،423).مجلسي هم نام او و كتابش را در فهرست«كتب المخالفين»آورده است(1/24-25).برخي رجال شناسان معاصر نيز درباره انتساب او به تشيع يا رد امامي بودن وي به بحث پرداخته‌اند(نكـ:مامقاني،2/44؛قس:شوشتري،7/446-447).شيخ طوسي در كتاب رجال(ص57)در طبقة اصحاب حضرت علي(ع)،عبارتي از كشي نقل كرده كه ظاهرا در آن،ابومخنف از اصحاب آن حضرت انگاشته شده بوده و شيخ ضمن رد آن انتساب،يحيي پدر ابومخنف را از اصحاب امام علي(ع)قلمداد كرده است(نكـ:همو،الفهرست،155) و پس از آن نيز ابومخنف در طبقة صحابه امام حسن و امام حسين(ع)نهاده شده(همو،رجال،70،79)و در طبقة اصحاب حضرت صادق(ع)دوباره به او اشاره شده است(همان،279؛نيز نكـ:ابن شهر آشوب،معالم،83،قس:مناقب،4/40).چندان بعيد نيست كه گفتار شيخ طوسي در خصوص درك محضر اميرالمؤمنين و امام حسن و حسين(ع)از سوي ابومخنف،ناشي از خلط او با جدش مخنف بن سليم باشد(براي تفصيل،نكـ:خويي،14/137-138؛شوشتري،7/445 –446).ابومخنف از امام علي بن حسين(ع)به يك واسطه روايت كرده(نكـ:طبري،تاريخ،5/387،420)،ولي روايت او از امام باقر(ع)صحيح دانسته نشده(نكـ:نجاشي،320)در حالي كه مي‌دانيم كه محضر حضرت صادق(ع)درك و از آن حضرت روايت كرده است(نك:همانجا؛براي اصل روايت،نكـ:طبري،همان،5/453).از ابومخنف رواياتي در آثار اماميه همچون كليني(4/31)و ابن بابويه(ص278)و شيخ مفيد(الامالي،127،159،169،الاختصاص،13)وارد شده و روايات منسوب به او به خصوص از واقعه كربلا و جنبش مختار،بعدها در آثار علماي شيعي مورد استناد قرار گرفته است(نكـ:آثار).با اينهمه بايد تمايلات مذهبي ابومخنف در زماني او مي‌زيست و محيط شهر كوفه را با هم مورد ملاحظه قرار داد:كوفيان همواره و به طور عموم به خاندان پيامبر(ص)علاقه‌مند بودند و خلافت بني‌عباس هم نخست در اين شهر پاگرفت.عباسيان تا استقرار كامل بر اريكة قدرت،سياست مذهبي چندان روشتي نداشتند و حكومت خود را نيز در حقيقت عامل احقاق حق اهل بيت(ع)نشان مي‌دادند.گفته‌اي هم كه به عبدالله بن علي عباسي به هنگام كشتار بي‌امان امويان در شام نسبت داده‌اند و در آن به گرفتن انتقام از قاتلان امام حسين(ع)و زيد بن علي(ع)اشاره كرده است(نكـ:ازدي،139)و نيز بيتي از شعري كه يكي از همراهان او به نام شبل بن عبدالله در همين ماجرا سروده است كاملا به همين معني اشاره دارد(نكـ:ابن اثير،5/430)و مي‌تواند تا اندازه‌اي نشان دهنده پيروي از همين سياست باشد.اما روايت طبري(همان،7/166،180به بعد)از ابومخنف در خصوص جنبش زيد بن علي(ع)در كوفه و دقت در مضامين آن نمي‌تواند پيروي او را از انديشه‌هاي اماميه ثابت كند.
آثار:آثار ابومخنف در واقع تك نگاريهايي است كه بعدها اساس و پاية تاريخ نگاري قرار گرفت.در مرحلة بعد،نگارش«تواريخ خلفا»و«طبقات»و تدوين تاريخ برپاية انساب و سال شمار رواج يافت كه در واقع بخش عمدة فصول آن در موارد مذكور،برگرفته و گاه كاملاً مطابق با آثار تك‌نگاري در مراحل اوليه بود.چنانكه مي‌توان نامهايي از آثار ابومخنف و برخي ديگر از نويسندگان هم طبقة او را در سرفصلهاي آثار بلاذري و طبري بازيافت.مثلاً در انساب الاشراف بلاذري،عناوين فصولي چون«خبرالجمل»(2/221)،«امر صفين»(2/275)،«مقتل عمار بن ياسر العسني…»(2/310)،«امر وقعة النهروان»(2/359)،«امر الخِرّيت بن راشد السامي في خلافة علي(ع)»(2/411)،«امر الشوري و بيعة عثمان»(5/15)،«خبر يوم مرج راهط»(5/136)،«امر التوابين و خبر هم بعين الوردة»(5/204)و«خبر مصعب بن زبير بن العوّام و مقتله»(5/331)را مي‌توان در آثار ابومخنف و اخباريان هم طبقة او يافت.
آثار ابومخنف به طور گسترده مورد توجه مورخان بعدي قرار گرفت،چنانكه گاه منحصراً اساس آگاهيهاي تاريخي مربوط به برخي ادوار را تشكيل مي‌دهد.اما اين نكته ماية شگفتي است كه هيچ يك از آثار او به طور مستقيم به دست محققان نرسيده و بر آنچه هم كه به صورت نسخه‌هاي خطي به او نسبت داده‌اند،شائبه جعل و ترديد سايه افكنده است(نكـ:دنبالة مقاله)،اما بي‌ترديد بلاذري و طبري،دو تن از مورخان بزرگ كهن،در رساندن ميراث تاريخ نگاري ابومخنف تا روزگار ما،سهم عمده داشته‌اند.تك نگاريهاي ابومخنف،چنانكه خواهيم ديد،به مناسبتهايي مورد استفاده و استناد مورخان ديگر نيز قرار گرفته،اما به سبب وسعتي كه بلاذري و طبري از نظر زمان و موضوع به كار خود بخشيده‌اند،كار آن مورخان،بي‌گمان به پاية ارزش كار اين دو نمي‌رسد.
از آنجا كه روش بلاذري مبتني بر جمع اخبار و التقاط ميان آنهاست،ذيل شرح حال هر كس براساس نسب‌شناسي،تنها به منابع خود اشاره كرده و تقريباً هيچ گاه سلسله رواياتي را كه احتمالاً در مآخذ خود داشته،نياورده است،مگر در موارد بسيار نادر(نكـ:همان،4(1)239).حتي گاه فراتر از اين،روايات چند مأخذ خود را جمع كرده و يكجا آورده است(مثلاً نكـ:همان،5/27)و به همين سبب تشخيص و استخراج كامل و دقيق اخبار منقول از ابومخنف از آثار بلاذري دشوار است و تنها از طريق مقايسه مي‌توان به نتايجي دست يافت(مثلاً نكـ:همان،4(1)/211،جمـ،4(2)/1،1380).طريق استناد بلاذري به ابومخنف گاه از عباس كلبي است از طريق پدرش هشام(مثلاًنكـ:همان،4(1)/211،4(2)/46،155،5/18،28،جمـ)،گاه به طور مستقيم از كتب خود هشام كلبي(همان،4(2)/31)و در موارد بسيار ديگري تنها به عبارتهاي«قال ابومخنف» (همان،4(1)/234، 4(2)/21، 42،48،5/33،جمـ)،يا«قال ابومخنف في روايته»(همان4(2)/24،29،51،138،جمـ)بسنده كرده است.گاه نيز كه تنها در صدر خبر گفته است:«قالوا»،برخي محققان به درستي حدس زده‌اند،احتمال آنكه به ابومخنف اشاره شده باشد،بسيار است(نكـ:قاضي،40؛براي موارد مربوط به بلاذري و ابومخنف در كتاب انساب،نكـ:حمادي،1/329-337؛لاويدا،III/429,431؛گوتين،16-17).در اثر ديگر بلاذري،فتوح البلدان،اشاراتي به روايتهاي تاريخي ابومخنف در باب فتوح آمده،اما اين اشارات،در مقايسه با انساب بسيار اندك است.در اينجا نيز بلاذري به وي از طريق عباس و هشام كلبي استناد جسته(نكـ:فتوح،130،278،305،317،326،335،390)،يا تنها به ذكر نام ابومخنف بسنده كرده است(همان،118،122،253،326).از يك روايت هم معلوم مي‌شود كه مقصود از«قالوا»در حقيقت،ابومخنف است(نكـ:همان،241؛دربارة ديگر استنادات بلاذري به ابومخنف،نكـ:فهرست آثار در همين مقاله).
منقولات طبري از ابومخنف،در بررسي و بازيافت آثار او داراي جايگاه ويژه‌اي است.طبري در بخشهاي مهمي از كتاب پرارج خود،آثار ابومخنف را گنجانيده و در اغلب موارد،سلسله سند او را به طور كامل درآورده(نكـ:سزگين،188به بعد،كه فهرستي از راويان و شيوخ ابومخنف به دست داده است)و به همين دليل اثر طبري در اين زمينه از اثر بلاذري ارجمندتر است.افزون بر اينها،آثار ابومخنف در كتاب طبري در بين ديگر اقوال مشخص شده است.اساسي‌ترين منبع طبري در استناد به آثار ابومخنف،هشام بن محمد كلبي است.گرچه طبري در بسياري جايها فقط عبارت«قال ابومخنف»را به كار برده(مثلاً نكـ:تاريخ، 5/35، 56، 73،6/63،219،جمـ)،اما در موارد فراواني هم استناد او به ابومخنف از طريق هشام كلبي است.به هر حال تشخيص اينكه چه رواياتي مستقيما از آثار ابومخنف نقل شده و چه رواياتي از طريق هشام كلبي،اكنون ميسر نيست.موارد مهمي حاكي از مقايسه‌اي است كه طبري ميان روايات ابومخنف با ديگر گزارشهاي تاريخي از مدايني(همان،6/320،396)يا واقدي(نكـ:همان،5/105،6/114)يا ديگران انجام داده است(نكـ:همان،5/91،6/535،558،7/270).
پس از طبري،ابوالفرج اصفهاني نيز در بخشهايي از مقاتل الطالبيين به ابومخنف استناد كرده است:از جمله در مقتل اميرالمؤمنين علي(ع)(ص28،31،33،38)و مقتل امام حسين(ع)(ص88،90-91)و همچنين جنبش زيد و شهادت او-گرچه اين روايت با روايت طبري بسيار متفاوت است(ص133به بعد)-و كشته شدن يحيي بن زيد(ص152-153).ابوالفرج سند خود را معمولاً از طريق رجال زيديه مانند احمد بن عيسي از حسين بن نصر،از نصر بن مزاحم(مثلاً نكـ:ص50،82،88،95)يا از طريق ابوالحسن مدايني(مثلاً نكـ:95،99،108،114،جمـ)به ابومخنف مي‌رساند.گاه نيز از عبارت«قال ابومخنف»استفاده مي‌كند كه چندان بعيد نيست مستند او تاريخ طبري باشد(مثلاً نكـ:100-101،111؛قس:طبري،همان،5/366-367،5/407).در كتابي نيز كه اينك به فتوح ابن اعثم شهرت دارد،در وقايع مهم قتل عثمان و واقعة صفين و غارات و سپس مقتل مسلم بن عقيل و سيدالشهدا(ع)،در صدر اسناد،صريحاً به ابومخنف اشاره شده است(نكـ:2/147،344،4/36-37،209-210).
افزون بر اينها،روايات ابومخنف در پاره‌اي موضوعات همچون جنبش مختار ثقفي،علاوه بر آنچه مورخان ياد شده از آن بهره برده‌اند،به طور كلي،مورد اعتماد و استناد برخي مورخان ديگر همچون يعقوبي و مسعودي قرار داشته است(نكـ:قاضي،43،44).
فهرست تك نگاريهاي ابومخنف را نخست به صورت كامل‌تري ابن نديم(ص105-106)آورده و ياقوت هم آن را از وي اخذ كرده است(ادبا،17/42-43؛نيز نكـ:ابن شاكر،عيون،6/113-114،فوات،3/225-226؛صفدي،24/382-383).از علماي شيعه،كامل‌ترين فهرست از آن نجاشي است(ص320)كه در موارد بسياري با فهرست ابن نديم اشتراك دارد.طوسي به چند اثر ديگر او اشاره كرده است(الفهرست،155؛نيز نكـ:ابن شهر آشوب،معالم،83)؛در اين ميان،گاهي نام كتابها به گونة ديگري آمده است.طريق نجاشي و طوسي،هر دو از هشام بن محمد كلبي به ابومخنف مي‌رسد.
برخي از آن تك‌نگاريها واجد اهميت بيشتري است و مؤلفان بعدي به آن آثار اقبال بيشتري نشان داده‌‌اند،ولي از چند اثر او جز چند روايت اندك،نشان ديگري در دست نيست.در اينجا به چند عنوان مهم همراه با مآخذ ديگري كه آثار ابومخنف را مي‌توان در آنها بازيافت،اشاره مي‌شود.بيشتر عناوين آثار او را اورزولاسزگين در كتابي كه به آثار ابومخنف اختصاص داده،همراه با مآخذي كه مي‌توان در آنها اثري از ابومخنف يافت،خاصه در كتابهاي طبري و بلاذري و برخي مآخذ ديگر،با ذكر سلسله اسناد ابومخنف آورده است(نكـ:ص99به بعد).
در ذكر آثار ابومخنف در اين مقاله عمدتاً بر الفهرست ابن نديم تكيه شده و مآخذ ديگر با ذكر سند ياد شده است:
1.اخبار آل محنف سليم(نجاشي،همانجا). 2.الاخبار.به سبب موضوعي كه ابن حجر از اين كتاب نقل كرده(الاصابة،5/111)،مي‌توان آن را همان فتوح الشام دانست(نيز نكـ:همان،6/169). 3.اهل النهروان و الخوارج(نيز نكـ:بلاذري،انساب،2/380،384). 4.بلال الخارجي. 5.اخبار الحجاج(نجاشي،همانجا). 6.اخبار عبيدالله بن حر(نكـ:سزگين،110). 7.كتاب اخبار زياد(نجاشي،همانجا). 8.حديث الازارقة. 9.حديث باجُمَيرا و مقتل ابن اشعث.«باجميرا»در كتاب ابن نديم به«ياحميرا»تصحيف شده(نيز نكـ:دكسن،245،كه نام كتاب را به همبن گونه دربارة قيام عبدالرحمن آورده،نه محمد بن اشعث).در معجم الادباء ياقوت آن را به«باخَمرا»تصحيح كرده‌‌اند(ادبا،17/42)كه با ماجراي ابن اشعث بي‌ارتباط به نظر مي‌رسد(نيز نكـ:سزگين،همانجا،كه صورت اخير را پذيرفته است).اما احتمالا صورت صحيح«باجُمَيْرا»است كه محلي در منطقة عراق بوده و نزاعهاي ميان مصعب بن زبير و عبدالملك ابن مروان از آن نام برده شده است(نكـ:بلاذري،همان،5/336-337:ياقوت،بلدان،1/454-455:ابوعبيد،1/220)و مي‌توان مطلب مربوط به آن را در تاريخ طبري يافت(6/151،157).10.الجمل(نيز نكـ:بلاذري، همان2/223،229،233،237،جمـ؛مفيد، الجمل،95،128،167،257،273،جمـ؛نيز نكـ:ابن عبدالبر،2/497؛ابن عديم،8/3671). 11.حديث روستقباذ(نيز نكـ:بلاذري،همان،خطي،2/گ 2الف به بعد). 12.كتاب الحكمين(نجاشي،همانجا). 13.خال بن عبدالله القسري و يوسف بن عمر و موت هشام و ولاية الوليد بن يزيد(قس:همانجا،كه فقط از اخبار يوسف بن عمر نام برده). 14.خِرّيت بن راشد و بني ناجية(نكـ:بلاذري،همان،2/411به بعد؛نيز نكـ:سزگين،145-163). 15.الخوارج و المهلب(نكـ:همو،100). 16.دير الجاجم و خلع عبدالرحمن بن اشعث. 17.الردة. 18.زيد بن علي(نيز نكـ:بلاذري،همان،3/233،235،244،247،250،251). 19.السقيفة(نجاشي،همانجا؛نيز نكـ:سيد مرتضي،3/190-191). 20.سليمان بن صُرَد و عين الوردة. 21.شبيب الحروري و صالح بن مسرّح(نيز نكـ:بلاذري،همان،خطي،2/گ 44ب به بعد). 22.الشوري و مقتل عثمان،كه به احتمال فراوان از مآخذ مدايني(نكـ:ابن نديم،115). در كتابي به نام مقتل عثمان بوده است(نيز نكـ:ابن شبه،3/1088،1096،1139،1140،1141،4/1150،1168،1171،1289،1301). 23.الصفين(براي تفصيل نكـ:سزگين،123-145،به خصوص صفحات 47,48كه ميان اثر نصر بن مزاحم و ابومخنف مقايسه شده است).اين كتاب از منابع عمدة بلاذري در شرح پيكار صفين به شمار مي‌رفته است(نكـ:بلاذري،همان،2/294،301،325،337،جمـ:نيز نكـ:ابن عديم،9/4186). 24.الضحاك الخارجي. 25.الغارات.نسخه‌اي به اين نام از سدة 6ق،منسوب به ابومخنف در كتابخانة صائب آنكارا موجود است(نكـ:GAS,I/309؛سزگين،111-114،كه سرفصلهاي اين نسخه را به دست داده است،نيز نكـ:163به بعد).بلاذري گرچه تنها يكجا از«امر غارات»به ابومخنف اشاره كرده(نكـ:همان،2/458)و در مواضع ديگر همه جا از لفظ«قالوا»استفاده كرده،ولي به احتمال فراوان مآخذ او كتاب ابومخنف بوده است. 26.فتوح الاسلام(نجاشي،320). 27.فتوح خراسان(همانجا). 28و29.فتوح الشام و فتوح العراق،احتمالا اين دو كتاب ابومخنف،چنانكه گذشت،از مآخذ فتوح البلدان بلاذري در شرح فتوح عراق و سواد بوده است(نكـ:سزگين102,114). 30.قتل الحسن(ع)(نجاشي،همانجا؛نيز نكـ:بلاذري،انساب،3/64-66). 31.المختار بن ابي عبيد. 32.مرج راهط و بيعة مروان و مقتل الضحاك بن قيس الفهري(نيز نكـ:همان،5/138،141). 33.المستورد بن علفه. 34.مصعب و ولايته العراق 35.مطرف بن مغيرة(نيز نكـ:همان،خطي،2/گ28ب به بعد). 36.كتاب المعمّرين(نكـ:ابوحاتم،49،به روايت ابن كلبي از ابومخنف؛همو،162-163؛GAS،همانجا،به نقل از ابن حجر؛نيز نكـ:سزگين،114). 37.مقتل حجر بن عدي(نيز نكـ:ابن عديم،8/3673). 38.مقتل الحسين(ع)،مهم‌ترين كتابي است كه موجب شهرت ابومخنف گرديده و شامل دقيق‌ترين آگاهيها از واقعة كربلاست.ظاهراً كامل‌ترين متني كه اكنون از آن در دست داريم،در كتاب طبري درج شده است.با آنكه به دقت نمي‌توان گفت طبري تا چه اندازه در نقل كامل اين اثر امانت به خرج داده،اما به هر حال،مهم‌ترين مآخذ مستند نويسندگان بعدي دربارة واقعة كربلا همين اثري است كه به مقتل ابي مخنف شهرت يافته است.بلاذري نيز گرچه تنها يكي دو جا در شرح زندگي و شهادت سيدالشهداء(ع)به صراحت از ابومخنف نام برده(مثلاً نكـ:انساب،3/207)،اما در مقايسه با طبري مي‌توان گفت،گزارش او چكيده‌اي است از اين اثر ابومخنف،دربارة اثر شخص ابومخنف بر اين كتاب و شرح واقعه-كه سياهكاريهاي امويان را به خوبي نشان داده-گفته‌هاي برخي محققان از اغراق‌گويي تهي نيست(نكـ:ولهاوزن،الخوراج،132-137).به هر حال،اين اثر بعدها سخت مورد توجه واقع شد و علماي امامي در گزارش اين واقعه بر آن اعتماد كردند(مثلاً نكـ:خوارزمي،2/9،73،جمـ).اكنون چندين نسخه به نامهاي مقتل الحسين يا اخبار مقتل الحسين يا مَصرَع الحسين و ماجري له در كتابخانه‌ها هست(GAS،همانجا)،اما به سبب تصرفاتي كه در آنها شده،هيچ يك را نمي‌توان مسلماً تأليف كامل ابومخنف پنداشت.كتابي هم كه به نام مقتل الحسين يا مقتل ابي مخنف بارها در عراق و ايران چاپ شده و در صدر اسناد آن،ابومخنف از شاگردش هشام كلبي روايت كرده و نيز به دليلهاي متعدد ديگر بي‌شك مجعول است.حتي ميان يكي از نسخ اين اثر منسوب،با كتابي كه در همين موضوع به عالم شيعي،ابن طاووس نسبت داده شده،اشتراك بسيار ديده مي‌شود،بدان حد كه تأليف يكي از روي ديگري،احتمال داده شده است(براي تفصيل،نكـ:كلبرگ،43-45).و وستنفلد پژوهشي پيرامون اين اثر رائج دربارة واقعة كربلا و اثر ديگري كه غالباً به آن پيوسته است،يعني ثار المختار انجام داده است(براي تفصيل،نكـ:سزگين،107-108-116-123).ترديدي دربارة كتابهاي مقتل منسوب به ابومخنف موجب شده تا روايت طبري از او اهميت بيشتري يابد و به همين سبب،برخي بر آن شدند تا آن منقولات را از تاريخ طبري بيرون كشند و جداگانه منتشر سازند.اين منقولات نخستين بار به نام مقتل الحسين به كوشش حسن غفاري در 1398ق در قم به چاپ رسيد.سپس همان اثر به همان طريق به نام وقعة‌الطفّ در 1367ش در قم به كوشش محمد هادي يوسفي غروي،همراه با مقدمه‌اي در معرفي ابومخنف و كتاب مقتل الحسين(ع)و همچنين فهرستهاي گوناگوني از شيوخ و راويان مؤلف با توضيحات و تعليقات منتشر شد. 39.مقتل عبدالله بن زبير. 40.مقتل]عمروبن[سعيد بن عاص،مي‌دانيم كه سعيد بن عاص كشته نشد،اما«مقتل عمرو بن سعيد بن عاص»در انساب بلاذري(4(2)/138 به بعد)آمده و بنابراين چنين مي‌نمايد كه در نام كتاب تحريفي رخ داده است(نكـ:ابن نديم،115). 41.مقتل علي عليه‌السلام(نيز نكـ:بلاذريؤهمان،2/489 به بعد؛ابوحاتم،149؛مفيد،الارشاد،1/17،2/7). 42.مقتل محمد بن ابي‌بكر و الاشتر و محمد بن ابي حذيفة(نيز نكـ:بلاذري،همان،2/380،384). 43.نجدة بن ابي فديك. 44.وفات معاوية و ولاية ابنه يزيد و وقعة الحرّة و حصار ابن الزبير. 45.يحيي بن زيد(نيز نكـ:همان،3/261 به بعد،بالفظ«قالوا»). 46.يزيد بن المهلب و مقتله بالعقر.
طوسي كتاب ديگري با عنوان الخطبة الزهراء ه ابومخنف نسبت داده كه از طريق نصر بن مزاحم به او مي‌رسد(الفهرست،155-156،كه عنوان«خطبة الزهراء عليهاالسلام»در اين مأخذ بي‌گمان خطاست؛نيز نكـ:ابن شهر آشوب،معالم،83)و راوي خطبه عبدالرحمن بن جندب ازدي است از اميرالمؤمنين علي(ع)(براي اصل خطبه،نكـ:ابن عبدريه،4/76-80).
نسخه‌اي خطي با عنوان مقتل بني اميه به ابومخنف منسوب شده(اَلوارت،VIII/44،شمـ9046)كه بي‌گمان مجعول است،چه در آغاز آن از ابوالحسن بكري كه از قصه‌گويان سدة 5ق بود و او را به دروغگويي مي‌شناخته‌اند،روايتي نقل شده است(نكـ:ذهبي،سير،19/36).
جز اين،چند نسخة خطي منسوب به ابومخنف نيز در دست است كه گرچه همه از آثار ابومخنف متأثرند،اما به سبب تصرفاتي كه بعدها از فزوني و كاستي در آنها شده،در صحت انتساب آنها به ابومخنف بسيار ترديد هست(نكـ:GAS،همانجا).
مآخذ:ابراهيم بن محمد ثقفي،الغارات،به كوشش عبدالزهرائ حسيني،بيروت،1407ق/1987م؛ابن ابي حاتم،عبدالرحمن،الجرح و التعديل،حيدرآباد دكن،1372ق/1953م؛ابن ابي الحديد،عبدالحميد،شرح نهج البلاغة،به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،قاهره،1378ق/1959م؛ابن اثير،الكامل؛ابن اعثم كوفي،احمد،الفتوح،حيدرآباد دكن،1389ق/1969م؛ابن بابويه،محمد،التوحيد،به كوشش سيدهاشم حسيني،تهران،1398ق/1977م؛ابن تيميه،احمد،منهاج السنة النبوية،قاهره،1322ق؛ابن جوزي،عبدالرحمن،الموضوعات،به كوشش عبدالرحمن محمد عثمان،قاهره،1386ق/1966م؛ابن حجر عسقلاني،احمد،الاصابة،قاهره،1328ق/1910م؛همو،تهذيب التهذيب،حيدرآباد دكن،1327ق؛همو،لسان الميزان،حيدرآباد دكن،1329-1331ق؛ابن سعد،محمد،كتاب الطبقات الكبير،به كوشش ادوارد زاخاو وديگران،ليدن،1904-1918م؛ابن شاكر كتبي،محمد،عيون التواريخ،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث استامبول،شمـ2922؛همو،فوات الوفيات،به كوشش احسان عباس،بيروت،1974م؛ابن شبه،عمر،تاريخ المدينة المنورة،به كوشش فهيم محمد شلتوت،جده،1399ق/1979م؛ابن شهر آشوب،محمد،معالم العلماء،به كوشش عباس اقبال،تهران،1353ق؛همو،مناقب آل ابي‌طالب،به كوشش هاشم رسولي محلاتي،قم،1379ق؛ابن عبدالبر،يوسف،الاستيعاب،في معرفة الاصحاب،به كوشش علي محمد بجاوي،قاهره،1380ق/1960م؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و ديگران،بيروت،1402ق/1982م؛ابن عدي،عبدالله،الكامل،في ضعفاء الرجال،بيروت،1405ق/1985م؛ابن عديم،عمر،بغية الطلب في تاريخ حلب،به كوشش سهيل ذكار،دمشق،1409ق/1988م؛ابن نديم،الفهرست؛ابوحاتم سجستاني،سهل،المعمرون و الوصايا،به كوشش عبدالمنعم عامر،قاهره،1961م؛ابوالشيخ اصفهاني،عبدالله،طبقات المحدّثين باصبهان و الواردين عليها،به كوشش عبدالغفور بلوشي،بيروت،1407ق/1987م؛ابوعبيد بكري،عبدالله،معجم مستعجم،به كوشش مصطفي سقا،قاهره،1945م؛ابوالفرج اصفهاني،مقاتل الطالبين،به كوشش سيداحمد صفر،قاهره،1368ق/1949م؛ابونعيم اصفهاني،احمد،ذكر اخبار اصفهان،به كوشش س.ددرينگ،ليدن،1931م؛همو،معرفة الصحابة،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث استامبول،شمـ497؛احمد بن حنبل،مسند،قاهره،1313ق؛اخبار الدولة العباسية،به كوشش عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي،بيروت،1971م؛ازدي،يزيد،تاريخ الموصل،به كوشش علي حبيبه،قاهره،1387ق/1967م؛بلاذري،احمد،انساب الاشراف،ج1،به كوشش محمد حميدالله،قاهره،1959م،ج2،به كوشش محمد باقر محمودي،بيروت،1394ق/1974م،همان،نسخة خطي كتابخانة عاشر افندي استانبول،شمـ598،ج3،به كوشش محمد باقر محمودي،بيروت،1397ق/1977م،ج4(1)،به كوشش ماكس شلوسينگر،بيت المقدس،1971م،ج4(2)،به كوشش ماكس شلوسينگر،بيت المقدس،1938م،ج5،به كوشش گويتين،بيت‌المقدس،1936م؛همو،فتوح البلدان،به كوشش يان دخويه،ليدن،1836م،جاحظ،عمرو،رسائل،به كوشش عبدالسلام محمد هارون،قاهره،1384ق/1964م؛حمادي مشهداني،محمد جاسم،موارد البلاذري عن الاسرة الاموية في كتاب انساب الاشراف،مكه،1407ق/1986م؛خطيب بغدادي،احمد،تاريخ بغداد،قاهره،1349ق/1931م؛خليفة خياط،الطبقات،به كوشش سهيل زكار،دمشق،1966م؛خوارزمي،موفق،مقتل الحسين(ع)،به كوشش محمد سماوي،نجف،1367ق/1948م؛خويي،ابوالقاسم،معجم رجال الحديث،بيروت،1403ق/1983م؛دارقطني،علي،كتاب الضّعفاء و المتروكين،به كوشش صبحي بدري سامرائي،بيروت،1406ق/1986م؛دكسن،عبدالامير،الخلافة الاموية،بيروت،1973م؛دوري،عبدالعزيز،بحث في نشأه علم التاريخ عند العرب،بيروت،1983م؛دينوري،احمد،الاخبار التوال،به كوشش عبدالمنعم عامر،قاهره،1960م؛ذهبي،محمد،تاريخ‌الاسلام(حوادث)و وفيات 141-160ق).به كوشش عمر عبدالسلام تدمري،بيروتؤ1408ق/1988م؛همو،سيراعلام النبلاء،به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، 1404ق/1984م؛ عمو،ميزان الاعتدال،به كوشش علي محمد بجاوي،قاهره،1382ق/ 1963م؛سيدمرتضي، علي، الشافي في الامامة،به كوشش عبدالزهراء حسيني،تهران،1407ق/1986م؛شوشتري،محمدتقي،قاموس الرجال،تهران،1386ق؛صفدي،خليل،الوافي بالوفيات،نسخة خطي كتابخانة احمد ثالث استامبول،شمـ2980؛طبراني،سليمان،المعجم الكبير،به كوشش حمدي عبدالمجيد سلفي،قاهره،مكتبة ابن تيمية؛طبري،تاريخ؛همو،«المنتخب من ذيل المذيل»،همراه ج11تاريخ،به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،بيروت،1387ق/1967م؛طوسي،محمد،رجال،نجف،1380ق/1961م؛همو،الفهرست،نجف،1380ق/1960م؛عقيلي،محمد،الضعفاءالكبير،به كوشش عبدالمعطي امين قلعه‌جي،بيروت،1404ق/1984م؛قاضي،وداد،الكيسانية في التاريخ و الادب،بيروت،1974م؛كلبي،هشام،نسب نمعد و اليمن الكبير،به كوشش تاجي حسن،بيروت،1408ق/1988م؛كليمي،محمد،الفروع من الكافي،به كوشش علي اكبر غفاري،تهران،1367ش؛مامقاني،عبدالله،تنقيح المقال،نجف،1350ق/1931م؛مبرد،محمد،الكامل،به كوشش محمد احمد دالي،بيروت،1406 ق/1986م؛ مجلسي،محمدباقر،بحارالانوار،بيروت،1403ق/1983م؛مزي،يوسف،تحفة الاشراف،به كوشش عبدالصمد شرف الدين، بمبئي،1397ق/1977م؛همو،تهذيب الكمال في اسماء الرجال،به كوشش بشار عواد معروف، بيروت،1313ق/1992م؛مفيد،محمد،الارشاد،قم،1413ق؛همو،الاختصاص،به كوشش علي اكبر غفاري،قم،جامعة المدرسين؛همو،الامالي،به كوشش حسين استاد ولي و علي اكبر غفاري،قم،1403ق؛همو،الجمل،به كوشش سيدعلي ميرشريفي،قم،1371ش؛نجاشي،احمد،رجال،به كوشش موسي شبيري زنجاني، قم،1407ق؛نصر بن مزاحم،وقعة صفين، به كوشش عبدالسلام محمدهارون، قاهره، 1382ق/1962م؛ ولهاوزن،يوليوس،الخوارج و الشيعة،ترجمة عبدالرحمن بدوي،كويت،1978م؛همو،الدولة العربية و سقوطها،ترجمة يوسف عش،دمشق،1376ق/1956م؛ياقوت،ادبا؛همو،بلدان؛يحيي بن معين،تاريخ،به كوشش احمد محمد نورسيف، رياض،1399ق/1979م؛يعقوبي، احمد،تاريخ،بيروت،1379ق/1960م؛ يغموري،يوسف،نورالقبس،مختصر المقتبس،محمد بن عمران مرزباني،به كوشش رودلف زلهايم،ويسبادن،1384ق/1964م؛نيز:
Ahlwardt;Della Vida,L.,”II Califfato di Ali secondo il kitabAnsab…”,RSO,1914-1915,vol.VI;GAS;Goitin,S.D.F.,Annotations to Ansab(vide:PB,Balazori);E.,A Medival Muslim Scholar at Work,Leiden,1992;Massignon,L.,”Explication du plan du kufa(Irak)”,Opera Minora,Beirut,1963,vol,III;Sezgin,U.,Abu Mihnaf,ein Beitrag zur Historiographie der umaiyadischen Zeit,Leiden,1971.
علي بهراميان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:59  توسط خلیل محمدی  | 

ابن قلانسی به قلم علی بهرامیان

صفحه مربوط به آقای علی بهرامیان:

http://www.cgie.org.ir/profile.asp?whoid=56


اِبْن‌ِ قَلانِسى‌، ابويعلى‌ حمزة بن‌ اسد بن‌ على‌ بن‌ محمد تميمى‌ (د 555ق‌/1160م‌)، مورخ‌، اديب‌ و ديوان‌ سالار دمشقى‌، ملقب‌ به‌ «الرئيس‌ الاجل‌»، «الشيخ‌ العميد» و «عميدالدين‌». نام‌ پدرش‌ را صفدي‌ (9/39) و ابن‌ كثير (13/366) «اسعد» ضبط كرده‌اند و ابن‌ عماد (4/174) «راشد» آورده‌ است‌. «اسعد» بايد تصحيف‌ اسد و ناشى‌ از خلط آن‌ با نام‌ پسر ابن‌ قلانسى‌، وزير اسعد بن‌ حمزه‌ باشد، چنانكه‌ «راشد» به‌ جاي‌ «اسد» نيز بى‌گمان‌ اشتباه‌ كاتب‌ است‌. از جزئيات‌ زندگى‌ وي‌ آگاهى‌ چندانى‌ در دست‌ نيست‌. در هيچ‌يك‌ از منابع‌ به‌ تاريخ‌ تولد وي‌ اشاره‌ نشده‌ است‌. تنها ذهبى‌ ( سير، 20/388، العبر، 3/23) سن‌ وي‌ را به‌ هنگام‌ مرگ‌، بيش‌ از 80 سال‌ ياد كرده‌ است‌ (قس‌: ابن‌ تغري‌ بردي‌، 5/333). بنابراين‌ تولد وي‌ مى‌بايست‌ پيش‌ از 475ق‌ بوده‌ باشد.
ابن‌ عساكر (5/298) در ذيل‌ شرح‌ حال‌ ابن‌ قلانسى‌ نامى‌ از «ابوالعلاء المُسَلَّم‌ بن‌ القلانسى‌» آورده‌ و با عبارتى‌ ترديدآميز گويد كه‌ وي‌ همان‌ ابن‌ قلانسى‌ است‌. اگرچه‌ مى‌دانيم‌ كه‌ او از گاه‌ِ جوانى‌ به‌ فراگيري‌ علم‌ و ادب‌ و حديث‌ و نيز هنرهاي‌ متداول‌ مانند خوشنويسى‌ پرداخت‌، ولى‌ از نام‌ استادان‌ او آگاهى‌ چندانى‌ در دست‌ نيست‌. وي‌ به‌ تصريح‌ ابن‌ عساكر (همانجا) از سهل‌ بن‌ بِشر اسفرايينى‌ و ابواحمد حامد بن‌ يوسف‌ تفليسى‌ حديث‌ روايت‌ مى‌كرده‌ است‌ (نيز نك: ابن‌ جماعه‌، 2/518؛ ابن‌ فوطى‌، 4(2)/912). همچنين‌ ابوالقاسم‌ صَصْري‌ و مكرم‌ بن‌ ابى‌ الصَّقر قرشى‌ و ديگران‌ از وي‌ روايت‌ مى‌كرده‌اند (ذهبى‌، سير، 20/388-389؛ ابن‌ جماعه‌، همانجا؛ نيز نك: ابن‌ ايبك‌، 232).
وي‌ شاعر نيز بود و قطعاتى‌ از اشعار او را ابن‌ عساكر (همانجا) از دست‌ نوشتة وي‌ نقل‌ كرده‌ و قطعاتى‌ ديگر را خود، در كتابش‌ آورده‌ است‌ (مثلاً ص‌ 447، 528، 532 -533؛ نيز نك: ياقوت‌، 1/279، 280).
به‌ تصريح‌ منابع‌، ابن‌ قلانسى‌ دوبار «رياست‌ دمشق‌» را برعهده‌ داشته‌ (ابن‌ عساكر، همانجا؛ ابن‌ فوطى‌، 4(2)/913؛ ذهبى‌، سير، 20/388؛ ياقوت‌، 10/278)، اما خود او در كتابش‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ نكرده‌ است‌. با توجه‌ به‌ گزارشهايى‌ كه‌ وي‌ در كتاب‌ خود نقل‌ كرده‌، مى‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ تا پايان‌ عمر در ديوان‌ انشاي‌ دمشق‌ اشتغال‌ داشته‌ است‌. اگرچه‌ سمت‌ وي‌ به‌ دقت‌ و درستى‌ روشن‌ نيست‌، اما او و خاندانش‌ را به‌ بزرگى‌ و فضل‌ و ادب‌ و رياست‌ ستوده‌اند (ابن‌ فضل‌الله‌، مسالك‌، 11/178، التعريف‌، 75؛ ياقوت‌، ذهبى‌، ابن‌ تغري‌ بردي‌، همانجاها) و از اين‌ رو چند بار ممدوح‌ برخى‌ شعراي‌ معروف‌ معاصر خود مانند ابن‌ خياط (ص‌ 325، 331) و محمد بن‌ نصر مشهور به‌ ابن‌ قيسرانى‌ (ابن‌ فضل‌الله‌، مسالك‌، همانجا) قرار گرفت‌.
ابن‌ قلانسى‌ سرانجام‌ در دمشق‌ درگذشت‌ و در قاسيون‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. (ابن‌ عساكر، 5/299؛ ابن‌ فوطى‌، همانجا).
خاندان‌ ابن‌ قلانسى‌ از بزرگان‌ دمشق‌ بودند و تا چندين‌ نسل‌ بر دمشق‌ و حتى‌ مصر رياست‌ داشتند و دست‌ كم‌ تا قرن‌ 8ق‌ رياست‌ و وزارت‌ در دمشق‌ به‌ دست‌ آنان‌ بود. يكى‌ از نوادگان‌ ابن‌ قلانسى‌ دارالحديثى‌ موسوم‌ به‌ «قلانسيّه‌» در دمشق‌ تأسيس‌ كرد (ابن‌ طولون‌، 143، 144).
آثار: ياقوت‌ (10/278) كتابهايى‌ را به‌ ابن‌ قلانسى‌ نسبت‌ داده‌، اما در هيچ‌يك‌ از منابع‌، غير از تاريخى‌ كه‌ از وي‌ در دست‌ است‌، كتاب‌ ديگري‌ از او ياد نشده‌ است‌. در حقيقت‌ آنچه‌ بيشتر سبب‌ شهرت‌ وي‌ شده‌، تاريخ‌ معروف‌ او مذّيل‌ التاريخ‌ الدمشقى‌ يا ذيل‌ تاريخ‌ دمشق‌ يا الذيل‌ فى‌ تاريخ‌ دمشق‌ است‌ كه‌ از ديرباز مورد استفاده‌ و استناد بسياري‌ از مورخان‌ بوده‌ است‌ (مثلاً ابن‌ اثير، 10/560؛ ابوشامه‌، 1/4، 2/46، 123، 124، جم؛ ابن‌ جوزي‌، چ‌ 1951م‌، 8(1)/105، چ‌ 1968م‌، 70، 130، 200؛ ابن‌ عديم‌، خطى‌، 147، 157، چاپى‌، 43؛ ذهبى‌، سير، 12/319، 19/410). از اين‌ كتاب‌ جز يك‌ نسخه‌ - كه‌ چند برگ‌ نخست‌ آن‌ افتاده‌ است‌ - موجود نيست‌ و همان‌ اساس‌ كارِ آمِدرُز (بيروت‌، 1908م‌) و سهيل‌ زكار (دمشق‌، 1403ق‌/1983م‌) در تصحيح‌ و چاپ‌ قرار گرفته‌ است‌. اين‌ نسخه‌ در 2 بخش‌ است‌ و هر 2 بخش‌ اگرچه‌ به‌ دنبال‌ هم‌ هستند، اما از نظر روش‌ نگارش‌ وقايع‌ و فصل‌ بندي‌ با يكديگر تفاوت‌ دارند. بخش‌ نخست‌ اين‌ نسخه‌ از وقايع‌ سال‌ 363ق‌ آغاز شده‌ و تا 441ق‌، شروع‌ ولايت‌ «الامير المؤيد عدة الامام‌» حيدرة بن‌ مفلح‌ در دمشق‌ ادامه‌ يافت‌ است‌. مؤلف‌ در پايان‌ اين‌ بخش‌ مى‌گويد كه‌ ايام‌ ولايت‌ امير مذكور تا 448ق‌ ادامه‌ يافت‌ (ص‌ 140). بخش‌ دوم‌، وقايع‌ سالهاي‌ 448 تا 555ق‌ را - كه‌ سال‌ فوت‌ مؤلف‌ هم‌ هست‌ - برپاية سالها به‌ طور پياپى‌ دربر مى‌گيرد. بخش‌ نخست‌ شامل‌ وقايع‌ سالهاي‌ حكمرانى‌ گوناگون‌ دمشق‌ است‌ و جز چند مورد مختصر، بيشتر به‌ وقايع‌ دمشق‌ نظر دارد، اما بخش‌ دوم‌ كتاب‌ بيشتر جنبة تاريخ‌ عمومى‌ دارد و غالب‌ اخباري‌ را كه‌ به‌ دست‌ او مى‌رسيده‌، شامل‌ مى‌شود.
با توجه‌ به‌ اينكه‌، همه‌ كسانى‌ كه‌ به‌ اين‌ اثر ابن‌ قلانسى‌ استناد جسته‌اند، تنها از بخش‌ دوم‌ كتاب‌ او نقل‌ كرده‌اند، مى‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ آنان‌ تنها بخش‌ دوم‌ اين‌ نسخه‌ را ديده‌ و آن‌ را تأليف‌ وي‌ محسوب‌ مى‌داشته‌اند. ابن‌ عساكر (همانجا) كه‌ با ابن‌ قلانسى‌ معاصر بوده‌، مى‌گويد كه‌ وي‌ كتاب‌ تاريخى‌ دارد كه‌ حوادث‌ سال‌ 440ق‌ تا سال‌ وفات‌ او را در بر مى‌گيرد (نيز نك: يونين‌، 3/37؛ ابن‌ جماعه‌، 1/197؛ ذهبى‌، سير، 20/388؛ عنينى‌، 122). ابن‌ فوطى‌ گويد كه‌ در 664ق‌ نسخه‌اي‌ از اين‌ كتاب‌ را در كتابخانة رصدخانة مراغه‌ ديده‌ كه‌ حوادث‌ سال‌ 440ق‌ تا هنگام‌ فوت‌ مؤلف‌ را شامل‌ مى‌شده‌ است‌ (4(2)/912-913). در برخى‌ مآخذ نكته‌اي‌ ديده‌ مى‌شود كه‌ نشان‌ مى‌دهد نسخة كتاب‌ ابن‌ قلانسى‌، ظاهراً پيش‌ از آغاز بخش‌ دوم‌، حاوي‌ برخى‌ اخبار و گزارشها از مصر و رويدادهاي‌ ديگر بوده‌ (نك: ابن‌ شاكر، خطى‌، 17/115؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 5/332؛ قس‌: ابن‌ جماعه‌، همانجا) و آنگاه‌ بخش‌ دوم‌ كتاب‌ آغاز مى‌شده‌ است‌. اين‌ امر نشان‌ مى‌دهد كه‌ دست‌كم‌ قسمتهايى‌ از بخش‌ اول‌ با برخى‌ از نسخ‌ بخش‌ دوم‌ آن‌ همراه‌ بوده‌ است‌. با آنكه‌ كسى‌ از بخش‌ نخست‌ نسخة كنونى‌ - كه‌ از بخش‌ دوم‌ آن‌ بارها در منابع‌ استفاده‌ شده‌ - مطلبى‌ نقل‌ نكرده‌، ظاهراً در انتساب‌ آن‌ به‌ ابن‌ قلانسى‌ نمى‌توان‌ ترديد كرد. اگرچه‌ شيوة فصل‌بندي‌ بخش‌ نخست‌ با بخش‌ دوم‌ متفاوت‌ است‌، اما شباهتهاي‌ بسيار نزديكى‌ از نظر سبك‌ نگارش‌ ميان‌ آنها وجود دارد: مؤلف‌ به‌ مسائلى‌ كه‌ در بخش‌ دوم‌ توجه‌ كرده‌، در بخش‌ نخست‌ نيز پرداخته‌ است‌. از جملة آنهاست‌ نحوة دريافت‌ گزارشها (ص‌ 104، قس‌: 141، 194، 385، جم)، نيز چگونگى‌ نقش‌ خاتم‌ (ص‌ 23، 128، 362، جم). در بخش‌ نخست‌، مؤلف‌ به‌ نقل‌ گزارشهايى‌ مى‌پردازد كه‌ نشان‌ مى‌دهد مآخذ وي‌ در نقل‌ آنها - مانند بخش‌ دوم‌ - بيشتر اخبار گوناگونى‌ بوده‌ كه‌ از نقاط مختلف‌ مى‌رسيده‌ و او به‌ نحوي‌ به‌ آنها دسترسى‌ داشته‌ است‌ (ص‌ 134، 136، قس‌: 142، 153، جم).
نام‌ كتاب‌ نيز چندان‌ روشن‌ نيست‌. مؤل‌ خود يكجا آن‌ را «مذيل‌» (ص‌ 140) و دو جاي‌ ديگر «تاريخ‌» مى‌نامد (ص‌ 471، 531). در زمان‌ تأليف‌ هم‌ نام‌ آن‌ به‌ «ذيل‌» مشهور بوده‌ است‌ (نك: ابن‌ شاكر، چاپى‌، 12/420). ابن‌ عساكر (همانجا)، ابن‌ فوطى‌ (4(2)/912)، ابن‌ خلكان‌ (7/144)، ياقوت‌، ابن‌ اثير و ذهبى‌ (همانجاها) نام‌ «تاريخ‌» را تأييد مى‌كنند. ابوشامه‌ (1/4) آن‌ را مذيّل‌ التاريخ‌ الدمشقى‌ مى‌نامد و همين‌ نام‌ بر پايان‌ نسخة خطى‌ موجود ديده‌ مى‌شود. ابن‌ عديم‌ در يكجا (خطى‌، 147) نام‌ آن‌ را الذّيل‌ على‌ تاريخ‌ دمشق‌ و در جاي‌ ديگر (همان‌، 157) مذيل‌ تاريخ‌ دمشق‌ مى‌آورد. برخى‌ هم‌ پنداشته‌اند كه‌ اين‌ كتاب‌، ذيل‌ تاريخ‌ مدينة دمشق‌ ابن‌ عساكر بوده‌ است‌ (نك: حاجى‌ خليفه‌، 1/294؛ كردعلى‌، 352؛ قس‌: منجد، 35).
اينكه‌ واقعاً اين‌ تاريخ‌ ذيل‌ كدام‌ كتاب‌ است‌، به‌ درستى‌ روشن‌ نيست‌، اما اين‌ اندازه‌ دانسته‌ است‌ كه‌ ابن‌ خلكان‌ (همانجا) نخستين‌ بار بى‌ذكر مأخذ، كتاب‌ ابن‌ قلانسى‌ را به‌ عنوان‌ ذيل‌ كتاب‌ تاريخ‌ هلال‌ به‌ محسّن‌ صابى‌ ذكر مى‌كند. بنابر شرحى‌ كه‌ قفطى‌ به‌ دست‌ مى‌دهد (ص‌ 110) ثابت‌ بن‌ سنان‌ صابى‌ ذيلى‌ بر تاريخ‌ طبري‌ نوشت‌ و حوادث‌ را تا سال‌ 363ق‌ ذكر كرد، آنگاه‌ هلال‌ بن‌ محسّن‌ صابى‌ دنبالة كار او را گرفت‌ و آن‌ را تا سال‌ 448ق‌ ادامه‌ داد. چون‌ بخش‌ دوم‌ كتاب‌ ابن‌ قلانسى‌ ازهمين‌ تاريخ‌ آغاز مى‌شود، بسيار محتمل‌ است‌ كه‌ اثر او ذيل‌ كتاب‌ هلال‌ صابى‌ و بخش‌ اول‌ آن‌ خلاصه‌اي‌ از همان‌ كتاب‌ باشد (نك: آمدرز، 9 -3 ؛ زكار، «ز، ح‌، ن‌»، 141؛ سركيس‌، 1/219؛ شيخو، 618 - 620 ، 622؛ قس‌: 2 EI). برخى‌ عبارتهاي‌ نخستين‌ بخش‌ كتاب‌ ابن‌ قلانسى‌ «به‌ اخبار القرامطة» ثابت‌، بسيار شبيه‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اثر ابن‌ قلانسى‌، از نظر نگارش‌ِ صحيح‌ حوادث‌ و زمان‌ آنها بسيار دقيق‌تر است‌ و در چند جا از بخش‌ نخست‌ نيز مانند بخش‌ دوم‌ جملة «وردت‌ الاخبار» آمده‌ است‌ (نك: ص‌، 104، 134، 136). بدين‌ سان‌، بسيار محتمل‌ است‌ كه‌ ابن‌ قلانسى‌ در تأليف‌ بخش‌ اول‌ كتاب‌ خود از اثر ثابت‌ و هلال‌ صابى‌ بهره‌ برده‌ باشد.
ابن‌ قلانسى‌، بجز يك‌ مورد (ص‌ 143) كه‌ به‌ كتاب‌ خطيب‌ بغدادي‌ استناد جسته‌، به‌ منابع‌ خود اشاره‌ نكرده‌ است‌، ولى‌ احتمالاً مأخذ عمدة وي‌ در نقل‌ گزارشها بيشتر اخباري‌ است‌ كه‌ از نقاط مختلف‌ به‌ دمشق‌ مى‌رسيده‌ و ابن‌ قلانسى‌ به‌ سبب‌ اشتغال‌ در ديوان‌ انشاء به‌ آنها دسترسى‌ داشته‌ است‌. علاوه‌ بر اينها، او در نقل‌ اخبار، به‌ كسانى‌ كه‌ به‌ آنان‌ اعتماد داشته‌، نيز متكى‌ بوده‌ است‌ (ص‌ 453، 454).
بخش‌ اول‌ و به‌ ويژه‌ بخش‌ دوم‌ كتاب‌، اگرچه‌ به‌ سبب‌ اقامت‌ مؤلف‌ آن‌ در دمشق‌ بيشتر به‌ وقايع‌ آنجا مى‌پردازد، اما به‌ هيچ‌ روي‌ منحصر به‌ وقايع‌ دمشق‌ نيست‌ و در آن‌ گزارشهاي‌ گوناگونى‌ از ايران‌ و مصر و عراق‌ نيز وجود دارد (مثلاً ص‌ 244-250، در مورد فتح‌ نامة قلعة «شاه‌ دز» (نزديك‌ اصفهان‌ كه‌ حاوي‌ اطلاعات‌ بسيار پرارزشى‌ است‌، نيز ص‌ 259). افزون‌ بر اين‌، كتاب‌ داراي‌ گزارشهاي‌ سودمندي‌ دربارة اخبار شام‌، به‌ ويژه‌ جنگهاي‌ صليبى‌ است‌. همچنين‌ مؤلف‌ در آن‌ بارها از نظريات‌ مردم‌ در مورد مسائل‌ و اتفاقات‌ گوناگون‌ (مثلاً ص‌ 110، 476، 505، 506، جم)، حوادث‌ طبيعى‌ و اوضاع‌ نجومى‌ (مثلاً ص‌ 170، 216، 470، 484، 527، جم) و وفيات‌ علما و دانشمندان‌ (مثلاً ص‌ 168، 305، 397، جم) ياد كرده‌ است‌.
كتاب‌ ابن‌ قلانسى‌ با نثري‌ اديبانه‌ و دلنشين‌ و مسجع‌، اما بسيار روان‌ نوشته‌ شده‌ و اين‌ از زبردستى‌ مؤلف‌ آن‌ در امر نويسندگى‌ حكايت‌ دارد. اين‌ كتاب‌ را گيب‌1 (لندن‌، 1932م‌) به‌ انگليسى‌ و بخشى‌ از آن‌ را لوتورنو2 به‌ فرانسوي‌ (دمشق‌، 1952م‌) ترجمه‌ كرده‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ ايبك‌، احمد، المستفاد من‌ ذيل‌ تاريخ‌ بغداد، به‌ كوشش‌ قيصر ابوفرح‌، بيروت‌، 1399ق‌/1978م‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جماعه‌، محمد، مشيخة قاضى‌ القضاة، به‌ كوشش‌ موفق‌ بن‌ عبدالله‌، بيروت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1370ق‌/ 1951م‌؛ همان‌، به‌ كوشش‌ على‌ سويم‌، آنكارا، 1968م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ خياط، احمد محمد، ديوان‌، به‌ كوشش‌ خليل‌ مَردَم‌ بك‌، دمشق‌، 1377ق‌/1958م‌؛ ابن‌ شاكر، محمد، عيون‌ التواريخ‌، نسخة خطى‌ كتابخانة توپكاپى‌ استانبول‌، شم 2922م‌؛ همو، همان‌، به‌ كوشش‌ فيصل‌ السامر و نبيلة المنعم‌ داوود، بغداد، 1397ق‌/1977م‌؛ ابن‌ طولون‌، محمد، القلائد الجوهرية فى‌ تاريخ‌ الصالحية، به‌ كوشش‌ محمد احمد دهمان‌، دمشق‌، 1401ق‌/ 1980م‌؛ ابن‌ عديم‌، عمر، بغية الطلب‌ فى‌ تاريخ‌ حلب‌، نسخة خطى‌ كتابخانة توپكاپى‌، استانبول‌، شم 2925؛ همان‌، به‌ كوشش‌ على‌ سويم‌، آنكارا، 1976م‌؛ ابن‌ عساكر، على‌، تاريخ‌ مدينة دمشق‌، به‌ كوشش‌ شيخ‌ محمد بن‌ رزق‌ بن‌ طرهونى‌، اردن‌، دارالبشير؛ ابن‌ عماد، عبدالحى‌، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1350ق‌؛ ابن‌ فضل‌الله‌ عمري‌، احمد، مسالك‌ الابصار فى‌ ممالك‌ الامصار، به‌ كوشش‌ فؤاد سزگين‌، فرانكفورت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ همو، التعريف‌ بالمصطلح‌ الشريف‌، مصر، 1312ق‌؛ ابن‌ فوطى‌، عبدالرزاق‌، تلخيص‌ مجمع‌ الا¸داب‌ فى‌ معجم‌ الالقاب‌، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ جواد، دمشق‌، 1963م‌؛ ابن‌ قلانسى‌، حمزه‌، تاريخ‌ دمشق‌، به‌ كوشش‌ سهيل‌ زكار، دمشق‌، 1403ق‌/ 1983م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابوشامه‌، عبدالرحمان‌، الروضتين‌ فى‌ اخبار الدولتين‌، قاهره‌، 1287، 1288ق‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌؛ ذهبى‌، سيراعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط و محمد نعيم‌ عرقسوسى‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ همو، العبر، به‌ كوشش‌ محمود سعيد زغلول‌، بيروت‌، 1985م‌؛ زكار، سهيل‌، مقدمه‌ و تحشيه‌ بر تاريخ‌ دمشق‌ (نك: ابن‌ قلانسى‌ در همين‌ مآخذ)؛ سركيس‌، يوسف‌ البان‌، معجم‌ المطبوعات‌ العربية و المعربة، قاهره‌، 1342ق‌/1928م‌؛ شيخو، لويس‌، «تاريخ‌ دمشق‌ لابن‌ القلانسى‌»، مجلة المشرق‌، 1908م‌، س‌ 11؛ صفدي‌، خليل‌، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ يوزف‌ فان‌ اس‌، بيروت‌، 1402ق‌/1982م‌؛ عينى‌، محمود، عقدالجمان‌ فى‌ تاريخ‌ اهل‌ الزمان‌، به‌ كوشش‌ محمد محمد امين‌، قاهره‌، 1408ق‌/1988م‌؛ قفطى‌، على‌، تاريخ‌ الحكماء، به‌ كوشش‌ يوليوس‌ ليپرت‌، لايپزيگ‌، 1903م‌؛ كردعلى‌، محمد، «كنوز الاجداد»، مجلة المجمع‌ العلمى‌ العربى‌، دمشق‌، 1368ق‌/1949م‌؛ ج‌ 24(3)؛ منجد، صلاح‌الدين‌، معجم‌المورخين‌ الدمشقيين‌ و آثارهم‌ المخطوطة و المطبوعة، بيروت‌، 1398ق‌/ 1978م‌؛ ياقوت‌، ادبا؛ يونينى‌، موسى‌، ذيل‌ مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1380ق‌/ 1960م‌؛ نيز:
, H. F., introd. History of Damascus, Leiden, 1908; EI 2 .
على‌ بهراميان‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:53  توسط خلیل محمدی  | 

دینوری از زبان آذرتاش آذرنوش

صفحه ی مربوط به آقای آذرتاش آذرنوش:

http://www.cgie.org.ir/profile.asp?whoid=24


اِبْن‌ِ قُتَيْبه‌، ابومحمد عبدالله‌ بن‌ مسلم‌ دينوري‌ (213-276ق‌/ 828 - 889م‌)، نويسنده‌ و دانشمند بزرگ‌ عصر عباسى‌. از زندگى‌ وي‌، به‌ رغم‌ شهرت‌ عظيمى‌ كه‌ از زمان‌ حيات‌ كسب‌ كرده‌ بود، اطلاعات‌ بسيار اندكى‌ در دست‌ است‌ و منابع‌ در اين‌ باب‌ به‌ گفتاري‌ مختصر و گاه‌ ضد و نقيض‌ بسنده‌ كرده‌اند. در آغاز، سخنى‌ از تاريخ‌ تولد او نيست‌، اما ابن‌ خلكان‌ (3/43) و نويسندگان‌ پس‌ از وي‌، 213ق‌ را نقل‌ كرده‌اند (نك: حسينى‌، 9-10). ابن‌ نديم‌ هم‌ كه‌ به‌ تولد او اشاره‌ كرده‌، تنها آغاز رجب‌، نوشته‌ است‌ (ص‌ 85) و نمى‌دانيم‌ كه‌ آيا او خود بدين‌ گونه‌ نوشته‌ يا سال‌ِ آن‌ از نسخه‌ها ساقط شده‌ است‌. سال‌ مرگ‌ او هم‌ در منابع‌ دقيق‌ نيست‌: برخى‌، 270ق‌ نوشته‌اند (ابن‌ نديم‌، همانجا؛ خطيب‌، 10/170؛ سمعانى‌، 10/341؛ ابن‌ انباري‌، 144) و ابن‌ خلكان‌ 270 يا 271ق‌ آورده‌ است‌ (همانجا) و ديگران‌ 276ق‌ ذكر كرده‌اند (سمعانى‌، ابن‌ انباري‌، همانجاها؛ ابن‌ جوزي‌، 5/102؛ ابن‌ اثير، 3/15)، ولى‌ عموم‌ منابع‌ جديدتر كه‌ از روايات‌ گوناگون‌ آگاه‌ بوده‌اند، رجب‌ 276 را ترجيح‌ داده‌اند. سال‌ 296ق‌ كه‌ يكى‌ از اقدم‌ منابع‌، يعنى‌ زبيدي‌ (ص‌ 183)، داده‌ است‌، احتمالاً تحريف‌ 7 به‌ 9 است‌. (لوكنت‌، ابن‌ قتيبه‌1، .(37 اگر تاريخ‌ درگذشت‌ نويسنده‌اي‌ آنچنان‌ زبردست‌ و استادي‌ آنچنان‌ بزرگ‌ تا اين‌ حد گنگ‌ مانده‌ باشد، خود پيداست‌ كه‌ از ماجراهاي‌ زندگى‌ او ديگر چيز قابل‌ توجه‌ و اعتمادي‌ براي‌ ما باقى‌ نمى‌ماند.
همة رواياتى‌ كه‌ از آغاز قرن‌ 4ق‌ به‌ بعد دربارة ابن‌ قتيبه‌ نقل‌ شده‌، به‌ چند نكته‌ منحصر است‌: بحث‌ دربارة تاريخ‌ و ماجراي‌ مرگ‌ او كه‌ ديديم‌ چندان‌ روشن‌ نيست‌؛ شاگردان‌ و استادان‌ او؛ منصب‌ قضاي‌ او در دينور؛ بازگشت‌ او به‌ بغداد؛ فهرست‌ آثار او؛ داوريهاي‌ موافق‌ و مخالفى‌ كه‌ دربارة او شده‌ است‌. اين‌ اطلاعات‌ همه‌ در واقع‌ از 3 كس‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است‌: يكى‌ پسرش‌ احمد كه‌ فهرست‌ نسبتاً كاملى‌ از آثار پدر نقل‌ كرده‌ است‌؛ ديگري‌ شاگرد نزديك‌ او ابراهيم‌ بن‌ صائغ‌ كه‌ هم‌ ماجراي‌ وفات‌ استاد را نقل‌ كرده‌ و هم‌ فهرست‌ آثار او را (فهرست‌ منقول‌ از او با آنچه‌ فرزند ابن‌ قتيبه‌ ذكر كرده‌ يكى‌ است‌)؛ سديگر شاگرد اندلسى‌ او قاسم‌ بن‌ اصبغ‌ كه‌ آثار استاد را در اندلس‌ انتشار داده‌ و بجز ماجراي‌ مرگ‌ استاد، آنچه‌ او روايت‌ كرده‌، در زمينة لغت‌شناسى‌ است‌.
دو منبع‌ مستقل‌ ديگر نيز هست‌ كه‌ از جهاتى‌، نقطة آغازند: 1. ابن‌ نديم‌ كه‌ فهرست‌ بسيار مفصلى‌ از آثار او به‌ دست‌ داده‌ است‌ (ص‌ 85 - 86). آنچه‌ در اين‌ فهرست‌ آمده‌ است‌، در بسياري‌ از موارد با آنچه‌ از آثار ابن‌ قتيبه‌ مى‌شناسيم‌، منطبق‌ نيست‌؛ 2. ابوبكر ابن‌ انباري‌ (د 304ق‌/916م‌) كه‌ احتمالاً سرچشمة همة انتقادهاي‌ تند برضد ابن‌ قتيبه‌ بوده‌ و كتابى‌ به‌ نام‌ رسالة المشكل‌ در رد ابن‌ قتيبه‌ و ابوحاتم‌ سجستانى‌ تأليف‌ كرده‌ بوده‌ است‌ (نك: ابن‌ خلكان‌، 4/342؛ قفطى‌، 3/204؛ لوكنت‌، همان‌، .(10 ازطريق‌ اين‌ كسان‌ بود كه‌آن‌ اندك‌ اطلاعات‌ دربارة ابن‌قتيبه‌ به‌ دهها كتاب‌ در سده‌هاي‌ بعد راه‌ يافت‌.
لوكنت‌ براي‌ دست‌ يافتن‌ به‌ منابع‌ اصلى‌ و راويان‌ نخستين‌ و توضيح‌ سلسله‌ راويان‌ دوره‌هاي‌ بعد، 4 جدول‌ تدارك‌ ديده‌ كه‌ در اين‌ باب‌ بسيار سودمند است‌: 1. منابع‌ شرقى‌ كه‌ از ابن‌ صائغ‌ آغاز شده‌ است‌؛ 2. منابع‌ مصري‌ كه‌ از پسر ابن‌ قتيبه‌، احمد منشأ گرفته‌ است‌؛ 3. منابعى‌ كه‌ منشأ آنها ابن‌ خير (د 575ق‌/1179م‌) است‌؛ 4. منابعى‌ كه‌ به‌ ابن‌ فرحون‌ باز مى‌گردد (همان‌، .(15-26
مطالعاتى‌ كه‌ در سدة اخير در خاور و باختر به‌ ابن‌ قتيبه‌ اختصاص‌ يافت‌، بيشتر در زمينة شعر و ادب‌ بود، زيرا نخستين‌ بار، كتابهاي‌ ادب‌ و شعر او مورد توجه‌ و بررسى‌ خاورشناسان‌ و بعد پژوهندگان‌ عرب‌ قرار گرفت‌. از اين‌رو جانب‌ آثار حديثى‌ و قرآنى‌ او فروماند. در سالهاي‌ اخير، با چاپ‌ و تحقيق‌ و حتى‌ ترجمة آثار ابن‌ قتيبه‌ در زمينة علوم‌ قرآنى‌، جنبة ديگري‌ از نبوغ‌ ابن‌ قتيبه‌ آشكار شد.
ظاهراً پژوهشهاي‌ عصر حاضر با «مكتبهاي‌ نحوي‌ عرب‌2» تأليف‌ فلوگل‌ در نيمة دوم‌ قرن‌ 19م‌ آغاز شد. وي‌ البته‌ به‌ تقليد از ابن‌ نديم‌ تنها به‌ جنبة نحوي‌ آثارِ ابن‌ قتيبه‌ پرداخته‌ است‌. مقالة بروكلمان‌ در چاپ‌ اول‌ «دائرةالمعارف‌ اسلام‌3» و نيز گزارشهاي‌ او در «تاريخ‌ ادبيات‌ عرب‌4» در همان‌ زمانها، چنانكه‌ لوكنت‌ تصريح‌ مى‌كند، كم‌ مايه‌ و گاه‌ دور از صواب‌ است‌ (همان‌، مقدمه‌، .(8 در جوار اين‌ دو اثر، البته‌ نوشته‌هاي‌ بسياري‌ هم‌ در كتابهاي‌ عمومى‌ ادبيات‌ يافت‌ مى‌شود كه‌ جنبة تخصصى‌ آنها قابل‌ توجه‌ نيست‌. زمانى‌ كه‌ پژوهندگان‌ عرب‌ به‌ انتشار آثار ابن‌ قتيبه‌ پرداختند، چند تحقيق‌ پسنديده‌ پديدار شد كه‌ نخستين‌ آنها احتمالاً مقدمة محب‌الدين‌ خطيب‌ بر كتاب‌ الميسر و القداح‌ (1925م‌) است‌ و دوم‌ مقدمة احمد زكى‌ عدوي‌ كه‌ در آغاز جلد چهارم‌ عيون‌ (1930م‌) چاپ‌ شده‌ است‌.
در اين‌ دو اثر، باز توجه‌ اصلى‌ به‌ موضوع‌ «ادب‌» بوده‌، اما به‌ جنبه‌هاي‌ حديث‌ و تفسير نيز اشاره‌هايى‌ شده‌ است‌. پس‌ از اين‌، اثر معتبر گودفروا دومونبين‌ به‌ زبان‌ فرانسه‌ ظاهر شد. گودفروا نخستين‌ مقدمة الشعر و الشعراء را ترجمه‌ كرد و سپس‌ ديباچة مفصلى‌ دربارة اوضاع‌ ادبى‌ در سدة سوم‌، شرح‌ حال‌ ابن‌ قتيبه‌ و به‌ خصوص‌ نظرات‌ او دربارة شعر و نقد ادبى‌ نوشت‌ و تعليقات‌ نسبتاً مفصلى‌ نيز در پايان‌ كتاب‌ افزود (1947م‌). اين‌ اثر در 1363ش‌ توسط مؤلف‌ اين‌ مقاله‌ به‌ فارسى‌ ترجمه‌ شده‌ است‌. سپس‌ كتاب‌ «زندگى‌ و آثار ابن‌ قتيبه‌5» توسط اسحاق‌ موسى‌ حسينى‌ به‌ زبان‌ انگليسى‌ انتشار يافت‌ كه‌ نخستين‌ كتاب‌ مستقل‌ و تا آن‌ زمان‌ (1950م‌)، جامع‌ترين‌ كتاب‌ دربارة ابن‌ قتيبه‌ به‌ شمار مى‌آيد. مؤلف‌ در اين‌ اثر، هم‌ به‌ زندگى‌ و آثار ابن‌ قتيبه‌، هم‌ به‌ بررسى‌ عقايد و آراء مختلف‌ او، خواه‌ در زمينة دين‌، خواه‌ در زمينة شعر و ادب‌ پرداخته‌ است‌. ترجمة عربى‌ اين‌ كتاب‌ كه‌ در 1400ق‌/1980م‌ توسط هاشم‌ ياغى‌ انجام‌ يافته‌، مورد استفادة ما بوده‌ است‌. آثار گوناگون‌ ابن‌ قتيبه‌، يكى‌ پس‌ از ديگري‌ منتشر مى‌شد تا سرانجام‌، به‌ همت‌ سيداحمد صقر، سروسامان‌ تازه‌اي‌ يافت‌. وي‌ در سلسله‌اي‌ كه‌ «مكتبة ابن‌ قتيبة» ناميده‌ بود، به‌ نشر آثار علمى‌ و دينى‌ او كه‌ اينجا و آنجا كشف‌ مى‌كرد، پرداخت‌ و به‌ همت‌ او تأويل‌ مشكل‌ القرآن‌ (1954م‌) و تفسير غربى‌ القرآن‌ (1958م‌) به‌ دست‌ همگان‌ رسيد. شناخت‌ چهرة دينى‌ ابن‌ قتيبه‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ در پس‌ پردة شعر و ادب‌ پنهان‌ مانده‌ بود، موجب‌ شد كه‌ صقر بتواند مقدمه‌اي‌ هوشمندانه‌ و جامع‌ كه‌ بسيار مورد استفاده‌ است‌، تدارك‌ بيند. اين‌ مقدمه‌ همان‌ است‌ كه‌ در آغاز مشكل‌ القرآن‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌.
كتاب‌ ابن‌ قتيبه‌، تأليف‌ محمد زغلول‌ سلام‌ كه‌ در سلسلة «نوابغ‌ الفكر العربى‌» چاپ‌ شده‌ (1957م‌)، اگرچه‌ از پژوهش‌ عميق‌ به‌ دور است‌، اما به‌ يمن‌ آثار پيشين‌ شامل‌ اظهار نظرهاي‌ همه‌ جانبه‌ و صحيح‌ است‌. پژوهش‌ ديگري‌ كه‌ توسط نويسندگان‌ عرب‌ صورت‌ گرفته‌، مقدمة ثروت‌ عكاشه‌ بر كتاب‌ معارف‌ (1960م‌) است‌ كه‌ چيزي‌ به‌ آثار حسينى‌ و صقر نمى‌افزايد و گويى‌ بر نوشته‌هاي‌ كهن‌تر استوار بوده‌ است‌ (نك: لوكنت‌، همان‌، مقدمه‌، .(8-10 اخيراً نيز كتابى‌ توسط عبدالجليل‌ مغتاظ عوده‌ تميمى‌ در سلسلة انتشارات‌ دانشگاه‌ سبها (ليبى‌) به‌ نام‌ ابن‌ قيبة اللغوي‌ انتشار يافته‌ كه‌ به‌ رغم‌ فهارس‌ بسيار مفصل‌، چيزي‌ بر اطلاعات‌ ما نمى‌افزايد.
در 1962م‌ لوكنت‌ كتاب‌ تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌ را به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ كرد و در مقدمة مفصلى‌ كه‌ در آغاز كتاب‌ نهاد، از اشاره‌ به‌ شرح‌ حال‌ ابن‌ قتيبه‌ چشم‌ پوشيد، اما وعده‌ داد كه‌ كتاب‌ مفصلى‌ در اين‌ باب‌ انتشار دهد (مقدمه‌ بر «تأويل‌1»، .(7 اين‌ كتاب‌ عاقبت‌ پس‌ از 10 سال‌ كوشش‌ و پژوهش‌، در 1965م‌ انتشار يافت‌. مؤلف‌ در اين‌ اثر كه‌ شامل‌ 528 صفحه‌ است‌، چيزي‌ را فروگذار نكرده‌ و با وسواس‌ و دقت‌ و گاه‌ با اغراق‌ و اطناب‌، همة جنبه‌هاي‌ علمى‌ و ادبى‌ ابن‌ قتيبه‌ را مورد بررسى‌ قرار داده‌ و نخست‌ كوشيده‌ است‌ كه‌ براي‌ ابن‌ قتيبه‌، اعتبار دينى‌ عظيمى‌ كه‌ از اعتبار ادبى‌ او كمتر نيست‌، فراهم‌ آورد. نتيجة اين‌ كوشش‌ آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ فقط 22 صفحه‌ به‌ نحو، 22 صفحه‌ به‌ شعر و 56 صفحه‌ به‌ ادب‌ اختصاص‌ يافته‌ است‌.
در آغاز اين‌ گفتار به‌ تاريخ‌ تولد و مرگ‌ ابن‌ قتيبه‌ اشاره‌ شد و ملاحظه‌ گرديد كه‌ تا چه‌ اندازه‌ اطلاعات‌ در اين‌ باره‌ پريشان‌ است‌. متأسفانه‌ موارد ديگر زندگى‌ او نيز به‌ همين‌ قرار است‌. ابهام‌ از نسب‌ او آغاز مى‌گردد: سمعانى‌، قتبى‌ را نسبت‌ جد وي‌ (10/340) و همو جد او را منسوب‌ به‌ باهله‌ مى‌داند (2/70-71)، اما از سوي‌ ديگر ابن‌ قتيبه‌ خود صريحاً به‌ اصل‌ ايرانى‌ خود اشاره‌ كرده‌، مى‌گويد: «نسب‌ من‌ در عجم‌ مانع‌ از آن‌ نيست‌ كه‌ در مقابل‌ ادعاهاي‌ جاهلان‌ اين‌ قوم‌، از عرب‌ دفاع‌ كنم‌» («كتاب‌العرب‌»، 278؛ نيز نك: لوكنت‌، ابن‌قتيبه‌، 30 ؛ حسينى‌، 5). بنابراين‌ چگونگى‌ نسبت‌ نيايش‌، قتيبه‌، به‌ باهله‌ روشن‌ نيست‌ و در جايى‌ هم‌ به‌ «ولاي‌» او اشاره‌ نشده‌ است‌. در برخى‌ از منابع‌ وي‌ را مروزي‌ خوانده‌اند (مثلاً زبيدي‌، 183)، اما بيشتر، اين‌ نسبت‌ را از آن‌ پدرش‌ دانسته‌اند (مثلاً سمعانى‌، 10/341) و اين‌ نظر معقول‌تر است‌. بنابراين‌ شايد بتوان‌ پنداشت‌ كه‌ نيايش‌، قتيبه‌، از مرو شاهجان‌ برخاسته‌ و همانجا با يكى‌ از زنان‌ عرب‌ باهله‌ ازدواج‌ كرده‌ و بدنى‌ سبب‌ به‌ باهله‌ انتساب‌ يافته‌ است‌ (نك: لوكنت‌، همان‌، .(28-30 نمى‌دانيم‌ پدر او، مسلم‌، چه‌ زمان‌ به‌ غرب‌ كوچيد و در كدام‌ شهر مسكن‌ گزيد. از اين‌ رو براي‌ تعيين‌ زادگاه‌ فرزندش‌، عبدالله‌ هم‌ ناچار بايد ديد كه‌ او را به‌ چه‌ دياري‌ منسوب‌ كرده‌اند: نسبت‌ مروزي‌ چنانكه‌ ديديم‌ به‌ پدرش‌ تعلق‌ دارد. نسبت‌ دينوري‌ نيز به‌ سبب‌ اقامت‌ و مسند قضاي‌ وي‌ در آن‌ شهر به‌ او داده‌ شده‌ است‌. آنچه‌ مى‌ماند، دو نسبت‌ است‌: بغدادي‌ و كوفى‌. ابن‌ نديم‌ (ص‌ 85) و ابن‌ انباري‌ (ص‌ 143) تصريح‌ مى‌كنند كه‌ وي‌ كوفى‌ است‌ و در آن‌ شهر به‌ دنيا آمده‌ است‌، ولى‌ خطيب‌ بغدادي‌ (10/170) و سمعانى‌ (همانجا) زادگاه‌ او را بغداد دانسته‌اند. بدين‌ سان‌، نمى‌توان‌ دربارة محل‌ تولد او نظر قاطعى‌ اعلام‌ كرد (نك: لوكنت‌، همان‌، .(31-32
اينك‌ بايد ديد ابن‌ قتيبه‌ دوران‌ كودكى‌ و جوانى‌ را در كجا گذرانده‌ و در چه‌ مكتبى‌ نخستين‌ درسها را آموخته‌ و اينكه‌ مى‌گويد: در عنفوان‌ شباب‌ دوست‌ داشته‌ از هر علمى‌ خوشه‌اي‌ برچيند و به‌ همين‌ جهت‌ در مجالس‌ متكلمان‌ هم‌ حاضر مى‌شده‌ ( تأويل‌ مختلف‌، 60)، در كجا بوده‌ و اين‌ استادان‌ چه‌ كسان‌ بوده‌اند.
متأسفانه‌ در اين‌ مورد نيز بايد بيشتر به‌ حدس‌ و گمان‌ پرداخت‌. روايات‌ كهن‌ فقط به‌ منصب‌ قضاي‌ او در دينور و اقامتش‌ در بغداد اشاره‌ مى‌كنند كه‌ قاعدتاً بايد در اواخر زندگى‌ او باشد و دوران‌ پيش‌ از آن‌ را سكوتى‌ كامل‌ فراگرفته‌ است‌. در آن‌ روزگار پيوسته‌ دريچه‌هايى‌ تازه‌ به‌ سوي‌ علوم‌ جديدي‌ كه‌ از طريق‌ فرهنگهاي‌ ديگر فرا مى‌رسيد، گشوده‌ مى‌شد و چنان‌ بود كه‌ دانشمندان‌، ديگر نمى‌توانستند به‌ روايت‌ شعر و لغت‌ بسنده‌ كنند. فلسفه‌، منطق‌، رياضيات‌، نجوم‌، تاريخ‌ و جغرافيا به‌ جهان‌ اسلام‌ روي‌ آورده‌ و مكتب‌ جديدي‌ پديد آورده‌ بود كه‌ در بسياري‌ از موارد با مكتب‌ قدماي‌ سنت‌گرا در ستيز بود. ابن‌ قتيبة جوان‌ كه‌ مسلمانى‌ با ايمان‌ و سخت‌ پاي‌بند مذهب‌ بود، از آن‌ علوم‌ بيگانه‌ نماند. از آنجا كه‌ شهر بصره‌ در ابتداي‌ سدة 3ق‌ /9م‌ از پررونق‌ترين‌ مراكز علمى‌ بود و مشهورترين‌ دانشمندان‌ در آن‌ گرد آمده‌ بودند، حسينى‌ (ص‌ 17 به‌ بعد) و ديگر معاصران‌، اطمينان‌ يافته‌اند كه‌ وي‌ پس‌ از آنكه‌ در كوفه‌ نشو و نما يافت‌، به‌ بصره‌ روي‌ آورد. ترديد نيست‌ كه‌ در بصره‌، وي‌ مى‌بايست‌ به‌ مشهورترين‌ متكلم‌ زمان‌ كه‌ همانا جاحظ بود، پيوسته‌ باشد. نيز ترديد نيست‌ كه‌ وي‌ بارها از آثار جاحظ استفاده‌ كرده‌ يا عباراتى‌ را عيناً از او نقل‌ كرده‌ است‌ ( عيون‌ الاخبار، 2/204؛ قس‌: تأويل‌ مختلف‌، 45 با جاحظ، البخلا، 2/62)، اما هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌ درس‌ خواندن‌ او نزد جاحظ ديده‌ نمى‌شود. با اينهمه‌، حسينى‌ قاطعانه‌ او را شاگرد جاحظ مى‌شمارد (ص‌ 20).
چنانچه‌ بپذيريم‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ مدتى‌ را در بصره‌ گذرانده‌ است‌، ديگر آسان‌ مى‌توان‌ وي‌ را از شاگردان‌ مكتب‌ اصمعى‌، به‌ خصوص‌ در زمينة علم‌ حديث‌ (نك: همو، 21) يا بسياري‌ از مكاتب‌ لغوي‌ و شعري‌ آن‌ شهر قرار داد. اما دشواري‌ كار در اين‌ است‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌، به‌ نام‌ هيچ‌ يك‌ از شيوخ‌ خود در بصره‌ اشاره‌ نكرده‌ است‌. حسينى‌ مى‌كوشد اين‌ امر را نتيجة آن‌ بداند كه‌ ابن‌ قتيبه‌ در بصره‌ بيشتر علم‌ كلام‌ و فلسفه‌ آموخته‌ است‌ (17-22)، اما اين‌ آموزش‌ خصوصاً به‌ آن‌ غرض‌ بوده‌ كه‌ مى‌خواسته‌ است‌ اولاً از فاضلان‌ زمان‌ خود باز پس‌ نماند، و ثانياً لازم‌ مى‌دانسته‌ به‌ دشمنان‌ عقيدتى‌ خود، با همان‌ حربه‌اي‌ كه‌ به‌ دست‌ آنان‌ بوده‌، پاسخ‌ گويد و با ادلة كلامى‌، اين‌ فيلسوفان‌ را كه‌ رفتار شخصيتشان‌ با تعليم‌ اسلام‌ منافات‌ داشته‌ (ابن‌ قتيبه‌، تأويل‌ مختلف‌، 23-24، 49، 57 - 58، جم) و بيشترشان‌ هم‌ باده‌نوشى‌ را مباح‌ مى‌دانستند (نك: همان‌، 48)، فرو كوبد.
ابن‌ قتيبه‌ درپى‌ شيخى‌ از اهل‌ حديث‌ مى‌گشت‌ تا نزدش‌ علم‌ بياموزد و او را مقتداي‌ خود سازد. در آن‌ روزگار، ابن‌ راهويه‌ (د 238ق‌/852م‌) كه‌ از مرو برخاسته‌ بود و در نيشابور مى‌زيست‌، شهرتى‌ فراگير داشت‌. از آثار ابن‌ قتيبه‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ از ميان‌ همة دانشمندان‌ سدة 3ق‌/9م‌ تنها كسى‌ را كه‌ مى‌توان‌ به‌ راستى‌ شيخ‌ و استاد او به‌ شمار آورد، همين‌ ابن‌ راهويه‌ است‌. به‌ همين‌ جهت‌، به‌ رغم‌ سكوت‌ منابع‌ دربارة پيوند استاد و شاگرد، معاصران‌، معتقدند كه‌ وي‌ پيش‌ از وفات‌ ابن‌ راهويه‌، يعنى‌ زمانى‌ كه‌ خود بيست‌ يا بيست‌ و چند سال‌ بيش‌ نداشته‌ است‌، به‌ نيشابور رفته‌ (حسينى‌، 23 به‌ بعد) و پس‌ از وفات‌ ابن‌ راهويه‌ به‌ بصره‌ بازگشته‌ است‌ (همو، 33). اما لوكنت‌ دراين‌ باره‌ به‌ كلى‌ ساكت‌ مانده‌، زيرا ملاحظه‌ كرده‌ است‌ كه‌ روايات‌ در اين‌ باب‌، ناچيز و متأخرند و همة استنتاجهاي‌ معاصران‌ نيز كه‌ بر اساس‌ زادگاه‌ يا اقامتگاه‌ استادان‌ او استوار گشته‌ است‌، از حد فرضيه‌ فراتر نمى‌رود (همان‌، .(32
بنابراين‌ آنچه‌ در شرح‌ احوال‌ او مسلم‌ مى‌ماند، همانا قاضى‌ بودنش‌ در شهر دينور است‌ كه‌ اكثر منابع‌ بر آن‌ تصريح‌ كرده‌اند (ابن‌ خلكان‌، 3/43؛ ذهبى‌، 13/298)، اما زمان‌ آن‌ مشخص‌ نيست‌. تنها مى‌دانيم‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ مورد توجه‌ خاص‌ ابوالحسن‌ عبيدالله‌ بن‌ يحيى‌ خاقانى‌ كه‌ در 236ق‌/851م‌ وزير متوكل‌ شد، بوده‌ و كتاب‌ ادب‌ الكاتب‌ خويش‌ را كه‌ يكى‌ از نخستين‌ آثار اوست‌، به‌ ابن‌ وزير تقديم‌ داشته‌ است‌ ( ادب‌، 6 - 7). بنابراين‌ بعيد نيست‌ كه‌ وزير وي‌ را، به‌ رغم‌ جوانى‌، به‌ منصب‌ قضاي‌ دينور گماشته‌ باشد. اين‌ امر مورد تأييد دو تن‌ از شارحان‌ كتاب‌ ادب‌ الكاتب‌، زجاجى‌ و بطليوسى‌ نيز قرار دارد (نك: حسينى‌، 58؛ لوكنت‌، همان‌، .(33
در هر حال‌، اقامت‌ او در دينور طولانى‌ شد و او در همين‌ دوره‌ بيشتر آثارش‌ را تأليف‌ كرد، زيرا به‌ تأييد اكثر منابع‌ (خطيب‌، ابن‌ خلكان‌، همانجاها)، وي‌ در بغداد بيشتر به‌ تدريس‌ آثار خود اشتغال‌ داشته‌ تا به‌ تأليف‌، اما تعيين‌ تاريخ‌ انتقال‌ از دينور به‌ بغداد، آسان‌ نيست‌. در حاشية يكى‌ از نسخ‌ خطى‌ معارف‌ (نسخة موزة بريتانيا) اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ موفق‌ او را به‌ بغداد فراخواند و در 266ق‌/880م‌ در همان‌ شهر مستقر ساخت‌ و خود كتاب‌ معارف‌ را نزدش‌ خواند (حسينى‌، 8). همين‌ حاشيه‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ حسينى‌ همان‌ سال‌ را تاريخ‌ ورود ابن‌ قتيبه‌ به‌ بغداد بداند و بقية زندگى‌ او را برحسب‌ آن‌ زمان‌بندي‌ كند (نك: ص‌ 59)، اما عيب‌ اين‌ حاشيه‌ آن‌ است‌ كه‌ در 710ق‌/1310م‌ نوشته‌ شده‌ (نك: همو، 8) و بسيار متأخر است‌. از اين‌ رو، لوكنت‌ (همان‌، بر آن‌ اعتمادي‌ ندارد و پس‌ از بحثى‌ دربارة تاريخ‌ آمدن‌ ابن‌ قتيبه‌ به‌ بغداد، حدود 257ق‌/871م‌ را صحيح‌تر مى‌داند (همان‌، .(35
شبيه‌ چنين‌ حاشيه‌اي‌ در يكى‌ ديگر از كتابهاي‌ ابن‌ قتيبه‌، يعنى‌ ادب‌ الكاتب‌ نيز آمده‌ است‌: «ذوالرياستين‌ او را در بصره‌ بر ديوان‌ مظالم‌ گمارد. چون‌ بصره‌ ويران‌ شد، ابن‌ قتيبه‌ به‌ خانة خود در بغداد بازگشت‌ و آنجا به‌ كار تأليف‌ پرداخت‌. قاسم‌ بن‌ اصبغ‌ گويد: از او شنيدم‌ كه‌ مى‌گفت‌ 15 سال‌ است‌ كه‌ از اين‌ كوي‌ بيرون‌ نرفته‌ام‌» (همان‌، 34 ، به‌ نقل‌ از بُنه‌ باكر1).
حال‌ اگر به‌ ياد آوريم‌ كه‌ ابن‌ اصبغ‌ دو سال‌ پيش‌ از وفات‌ استاد، يعنى‌ در 274ق‌، به‌ شرق‌ آمده‌ و موضوع‌ 15 سال‌ را در آن‌ زمان‌ از استاد خود شنيده‌، ناچار ورود ابن‌ قتيبه‌ به‌ بغداد، در 259ق‌ واقع‌ مى‌شود و چون‌ ويرانى‌ بصره‌ به‌ دست‌ زنگيان‌ نيز در 257ق‌ بوده‌، ظاهراً اشكالى‌ در كار پيش‌ نمى‌آيد. اما چند پرسش‌ اعتبار اين‌ سند را كه‌ خود از نظر زمان‌ عيبى‌ ندارد، مخدوش‌ مى‌سازد: نخست‌ آنكه‌ ابن‌ قتيبه‌ چگونه‌ مى‌توانسته‌ دو سال‌ در آن‌ شهر غارت‌ زدة ويران‌ دوام‌ بياورد؛ ديگر آنكه‌ لقب‌ ذوالرياستين‌ در آن‌ روزگار هنوز معمول‌ نبوده‌ است‌ و سرانجام‌ چرا كسى‌ به‌ رياست‌ او به‌ ديوان‌ مظالم‌ اشاره‌ نكرده‌ است‌؟ با اينهمه‌ شايد بتوان‌ جزئيات‌ اين‌ روايات‌ را با واقعيات‌ تاريخى‌ منطبق‌ ساخته‌، اعتبار آنها را باز آورد: پس‌ از عبيدالله‌ بن‌ خاقان‌، سعيد بن‌ مخلد كه‌ از نزديكان‌ وزير بود، در 269ق‌ از جانب‌ موفق‌، لقب‌ ذوالوزارتين‌ يافت‌ كه‌ شايد همان‌ ذوالرياستين‌ روايت‌ بالا باشد. نيز بعيد نيست‌ كه‌ چون‌ در 257ق‌ بصره‌ غارت‌ شد، ابن‌ قتيبه‌ را به‌ عنوان‌ رئيس‌ ديوان‌ مظالم‌ به‌ بصره‌ فرستاده‌ باشند، اما ابن‌ قتيبه‌ كه‌ زندگى‌ در بصره‌ را غير قابل‌ تحمل‌ يافته‌، اندكى‌ بعد به‌ بغداد بازگشته‌ است‌.
بدين‌سان‌ بايد پنداشت‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ تنها تحت‌ حمايت‌ عبيدالله‌ خاقانى‌ نبوده‌، زيرا وي‌ پس‌ از مرگ‌ وزير در 263ق‌/877م‌، زندگى‌ آرامى‌ داشته‌ و همانطور كه‌ توانسته‌ بود با طاهريان‌، اميران‌ خراسان‌ و حكام‌ بغداد كه‌ گرايشهاي‌ سياسيشان‌ عموماً در خط سياست‌ خليفه‌ نبوده‌، دوستى‌ برقرار كند، احتمالاً از عنايات‌ موفق‌ و دستيار نيرومندش‌ سعيدبن‌ مخلد هم‌ بهره‌مند بوده‌ است‌.
برحسب‌ زمان‌بندي‌ بالا از زندگى‌ ابن‌ قتيبه‌، اين‌ نتيجه‌ حاصل‌ مى‌شود كه‌ او در 213ق‌ تولد يافته‌، حدود 27 سال‌ داشته‌ كا قاضى‌ دينور شده‌ و آنجا مدت‌ 17 سال‌ به‌ قضا و در عين‌ حال‌ به‌ تأليف‌ آثار متعددش‌ مشغول‌ بوده‌، در حدود 44 سالگى‌ به‌ بغداد رفته‌ و تا پايان‌ عمر، يعنى‌ حدود 19 سال‌ نيز به‌ تدريس‌ و گاه‌ تأليف‌ و يا تكميل‌ آثار گذشته‌ اشتغال‌ ورزيده‌ است‌، اما ثروت‌ عكاشه‌ پايان‌ اشتغال‌ او را به‌ قضا در دينور با پايان‌ وزارت‌ عبيدالله‌ خاقانى‌ در نوبت‌ اول‌ (247ق‌) مطابق‌ مى‌داند (ص‌ 35-36). از آنجا كه‌ همة منابع‌ اشاره‌ مى‌كنند كه‌ وي‌ در بغداد جز تدريس‌ كار ديگري‌ نمى‌كرده‌، ناچار بايد پذيرفت‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ فقط طى‌ تقريباً 11 سال‌ اكثر آثار خود را نوشته‌ و در 34 سالگى‌ دست‌ از تأليف‌ كشيده‌ و بقيه‌ عمر را تا 63 سالگى‌ به‌ تدريس‌ گذرانده‌ است‌. راست‌ است‌ كه‌ كسى‌ كتابى‌ در بغداد به‌ او نسبت‌ نداده‌، اما ترديد نيست‌ كه‌ دست‌كم‌ دو كتاب‌ در آن‌ شهر تأليف‌ كرده‌ است‌: يكى‌ تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌ (لوكنت‌، مقدمه‌ بر «تأويل‌»، و ديگري‌ تحرير مجدد معارف‌. در مقدمة اين‌ كتاب‌ اشاره‌ شده‌ كه‌ شرحى‌ تاريخى‌ تا زمان‌ مستعين‌ (خلافت‌: 248- 251ق‌) در كتاب‌ خواهد آمد ( معارف‌، 4)، اما شروح‌ تاريخى‌ كتاب‌ تا زمان‌ معتمد (خلافت‌: 256-279ق‌) پيش‌ مى‌رود (نك: همان‌، 394). بنابراين‌ احتمالاً كتاب‌ يكبار در دينور تحرير شده‌ و بار ديگر در بغداد تحرير و تكميل‌ گرديده‌ است‌، اما مؤلف‌ فراموش‌ كرده‌ كه‌ مقدمه‌ را اصلاح‌ كند (لوكنت‌، ابن‌ قتيبه‌، .(36-37
ابن‌ قتيبه‌، چنانكه‌ در آغاز اين‌ مقاله‌ اشاره‌ شد، به‌ احتمال‌ قوي‌ در 276ق‌ درگذشته‌، اما محل‌ وفات‌ او نيز مبهم‌ است‌. از آنجا كه‌ وي‌ پيوسته‌ در بغداد مى‌زيسته‌ است‌، دليلى‌ وجود ندارد كه‌ محل‌ وفاتش‌ را جاي‌ ديگري‌ غير از بغداد بدانيم‌ (نك: خطيب‌، 10/171)، جز اينكه‌ همة منابع‌ با اين‌ نظر موافق‌ نيستند. ابن‌ جوزي‌ (5/102) كه‌ تاريخ‌ مرگش‌ را 270ق‌ دانسته‌، محل‌ درگذشت‌ او را كوفه‌ مى‌داند.
در چگونگى‌ مرگ‌ او نيز دو روايت‌ مختصر در دست‌ است‌: از قول‌ شاگردش‌ ابن‌ صائغ‌ آورده‌اند كه‌ «وي‌ هريسه‌ خورد و حرارت‌ بر وي‌ غالب‌ آمد. آنگاه‌ بانگى‌ سخت‌ كشيد و تا نماز ظهر بى‌هوش‌ افتاد. سپس‌ ساعتى‌ به‌ خود پيچيد و باز آرام‌ يافت‌ و همچنان‌ تشهد مى‌خواند تا سحرگاهان‌ درگذشت‌» (خطيب‌، 10/170؛ ابن‌ انباري‌، 144). خطيب‌ بغدادي‌ در روايتى‌ ديگر، كه‌ اندكى‌ با روايت‌ بالا اختلاف‌ دارد، مرگ‌ او را ناگهانى‌ ذكر كرده‌ است‌ (همانجا؛ نيز نك: حسينى‌، 14-16؛ صقر، 39).
از ظاهر ابن‌ قتيبه‌ جز آنچه‌ از قول‌ شاگردش‌، قاسم‌ بن‌ اصبغ‌، در حاشية يكى‌ از نسخ‌ خطى‌ ادب‌ الكاتب‌ آمده‌، چيزي‌ نمى‌دانيم‌. بنابراين‌ روايت‌، وي‌ خوش‌ لباس‌ بود، محاسن‌ سفيد بلندي‌ داشت‌، خوش‌ رنگ‌ و روي‌ بود (لوكنت‌، همان‌، .(38-39 بى‌گمان‌ زندگى‌ او را سراپا آرامشى‌ عالمانه‌ فراگرفته‌ بود و اگرچه‌ در اظهار عقايد خود و رد نظر مخالفان‌ ترديد به‌ خود راه‌ نمى‌داد، اين‌ كار جز در دايرة علم‌ و كتاب‌ صورت‌ نمى‌پذيرفت‌. گويى‌ از كشمكشهاي‌ سياسى‌ سخت‌ دوري‌ مى‌گزيد و ترجيح‌ مى‌داد عمر را به‌ تأليف‌ كتابهاي‌ علمى‌ سنگين‌ كه‌ به‌ آسانى‌ دستاويز اين‌ و آن‌ نمى‌شد، بگذراند، چنانكه‌ به‌ شغل‌ قضا در شهر كوچكى‌ چون‌ دينور قناعت‌ كرد و از هر كار ديگري‌ كه‌ موجب‌ جنجال‌ و هياهو باشد، پرهيز كرد. شايد همين‌ امر سبب‌ شده‌ باشد كه‌ نويسندگان‌ معاصرش‌ دربارة او يا ساكت‌ بمانند يا به‌ اشاراتى‌ مختصر بسنده‌ كنند و زمانى‌ هم‌ كه‌ وي‌ به‌ يمن‌ كتابهايش‌، بيشتر مورد توجه‌ قرار گرفت‌، ديگر از زندگى‌ او سالها گذشته‌ و جزئيات‌ زندگيش‌ از خاطره‌ها رفته‌ بود.
از ابن‌ قتيبه‌، يك‌ پسر به‌ نام‌ احمد به‌ جاي‌ ماند كه‌ اهل‌ علم‌ بود و در 322ق‌/935م‌ وفات‌ يافت‌. اين‌ احمد را نيز پسري‌ به‌ نام‌ عبدالواحد بود كه‌ كار پدر را دنبال‌ كرد.
استادان‌: شناسايى‌ استادان‌ ابن‌ قتيبه‌ ممكن‌ است‌ تا حدودي‌ نحوة تفكر و گرايشهاي‌ مذهبى‌ و ادبى‌ او را آشكار سازد. اما در همة احوال‌ نمى‌توان‌ از استاد و تأثير مستقيم‌ او به‌ ابن‌ قتيبه‌ سخن‌ گفت‌، چه‌ وسعت‌ آثار و شيوة التقاطى‌ او گاه‌ اين‌ كار را دشوار مى‌سازد، به‌ خصوص‌ كه‌ او از منابع‌ مكتوب‌ بسيار استفاده‌ مى‌برده‌ و آثار ترجمه‌ شده‌ از فارسى‌ و هندي‌ و يونانى‌ را فراوان‌ مى‌خوانده‌ است‌. كسانى‌ كه‌ نامشان‌ در منابع‌ كهن‌ به‌ عنوان‌ شيخ‌ يا استاد ابن‌ قتيبه‌ آمده‌، بسيار متعددند. عكاشه‌ (ص‌ 36- 38)، 26 تن‌ را ذكر كرده‌ و صقر (ص‌ 3-6)، 25 تن‌ را آورده‌ است‌. حسينى‌ (ص‌ 43- 45) نام‌ 38 تن‌ را در شمار منابع‌ حديثى‌ او نهاده‌ است‌. لوكنت‌ (همان‌، 45 به‌ بعد) همة كسانى‌ را كه‌ ابن‌ قتيبه‌ سخنى‌ يا روايتى‌ از ايشان‌ نقل‌ كرده‌ نيز بر آن‌ مجموعه‌ افزوده‌، اما سرانجام‌ آنهمه‌ را به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ كرده‌ است‌: يكى‌ استادان‌ مستقيم‌ و معتبر (همان‌، و ديگري‌ استادان‌ درجة دوم‌ (همان‌، .(75-83 گروه‌ اول‌ 28 نفرند، اما پيداست‌ كه‌ تأثير ايشان‌ بر ابن‌ قتيبه‌، يا مقدار اطلاعاتى‌ كه‌ وي‌ از آنان‌ اخذ كرده‌، هرگز يكسان‌ نمى‌تواند بود. از اين‌رو، لوكنت‌ آنان‌ را برحسب‌ اهميتى‌ كه‌ در تكوين‌ شخصيت‌ علمى‌ او داشته‌اند، ذكر كرده‌ است‌. بدين‌ سان‌، مهم‌ترين‌ استادان‌ وي‌ اينانند:
1. ابوحاتم‌ سجستانى‌ (د 248ق‌/862م‌)، لغت‌شناس‌ بزرگ‌ كه‌ نزد بزرگانى‌ چون‌ اصمعى‌ و ابوعبيده‌ درس‌ خوانده‌ و شاگردانى‌ چون‌ مبرد و ابن‌ دريد داشته‌ است‌. ابن‌ قتيبه‌ بيش‌ از همه‌ از او نقل‌ قول‌ كرده‌ است‌. درخور توجه‌ است‌ كه‌ نام‌ آثاري‌ كه‌ به‌ ابوحاتم‌ نسبت‌ داده‌اند، غالباً با نام‌ آثار ابن‌ قتيبه‌ شبيه‌ است‌.
2. رياشى‌ (د 257ق‌/871م‌)، از استادان‌بزرگ‌ لغت‌، شاگرداصمعى‌ و ابوعبيده‌ و استاد مبرد و ثعلب‌ و ابن‌ دريد. انبوه‌ رواياتى‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ از او نقل‌ كرده‌، احتمالاً دليل‌ بر پيوند استوار ميانه‌ آن‌ دوست‌.
3. ابن‌ راهويه‌ (238ق‌/852م‌) كه‌ در علم‌ حديث‌ همطراز شافعى‌ و ابن‌ حنبل‌ به‌ شمار مى‌آيد. از آنجا كه‌ وي‌ با اهل‌ رأي‌ سخت‌ مخالف‌ بود و در فقه‌ نيز روش‌ خاص‌ خود را داشت‌، بسيار مورد توجه‌ ابن‌ قتيبه‌ قرار گرفت‌. اما نمى‌دانيم‌ ابن‌ قتيبه‌ چگونه‌ از محضر او استفاده‌ كرده‌ است‌. آيا چنانكه‌ حسينى‌ گفته‌، نزد او به‌ نيشابور رفته‌ يا او را در بغداد، كوفه‌ يا جاي‌ ديگري‌ ديده‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، 53 -52 ؛ قس‌: حسينى‌، 23-27).
شايد بتوان‌ پس‌ از اين‌ 3 تن‌ جاحظ را نهاد، هر چند كه‌ لوكنت‌ او را در رديف‌ دوازدهم‌ قرار داده‌ و دو علت‌ براي‌ اين‌ كار ذكر كرده‌ است‌: يكى‌ آنكه‌ جاحظ از بزرگان‌ معتزله‌ بوده‌ و ابن‌ قتيبه‌ از مخالفان‌ ايشان‌. بنابراين‌، عقايد فلسفى‌ - مذهبى‌ جاحظ را بر ابن‌ قتيبه‌ تأثيري‌ نبوده‌ است‌؛ ديگر آنكه‌ هيچ‌ يك‌ از ترجمه‌ نويسان‌ او را در شمار استادان‌ ابن‌ قتيبه‌ قرار نداده‌اند. با اينهمه‌ مى‌دانيم‌ كه‌ او اجازة روايت‌ البخلاء را از جاحظ گرفته‌ بوده‌ (نك: عيون‌، 3/199؛ قس‌: لوكنت‌، همان‌، 58 ؛ سلام‌، 28) و از الحيوان‌ او بهرة فراوان‌ برده‌ و با كتابهاي‌ البيان‌ و حتى‌ التربيع‌ او آشنايى‌ نزديك‌ داشته‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، .(194-200 بنابراين‌ جاحظ در هر حال‌ از منابع‌ عمدة الهام‌ و اقتباس‌ وي‌ بوده‌، هر چند كه‌ تأثير او به‌ مسائل‌ ادبى‌ منحصر باشد.
ديگر استادان‌ او عبارتند از: ابوعبدالله‌ حمدانى‌ (د 249ق‌/ 863م‌)، محدث‌؛ عبدالرحمان‌ بن‌ قريب‌، معروف‌ به‌ ابن‌ اخى‌ الاصمعى‌ (د اواسط سدة 3ق‌)، راوي‌ شعر و خبر؛ يزيد بن‌ عمرو غنوي‌؛ محمد بن‌ زياد بن‌ عبيدالله‌ زيادي‌، محدث‌؛ ابوالخطاب‌ زيادبن‌ يحيى‌ (د 254ق‌/ 868م‌)؛ احمدبن‌ خليل‌ بن‌ شوار، محدث‌؛ دعبل‌ شاعر؛ ابوطالب‌ زيد بن‌ اخزم‌ (د 257ق‌/871م‌)؛ محمدبن‌ خالد مهلبى‌، عبدةبن‌ عبدالله‌؛ ابويعقوب‌ اسحاق‌ بن‌ ابراهيم‌؛ ابراهيم‌بن‌ زياد؛ محمدبن‌ يحيى‌ قطعى‌. بقية استادان‌ البته‌ به‌ اهميت‌ اين‌ 17 تن‌ نيستند، به‌ خصوص‌ كه‌ برخى‌ را اصلاً نمى‌توان‌ استاد او خواند، از آن‌ جمله‌ احمد بن‌ حنبل‌ كه‌ فقط يك‌ بار مورد استناد او قرار گرفته‌، يا پدرش‌ «مسلم‌» كه‌ ظاهراً نقشى‌ در تكوين‌ شخصيت‌ علمى‌ او نداشته‌ است‌، بنابراين‌ نمى‌توان‌ آنان‌ را در صف‌ شيوخ‌ او نشاند (همان‌، .(71 البته‌ دعبل‌ خزاعى‌ شيعى‌ مذهب‌ نيز كه‌ جز چند روايت‌ شعري‌ چيزي‌ به‌ وي‌ عرضه‌ نكرده‌، از همين‌ قبيل‌ است‌. از فهرست‌ اين‌ استادان‌، چنين‌ برمى‌آيد كه‌ بيشتر آنان‌ عالم‌ لغت‌ و نحوند و تنها چند تن‌ از آنان‌ را مى‌توان‌ در زمرة علماي‌ حديث‌ به‌ شمار آورد.
پس‌ از نام‌ استادان‌، اگر بدانيم‌ ابن‌ قتيبه‌ از چه‌ منابعى‌ بهره‌ مى‌گرفته‌، پهنة اطلاعات‌ و شايد هم‌ محدودة نظرات‌ و عقايد گوناگون‌ او تا حدي‌ روشن‌تر مى‌شود. او خود در مقدمة عيون‌ (ص‌ «س‌») به‌ صراحت‌ اشاره‌ مى‌كند كه‌ از نوجوانى‌ تا پيري‌ از همه‌ كس‌ دانش‌ اخذ كرد و كتابها و تواريخ‌ «اعاجم‌» را هم‌ خوانده‌ است‌. بررسى‌ آثار او نيز اين‌ گفته‌ را تأييد مى‌كند. شايد بتوان‌ منابع‌ او را چنين‌ تقسيم‌بندي‌ كرد: منابع‌ ايرانى‌ (به‌ خصوص‌ آثار ابن‌ مقفع‌)؛ منابع‌ يونانى‌ (به‌ خصوص‌ ترجمة آثار ارسطو)؛ آثار مسيحى‌ - يهودي‌ (به‌ خصوص‌ تورات‌ و انجيل‌ )؛ آثار جاحظ؛ كتب‌ نحويان‌؛ منابع‌ پراكندة ديگر (قس‌: لوكنت‌، همان‌، .(179-211
دورنماي‌ مذهب‌ و عقيده‌ در زمان‌ ابن‌ قتيبه‌ بسيار پرهياهو و در هم‌ پيچيده‌ است‌ كه‌ اگر دقيقاً بررسى‌ شود، البته‌ موضع‌ و نقش‌ ابن‌ قتيبه‌ در صحنة تاريخى‌ - مذهبى‌ قرن‌ 3ق‌ روشن‌ خواهد گرديد . چون‌ اين‌ امر را در مقالات‌ مختلف‌ همين‌ دائرةالمعارف‌ مى‌توان‌ يافت‌، ما به‌ ذكر چند سرفصل‌ بسنده‌ مى‌كنيم‌:
در زمان‌ عباسيان‌، پس‌ از كشمكشهاي‌ فرقه‌اي‌، معتزليان‌ سر بر داشتند و اندك‌ اندك‌ شيوة تفكر خود را بر دربار خليفه‌ نيز تحميل‌ كردند، چنانكه‌ مأمون‌ از آنان‌ حمايت‌ مى‌كرد، اما بيشتر نظرات‌ ايشان‌، خاصه‌ خلق‌ قرآن‌ و اختيار و نيز مجادلات‌ كلامى‌ ايشان‌، سخت‌ اصحاب‌ حديث‌ را آشفته‌ ساخت‌، چنانكه‌ عاقبت‌ همه‌ چيز به‌ دست‌ متوكل‌ دگرگون‌ شد و ابن‌ قتيبه‌ نيز به‌ تأييد سياست‌ او پرداخت‌ و با غالب‌ گرايشهاي‌ خاص‌ عقيدتى‌ به‌ ستيز پرداخت‌، چنانكه‌ كتاب‌ او در ردّ جهميه‌ و مشبهه‌ اكنون‌ در دست‌ است‌. وي‌ بيش‌ از همه‌ شيفتة نظرات‌ احمدبن‌ حنبل‌ و ابن‌ راهويه‌ بود و مانند ايشان‌ قائل‌ به‌ عدم‌ خلق‌ قرآن‌ و متمايل‌ به‌ نوعى‌ جبر شد (لوكنت‌، همان‌، مقدمه‌، .(26-27
ابن‌ قتيبه‌ با همة اهميت‌ و اعتباري‌ كه‌ در ادب‌ دارد، بيشتر در زمينة علوم‌ قرآنى‌ و عقايد مورد انتقادهاي‌ سخت‌ و گاه‌ شگفت‌آور قرار گرفته‌ است‌، اما در زمينه‌هاي‌ ديگر نيز از انتقاد مصون‌ نمانده‌ است‌: ابوطيب‌ او را به‌ آميختن‌ روايات‌، به‌ «حكايات‌» [نامقبول‌] كوفيان‌، اعتماد به‌ «غيرثقه‌» و شتابزدگى‌ در پرداختن‌ به‌ علومى‌ كه‌ تبحري‌ در آنها ندارد متهم‌ مى‌كند (ص‌ 84 - 85). انتقادات‌ او، عام‌ است‌، هر چند كه‌ كتب‌ او در نحو و ادب‌ خصوصاً ذكر شده‌ است‌؛ ازهري‌ در زمينة ادب‌ او را سخت‌ مورد انتقاد قرار مى‌دهد (1/31)؛ ابوريحان‌ بيرونى‌ از تندروي‌ او در «تفضيل‌ العرب‌» انتقاد مى‌كند (ص‌ 238)؛ حاكم‌ نيشابوري‌، آشكارا او را كذاب‌ خواند (نك: ذهبى‌، 13/299؛ ابن‌ حجر، 3/357)؛ شاگردش‌ ابن‌ اصبغ‌ از قول‌ طبري‌ و ابن‌ سريج‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ كتاب‌ او را در فقه‌ بى‌ارزش‌ مى‌دانسته‌اند (ذهبى‌، 13/301)؛ دارقطنى‌ او را متمايل‌ به‌ تشبيه‌ مى‌دانسته‌ (همو، 13/298؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 3/75) و بيهقى‌ وي‌ را كرّامى‌ مذهب‌ خوانده‌ است‌ (ذهبى‌، همانجا؛ ابن‌ حجر، 3/359). البته‌ اين‌ انتقادها در انبوهى‌ از كتب‌ متأخر نيز تكرار شده‌ است‌. لوكنت‌ با درنظر گرفتن‌ گرايش‌ انتقاد كنندگان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ شافعيان‌ و اشعريان‌ وي‌ را نكوهش‌ كرده‌اند و حنبليان‌ او را ستوده‌اند (همان‌، .(215-216 علت‌ اين‌ امر البته‌ روشن‌ است‌. پيش‌ از اين‌ ديديم‌ كه‌ وي‌ شاگرد ابن‌ راهويه‌ و سخت‌ تحت‌تأثير عقايد او بود. حتى‌ در برخى‌ امور كه‌ ابن‌ راهويه‌ با احمدبن‌ حنبل‌ مخالف‌ بود، وي‌ باز جانب‌ استاد خويش‌ را مى‌گرفت‌ (نك: حسينى‌، 25-26، 32).
مبارزة ابن‌ قتيبه‌ با معتزله‌ و جهميه‌ و ديگر فرقه‌هايى‌ كه‌ كلام‌ و فلسفه‌ را ماية كار خود قرار مى‌دادند، موجب‌ گرديد كه‌ وزير متوكل‌ وي‌ را به‌ قضاي‌ دينور برگمارد. در بسياري‌ از آثار او، خاصه‌ تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌، مبارزة تند و آشكاري‌ برضد معتقدان‌ به‌ رأي‌ و به‌ خصوص‌ ابوحنيفه‌ پديدار است‌. وي‌ استحسان‌ و قياس‌ را نيز به‌ شدت‌ رد مى‌كند و معتقد است‌ كه‌ آنها سرانجام‌ انسان‌ را به‌ بدعت‌ مى‌كشانند (نك: لوكنت‌، همان‌، .(255-256
حديث‌: راست‌ است‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ امروز در كار حديث‌ شهرت‌ خاصى‌ ندارد، اما او در واقع‌ پيش‌ از هر چيز، محدث‌ بوده‌ است‌ و احتمالاً نخستين‌ اثري‌ كه‌ تأليف‌ كرده‌، همانا غريب‌الحديث‌ بوده‌ و تأويل‌ مختلف‌ نيز كه‌ ظاهراً آخرين‌ اثر اوست‌، در همين‌ باب‌ است‌ (همان‌، 260 )، اما بعيد نيست‌ كه‌ برخى‌ از انتقادهايى‌ كه‌ بر او وارد كرده‌اند، بيشتر ناظر به‌ نحوة روايت‌ او باشد، چه‌ وي‌ معمولاً ميان‌ حديثى‌ كه‌ از شخص‌ پيامبر(ص‌) و آنچه‌ از يكى‌ از صحابه‌ يا حتى‌ يك‌ راوي‌ نقل‌ شده‌، تفاوت‌ قائل‌ نمى‌شود و اگر مخالفان‌ او به‌ تناقضى‌ آشكار ميان‌ دو حديث‌ اشاره‌ مى‌كردند، وي‌ بى‌آنكه‌ به‌ قوت‌ و ضعف‌ اسناد توجه‌ كند، مى‌كوشد آن‌ دو حديث‌ را به‌ نحوي‌ سازگار سازد (حسينى‌، 47)؛ گاه‌ نيز وي‌ به‌ ذكر نيمى‌ از يك‌ حديث‌ يا معناي‌ آن‌ بسنده‌ مى‌كند؛ اين‌ امر چنان‌ است‌ كه‌ حسينى‌ را واداشته‌ كه‌ بگويد: بيشتر احاديثى‌ كه‌ او از شيوخ‌ خود نقل‌ كرده‌، مجعول‌ است‌ و برخى‌ از آنها را نيز عقل‌ سليم‌ نمى‌پذيرد (ص‌ 49-50، نيز نك: 51 -57).
شعوبيه‌: ظاهراً ديانت‌ و تقواي‌ شديد ابن‌ قتيبه‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ وي‌ در كشاكش‌ شعوبيه‌ و ضد شعوبيه‌ داخل‌ شود. اگر چنين‌ نباشد، ناچار بايد پرسيد: چرا ابن‌ قتيبه‌ كه‌ خود ايرانى‌ است‌، عرب‌ را بر عجم‌ برتر نهاده‌ است‌؟ مراد او از عجم‌ در كتاب‌ العرب‌، در درجة نخست‌ فارسيان‌ است‌ و پاية قياس‌ ميان‌ دو قوم‌، يكى‌ اخلاق‌ است‌ و ديگري‌ تبار. وي‌ اين‌ كتاب‌ را با ذم‌ حسد كه‌ نازيباترين‌ خوي‌ شعوبيان‌ مى‌شمرد. آغاز مى‌كند و در عيون‌ (2/8 -12) نيز حسد را نخستين‌ گناه‌ مى‌شمارد. با اينهمه‌ نحوة نگرش‌ او به‌ قضية شعوبيه‌ گويى‌ به‌ امر طبقات‌ اجتماعى‌ منحصر مى‌گردد و او را با كشمكشهاي‌ سياسى‌ و عقيدتى‌ كه‌ مى‌بايست‌ انگيزة اصلى‌ شعوبيان‌ باشد، كاري‌ نيست‌، زيرا دشمن‌ترين‌ شعوبيان‌ نسبت‌ به‌ عرب‌، همانا تودة فرومايگان‌ و تفاله‌هاي‌ اجتماع‌ و اوباش‌ و دهقان‌ زادگان‌ روستاهاست‌، نه‌ اشراف‌ عجم‌ و پارسيان‌ كه‌ حقوق‌ مسئوليتهاي‌ خود را مى‌شناسند («كتاب‌ العرب‌»، 270). بدين‌سان‌ وي‌ در پادشاهان‌ عجم‌ به‌ ديدة تحقير نمى‌نگرد، بلكه‌ كسانى‌ را كه‌ در مقابل‌ اعراب‌، دم‌ از پرويز و كسري‌ مى‌زنند به‌ باد استهزا مى‌گيرد (همان‌، 274)، اما هستند كسانى‌ كه‌ لياقت‌ فخر ورزيدن‌ به‌ خسروان‌ را دارند و آنان‌ عبارتند از: پادشاه‌ زادگان‌، فرزندان‌ كارگزاران‌، دبيران‌، حاجبان‌ و اسواران‌ (همانجا). برتري‌ انسان‌ به‌ نسب‌ و حسب‌ است‌. بنابراين‌ شايد بتوان‌ اشراف‌ عرب‌ و فارس‌ را از جهاتى‌، در يك‌ صف‌ نهاد و با هم‌ مقايسه‌ كرد: ايرانيان‌ از نژاد سام‌ و عموزادگان‌ اعرابند، اما برخلاف‌ ادعاي‌ خود حقى‌ به‌ اسحاق‌ و ساره‌ ندارند (همان‌، 275). راست‌ است‌ كه‌ اعراب‌ بيابانى‌ برخى‌ عادات‌ ناپسند داشتند و مثلاً حيوانات‌ شگفتى‌ را خوراك‌ خود مى‌ساختند (همان‌، 284) و بى‌گمان‌ ايرانيان‌ ظريف‌ شهرنشين‌ در اين‌ باب‌ از آنان‌ برتر بودند، اما عربها در عوض‌ خصلتهاي‌ فراوان‌ ديگري‌ داشتند (همان‌، 282).
وي‌ ميان‌ آيين‌ سپاهيگري‌ ايرانيان‌ و عربهاي‌ جاهلى‌ نيز قياس‌ كرده‌ و قوم‌ عرب‌ را برتر نهاده‌ است‌، زيرا فارسيان‌ ثروتمند، هم‌ ابزار جنگى‌ فراوان‌ داشتند و هم‌ آداب‌ جنگ‌ را نيك‌ مى‌دانستند، اما عربها در عين‌ تنگدستى‌ و بى‌اطلاعى‌ از شيوه‌هاي‌ معمول‌ نبرد، باز دلاوريها مى‌كردند و پيروز مى‌شدند (همان‌، 289). به‌ دوران‌ اسلام‌ كه‌ مى‌رسيم‌، البته‌ كار بر ابن‌ قتيبه‌ آسان‌ مى‌گردد، زيرا همة عناصر لازم‌ براي‌ تفضيل‌ عرب‌ بر عجم‌ فراهم‌ مى‌آيد: اسلام‌ در ميان‌ اعراب‌ پاگرفت‌ و آخرين‌ پيامبر از ميان‌ ايشان‌ برخاست‌.
كتاب‌ العرب‌ از انتقاد نويسندگان‌ مصون‌ نبوده‌ است‌: آنچه‌ از اين‌ كتاب‌ نظر ابن‌ عبدربه‌ (3/408-411) را جلب‌ كرده‌، مردود دانستن‌ برابري‌ همة افراد به‌رغم‌ برخى‌ آيات‌ و احاديث‌ است‌. وي‌ اندكى‌ هم‌ انتقادهاي‌ شعوبيه‌ را بر نظرات‌ ابن‌ قتيبه‌ نقل‌ كرده‌ است‌ (همانجا).
آنچه‌ در گزارش‌ ابن‌ عبدربه‌ بسيار جالب‌ توجه‌ است‌، اظهار شگفتى‌ او از كار ابن‌ قتيبه‌ است‌ كه‌ در برتر نهادن‌ عرب‌ به‌ هر دري‌ زده‌ است‌، اما كتاب‌ را با بيان‌ مذهب‌ شعوبيه‌ [و تأييد آن‌] به‌ پايان‌ برده‌ است‌ (3/411- 412)، زيرا در آنجا گويد: «راست‌ترين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ همة مردم‌ از پدر و مادر واحدي‌ زاده‌ شده‌اند...». ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ ابن‌ عبدربه‌ نيز مانند منتقدان‌ معاصر، در برابر آراء ضد شعوبى‌ ابن‌ قتيبه‌، دچار ترديد گرديده‌ است‌.
اما هيچ‌كس‌ به‌ اندازة ابوريحان‌ بيرونى‌ از گفتارهاي‌ ابن‌ قتيبه‌ در اين‌ باب‌ بر نياشفته‌ است‌. وي‌ نخست‌ به‌ بى‌اطلاعى‌ عرب‌ از علم‌ «بروج‌ و صور» اشاره‌ كرده‌، سپس‌ از سخنان‌ مفصل‌ «ابن‌ قتيبة جبلى‌» در همة آثارش‌ و به‌ خصوص‌ در اين‌ كتاب‌ كه‌ در خلال‌ آنها عرب‌ را در اخترشناسى‌ داناترين‌ اقوام‌ مى‌داند، دچار تعجب‌ مى‌شود و مى‌گويد كه‌ آيا ابن‌ قتيبه‌ «نمى‌دانسته‌ يا تظاهر به‌ جهل‌ كرده‌» كه‌ همة كشاورزان‌ جهان‌ البته‌ اطلاعاتى‌ عاميانه‌ از ستارگان‌ دارند و اطلاعات‌ اعراب‌ هم‌ از آن‌ حد در نمى‌گذشته‌ است‌، «اما اين‌ مرد در هر كاري‌ كه‌ بدان‌ مى‌پردازد، به‌ راه‌ افراط مى‌رود و خوي‌ مردم‌ جبال‌ در خود رأيى‌» از وجودش‌ بيرون‌ نرفته‌ و گفتارش‌ در اين‌ كتاب‌ بر كينه‌توزي‌ نسبت‌ به‌ فارسيان‌ دلالت‌ دارد، به‌ خصوص‌ كه‌ او، به‌ برتر نهادن‌ عرب‌ اكتفا نكرده‌ و فارسيان‌ را پست‌ترين‌ امتها به‌ شمار آورده‌ است‌ (ص‌ 238-239).
نحو: در ميان‌ پژوهشگران‌ معاصر مانند فلوگل‌ و بروكلمان‌ چنين‌ معمول‌ است‌ كه‌ وي‌ را نحودانى‌ بزرگ‌ و مؤسس‌ مكتب‌ بغداد به‌ شمار آورند (لوكنت‌، همان‌، 378 ; 1 EI) و اين‌ نظر از آنجا برخاسته‌ كه‌ ابن‌ نديم‌ گويد: «وي‌ سخت‌ به‌ مكتب‌ بصريان‌ متمايل‌ بود، اما آن‌ مكتب‌ و مكتب‌ كوفيان‌ را به‌ هم‌ مى‌آميخت‌» (ص‌ 85).
نخستين‌ كسى‌ كه‌ به‌ آثار او در نحو اشاره‌ كرده‌، ابن‌ نديم‌ (د 385ق‌) است‌ كه‌ كتابهاي‌ جامع‌ النحو و جامع‌ النحو الصغير را به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌. با آنكه‌ نام‌ اين‌ دو كتاب‌ در همة منابع‌ بعدي‌ تكرار شده‌، اما از آن‌ كتابها نه‌ اثري‌ بر جاي‌ مانده‌ و نه‌ كسى‌ چيزي‌ از آنها نقل‌ كرده‌ است‌. بدين‌سان‌ هيچ‌ راهى‌ باقى‌ نمانده‌ كه‌ بتوانيم‌ مستقيماً دربارة شيوه‌ و دانش‌ نحوي‌ ابن‌ قتيبه‌ اظهار نظر كنيم‌. از سوي‌ ديگر ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ در منابع‌ كهن‌ كسى‌ او را به‌ صراحت‌، «نحوي‌» نخوانده‌ است‌ و بيشتر به‌ عباراتى‌ عام‌، چون‌ «مردي‌ فاضل‌ در لغت‌ و نحو و شعر» بسنده‌ كرده‌اند (ابن‌ انباري‌، 144). تنها از ابن‌ خلكان‌ (3/42) به‌ بعد است‌ كه‌ لقب‌ نحوي‌ بر القاب‌ او افزوده‌ مى‌شود. ترديد نيست‌ كه‌ وي‌ در اين‌ باب‌ نيز دستى‌ تمام‌ داشته‌ است‌. هم‌ استادان‌ بصري‌ او مؤيد اين‌ امرند، هم‌ اقدام‌ او به‌ تأليف‌ در اين‌ باب‌ و هم‌ آنچه‌ اينك‌ در ادب‌ الكاتب‌ ملاحظه‌ مى‌شود. اما گمان‌ نمى‌رود كه‌ وي‌ را در علم‌ نحو، حجت‌ به‌ شمار آورده‌ باشند، حتى‌ به‌ عكس‌، برخى‌ به‌ ضعف‌ او در مسائل‌ پيچيدة نحو اشاره‌ كرده‌اند: زجاجى‌ و ابوطيب‌ لغوي‌ از آن‌ جمله‌اند (حسينى‌، 82 -83)، اما از همه‌ تندتر ازهري‌ است‌ كه‌ مى‌گويد: ابن‌ قتيبه‌ در برخى‌ مسائل‌ پيچيدة لغت‌ و نحو، دچار اشتباهاتى‌ شده‌ كه‌ از چشم‌ نوآموزان‌ نيز پنهان‌ نمى‌ماند (1/31).
در ادب‌ الكاتب‌ ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ ابن‌ قتيبه‌ بارها به‌ مكتب‌ بصريان‌ (مثلاً ص‌ 299، 639، 640، جم) و گاه‌ به‌ مكتب‌ بغداديان‌ (مثلاً ص‌ 299) اشاره‌ كرده‌ و هيچ‌ گاه‌ سخنى‌ از مكتب‌ كوفه‌ نرانده‌ است‌، هر چند كه‌ از فرّاء، بزرگ‌ اين‌ مكتب‌ بارها روايت‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 52، 57، جم؛ حسينى‌، 84).
نحوة برخورد ابن‌ قتيبه‌ با مكتبهاي‌ نحوي‌، تا حدي‌ نظر دستور شناسان‌ معاصر اروپايى‌ را تأييد مى‌كند: فليش‌، از نظر اصول‌ تفاوت‌ فراوانى‌ ميان‌ دو مكتب‌ كوفه‌ و بصره‌ نمى‌بيند و مكتب‌ معروف‌ به‌ مكتب‌ بغداد را هم‌ به‌ كلى‌ تخيلى‌ مى‌پندارد. وي‌ معتقد است‌ كه‌ در زمان‌ سيبويه‌ و فرّاء دو شيوة كار وجود داشت‌، اما هنوز چيزي‌ به‌ نام‌ مكتب‌ نحوي‌ پديدار نشده‌ بود. 100 سال‌ بعد مبرد (د 285ق‌) نخستين‌ كسى‌ است‌ كه‌ به‌ «بصري‌ و بصريون‌» به‌ عنوان‌ يك‌ مكتب‌ نحوي‌ اشاره‌ مى‌كند، اما از «كوفيون‌» سخنى‌ به‌ ميان‌ نمى‌آورد. آنچه‌ به‌ نام‌ مكتب‌ كوفه‌ شهرت‌ يافته‌ نيز، توسط دانشمندان‌ بغداد پديدار شده‌ و از اين‌ جهت‌ مى‌توان‌ آنها را «بغدادي‌» نيز ناميد. همچنين‌ «مسائل‌ الخلاف‌» ميان‌ دو مكتب‌ ساخته‌ و پرداختة دانشمندان‌ سدة چهارم‌ است‌ (فليش‌، ؛ I/11-15 نيز نك: لوكنت‌، همانجا). برخى‌ از نويسندگان‌ معاصر عرب‌ نيز در وجود مكتب‌ بغداد ترديد كرده‌اند (قس‌: تميمى‌، 61).
عموماً چنين‌ به‌ نظر مى‌آيد كه‌ ابن‌ قتيبه‌، بى‌آنكه‌ تعصبى‌ داشته‌ باشد، آنچه‌ از نوشته‌هاي‌ استادانش‌، خواه‌ بصري‌ و خواه‌ كوفى‌، نيكو مى‌يافته‌، نقل‌ مى‌كرده‌ است‌. تميمى‌ كوشيده‌ است‌ آراء نحوي‌ او را استخراج‌ كرده‌ و آنچه‌ را با مكاتب‌ بصره‌ و كوفه‌ منطبق‌ است‌ و نيز آنچه‌ را خاص‌ خود اوست‌، جداگانه‌ نقل‌ كند (63 -71).
شعر: چنانكه‌ پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد، شهرت‌ ابن‌ قتيبه‌ در درجة نخست‌ به‌ شعر و ادب‌ است‌. او هر چند كه‌ خود حتى‌ يك‌ بيت‌ نسرود، اما احساس‌ و درك‌ او در شعر، چه‌ از جنبة هنري‌، چه‌ از جنبة فنى‌ در تاريخ‌ ادبيات‌ عرب‌ كم‌نظير است‌. عمده‌ترين‌ اثر او در شعر، همانا الشعر و الشعرا و مقدمة زيباي‌ آن‌ است‌.
از آغاز قرن‌ سوم‌ بسياري‌ از دانشمندان‌ تحت‌ تأثير آثار ارسطو و شايد هم‌ به‌ دنبال‌ اختلاف‌ قبايل‌ به‌ طبقه‌بندي‌ در همة دانشها و از جمله‌ در شعر و شاعري‌ اقبال‌ تمام‌ داشتند، چنانكه‌ الشعر و الشعراء ابن‌ قتيبه‌ ديگر اثري‌ نوظهور به‌ شمار نمى‌آمد. مفضليات‌، اصمعيات‌، حماسة ابوتمام‌ و طبقات‌ الشعراء ابن‌ سلام‌ همه‌ پيش‌ از او تدوين‌ شده‌ بود. خود كتاب‌ را البته‌ مى‌توان‌ مجموعه‌اي‌ نسبتاً كامل‌ و مفيد خواند، اما نكات‌ عمده‌اي‌ افزون‌ بر آثار گذشتگان‌ دربرندارد، به‌ خصوص‌ كه‌ همگان‌ از منابع‌ مشترك‌ و بسيار گسترده‌ و پراكندة برگرفته‌ از راويان‌ شعر بهره‌ مى‌گرفتند.
آنچه‌ در اثر ابن‌ قتيبه‌ استثنايى‌ و تا حدي‌ نوظهور است‌، همانا مقدمة كتاب‌ است‌ كه‌ آكنده‌ از ملاحظات‌ دقيق‌ و اظهار نظرهاي‌ عالمانه‌ است‌. نحوة برداشت‌ هوشمندانة مؤلف‌ در اين‌ مقدمه‌ با روش‌ تقليدي‌ او در اصل‌ آن‌ كتاب‌ چنان‌ اختلاف‌ دارد كه‌ گودفروا آن‌ را با مقدمة ابن‌ خلدون‌ و اصل‌ تاريخ‌ او مقايسه‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 51).
مراد از ستايش‌ اين‌ مقدمه‌ آن‌ نيست‌ كه‌ بگوييم‌ ابن‌ قتيبه‌ نظريات‌ هنري‌ ارزنده‌اي‌ شبيه‌ به‌ آنچه‌ در سده‌هاي‌ 19 و 20م‌ به‌ وجود آمده‌، عرضه‌ كرده‌ است‌. ابن‌ قتيبه‌ هنرمند يا هنرشناس‌ به‌ معناي‌ امروزي‌ آن‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ قياس‌ آنچه‌ تا قرن‌ سوم‌ مى‌شناسيم‌، برخى‌ نظرات‌ او بسيار جالب‌ است‌. در اين‌ كار آنچه‌ سخت‌ سودمند افتاده‌، همانا بى‌طرفى‌ اوست‌. وي‌ با همة حدت‌ و شدت‌ و تعصبى‌ كه‌ در كار دين‌ نشان‌ داده‌، در باب‌ شعر تقريباً از هرگونه‌ تعصب‌ يا گرايش‌ به‌ مذهب‌ و مكتبى‌ خاص‌ به‌ دور بوده‌ است‌. در كتاب‌ الشعر و الشعراء شاعران‌ همة طبقات‌ و مذاهب‌ را بدون‌ انتقادي‌ خاص‌ آورده‌ است‌. شاعران‌ خارجى‌ و شيعى‌ و سنى‌ در كنار شاعران‌ ماجن‌ (هرزه‌داري‌) متهم‌ به‌ زندقه‌ مذكورند. حتى‌ از اينكه‌ مردانى‌ چون‌ بشار و ابونواس‌ را بستايد و بزرگ‌ترين‌ شعرا بخواند، بيمى‌ به‌ خود راه‌ نمى‌دهد. نتيجة اين‌ شيوة ابن‌ قتيبه‌ دست‌كم‌ آن‌ است‌ ك‌ مى‌توان‌ نحوة برخورد و احساس‌ هنري‌ او را نسبت‌ به‌ شعر و شعرا دريافت‌، گرچه‌ نتوان‌ به‌ تشريح‌ يك‌ نظرية هنري‌ در عقايد او رسيد.
ديد كلى‌ او نسبت‌ به‌ شعر، البته‌ چندان‌ وسيع‌ نيست‌ و با آنچه‌ از آراء اديبان‌ پيش‌ از او مى‌شناسيم‌، تفاوت‌ فاحشى‌ ندارد. قطعه‌اي‌ كه‌ شامل‌ نظر كلى‌ اوست‌، نه‌ در الشعر، كه‌ در عيون‌ آمده‌ است‌: «من‌ در صفت‌ شعر گويم‌: شعر، كان‌ دانش‌ تازيان‌ است‌ و نامة خرد ايشان‌، و ديوان‌ تاريخها و گنجينة ايام‌ معروف‌ آن‌؛ ديواري‌ است‌ برگرد سنتهاي‌ گران‌ قدر ايشان‌،... حجتى‌ است‌ قاطع‌ در مخاصمه‌. هر كس‌ كه‌ از بهر نسب‌ شريف‌ خويش‌ و آن‌ منقبتهاي‌ كريم‌ و كردارهاي‌ ستوده‌ كه‌ به‌ نياكان‌ خود نسبت‌ دهد، بيتى‌ [به‌ شهادت‌] نيارد، مساعى‌ او تباه‌ گردد، اگر چه‌ مشهور بوده‌ باشد، و به‌ گذشت‌ ايام‌ فنا پذيرد اگرچه‌ عظيم‌ باشد. هر كس‌ كه‌ آنها را به‌ قوافى‌ شعر بر بندد و در اوزان‌ آن‌ استوار سازد و به‌ بيتى‌ نادر و مثلى‌ سائر و معنايى‌ دلنشين‌ مشهور كند، آنها را تا به‌ ابد جاودان‌ كرده‌ باشد...» (2/185).
شعر عربى‌، اصولاً بر تك‌ بيت‌ استوار است‌ و در غالب‌ موارد ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ بيشتر ابيات‌ يك‌ قصيدة بلند هر يك‌ به‌ تنهايى‌، واحد معنايى‌ يا صورت‌ خيالى‌ واحدي‌ تشكيل‌ مى‌دهد. از مجموعة چند بيت‌، يكى‌ از اجزاء چندگانة قصيده‌ پديدار مى‌شود. اين‌ اجزا گاه‌ با يكديگر در تضادند. بسياري‌ از مدايح‌ و مراثى‌ با نسيب‌ و تغزل‌ آغاز شده‌اند، اما اين‌ تناقض‌ معنايى‌ آنچنان‌ در شعر عرب‌ رايج‌ و طبيعى‌ است‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ هم‌ مانند ديگران‌ نه‌ تنها عيبى‌ در آن‌ نمى‌بيند، كه‌ همگان‌ را بر مراعات‌ آن‌ توصيه‌ مى‌كند. بنابراين‌ در نظر او قصيدة كامل‌ آن‌ است‌ كه‌ با گريستن‌ بر اطلال‌ و دمن‌، يا منزلگه‌ يار سفر كرده‌ و غزل‌ آغاز مى‌شود و به‌ وصف‌ و مدح‌ يا هجا يا رثا مى‌انجامد (نك: ابن‌ قتيبه‌، مقدمة الشعر، 101-102؛ نيز گودفروا، 30).
قصيده‌، اين‌ قالب‌ كمال‌ يافتة شعر، بهتر است‌ پيوسته‌ با همين‌ تقسيمات‌ و همين‌ تركيب‌ مورد استفاده‌ قرار گيرد، زيبنده‌تر آن‌ است‌ كه‌ نوخاستگان‌ به‌ همين‌ شيوه‌ شعر بسرايند و علاوه‌ بر آن‌ تعادل‌ را در همة اجزاي‌ قصيده‌ حفظ كنند، يعنى‌ ابيات‌ خاص‌ نسيب‌ و مدح‌ و وصف‌ يا ديگر اغراض‌ از حد متعادل‌ كمتر يا بيشتر نباشند. ابن‌ قتيبه‌ از قصايد نامتعادل‌ كه‌ دچار شكست‌ شده‌اند، نمونه‌اي‌ آورده‌ است‌ (همانجا). بدين‌سان‌ ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ او در اصل‌ نويسنده‌اي‌ سنت‌ گراست‌، اما نه‌ چندان‌ كه‌ مانند غالب‌ دانشمندان‌ معاصر خود شعر نيك‌ را تنها شعر جاهلى‌ بداند و با نو و نوآوران‌ به‌ ستيزه‌ برخيزد.
ابن‌ قتيبه‌ در زمينة شعر و ادب‌ هرگز جانب‌ اعتدال‌ را فرو نمى‌نهد و به‌ رغم‌ انتظاري‌ كه‌ از متعصبى‌ چون‌ او مى‌رود، چندان‌ در نوآوري‌ و معانى‌ تازة نوخاستگان‌ به‌ چشم‌ انتقاد نمى‌نگرد، بلكه‌ آشكارا مى‌گويد كه‌ هيچ‌ شعري‌ را نبايد به‌ سبب‌ كهن‌ بودن‌، ارج‌ نهاد و به‌ سبب‌ معاصر بودن‌ شاعرش‌ ناديده‌ گرفت‌ ( مقدمة الشعر، 85 -86).
اساس‌ نقد شعر را بايد «طبع‌ روان‌» شاعر يا «متكلف‌ بودن‌» او تشكيل‌ دهد، نه‌ گرايشهاي‌ دينى‌ و سياسى‌. به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ الشعر، بشّارِ زنديق‌ و ابوالعتاهيه‌ و ابونواس‌ مى‌توانند در كنار شاعران‌ داراي‌ طبع‌ روان‌ دوران‌ جاهلى‌ بنشينند (قس‌: لوكنت‌، همان‌، .(126-117
در جهان‌ كهن‌ عرب‌، شاعر پيوسته‌ مردي‌ الهام‌ يافته‌ به‌ شمار آمده‌ است‌، اما ابن‌ قتيبه‌ گويى‌ با اين‌ اصل‌ مخالف‌ است‌، زيرا مى‌داند كه‌ هر عربى‌، اگر اندكى‌ كوشش‌ كند مى‌تواند شعري‌ بسرايد، اما شاعر واقعى‌ كسى‌ است‌ كه‌ معانى‌ و الفاظ و قوافى‌، خود به‌ سوي‌ او آيند، چنانكه‌ شعر، به‌ سهولت‌ تمام‌ و بالبديهه‌ سروده‌ شود و از هر گونه‌ تكلف‌ به‌ دور باشد. به‌ ابن‌ قياس‌ و حتى‌ بزرگانى‌ چون‌ زُهَير و حُطَيئه‌ را كه‌ يك‌ سال‌ صرف‌ پيراستن‌ قصيده‌ مى‌كردند، در صف‌ «متكلفان‌» مى‌گذارد و مانند جاحظ ( البيان‌، 1/176-177) به‌ قول‌ اصمعى‌ استناد كرده‌ آن‌ دو را «بندگان‌ شعر» مى‌شمارد ( مقدمة الشعر، 104). شاعري‌ كه‌ داراي‌ «طبع‌ روان‌» است‌، در حالاتى‌ خاص‌ مى‌تواند شعر راستين‌ بسرايد، يعنى‌ بودن‌ انگيزه‌هايى‌ چون‌ خشم‌، عشق‌، غرور... و حتى‌ باده‌، شعر روان‌ سرودن‌ آسان‌ نيست‌ (همان‌، 110، 122؛ گودفروا، 59؛ قس‌: لوكنت‌، همان‌، .(407 نيز شعر سرايى‌ را وقتهايى‌ معين‌ است‌ كه‌ در آنها شعر ديرپاي‌، زود به‌ خاطر آيد و بيت‌ سركش‌ رام‌ گردد، از جملة اين‌ اوقات‌ مناسب‌ يكى‌ آغاز شب‌ است‌، يكى‌ آغاز روز، ديگر تنهايى‌، سفر، زندان‌ و... ( مقدمة الشعر، 112).
شعري‌ كه‌ با حفظ تعادل‌ ميان‌ اجزاء، در زمان‌ مناسب‌، با انگيزه‌اي‌ شايسته‌ و به‌ روانى‌ و از سر ذوق‌ و سليقة شاعرانه‌ سروده‌ شده‌، هنوز لازم‌ است‌ سراپاگيرا باشد؛ تك‌ بيتها را شاعر بايد چنان‌ بپردازد كه‌ در صدر آن‌، عجز بيت‌ نيز دانسته‌ گردد (همان‌، 124). مجموعة قصيده‌ نيز بايد بتواند شنونده‌ را از آغاز تا انجام‌ به‌ خود جلب‌ كند. مروان‌ بن‌ ابى‌ حفصه‌ چند قصيده‌ از چند شاعر شنيد و هر بار بانگ‌ برآورد: «اين‌ مرد شاعرترين‌ عربهاست‌» (همان‌، 113). شيوايى‌ و انسجام‌ و توازن‌ در اين‌ قصايد چنان‌ بود كه‌ مروان‌ نمى‌توانست‌ نظر قاطعى‌ در تمييز ميان‌ آنها ابراز دارد.
در كنار قصائد بزرگ‌، اشعار ديگري‌ نيز هست‌ كه‌ به‌ چند دليل‌ مى‌توانند مورد توجه‌ عموم‌ قرار گيرند: سبكى‌ و روانى‌ قافيه‌ (همان‌، 116)؛ اندكى‌ و گرانمايگى‌ آثار مردي‌ مشهور (همان‌، 117)؛ شمول‌ شعر بر معنايى‌ نادر و استثنائى‌ (همان‌، 118) و نيز بزرگى‌ گويندة آن‌، چون‌ اشعار مهدي‌ و هارون‌ و مأمون‌ (همان‌، 118-120). درون‌ شعر نيز بايد از هر جهت‌ پاكيزه‌ باشد: لغزشهاي‌ نحوي‌، اجازات‌ شعري‌ و كلمات‌ شاذ حتى‌ در شعر بزرگانى‌ چون‌ فرزدق‌ هم‌ مقبول‌ نيست‌ (همان‌، 122- 123) و نيز در واژگان‌ لازم‌ است‌ حرمت‌ زبان‌ شاعران‌ كهن‌ و حتى‌ گاه‌ مضامين‌ آنان‌ محفوظ بماند. شاعر نوخاسته‌ نبايد در شعر، بر خانة آبادان‌ بگريد و بر حمار نشيند و بر باغهاي‌ سيب‌ و آلو گذر كند به‌ اين‌ بهانه‌ كه‌ گذشتگان‌ بر ويرانه‌ گريسته‌اند و بر ناقه‌ نشسته‌اند و بر دشتهاي‌ افسنتين‌ و آذريون‌ گذشته‌اند (همان‌، 102-103). با اينهمه‌ جايز نيست‌ كه‌ شاعر الفاظ غريب‌ يا شكلهاي‌ گويشى‌ را به‌ كار برد (همان‌، 139).
از سوي‌ ديگر نبايد شنونده‌ فريب‌ هر شعري‌ را بخورد، زيرا شعر 4 نوع‌ است‌: شعري‌ كه‌ درلفظ ومعنى‌ زيباست‌؛ شعري‌كه‌ لفظى‌سخت‌ دلنشين‌ دارد، اما از معناي‌ بديع‌ تهى‌ است‌؛ شعري‌ كه‌ معنايى‌ ارجمند و لفظى‌ كم‌ مايه‌ دارد؛ شعري‌ كه‌ نه‌ در لفظ زيباست‌ و نه‌ در معنى‌ (همان‌، 88 -93). جالب‌ توجه‌ آنكه‌ مثالهاي‌ او از نوع‌ چهارم‌، قطعه‌هايى‌ از شعر اعشى‌ و خليل‌ بن‌ احمد است‌ و سپس‌ شعر همة دانشمندان‌، به‌ استثناي‌ خلف‌ احمر را در همين‌ جرگه‌ مى‌نهد (همان‌، 94). وي‌ در كتاب‌ الشعر و الشعراء و نيز در ديگر آثارش‌ به‌ موضوع‌ عروض‌ نمى‌پردازد. در اين‌ كتاب‌ اندكى‌ دربارة عيوب‌ قافيه‌ سخن‌ گفته‌ (همان‌، 130-133) اما به‌ علم‌ قافيه‌ نپرداخته‌ است‌.
چنانكه‌ در آغاز اين‌ بحث‌ اشاره‌ شد، جست‌وجوي‌ نظرات‌ هنر شناسانه‌ در آثار ابن‌ قتيبه‌ راه‌ به‌ جايى‌ نمى‌برد. او نيز به‌ راه‌ پيش‌ كسوتان‌ خود چون‌ ابوعبيده‌ و اصمعى‌ رفته‌ است‌. داوري‌ او دربارة شعر عملاً داوري‌ لغت‌شناسان‌ و قاموس‌ نويسان‌ است‌ نه‌ هنر شناسان‌. مثلاً وي‌ مانند اصمعى‌ شعري‌ را از آن‌ جهت‌ نازيبا مى‌شمارد كه‌ وصف‌ سفيدي‌ دو پاي‌ اسب‌ در آن‌ شعر از حد مقبول‌ درگذشته‌ است‌ ( المعانى‌، 1/2) و يا - باز با استناد به‌ اصمعى‌ - از سرودة شاعري‌ خرده‌ مى‌گيرد كه‌ چرا زود اسبش‌ را به‌ عرق‌ نشانده‌ است‌ (همان‌، 1/12-13؛ قس‌: لوكنت‌، ابن‌ قتيبه‌، .(410
ادب‌: آنچه‌ اينك‌ به‌ نام‌ ادب‌ مى‌ناميم‌، نزد ابن‌ قتيبه‌ طيفى‌ بس‌ گسترده‌ دارد. او كه‌ خود يكى‌ از بارزترين‌ نمايندگان‌ ادب‌ عربى‌ است‌ به‌ اين‌ امر اشاره‌ كرده‌، ميان‌ متخصص‌ و اديب‌ تفاوت‌ قائل‌ شده‌ است‌: «اگر سر آن‌ داري‌ كه‌ عالم‌ گردي‌، در يك‌ رشته‌ از علم‌ مطالعه‌ كن‌ و اگر مى‌خواهى‌ اديب‌ گردي‌، از هر چيز بهترين‌ آن‌ را فراگير» ( عيون‌، 2/129).
بنابراين‌ لازم‌ است‌، اديب‌ از همة علوم‌ رايج‌ در زمان‌ خود چون‌ فلسفه‌، منطق‌، رياضيات‌، نجوم‌، نحو، لغت‌، شعر و خطابه‌ و نيز از قرآن‌، تفسير و فقه‌ اطلاعاتى‌ نسبتاً عميق‌ كسب‌ كند و بر همة اينها خوش‌ ذوقى‌ و نغز گويى‌ را نيز بيفزايد. وي‌ در آغاز عيون‌ برنامه‌ گونه‌اي‌ از كارهاي‌ خود در زمينة ادب‌ به‌ دست‌ مى‌دهد. خوب‌ است‌ بخشى‌ از اين‌ متن‌ زيبا را كه‌ دهها بار مورد بررسى‌ محققان‌ قرار گرفته‌، ترجمه‌ كنيم‌: «اين‌ كتاب‌، هر چند كه‌ در باب‌ قرآن‌ كريم‌ و سنت‌ و شرايع‌ دين‌ و علم‌ حلال‌ و حرام‌ نيست‌، باز در امور مهم‌ راهگشاست‌. [خواننده‌ را] به‌ اخلاق‌ نيك‌ راه‌ مى‌نمايد، از فرومايگى‌ باز مى‌دارد، از زشتى‌ بر حذر مى‌سازد. بر تدبير بايسته‌ و سنجش‌ شايسته‌ و نرمى‌ و ملايمت‌ در سياست‌ و آبادسازي‌ زمين‌ برمى‌انگيزد. راه‌ انسان‌ به‌ سوي‌ خداوند، به‌ يك‌ راه‌ منحصر نيست‌ و خير تنها در شب‌ زنده‌داري‌ و روزة پيوسته‌ و علم‌ حلال‌ و حرام‌ گرد نيامده‌ است‌، بلكه‌ راهها به‌ سوي‌ خداوند متعدد و درهاي‌ خير، گشوده‌ است‌. نيز صلاح‌ دين‌ به‌ صلاح‌ روزگار وابسته‌ است‌ و صلاح‌ روزگار به‌ صلاح‌ حكومت‌ و صلاح‌ حكومت‌ نيز نخست‌ به‌ توفيق‌ الهى‌ و سپس‌ به‌ ارشاد و نيك‌نگري‌ بسته‌ است‌. من‌ اين‌ عيون‌ الاخبار را از آن‌رو پرداختم‌ كه‌ ادب‌ ناآموخته‌ را روشنگر شود، اهل‌ علم‌ را تذكار باشد، رئيسان‌، كارگزاران‌ و مرئوسان‌ را ادب‌ آموزد، پادشاهان‌ را پس‌ از رنج‌ و خستگى‌، آرامش‌ آرد» (1/ي‌). «من‌ صواب‌ نديدم‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ را وقف‌ دنيا جوي‌ كنم‌ و آخرت‌ طلب‌ را بى‌بهره‌ گذارم‌ يا وقف‌ خواص‌ كنم‌ و عامه‌ را فرو نهم‌ يا آن‌ را به‌ پادشاهان‌ اختصاص‌ دهم‌ و مردم‌ كوي‌ و بازار را فراموش‌ كنم‌. از اين‌ رو هر گروه‌ را سهمى‌ مقرر كردم‌...» (1/ ك‌).
وي‌ چون‌ در اثناي‌ همين‌ مقدمه‌ به‌ منابع‌ كلى‌ خود اشاره‌ مى‌كند، بسياري‌ از پيچ‌ و تابهاي‌ ظريف‌ و ناملموس‌ را كه‌ در اين‌ راه‌ نهفته‌ است‌، باز مى‌شكافد: «من‌ پيوسته‌ اين‌ روايات‌ را از نوجوانى‌ تا كهولت‌ از هركس‌ كه‌ در سن‌ و يا معرفت‌ بيش‌ از من‌ بود و نيز از همنشينان‌ و برادران‌ و كتابهاي‌ عجمان‌ و تاريخ‌ ايشان‌، از نمونه‌هاي‌ بلاغت‌ كاتبان‌ در فصولى‌ از آثار آنان‌ و همچنين‌ از كسانى‌ كه‌ در درجة پايين‌تري‌ از من‌ قرار دارند، اخذ كرده‌ام‌. هرگز از نقل‌ سخن‌ جوانان‌ به‌ سبب‌ جوانى‌، يا كم‌قدران‌ به‌ سبب‌ بى‌بهايى‌، يا كنيزكان‌ زشت‌ روي‌ به‌ سبب‌ نادانى‌ روي‌ برنتافته‌ام‌، تا خود چه‌ رسد به‌ ديگران‌. علم‌، گم‌ شدة مؤمن‌ است‌، از هر جا كه‌ به‌ دستش‌ آرد، سودش‌ آورد. حق‌، هر چند كه‌ از مشركان‌ بشنوي‌، خوار نگردد. اندرزنيك‌، هر چند كه‌ از دشمن‌ برآيد، بى‌بها نشود. نه‌ جامة ژنده‌ زيباروي‌ را زيان‌ رساند و نه‌ صدف‌ مرواريد را. زر ناب‌ را چون‌ از زير خاك‌ و خاكستر بركشند، كاستى‌ نيابد. انسان‌ اگر چيز نيكو را از هر جا كه‌ يافته‌، بر نگيرد، فرصت‌ را از دست‌ داده‌ است‌ و فرصتها چون‌ ابر آسمان‌ در گذرند» (1/س‌).
اين‌ متون‌ و تأكيدي‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ بر دانشهاي‌ غير دينى‌ دارد كه‌ از يكسو و انتشار ديررس‌ آثار مذهبى‌ او از سوي‌ ديگر موجب‌ گرديد كه‌ خاورشناسان‌ در او به‌ چشم‌ مردي‌ آزاد انديش‌ و به‌ دور از قالبهاي‌ معين‌ دينى‌ كه‌ هر فرد مسلمان‌ بر خود فرض‌ مى‌كند، بنگرند (لوكنت‌، همان‌، 421 به‌ بعد)، اما لوكنت‌ كه‌ خود تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌ او را به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ كرده‌ و با ديگر آثار دينى‌ او آشنا شده‌ است‌، در بخش‌ ادب‌ نيز مانند بخشهاي‌ ديگر كتاب‌ خود مى‌كوشد ايمان‌ راسخ‌ و التزام‌ شديد به‌ آيين‌ مسلمانى‌ را به‌ آثار ادبى‌ ابن‌ قتيبه‌ بازگرداند. كوشش‌ و اصرار او اگرچه‌ بحق‌ است‌ و بحثهاي‌ او اگر چه‌ بسيار مفيد است‌، اما در نظر محقق‌ شرقى‌، شايد اندكى‌ اطناب‌ و تحصيل‌ حاصل‌ باشد، زيرا در ذهن‌ محققان‌ خاورزمين‌ كه‌ آثار ادبى‌ سده‌هاي‌ 1- 5ق‌/7-11م‌ را مى‌خوانند، آشتى‌ ميان‌ دين‌ از يكسو و انبوهى‌ پديده‌هاي‌ اجتماعى‌ و سنتهاي‌ دنيايى‌ هنر شعر و ادب‌، چون‌ مدح‌، هجا، مجون‌، موسيقى‌، ذكر باده‌، وصف‌ زنان‌ و غلامان‌، عشق‌ ورزي‌ و حكايات‌ گوناگون‌ عربى‌ و غيرعربى‌ از سوي‌ ديگر، امري‌ طبيعى‌ و از خصايص‌ اجتماع‌ سده‌هاي‌ نخستين‌ است‌.
ابن‌قتيبه‌، همةمتون‌ را، خواه‌ آنها كه‌ به‌ مسائل‌خالص‌دينى‌ اختصاص‌ دارد، خواه‌ آنها كه‌ دانشهاي‌ ديگر را دربرگرفته‌، به‌ قصد آموزش‌ و بالا كشاندن‌ سطح‌ دانش‌ خوانندگان‌ خويش‌ تدارك‌ ديده‌ است‌. بى‌گمان‌ مخاطبان‌ او - چنانكه‌ احوال‌ اجتماعى‌ زمان‌ ايجاب‌ مى‌كرده‌ است‌ - درس‌ خوانده‌ها، يعنى‌ بيشتر بزرگان‌ و اشراف‌ و اعيان‌ و كارگزاران‌ ديوانها بوده‌اند، تا عامة مردم‌.
راست‌ است‌ كه‌ وي‌ مى‌خواهد «خفتگان‌ را بيدار كند تا با ياري‌ خداوند به‌ درجة اصحاب‌ ذوق‌ و سليقه‌ برسند» ( عيون‌، 1/ك‌). يا مرد عادي‌ را به‌ صف‌ تيزهوشان‌ بركشاند و اين‌ كودن‌ (= استر) بى‌بها را به‌ ميدان‌ اسبان‌ نژاده‌ آورد» ( ادب‌، 9)، اما ترديد نيست‌ كه‌ اين‌ كسان‌ كه‌ وي‌ درپى‌ تعليمشان‌ برآمده‌ است‌، با فصول‌ و عناوين‌ بخشهاي‌ گوناگون‌ آثارش‌ بى‌تناسب‌ نمى‌توانند بود: «كتاب‌ السلطان‌» كه‌ به‌ تنهايى‌ مى‌تواند كتاب‌ مستقل‌ِ كاملى‌ باشد، البته‌ جز به‌ كار سلاطين‌ و اميران‌ و درباريان‌ نمى‌آيد. او در اين‌ فصل‌ به‌ بزرگان‌ روزگار خود رفتار نيك‌، منش‌ نيك‌ و اطلاعاتى‌ را كه‌ در اجتماع‌ خود به‌ آن‌ نيازمندند، مى‌آموزد. فصل‌ دوم‌ عيون‌ نيز «كتاب‌ الحرب‌» است‌ كه‌ باز فرماندهان‌ لشكر را مفيد مى‌افتد. فصل‌ سوم‌ يا «كتاب‌ السؤدد» شامل‌ عناوين‌ و نشانه‌هاي‌ بزرگى‌ و بزرگ‌ منشى‌ است‌. فصل‌ پنجم‌ «كتاب‌ العلم‌ و البيان‌» است‌ كه‌ شامل‌ گفتارها و خطبه‌هاي‌ بزرگان‌ صدر اسلام‌ است‌. بررسى‌ اين‌ بخشهاي‌ كتاب‌ عيون‌، نشان‌ مى‌دهد كه‌ ابن‌ قتيبه‌ عيناً سنتهاي‌ فرهنگى‌ و اخلاقى‌ هند و ايرانى‌ را گرفته‌ و برحسب‌ حال‌، گسترش‌ داده‌ است‌. جالب‌ توجه‌ آنكه‌ بخش‌ اعظم‌ نقل‌ قولهاي‌ او از ابن‌ مقفع‌ در جلد اول‌ همين‌ كتاب‌ آمده‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، .(437 نظر به‌ اهميت‌ سازمان‌ اداري‌ و وظيفة كاتبان‌، ابن‌ قتيبه‌ لازم‌ مى‌بيند به‌ تعليم‌ ابن‌ طبقة خاص‌ بپردازد و علاوه‌ بر گفتارهاي‌ بسيار پراكنده‌، كتابى‌ نيز به‌ ايشان‌ اختصاص‌ دهد (نك: همان‌، .(437-442
مجموعة دانشهايى‌ كه‌ ابن‌ قتيبه‌ در چارچوب‌ ادب‌ به‌ معنى‌ عام‌ آن‌ عرضه‌ مى‌كند، نيز خود جاي‌ بررسى‌ و پژوهش‌ دارد. پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد كه‌ وي‌، با التزام‌ شديد به‌ روش‌ كار اهل‌ حديث‌، سخت‌ با هر چه‌ بوي‌ فلسفه‌ داشت‌، مخالفت‌ مى‌ورزيد، اما ملاحظه‌ مى‌كنيم‌ كه‌ او، راههاي‌ وصول‌ به‌ خداوند را به‌ علم‌ حرام‌ و حلال‌ منحصر نمى‌داند ( عيون‌، 1/ي‌).
وي‌ در مقدمة ادب‌ الكاتب‌ اين‌ مقدمات‌ را براي‌ خوانندة آن‌ لازم‌ مى‌شمرد: 1. اطلاعات‌ كلى‌ از صرف‌ و نحو؛ 2. علومى‌ چون‌ حساب‌ و هندسه‌ و نجوم‌ و كاربرد عملى‌ آنها در راه‌سازي‌، پل‌ سازي‌، آبياري‌ و...؛ 3. اطلاعات‌ عمومى‌ در باب‌ فقه‌؛ 4. اخبار و حكايات‌ و شايد اندكى‌ تاريخ‌؛ 5. اخلاق‌ نيك‌، عقل‌ و قريحه‌ از زبان‌ شيوا بدون‌ آنها بى‌حاصل‌ است‌ (ص‌ 10-12).
شيوة ابن‌ قتيبه‌ در كار آموزش‌، پيوسته‌ گرايش‌ به‌ سادگى‌، روشنى‌ بيان‌ و گريز از پيچ‌ و تابهاي‌ معنايى‌ است‌. حملة شديد او به‌ روش‌ حمزه‌ از همين‌ جا برخاسته‌ است‌. در حق‌ او مى‌نويسد: حمزه‌ طالب‌ علم‌ را بر مركبى‌ دشخوارمى‌نشاند، آنچه‌را خداوندبرامت‌خويش‌ سهل‌گردانيده‌، پيچيده‌ مى‌سازد و آنچه‌ را فراخ‌ نهاده‌، تنگ‌ مى‌كند ( تأويل‌ مشكل‌ القرآن‌، 58 -60).
شايد همين‌ شيوة سهل‌گرايى‌ بود كه‌ برخى‌ از اديبان‌ زمان‌ را برضد او مى‌شورانيد. امروز سخنان‌ ابوطيب‌ لغوي‌ درحق‌ او به‌ راست‌ شگفت‌ مى‌نمايد: «وي‌ بى‌محابا به‌ چيزهايى‌ كه‌ بر آنها دستى‌ نداشت‌ مى‌پرداخت‌، مثلاً به‌ تأليف‌ كتابى‌ در نحو، كتابى‌ در تعبير رؤيا، كتابى‌ در معجزات‌ پيامبر(ص‌) و نيز عيون‌ الاخبار، و معارف‌ و شعرا و نظاير آنها دست‌ زد كه‌ هر چند آنها را ميان‌ عامة مردم‌ و بى‌بصيرتان‌ رواج‌ داد، اما دانشمندان‌ در آن‌ آثار به‌ ديدة تحقير مى‌نگريستند» (ص‌ 85). مجموعة اين‌ گفتار و به‌ خصوص‌ اشاره‌ به‌ اقبال‌ عامه‌ بر آن‌ كتابها، بيش‌ از هر چيز بر ا ختلاف‌ روش‌ ابن‌ قتيبه‌ با ديگر دانشمندان‌ دلالت‌ دارد (نك: لوكنت‌، همان‌، .(436
ابن‌ قتيبه‌ را در مقام‌ نويسندگى‌، بايد سومين‌ چهرة بارز ادبيات‌ عرب‌ به‌ شمار آورد. از اواسط قرن‌ 2ق‌/8م‌ ابن‌ مقفع‌ بر نثر عربى‌ چيره‌ شد. در اوايل‌ قرن‌ 3ق‌ جاحظ و اندكى‌ پس‌ از او ابن‌ قتيبه‌ يكه‌ تازان‌ اين‌ ميدان‌ شدند. اما دربارة ابن‌ قتيبه‌ - از مقدمه‌هاي‌ او كه‌ بگذريم‌ - چگونه‌ مى‌توان‌ از اسلوب‌ ادبى‌، آفرينش‌ هنري‌ و ابداع‌ سخن‌ گفت‌؟ مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ تقريباً همة آثار او - مانند ديگر مجموعه‌هاي‌ بزرگ‌ ادب‌ - از نقل‌ قولهاي‌ مختلف‌ تشكيل‌ يافته‌ است‌؟ اين‌ نقل‌ قولها، همه‌ از گنجينة مشتركى‌ كه‌ راويان‌ سده‌هاي‌ نخست‌ فراهم‌ آورده‌ بودند و در دسترس‌ همة دانشمندان‌ بود، استخراج‌ مى‌شد. بخش‌ اعظم‌ آثار جاحظ نيز از همين‌ قبيل‌ است‌، اما اختلاف‌ ميان‌ اين‌ دو نويسنده‌ در آنجا آشكار مى‌شود كه‌ جاحظ همة روايات‌ يا گفته‌هاي‌ خويش‌ را بدون‌ هيچ‌ گونه‌ نظم‌، بى‌حساب‌ و پراكنده‌، در كتابها گرد آورده‌ و ابن‌ قتيبه‌ بر اهميت‌ نظام‌ علمى‌ واقف‌ بوده‌ و به‌ فصل‌ بندي‌ نسبتاً دقيقى‌ دست‌ زده‌ است‌ (همان‌، 480 ؛ حسينى‌، 60).
آثار: زمان‌بندي‌ آثار ابن‌ قتيبه‌ چندان‌ آسان‌ نيست‌، زيرا در منابع‌ يا در كتابهاي‌ خود او، تصريح‌ به‌ تاريخ‌ تدوين‌ اثري‌ يا قراينى‌ كه‌ ما را به‌ آن‌ راه‌ نمايد، اندك‌ است‌. لوكنت‌ به‌ چند قرينه‌ اشاره‌ مى‌كند: 1. مقدمة ادب‌ الكاتب‌، كه‌ به‌ وزير ابوالحسن‌، يعنى‌ عبيدالله‌ ابن‌ خاقان‌ وزير متوكل‌ تقديم‌ شده‌ است‌ (ص‌ 6). ابن‌ عبيدالله‌، نخست‌ از 236 تا 247ق‌/850 - 861م‌ به‌ وزارت‌ رسيد و در آن‌ هنگام‌ ابن‌ قتيبه‌ 23 ساله‌ بود. اين‌ مقدمه‌ نيز خود بر جوانى‌ او دلالت‌ دارد. بنابراين‌ اگر باور داشته‌ باشيم‌ كه‌ با نوشتن‌ اين‌ كتاب‌ و تقديم‌ آن‌ به‌ وزير به‌ منصب‌ قضاي‌ دينور دست‌ يافت‌، ناچار بايد پنداشت‌ كه‌ تأليف‌ آن‌ نيز در همين‌ سالها بوده‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، .(85-86 2. مقدمة معارف‌، كه‌ در آن‌ به‌ بحث‌ تاريخى‌ خود تا زمان‌ مستعين‌ (248-252ق‌/862 -866م‌) تصريح‌ مى‌كند (ص‌ 4)، اما بحث‌ به‌ دوران‌ معتمد (256-279ق‌) نيز كشيده‌ شده‌ است‌ (نك: ص‌ 394). بنابراين‌ مى‌توان‌ پنداشت‌ كه‌ نخست‌ كتاب‌ را در دينور، پيش‌ از 253ق‌/ 867م‌ نوشته‌ و اندكى‌ پيش‌ از مرگ‌ در بغداد، تحرير تازه‌اي‌ از آن‌ را تدارك‌ ديده‌است‌ (لوكنت‌، همان‌، 86 ؛ قس‌: عكاشه‌، 65 -69). 3. علاوه‌ بر اين‌ دو، ابن‌ قتيبه‌ گاه‌ در كتابهاي‌ خود به‌ كتابهاي‌ ديگري‌ كه‌ پيش‌ از آنها نوشته‌ است‌، اشاره‌ مى‌كند. استخراج‌ اين‌ اشارات‌ كه‌ به‌ بيش‌ از 30 مورد بالغ‌ مى‌شود، به‌ زمان‌بندي‌ آثار او كمك‌ بسيار مى‌كند (لوكنت‌، همان‌، .(87-88 گاه‌ نيز عبارتى‌ كه‌ كه‌ در لابه‌لاي‌ گفتارهاي‌ علمى‌ بر قلمش‌ جاري‌ گشته‌، ما را در اين‌ كار ياري‌ مى‌كند: در تأويل‌ مختلف‌ (ص‌ 60) مى‌نويسد: «در آغاز جوانى‌ كه‌ من‌ به‌ دنبال‌ علم‌ بودم‌...». بنابراين‌ پيداست‌ كه‌ كتاب‌ تأويل‌ مختلف‌ در دوران‌ كهنسالى‌ وي‌ تأليف‌ شده‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، .(88 اين‌ اشارات‌ و نيز برخى‌ قراين‌ ديگر چون‌ ظهور يا عدم‌ ظهور نام‌ معاصران‌ در آثار او، نوع‌ منابعى‌ كه‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ - مثلاً استفادة مستقيم‌ از كتاب‌ مقدس‌ در اواخر عمر و استفادة غير مستقيم‌ در آغاز - به‌ لوكنت‌ امكان‌ داده‌ است‌، ترتيبى‌ تاريخى‌ براي‌ آثار او فراهم‌ آورد (همان‌، .(90-92 سودي‌ كه‌ از اين‌ ترتيب‌ حاصل‌ مى‌شود، آن‌ است‌ كه‌ اشتغال‌ فكري‌ - عملى‌ ابن‌ قتيبه‌ را در مراحل‌ گوناگون‌ به‌ وضوح‌ تمام‌ آشكار مى‌سازد: وي‌ با علوم‌ قرآنى‌ و حديث‌ به‌ كار آغاز كرده‌ و سپس‌، به‌ لغت‌ و نحو، شعر و ادب‌، تاريخ‌ و سرانجام‌ به‌ علم‌ كلام‌ پرداخته‌ است‌ (همانجا).
لوكنت‌ (همان‌، 93 به‌ بعد) با بررسى‌ دقيق‌ منابع‌، كتابهايى‌ را كه‌ به‌ نام‌ ابن‌ قتيبه‌ ثبت‌ كرده‌اند به‌ 5 دسته‌ تقسيم‌ مى‌كند:
الف‌ - كتابهايى‌ كه‌ در انتسابشان‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ ترديد نيست‌ و به‌ چاپ‌ رسيده‌اند:
1. الاختلاف‌ فى‌ اللفظ و الرّد على‌ الجهميّة و المشبّهة، به‌ كوشش‌ محمدزاهد كوثر، قاهره‌، 1349ق‌. همين‌ كتاب‌ بدون‌ ذكر نام‌ مصحح‌، به‌ عنوان‌چاپ‌اول‌در بيروت‌ (1405ق‌/1985م‌)انتشاريافت‌.موضوعهايى‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ مورد بحث‌ قرار گرفته‌، به‌ طور كلى‌ اينهاست‌: قدر، تشبيه‌، خلق‌ قرآن‌، رؤيت‌ خداوند، عرش‌ الهى‌ و بررسى‌ احاديث‌ مختلف‌ در اين‌ باب‌. انبوهى‌ از اطلاعات‌ موجود در تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌ و حتى‌ بسياري‌ از عبارات‌ آن‌ عيناً در اين‌ كتاب‌ تكرار شده‌ است‌ (همان‌، .(116-117
2. ادب‌ الكاتب‌، يا ادب‌ الكتّاب‌، آداب‌ الكتبة، كه‌ بار اول‌ در قاهره‌ (1300ق‌) به‌ چاپ‌ رسيد و پس‌ از آن‌ بارها تجديد چاپ‌ شده‌ است‌. مختصر اين‌ كتاب‌، توسط طاهر الجزائري‌ با عنوان‌ تلخيص‌ ادب‌ الكاتب‌ در قاهره‌ (1339ق‌/1920م‌) منتشر شده‌ است‌. ادب‌ الكاتب‌، علاوه‌ بر مقدمه‌، داراي‌ 4 بخش‌ است‌: «كتاب‌ المعرفة» كه‌ به‌ شرح‌ و توضيح‌ كلمات‌ و اصطلاحات‌ دشوار پرداخته‌ است‌؛ «كتاب‌ تقويم‌ اليد» كه‌ به‌ نحوة نگارش‌ و املا عنايت‌ دارد؛ «كتاب‌ تقويم‌ اللسان‌» كه‌ به‌ قرائت‌ و تلفظ صحيح‌ كلمات‌ و تركيبات‌ اختصاص‌ دارد؛ «كتاب‌ الابنية» كه‌ به‌ اشتقاق‌ فعل‌ و اسم‌ پرداخته‌ است‌.
بر اين‌ كتاب‌ شروحى‌ نوشته‌ شده‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ است‌: شرح‌ ادب‌ الكاتب‌، از جواليقى‌، قاهره‌، 1350ق‌؛ كتاب‌ الاقتضاب‌ فى‌ شرح‌ ادب‌ الكتّاب‌، از بطليوسى‌، بيروت‌، 1901م‌. صقر (ص‌ 21-23) به‌ 7 شرح‌ ديگر نيز اشاره‌ كرده‌ كه‌ همه‌ را از حاجى‌ خليفه‌ (1/48) برگرفته‌ است‌. منتخباتى‌ از اين‌ كتاب‌ را اسپرول‌ با عنوان‌ «مختصري‌ از ادب‌ الكاتب‌ ابن‌ قتيبه‌ همراه‌ با ترجمه‌ و تعليقات‌1» به‌ انگليسى‌ برگردانده‌ است‌. مقدمة آن‌ را نيز لوكنت‌ ترجمه‌ كرده‌ و در «يادنامة لوئى‌ ماسينيون‌2» به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌.
3. الاشربة، كه‌ نخستين‌ بار در مجلة المقتبس‌ (دمشق‌، 1907ق‌، ج‌ 2) و بار ديگر به‌ كوشش‌ كردعلى‌ (دمشق‌، 1366ق‌/1947م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. موضوع‌ اصلى‌ كتاب‌ را حرمت‌ خمر و نيز حرمت‌ يا حليت‌ نبيذ تشكيل‌ مى‌دهد. اين‌ كتاب‌، بيشتر يك‌ اثر فقهى‌ به‌ شمار مى‌آيد، به‌ خصوص‌ كه‌ استشهاد به‌ آيات‌ قرآنى‌ و احاديث‌ نبوي‌ و اقوال‌ گوناگون‌ فقهاي‌ بزرگ‌ در آن‌ فراوان‌ است‌.
4. كتاب‌ الانواء، كه‌ به‌ كوشش‌ پلا و حميدالله‌ در حيدرآباد دكن‌ (1375ق‌/1956م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. مسعودي‌ (3/442) چنين‌ مى‌پندارد كه‌ ابن‌ قتيبه‌، كتاب‌ انواء ابوحنيفة دينوري‌ را گرفته‌ و به‌ نام‌ خود خوانده‌ است‌. پلا در مقدمة كتاب‌ اشاره‌ مى‌كند كه‌ انواء ابوحنيفه‌ اينك‌ در دست‌ نيست‌، اما قطعات‌ پراكنده‌اي‌ از آن‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌ و به‌ هر حال‌ نمى‌توان‌ اين‌ كتاب‌ را برگرفته‌ از آن‌ دانست‌، چه‌ شايد هر دو مؤلف‌ از منبع‌ مشتركى‌ بهره‌ گرفته‌ باشند (نك: ص‌ «كه‌ - كح‌»). موضوع‌ كتاب‌ انواء، منازل‌ بيست‌ و هشتگانة قمر، نام‌ يك‌ يك‌ ستارگان‌، بحثهاي‌ لغوي‌ دربارة آن‌ نامها، اشعار مربوط به‌ هر يك‌، گاه‌شماري‌ نزد اعراب‌، باد، جهت‌يابى‌ و... است‌.
5. تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌ ، يا مختلف‌ الحديث‌، اختلاف‌ الحديث‌، اختلاف‌ تأويل‌ الحديث‌. نخستين‌ چاپ‌ كتاب‌ در قاهره‌ (1326ق‌) صورت‌ گرفته‌ و پس‌ از آن‌ بارها در دمشق‌، قاهره‌ و بيروت‌ تجديد چاپ‌ شده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ را محمد بن‌ طاهر سنجاري‌ تلخيص‌ كرده‌ و المغيث‌ من‌ مختلف‌ الحديث‌ خوانده‌ كه‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در اينديا افيس‌ موجود است‌. كتاب‌ مختلف‌ الحديث‌ را لوكنت‌ به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ كرده‌ و همراه‌ با مقدمه‌اي‌ وسيع‌ و فهارس‌ جامع‌ در دمشق‌ (1962م‌) به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌.
6. تأويل‌ مشكل‌ القرآن‌، كه‌ به‌ كوشش‌ احمد صقر، همراه‌ با مقدمه‌اي‌ سودمند در قاهره‌ (1373ق‌/1954م‌) منتشر شده‌ است‌.
7. تفسير غريب‌ القرآن‌، كه‌ به‌ كوشش‌ احمد صقر در قاهره‌ (1378ق‌/ 1958م‌) و بيروت‌ (1398ق‌/1978م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ احتمالاً همان‌ كتاب‌ معانى‌ القرآن‌ است‌ كه‌ در برخى‌ منابع‌ آمده‌ (ابن‌ فرحون‌، 1/161؛ داوودي‌، 1/251؛ سيوطى‌، 2/63؛ لوكنت‌، همان‌، 136 )، هر چند كه‌ معاصران‌ هم‌ آن‌ را كتاب‌ مستقلى‌ فرض‌ كرده‌اند (مثلاً صقر، 31؛ عكاشه‌، 43). اين‌ كتاب‌ كه‌ دربارة اشتقاق‌ اسماء و صفات‌ خداوند، شرح‌ معروف‌ترين‌ واژگان‌ قرآنى‌ و سپس‌ بررسى‌ الفاظ غريب‌ قرآن‌ است‌، در واقع‌ تكمله‌اي‌ است‌ بر كتاب‌ تأويل‌ مشكل‌ القرآن‌ (نك: ابن‌ قتيبه‌، تفسير غريب‌، 3). بدين‌ سان‌ ملاحظه‌ مى‌شود كه‌ موضوع‌ «غريب‌» و «مشكل‌» را از هم‌ تفكيك‌ كرده‌ و در دو كتاب‌ نسبتاً مفصل‌ آورده‌ است‌.
8. الشعر و الشعراء، يا طبقات‌ الشعراء. از سال‌ 1875م‌ كه‌ جزء كوچكى‌ از آن‌ چاپ‌ و به‌ زبان‌ هلندي‌ ترجمه‌ شد، تا سال‌ 1945م‌ كه‌ شاكر به‌ كتاب‌ پرداخت‌، اين‌ كتاب‌ 5 بار چاپ‌ شد (لوكنت‌، همان‌، .(131 سپس‌ احمد محمد شاكر بين‌ سالهاي‌ 1945-1950م‌ آن‌ را همراه‌ با مقدمه‌ و شرح‌ در قاهره‌ انتشار داد. اين‌ كتاب‌، شامل‌ 206 شرح‌ حال‌ از شاعران‌ جاهلى‌ و اسلامى‌ است‌ كه‌ به‌ شيوة قدما تدوين‌ گرديده‌، يعنى‌ هر شرح‌ حال‌، تنها چند روايت‌ و خبر و چند قطعه‌ شعر در بر دارد. شعرا در آن‌ به‌ ترتيب‌ خاصى‌ طبقه‌بندي‌ نشده‌اند، هر چند كه‌ تا حدي‌ ترتيب‌ زمانى‌ مراعات‌ شده‌ است‌. به‌ همين‌ دليل‌، نام‌ طبقات‌ كه‌ طبقات‌ ابن‌ سلام‌ را به‌ ياد مى‌آورد، شايد شايستة اين‌ كتاب‌ نباشد. آنچه‌ بر اعتبار اين‌ كتاب‌ ابن‌ قتيبه‌ افزوده‌، در واقع‌ مقدمه‌اي‌ در فن‌ شعر است‌ كه‌ در ادب‌ كهن‌ عرب‌ بى‌مانند است‌. چنانكه‌ گفته‌ شد، اين‌ مقدمه‌ توسط گودفروا دومونبين‌ به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ شده‌ است‌.
9. كتاب‌ العرب‌، كه‌ به‌ نامهايى‌ بسيار گوناگون‌ شهرت‌ يافته‌ است‌: كتاب‌ العرب‌ و العجم‌ (ابن‌ فرحون‌، همانجا)، التسوية بين‌ العرب‌ و العجم‌ (ابن‌ نديم‌، 86؛ (قفطى‌، 2/146) يا در كتب‌ متأخر: فضل‌ العرب‌ على‌ العجم‌ يا العرب‌ و علومها (نك: زركلى‌، 4/137)، تفضيل‌ العرب‌، كتاب‌ العرب‌ او الرد على‌ الشعوبية، ذم‌ الحسد (نك: حسينى‌، 71). اين‌ كتاب‌ كوچك‌ را كردعلى‌ در رسائل‌ البلغاء (1331ق‌/1913م‌)، چاپ‌ كرده‌ است‌.
10. كتاب‌ عيون‌ الاخبار. از 10 بخش‌ كتاب‌، 4 بخش‌ نخست‌ توسط بروكلمان‌ در ويمار، برلين‌ و استراسبورگ‌ بين‌ سالهاي‌ 1898 تا 1908م‌ انتشار يافت‌. همة كتاب‌ در 4 جلد، توسط احمد زكى‌ عدوي‌ در قاهره‌ (1343-1349ق‌/1925-1030م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. در جلد چهارم‌ شرح‌ حال‌ ابن‌ قتيبه‌ و بررسى‌ كتاب‌ آمده‌ است‌.
بخش‌ اول‌ كتاب‌، يعنى‌ «كتاب‌ السلطان‌» توسط هرويتز1 به‌ انگليسى‌ ترجمه‌ شده‌ است‌. بخشها يا «كتابهاي‌» دهگانة عيون‌ عبارتند از: كتاب‌ السلطان‌، كتاب‌ الحرب‌، كتاب‌ السؤدد، كتاب‌ الطبائع‌ الاخلاق‌ المذمومة، كتاب‌ العلم‌ و البيان‌، كتاب‌ الزهد، كتاب‌ الاخوان‌، كتاب‌ الحوائج‌، كتاب‌ الطعام‌ و كتاب‌ النساء.
اين‌ كتاب‌ چنانكه‌ از مقدمة آن‌ برمى‌آيد، كتابى‌ است‌ در دفاع‌ از پاكيزگى‌ و اصالت‌ زبان‌ عربى‌ در مقابل‌ موج‌ فسادي‌ كه‌ در اثر انتشار لهجه‌ها و نفوذ بيگانگان‌ در فرهنگ‌ عربى‌ رخنه‌ كرده‌ است‌. بنابراين‌ مجموعة اطلاعات‌ پراكنده‌ و وسيعى‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ فراهم‌ آمده‌ است‌، بايد دست‌ افزار هر مرد عرب‌ زبان‌ فرهنگ‌ يافته‌ باشد.
11. المسائل‌ و الاجوبة (قاهره‌، 1349ق‌)، كه‌ ظاهراً از روي‌ نسخة كاملى‌ تهيه‌ نشده‌ است‌، زيرا قطعاتى‌ از آن‌ در منابع‌ ديگر آمده‌ كه‌ در نسخة چاپ‌ شده‌ موجود نيست‌ (لوكنت‌، همان‌، .(126 نيز كتاب‌ الجوابات‌ الحاضرة كه‌ حاجى‌ خليفه‌ (1/609) آورده‌ است‌، شايد همين‌ المسائل‌ باشد، هر چند كه‌ در فهارس‌ متأخران‌ (مثلاً صقر، 29) كتاب‌ مستقلى‌ تلقى‌ شده‌ است‌ (لوكنت‌، همان‌، .(127-128 كتاب‌ به‌ طور كلى‌ شامل‌ پاسخهاي‌ ابن‌ قتيبه‌ به‌ سؤالهايى‌ است‌ كه‌ در زمينة لغت‌ و حديث‌ از او شده‌ است‌.
12. المعارف‌، نخستين‌چاپ‌ توسط ووستنفلد درگوتينگن‌ (1850م‌) صورت‌ گرفته‌ و پس‌ از آن‌، 3 بار در قاهره‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ كه‌ بار آخر به‌ كوشش‌ ثروت‌ عكاشه‌ در 1960م‌ انتشار يافته‌ است‌. اين‌ كتاب‌ را ابن‌ قتيبه‌ خود مجموعة معارفى‌ مى‌داند كه‌ هيچ‌ انسان‌ فرهنگ‌ يافته‌اي‌ را از آن‌ گريزي‌ نيست‌ ( المعارف‌، 1). فهرستى‌ كلى‌ از كتاب‌، دائرة اين‌ اطلاعات‌ را به‌ خوبى‌ نشان‌ مى‌دهد: خلاصة تاريخ‌ كهن‌، پيامبر(ص‌) و صحابه‌، خلفاي‌ اموي‌ و عباسى‌، مشاهير دولت‌، تابعين‌، اصحاب‌ رأي‌، اصحاب‌ حديث‌، قرّاء، نسب‌شناسان‌ و راويان‌ شعر. پس‌ از آن‌ چندين‌ فصل‌ كوتاه‌ آمده‌ است‌ كه‌ به‌ نكاتى‌ گاه‌ بسيار شگفت‌ و جالب‌ توجه‌ اشاره‌ دارد.
13. معانى‌ الشعر، يا كتاب‌ معانى‌ الشعر الكبير (ابن‌ نديم‌، 85)، كه‌ به‌ كوشش‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يحيى‌ يمانى‌ با عنوان‌ كتاب‌ المعانى‌ الكبير در حيدرآباد دكن‌ (1268ق‌/1949م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ شامل‌ اين‌ فصلهاست‌: الخيل‌، السباع‌، الطعام‌ و الضيافة، الذباب‌ و غيره‌، الوعيد و البيان‌، الحرب‌، الميسر، الشعر و الشعراء، التطير و الفأل‌، الا¸ثار، المراثى‌، الشيب‌ و الكبر، الا¸داب‌ و مكارم‌ الاخلاق‌. مؤلف‌ در هر باب‌ نخست‌ شعري‌ مى‌آورد و آنگاه‌ به‌ توضيح‌ الفاظ غريب‌ آن‌ مى‌پردازد. ابن‌ قتيبه‌ نخستين‌ كسى‌ نبود كه‌ دست‌ به‌ تدوين‌ معانى‌ الشعر زد. در سده‌هاي‌ 3 و 4ق‌، حدود 7 كتاب‌ ديگر در همين‌ باب‌ تأليف‌ يافته‌ بود كه‌ اينك‌ بيشتر از دست‌ رفته‌اند و از باقى‌ مانده‌ها هم‌ تنها اثر اشناندانى‌ و ابن‌ قتيبه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌اند (يمانى‌، «ج‌»). بنابراين‌ كتاب‌ ابن‌ قتيبه‌، هم‌ تا حدودي‌ جاي‌ آثار مفقود را پر مى‌كند، هم‌ از نظر شناسايى‌ الفاظ غريب‌ - كه‌ گاه‌ در فرهنگهاي‌ بزرگ‌ موجود نيستند - مهم‌ است‌ و هم‌ در كار نقد ادبى‌ تاريخى‌ سخت‌ سودمند است‌.
14. الميسر و القداح‌، كه‌ نخست‌ به‌ كوشش‌ محب‌الدين‌ خطيب‌ در قاهره‌ (1343ق‌) و بار ديگر در 1385ق‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ تك‌ نگاشته‌اي‌ است‌ شامل‌ اخبار و روايات‌ دربارة ميسر و قداح‌ و انواع‌ اين‌ قمار كه‌ در عصر جاهلى‌ مشهور بوده‌ است‌. آنچه‌ در معانى‌ الكبير به‌ «ميسر» اختصاص‌ يافته‌، در واقع‌ چيزي‌ جز فشردة همين‌ كتاب‌ نيست‌. از اين‌ رو، الميسر، بيشتر، كتاب‌ لغت‌ و به‌ خصوص‌ اصطلاحات‌ خاص‌ ميسر است‌، هر چند كه‌ جنبة دينى‌ يا حليت‌ و حرمت‌ و سود و زيان‌ آن‌ نيز فروگذاشته‌ نشده‌ است‌.
15. غريب‌ الحديث‌، كه‌ لوكنت‌ آن‌ را جزو گروه‌ ب‌ به‌ حساب‌ آورده‌، در 1970م‌ (پس‌ از انتشار اثر لوكنت‌) به‌ كوشش‌ رضا حبيب‌ در تونس‌ به‌ چاپ‌ رسيد.
ب‌ - از كتابهايى‌ كه‌ در انتسابشان‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ ترديد نيست‌ و تاكنون‌ چاپ‌ نشده‌اند، اصلاح‌ الغلط فى‌ غريب‌ الحديث‌ لابى‌ عبيدالقاسم‌ بن‌ سلام‌ است‌ كه‌ نسخه‌هايى‌ از آن‌ در اياصوفيه‌ و ظاهريه‌ وجود دارد (سيد، 1/341؛ ظاهريه‌، 92). حاجى‌ خليفه‌ به‌ شرح‌ ابوالمظفر، محمد بن‌ آدم‌ هروي‌ بر اين‌ كتاب‌ اشاره‌ مى‌كند (1/108).
ج‌ - كتابهايى‌ كه‌ يا از دست‌ رفته‌اند، يا نسبتشان‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ مشكوك‌ است‌: 1. اعراب‌ القرآن‌، يا اعراب‌ القراءات‌، آداب‌ القراءة؛ 2. تعبير الرؤيا؛ 3. دلائل‌ النبوة؛ 4. كتاب‌ الفقه‌، يا جامع‌ الفقه‌، عكاشه‌ (ص‌ 47) آن‌ را همان‌ كتاب‌ التفقيه‌ مى‌داند؛ 5. كتاب‌ القراءات‌؛ 6. كتاب‌ القلم‌؛ 7. كتاب‌ النحو، يا جامع‌ النحو الكبير.
د - كتابهايى‌ كه‌ ممكن‌ است‌ هنوز موجود باشند و روزي‌ كشف‌ شوند: اين‌ باب‌ را لوكنت‌ (همان‌، 158 به‌ بعد) از آن‌ جهت‌ گشوده‌ است‌ كه‌ برخى‌ از نويسندگان‌ بعد از ابن‌ قتيبه‌ خاصه‌ متأخران‌ چون‌ سيوطى‌ (2/63 - 64)، اين‌ كتابها را ديده‌اند: 1. آلات‌ الكتّاب‌؛ 2. التفسير؛ 3. التفقيه‌؛ 4. صناعة الكتابة؛ 5. عيون‌ الشعر.
ه - كتابهايى‌ كه‌ به‌ غير از نام‌، هيچ‌ چيز دربارة آنها نمى‌دانيم‌: 1. آداب‌ العشرة؛ 2. استماع‌ الغناء بالالحان‌؛ 3. الحكاية و المحكى‌؛ 4. حكم‌ الامثال‌؛ 5. الخط؛ 6. صيام‌؛ 7. فرائد الدرر (لوكنت‌، همان‌، .(161-163
و - عناوينى‌ كه‌ بر عناوين‌ معروف‌ ديگر منطبقند يا بر جزئى‌ از كتابى‌ اطلاق‌ شده‌اند: 1. آداب‌ القراءة، كه‌ احتمالاً همان‌ اعراب‌ القرآن‌ است‌؛ 2. الابل‌، كه‌ فصلى‌ از بخش‌ گمشدة المعانى‌ اتس‌؛ 3. الانبية، كه‌ بخش‌ 4 ادب‌ الكاتب‌ است‌؛ 4. اعراب‌ القراءات‌، كه‌ همان‌ كتاب‌ القراءات‌، يا به‌ قول‌ لوكنت‌ اعراب‌ القرآن‌ است‌ (همان‌، 166 )؛ 5. التاريخ‌، كه‌ همان‌ المعارف‌ است‌ (همان‌، 170 )؛ 6. تقويم‌ اللسان‌، كه‌ احتمالاً بخشى‌ از ادب‌ الكاتب‌ است‌ (همانجا)؛ 7. الجوابات‌ الحاضرة، كه‌ احتمالاً همان‌ المسائل‌ و الاجوية است‌؛ 8. خلق‌ الانسان‌، كه‌ در منابع‌ كهن‌ مكرر ذكر شده‌ است‌. صقر (ص‌ 28) و عكاشه‌ (ص‌ 51) هم‌ آن‌ را كتابى‌ مستقل‌ دانسته‌اند، ولى‌ لوكنت‌ آن‌ را همان‌ «باب‌ فروق‌ فى‌ خلق‌ الانسان‌» در ادب‌ الكاتب‌ مى‌پندارد (همان‌، 167 )؛ 9. الخيل‌. با آنكه‌ نام‌ اين‌ كتاب‌ در منابع‌ كهن‌ و نو مكرر آمده‌ است‌، لوكنت‌ مى‌پندارد كه‌ آن‌، چيزي‌ جز فصل‌ اول‌ كتاب‌ المعانى‌ الكبير نيست‌ (همانجا)؛ 10. ديوان‌ الكتّاب‌، كه‌ احتمالاً جزئى‌ از كتاب‌ المعانى‌ الكبير، يا عيون‌ الشعر (عكاشه‌، 50) يا ادب‌ الكاتب‌ (لوكنت‌، همان‌، است‌؛ 11. الرّد على‌ القائل‌ بخلق‌ القرآن‌، كه‌ ظاهراً بر قسمتهاي‌ مختلفى‌ از كتاب‌ اختلاف‌ اللفظ منطبق‌ است‌ (همان‌، 169 )؛ 12. كتاب‌ العلم‌، كه‌ احتمالاً فصل‌ پنجم‌ عيون‌ است‌، اما داوودي‌ (1/251) و سيوطى‌ (2/64) در فهرست‌ خود آن‌ را القلم‌ خوانده‌اند. اگر اين‌ نام‌ درست‌ باشد، صحت‌ انتساب‌ كتاب‌ الخط و القلم‌ كه‌ قبلاً به‌ آن‌ اشاره‌ شد، تأييد خواهد شد؛ 13. كتاب‌ علم‌ مناظر النجوم‌. تنها بيرونى‌ به‌ اين‌ كتاب‌ اشاره‌ كرده‌ و از اينكه‌ ابن‌ قتيبه‌ عربها را در اين‌ باب‌ برترين‌ اقوام‌ پنداشته‌، وي‌ را مورد انتقاد قرار داده‌ است‌ (ص‌ 239)؛ 14. مشكل‌ الحديث‌، كه‌ همان‌ مختلف‌ الحديث‌ است‌ (لوكنت‌، همانجا)؛ 15. معانى‌ القرآن‌، كه‌ همان‌ تفسير غريب‌ القرآن‌ است‌. (همان‌، 168 )؛ 16. معجزات‌ النبى‌، كه‌ احتمالاً همان‌ دلائل‌ النبوة است‌ (همانجا)؛ 17. منتخب‌ اللغة و تواريخ‌ العرب‌، كه‌ بر بخشى‌ از كتاب‌ ادب‌ الكاتب‌ منطبق‌ است‌ (همانجا)؛ 18. النسب‌، كه‌ احتمالاً اجزائى‌ از المعارف‌ است‌ (همان‌، 169 )؛ 19. الوحش‌. ابن‌ قتيبه‌ خود يكبار اين‌ عنوان‌ را ذكر كرده‌ ( الانواء، 43)، اما در جاي‌ ديگري‌ از آن‌ نشانى‌ نيست‌.
ز - كتابهايى‌ كه‌ انتسابشان‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ قطعاً يا به‌ احتمال‌ قوي‌ مردود است‌: 1. الالفاظ المغربة بالالقاب‌ المعربة، كه‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در جامعة القرويين‌ فاس‌ موجود است‌ (لوكنت‌، همان‌، 172 )؛ 2. الامامة و السياسة، كه‌ بارها به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌، از جمله‌ در 1957م‌ در قاهره‌ و نيز در 1985م‌ به‌ كوشش‌ طه‌ محمد زينى‌ (دربارة ترجمه‌هاي‌ كتاب‌ و بحثهايى‌ كه‌ دربارة انتساب‌ آن‌ شده‌، نك: همان‌، 176 -175 )؛ 3. تلقين‌ المتعلمين‌ فى‌ النحو. نسخه‌اي‌ از آن‌ در كتابخانة ملى‌ پاريس‌ هست‌ كه‌ نام‌ ابن‌ قتيبه‌ تنها در پشت‌ آن‌ و هيچ‌ جا، آنچنانكه‌ مرسوم‌ ابن‌ قتيبه‌ است‌، عبارت‌ «قال‌ ابومحمد» ديده‌ نمى‌شود، شيوة نگارش‌ آن‌ با شيوة او تفاوت‌ دارد و در آغاز آن‌، برخلاف‌ معهود، مقدمه‌اي‌ موجود نيست‌. به‌ اين‌ دلايل‌ لوكنت‌ آن‌ را از آثار ابن‌ قتيبه‌ به‌ شمار نياورده‌ است‌ (همان‌، 177 -176 )؛ 4. الجراثيم‌، كه‌ ذيل‌ فقه‌ اللغة ثعالبى‌ در بيروت‌ (1885م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌؛ 5. الوزراء. ابن‌ منظور در لسان‌ (ذيل‌ خلل‌) كتابى‌ به‌ اين‌ نام‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ نسبت‌ داده‌ كه‌ دور از صواب‌ است‌ (همان‌، 178 )؛ 6. وصية. لوكنت‌ كه‌ مقدمه‌ و بخشهايى‌ از اين‌ كتاب‌ را ترجمه‌ كرده‌ و در «مجلة مطالعات‌ اسلامى‌1» انتشار داده‌، معتقد است‌ كه‌ انتساب‌ كتاب‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ نادرست‌ است‌ (همانجا).
مآخذ: ابن‌ اثير، على‌، اللباب‌، بيروت‌، دار صادر؛ ابن‌ انباري‌، عبدالرحمان‌، نزهة الالباء، به‌ كوشش‌ ابراهيم‌ سامرائى‌، بغداد، 1959م‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، حيدرآباد دكن‌، 1357ق‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، احمد، لسان‌ الميزان‌، حيدرآباد دكن‌، 1329-1331ق‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ عبدربه‌، احمد، عقد الفريد، به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و ديگران‌، بيروت‌، 1402ق‌؛ ابن‌ فرحون‌، ابراهيم‌، الديباج‌ المذهب‌، به‌ كوشش‌ محمد، احمدي‌ ابوالنور، قاهره‌، 1394ق‌/1974م‌؛ ابن‌ قتيبه‌، عبدالله‌، ادب‌ الكاتب‌، به‌ كوشش‌ ماكس‌ گرونر، ليدن‌، 1900م‌؛ همو، الانواء، به‌ كوشش‌ پلا و حميدالله‌، حيدرآباد دكن‌، 1375ق‌/1965م‌؛ همو، تأويل‌ مختلف‌ الحديث‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ همو، تأويل‌ مشكل‌ القران‌، به‌ كوشش‌ احمد صقر، بيروت‌، دارالكتب‌ العلمية؛ همو، عيون‌ الاخبار، به‌ كوشش‌ احمد زكى‌ عدوي‌، قاهره‌، 1343ق‌/ 1925م‌؛ همو، «كتاب‌ العرب‌ او الرد على‌ الشعوبية»، رسائل‌ البلغاء، به‌ كوشش‌ محمد كردعلى‌، قاهر، 1331ق‌/1913م‌؛ همو، المعارف‌، به‌ كوشش‌ ثروت‌ عكاشه‌، قاهره‌، 1960م‌؛ همو، المعانى‌ الكبير، حيدرآباد دكن‌، 1368ق‌/1949م‌؛ همو، مقدمة الشعر و الشعراء، به‌ كوشش‌ گودفروا دومونيين‌، ترجمة آذرتاش‌ آذرنوش‌، تهران‌، 1363ش‌؛ ابن‌ منظور، لسان‌؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌؛ ابوريحان‌ بيرونى‌، الا¸ثار الباقية، به‌ كوشش‌ ادوارد زاخاو، ليپزيگ‌، 1923م‌؛ ابوطيب‌ لغوي‌، عبدالواحد، مراتب‌ النحويين‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1355ق‌/1975م‌؛ ازهري‌، محمد، تهذيب‌ اللغة، به‌ كوشش‌ عبدالسلام‌ محمد هارون‌ و محمد على‌ نجار، قاهره‌، 1384ق‌/1964م‌؛ بطليوسى‌، عبدالله‌، الاقتضاب‌، بيروت‌، 1973م‌؛ بغدادي‌، عبدالقادر، خزانة الادب‌، به‌ كوشش‌ عبدالسلام‌ محمد هارون‌، قاهره‌، 1387ق‌/1967م‌؛ پلا، مقدمه‌ بر الانواء (نك: ابن‌ قتيبه‌ در همين‌ مآخذ)؛ تاج‌ العروس‌؛ تميمى‌، عبدالجليل‌ مغتاظ عوده‌، ابن‌ قتيبة اللغوي‌، ليبى‌، جامعة سبها؛ جاحظ، عمرو، البخلاء، به‌ كوشش‌ احمد عوامري‌ بك‌ و على‌ جارم‌ بك‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ همو، البيان‌ و التبيين‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ سندوبى‌، قاهره‌، 1351ق‌/1932م‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌؛ حسينى‌، اسحاق‌ موسى‌، ابن‌ قتيبة، ترجمة هاشم‌ ياغى‌، بيروت‌، 1400ق‌/1980م‌؛ خطيب‌ بغدادي‌، احمد، تاريخ‌ بغداد، قاهره‌، 1349ق‌؛ داوودي‌، محمد، طبقات‌ المفسرين‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ذهبى‌، محمد، سيراعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط و على‌ ابوزيد، بيروت‌، 1404ق‌/ /1986م‌؛ زبيدي‌، محمد، طبقات‌ النحويين‌ و اللغويين‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1973م‌؛ زركلى‌، اعلام‌؛ سلام‌، محمد زغلول‌، ابن‌ قتيبة، قاهره‌، 1957م‌؛ سمعانى‌، عبدالكريم‌، الانساب‌، حيدرآباد دكن‌، 1399ق‌/1979م‌؛ سيد، فؤاد، فهرس‌ المخطوطات‌ المصورة، قاهره‌، 1954م‌؛ سيوطى‌، بغية الوعاة، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1384ق‌/ 1964م‌؛ صقر، سيداحمد، مقدمه‌ بر تأويل‌ مشكل‌ القرآن‌ (نك: ابن‌ قتيبه‌ در همين‌ مآخذ)؛ ضيف‌، شوقى‌، العصر العباسى‌ الثانى‌، قاهره‌، 1973م‌؛ ظاهريه‌، خطى‌ (حديث‌)؛ عكاشه‌، ثروت‌، مقدمه‌ بر المعارف‌ (نك: ابن‌ قتيبه‌ در همين‌ مآخذ)؛ قفطى‌، على‌، انباه‌ الرواة، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1371ق‌/1952م‌؛ گودفروا دومونبين‌، موريس‌، مقدمه‌ و تعليمات‌ بر مقدمة الشعر و الشعرا، (نك: ابن‌ قتيبه‌ در همين‌ مآخذ)؛ مخزومى‌، مهدي‌، مدرسة الكوفة، قاهره‌، 1371ق‌/1952م‌؛ مسعودي‌، على‌، مروج‌ الذهب‌، به‌ كوشش‌ باربيه‌ دومنار و ديگران‌، پاريس‌، 1917م‌؛ نووي‌، محيى‌الدين‌، تهذيب‌ الاسماء و اللغات‌، قاهره‌، ادارة الطباعة المنبرية؛ يمانى‌، عبدالرحمان‌، مقدمه‌ بر المعانى‌ الكبير، حيدرآباد دكن‌، 1368ق‌/ 1949م‌؛ نيز:
1 ; Fleisch, Henri, Trait E de philologie arabe, Beyrouth, 1961; Lecomte, G E rard, Ibn Qutayba, Damas, 1965; id, introd. Le trait E des divergences du Hak / w d'Ibn Qutayba (Kit ? b Ta p w / l Muhtalif al - V ad / w ), tr. Lecomte, Damas, 1962.
آذرتاش‌ آذرنوش‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:48  توسط خلیل محمدی  | 

وهب بن منبه از ویکی پدیا

وهب بن منبه از تابعان و از ناقلان اسرائیلیات در احادیث اسلامی.

زندگی

در سال ۳۴ (قمری) در یمن به دنیا آمد و در سال ۱۱۴ (قمری) در صنعاء درگذشت.

گفته‌اند که بیشتر دانش وی از اسرائیلیات و صحیفه‌های اهل کتاب بود. وهب از ابوهریره، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو بن العاص و دیگران کسب دانش نمود و خود بیش از بیست شاگرد داشت. محمد بن جریر طبری داستان فریب خوردن آدم در بهشت را به نقل از وهب بن منبه آورده‌است که نمونه‌ای از نفوذ فرهنگ یهودی در منابع اسلامی است. عین همین مطلب در سفر تکوین تورات آمده‌است.

وهب می‌گفت: «عبدالله بن سلام، اعلم اهل زمان خویش بود و کعب الاحبار نیز اعلم اهل زمان خویش. آیا می‌دانید چه کسی دانش هر دوی آن‌ها را جمع کرده‌است»؟ منظور او خودش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:40  توسط خلیل محمدی  | 

ابوعلی مسکویه از ویکی پدیا

ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب مسکویه رازی از اهالی ری بود. مدتی به همراه بیرونی، ابن سینا، ابوالخیر خمار و ابوسهل مسیحی در دربار ابو‌العباس مأمون خوارزمشاه زیسته است. نگارش کتابهای «الفوز الاکبر»، «تجارب الامم»، «انس الفرید»، «ترتیب العادات»، «جاوذان خرذ» و «الجامع» را به او نسبت داده‌اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:39  توسط خلیل محمدی  | 

ابن حزم اندلسی به روایت روزنامه ایران (قسمت دوم و پایانی)

(بخش دوم و پاياني)
مأمون غريب
برگردان: رامين اصيلي
و مي گويد كه مي داند چه كسي نيك پندارتر و داراي سعه صدر بيشتري است. سپس به كسي كه به چيزي عشق مي ورزد ولي با آن حتي ساده ترين مخالفتي پيدا نكرده كه چيزي از وجوه و گونه هاي سوء ظن ابراز دارد، اطمينان نمي كند و عاشق را هنگامي كه با خلوص نيت به محبوبش اعتماد ندارد مي بينيم كه نسبت به آنچه قبلاً توجهي نداشته و احتياطي نشان نمي داده، بسيار محتاط است…
ولي اختلاف دو عاشق را از اختلاف ديگران جدا مي كند. زيرا مي بينيم درحالي كه دو عاشق كه به اوج اختلاف رسيده اند، طولي نمي كشد كه آن دو به زيباترين وجه همنشيني برمي گردند و در همان وقت به خنده و شوخي مي پردازند و در يك زمان بارها چنين مي شود و هنگامي كه اين حالت را در دو نفر مي بيني شك نمي كني كه بين آن دو عشقي نهفته است. همچنين ابن حزم از مسأله اي سخن مي گويدكه در روانشناختي به «تثبيت» شناخته شده است و بابي را به آن اختصاص داده با عنوان «كسي كه صفتي را دوست دارد و آنچه را با آن مخالف باشد نيكو نمي داند» و در آن مي گويد: عشق بر جانها اقتداري مؤثر و سلطه اي قاطع دارد كه هر چيز محكم و استوار را آب مي كند و هر چيز سخت و انعطاف ناپذير را تجزيه مي كند و براي آن تعدادي مثال مي آوريم از آن جمله: مشخص است كسي كه اولين علاقه اش به زني كوتاه قد باشد، پس از آن به زن بلندقد علاقه اي ندارد.
همچنين ابن حزم اثر ميل جنسي را بر عشق به نحوي كه روانشناسان در عصر جديد از آن سخن مي گويند، ناديده نمي گيرد و در اين مورد شرح روشني مي دهد.
غوطه خوردن در عالم ابن حزم چه زيباست...
و كسي كه زندگينامه او و سختي هايي را كه تحمل كرده بخواند، با وجود آنكه وزير بوده ظلمات زندان را تحمل كرده و با وجود آنكه در فقه مجتهد بوده مورد دشمني قرار گرفت و كتابهايش سوزانده شد و درمقابل فاجعه سوختن كتابهايش نتوانست كاري كند جز آنكه با شعري به خودش تسليت بگويد:
«اگر كاغذها را بسوزانند نمي توانند چيزي را كه كاغذها دربرداشته اند بسوزانند چرا كه آن در سينه من است.
هر جا كه بر شتر سوارم با من حركت مي كند، آنگاه كه فرود آيم فرودمي آيد و در قبرم دفن مي شود.»(۲)
و در آخر عمرش «ميورقه» را به قصد يكي از روستاهاي اندلس ترك كرد تا بقيه زندگيش را در رؤياي خاطراتش بگذراند. ليكن او ميراثي فراموش نشدني از خود به جاي نهاد. خواه مردم در موردش اتفاق نظر داشته باشند، خواه اختلاف نظر و ابن حزم يكي از اعلام فقه و ادبيات و روانشناسي شده. خواه با او اتفاق نظر داشته باشيم و خواه اختلاف نظر.
هفتاد و دو سال زيست... در خلال آن سعادت و شقاوت را شناخت... و زندگي والا و زندگي پست را درك كرد... و در همه احوال نامش بين نسلها تا زمان ما و تا فردا بر سر زبانها افتاده است.
پي نوشت:
.۲ فان تحرقوا القرطاس لاتحرقوا الذي
تضمنه القرطاس، بل هو في صدري...
يسير معي حيث استقلت ركائبي
و ينزل ان انزل، ويد فن في قبري
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:2  توسط خلیل محمدی  | 

ابن حزم اندلسی به روایت روزنامه ایران (قسمت اول)

قسمت اول
مأمون غريب
برگردان: رامين اصيلي
 
«ابن حزم »در دوره اي از تاريخ اندلس كه به تجمل و ناز و نعمت و بي علاقگي و سست همتي نسبت به آرمانهاي بزرگ متمايز مي گردد، زاده شد. نامش علي بن احمد بن سعيد بن حزم است و در اواخر رمضان ۳۸۴ هـ. در قرطبه در قصري به دنيا آمد كه خدمتكاران بسيار داشت و پدرش وزير آخرين خليقه اموي هشام المؤيد بود... براي انساني كه در آن شرايط اقليمي و سرزمين به دنيا آمده طبيعي بود كه آموزش در بالاترين سطحش ميسر و مهيا شود. وي قرآن كريم را حفظ كرد واحاديث نبوي را آموخت و علوم نحو و فقه و فلسفه ونجوم و شعر را فرا گرفت و به فرهنگ روزگار خويش احاطه يافت. اما كسي نمي دانست كه او ستاره اي در آسمان فقه خواهد شد. و در همان وقت در كتاب جاويدش «طوق الحمامة» از برترين احساسات بشري سخن مي گويد.
گفته شده كه او تيزهوش و بداهه گو بوده علم فقه را آموخت و يكي از بزرگان و اعلام آن شد و ضمن آنكه به زندگي روزمره مي پرداخت، وارد عرصه سياست و علم شد و همانگونه كه به آتش سياست سوخت، عشق را نيز آموخت. و اين مانع نوشتن آثار بسيارش نشد كه باعث شدند او جايگاهش را با فقه ظاهريش (۱) در صف اول فقها بيابد.
از آنجايي كه وي به امويان منسوب بود، دوستدار آنان نيز بود. و در زماني از خلافت اموي در اندلس دفاع مي كرد كه خلافت از هم پاشيده و به دولتهاي كوچك و ضعيفي تبديل شده بود كه بر ضد يكديگر توطئه مي كردند واين امر راه را براي حذف سلطه اسلام در اندلس هموار مي كرد.
در زماني كه ابن حزم مي زيست، زندگي سهل و ساده نبود. وي پيوسته در عالم سياست به سر مي برد؛ بدانگونه كه پدرش به عنوان وزير خليفه هشام المؤيد وارد سياست شده بود و چاره اي نداشت جز آنكه راهي را بپيمايد كه سياست، سياستمداران را به آن كشيده بود. پس ازعزل خليفه ، پدرش مظلوم واقع شد وچهار سال در كنج فراموشي زيست و آنگاه در گذشت. و عجيب آنكه پدر، تعليم و تربيت فرزندش را در دوران اوليه عمرش به زنان واگذار كرد و از اينجاست كه خود گفته است كه در حجره زنان تربيت يافته است.
چه بسا همين تربيت اوليه او را به شناخت طبيعت و سرشت زنان ـ كه بعدها مهمترين عنصر نوشته هايش درباره عشق در كتاب مشهور «طوق الحمامه» گرديد ـ برانگيخت.
پس از آن زير دست ابوالحسن بن علي فاسي به تحصيل علم پرداخت كه راجع به او مي گويد: «به هنگامي كه آتش كودكي شعله ور و حرص و ولع جواني و بي خيالي ناشي از آن بر من مستولي بود، در ميان جاسوسان محدود و محذور بودم. پس هنگامي كه صاحب اختيار خود شدم و به سن جواني رسيدم، با ابوالحسن بن علي فاسي مصاحب شدم. وي مردي بخرد و دانشمند بود واز جمله كساني بود كه در مسير راستي و پارسايي واقعي و زهد در دنيا و تلاش براي آخرت گام بر مي داشت. و گمان مي كنم كه از شهوات پرهيز مي كرد؛ زيرا هرگز همسري نداشته و در علم و دين و تقوا چون او كسي را نديده ام...»
اين شيخ او را در استماع علما، فقه و تفسير همراهي مي كرد. مذهب رايج آن روز، مذهب امام مالك بود و در همان وقتي كه آن را مي آموخت به فراگيري تمام معارف رايج روزگار از قبيل فقه و تفسير و منطق و فلسفه و نجوم و رياضيات وتاريخ پرداخت.
هنگامي كه فتنه و آشوب ميان حاكمان پديد آمد، تصميم به مهاجرت از قرطبه به مريه ـ جايي كه سخت مشغول تحقيق شد ـ گرفت. در اين هنگام آل حمود توانست پس از هزيمت فرمانروايان اموي به قدرت برسد.
وي از بازگشتش به قرطبه، كه زيباترين روزهاي حياتش را هنگام زنده بودن پدرش در آنجا ديده بود ، احساس خوشبختي بسيار مي كرد و در آنجا سخت به تحقيق پرداخت و شهرتش در قرطبه وخارج آن پيچيد تا يكي از نوادگان عبدالرحمن ناصر به نام عبدالرحمن بن هشام به قدرت رسيد وابن حزم را وزير خود كرد. اما اين خليفه مسؤوليت پذير نبود و مردم بركنارش كردند. ابن حزم به زندان افتاد و مدتي در حبس ماند. پس از آزادشدن به زندگي عادي بازگشت و برآن شد كه ديگر وارد عرصه سياست نشود وتمام سعي و تلاشش را به علم معطوف دارد. ولي سياست بار ديگر او را به سوي خود كشيد واين هنگامي بودكه هشام المعتمد بالله بن محمد، يكي از نوادگان عبدالرحمان ناصر، قدرت را به دست گرفت وابن حزم را به وزارت برگزيد. اما اهل قرطبه به سرعت براو شوريدند وخلافت وي به پايان رسيد وبعداز آن حكومت به ملوك الطوايفي تبديل شد و ابن حزم وقت خود را يكسره صرف علم ودانش كرد.
وي پيرو مذهب ظاهري بودكه در آن پايبندي به ظاهر مطرح است و كتاب مشهورش «المحلي » را نيز راجع به آن نوشت. فقها براو تاختند ولي او به مذهب خويش كه در آن از كتابهاي داوود اصفهاني تأثير پذيرفته بود ، ايمان داشت. داوود اصفهاني در اجتهاد به متن قرآن و سنت وآنچه كه از صحابه به وي رسيده بود ، تكيه مي كرد.
ابن حزم شهرهاي مختلف اندلس را گشت و هنگامي كه اختلاف ميان او و فقها بالا گرفت زندگي در جزيره اي در شرق اندلس نزديك مغرب را برگزيد ؛ همانجايي كه رساله اي راجع به اسماء حسنه خداوند نوشت وحيرت مردم را برانگيخت.
چه بسيار كه اين مرد سعي در متوقف كردن توفانهايي داشت كه از ناحيه فقها به خاطر خلق مذهب ظاهري در پيرامون وي برپا شده بود. پس به توصيه يكي از دوستانش شروع به نوشتن راجع به عشق و عاشقان كرد. كتاب او در اين زمينه «طوق الحمامة في الالفة و الالاف» نام داشت كه در آن از عشق و نشانه هاي وصل وهجران وعفت و بي عفتي سخن مي گويد.
چنان كه اديب بزرگ عبدالرحمن شرقاوي در كتاب «پيشوايان نه گانه فقه» هنگام يادكردن از ابن حزم مي گويد: شگفتي آور است كه ابن حزم در نوشته هايش راجع به عفاف نفساني، آنگونه كه در فقه و اصول خود را ملزم به ظاهر متن كرده ، به ظاهر اكتفا نمي كند. بلكه در نفس انساني وپيوند ميان اسلام وفلسفه يوناني تعمق مي كند وعمق اميال و شور و شوق عشق را درمي يابد.
ونيز عجيب است كه ابن حزم، امام فقيهي كه فقهاي مخالف در كمينش نشسته بودند، در نوشته هايش راجع به عشق عباراتي به كار برده كه در آن از چيزي پرهيز و خودداري نكرده و نخواسته الفاظي را كه بايد سربسته مي گفت، بپوشاند.
وي زندگي اجتماعي را چنان كه ديده يااز افراد مطمئن شنيده، در طوق الحمامه به صادقانه ترين وشيرين ترين وجه به تصوير مي كشد.
استاد عبدالرحمان شرقاوي مي گويد : بسياري از آنچه را كه ابن حزم در طوق الحمامه نوشته امروز نمي توان با آن عبارات والفاظ عريان وي به چاپ رساند. ذائقه هاي امروزي با آن در تضاد است وعفت عمومي و حسن ادب دراين عصر آن را رد مي كند. بالاتر ازاين مطالب، در طوق الحمامه بعضي وقايع مهم تاريخ اندلس را نيز درنظر دارد، همان وقايعي كه وي درميان آن زيسته است و كتاب بااندرزهايي كه امر به خوبي ها ونهي از بديها مي كند وفضل وبرتري فرمانبرداري وزشتي معصيت را روشن مي سازد، به پايان مي رسد.
آنچه دراين كتاب جلب توجه مي كند، زندگي غريبي است كه ثروتمندان اندلس آن را زنده مي كردند؛ تاجايي كه زنان حاكمان و فرمانروايان براي معشوق هاي خودكه راهي به سويشان نمي يافتند، اشعاري غزل گونه مي نوشتند و واي به حال معشوقي كه اطرافيان عاشقه به اين موضوع پي مي بردند.
و از عجايب عشق دراين دوره آن بود كه بعضي فرماندهان لشگر زندگيشان را نه در ميدان هاي جنگ بلكه در شبستانهاي زنان سپري مي كردند. اينان بعداز شكست به سوي اين زنان فرار مي كردند ودشمن پيروز آنان را پس از يافتن مي كشت و زنان را به اسارت مي برد.
كتاب «طوق الحمامه» در تاريخ ادبيات پديده اي بي نظير است واز فقها يا علماي اسلام كسي مانند آن، كتاب يا فصل يا مقاله اي در عشق به اين زيبايي وصراحت و نيز در علم روان شناختي بدين ژرفايي ننوشته است .
ابن حزم دراين كتاب مي خواهد بگويد كه روابط مرد و زن ، روابطي انساني است و نيازي از جمله نيازهاي طبيعي وفطري است ، پس علما و فقها نبايد از فهم آن امتناع كنند و لازم است مرد و زن را و آنچه اين رابطه را برايشان حلال يا حرام مي كند، ببينند ودرك كنند و اين گفته را تكرار مي كند كه جديت فقط در شادي و خوشحالي، درست است و روي نگرداندن از شادي ضروري است. چرا كه شادي نفس را در برخورد با امور جدي قوي مي گرداند و سرسنگيني درهيچ امري جز دين نيست و پيامبر(ص) و علي بن ابيطالب مزاح مي كردند.
ابن حزم رساله «طوق الحمامه» را با سخني در ماهيت عشق چنين آغاز مي كند: «خدايت عزيز بدارد كه عشق، اولش شوخي و هزل است و آخرش جديت. دقايق معاني در توصيف آن به خاطر شكوه و جلال آن است. پس حقيقت آن را فقط با كوشش و تلاش درمي يابي. عشق در دين انكار نشده و درشريعت ممنوع نيست. زيرا قلبها به دست خداي عز و جل است و بسياري از خلفاي هدايتگر و پيشوايان راهنما، عاشق بوده اند و نام بعضي خلفاي عباسي در اندلس ذكر شده است…»
ابن حزم ما را به درياي عشق مي برد و در اين دريا ميان عشق و شهوت و معشوق و محبوب و علامات عشق و اسباب آن و اغراض و آفت هايش به شيوه انساني كه دريافته آنچه را كه در نفس آدمي هنگام گرفتارشدن به عشق فعال مي شود، غرق مي كند.
تحقيق استاد اديب يوسف شاروني در كتاب «عشق و صداقت در ميراث عرب و تحقيقات معاصر» اعجاب مرابرانگيخت. وي در آن كتاب از ابن حزم و كتاب «طوق الحمامه» سخن مي گويد و پس از آنكه درباب نوشته هاي ابن حزم مطالبي ايراد مي كند، درباره طوق الحمامه و پژوهش هاي جديد سخن مي گويد و چنين باور دارد كه عنايت به نفس به چيزي مربوط مي شود كه امروزه به روش روانكاوي معروف است اما در روانشناسي جديد خصوصاً در مكتب روان شناختي كه ادبيات و هنر را به صورتي عمومي ملحوظ مي دارد، شاهد آوردن از ادبيات چيز عجيبي نيست.
از جمله اسناد دال بر صحت نظريات او اين است كه مي گويد: كتاب طوق الحمامه و ديگر كتبي كه به موضوع عشق پرداخته اند، آنگونه كه پيش از اين نيز ذكر كرديم، در روانشناسي به منزله تلاشهاي مقدماتي به شمار مي آيند. بلكه در طوق الحمامه اظهارنظرهاي پراكنده اي مي يابيم كه تقريباً با آنچه نخبگان روانشناسي معاصر اظهار داشته اند، منطبق است. ابن حزم مطلبي را متذكر شده كه مكتب روانكاوي در قرن بيستم آن را تكرار كرده و آن اين است كه در وراي هر عشقي بيزاري و انزجاري در ضمير ناخودآگاه است و اين همان است كه ما در ضرب المثل مي گوييم: هر آنچه كه از حد گذشت تبديل به مخالف خود مي شود(اثري معكوس دارد) وي مي گويد: شادي مانند غم است. چون در آن افراط شود كشنده است و در خنده مانند گريه، چون شديد شود اشك از چشم راه مي افتد و براي همين هنگامي كه عشق ميان دو عاشق بسيار بالا بگيرد، اختلافشان در گفتار عمداً زياد مي شود و در هر امر ساده اي با يكديگر مخالفت مي كنند و هر يك از آن دو به دنبال لفظي هستند كه در محبوب مؤثر افتد و آن را در معنايي ديگر تأويل مي كنند و اين منشأ سرزنش ميان دو عاشق است.
ادامه دارد
* اديب الفقها، ابن حزم: الامام الفقيه الذي تحدث في الحب»!
مجله «آخر ساعة ، شماره۳۴۷۷
.۱ مشرب فقهي منسوب به ابوسليمان داوود بن علي بن خلف اصفهاني.
وي در روش فقهي خود اعتقادي به تأويل و قياس نداشته و به ظاهر قرآن اكتفا مي نمود و ابن حزم از جمله مروجين مذهب او بود كه كتابي در هشت جلد در اصول مذهب وي به نام «الفقه الظاهري» نوشته است.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:59  توسط خلیل محمدی  | 

ابن حزم اندلسی

اِبْن‌ِ حَزْم‌، خاندانى‌ از بزرگان‌، سياستمداران‌ و دانشمندان‌ اندلس‌. يزيد جدّ اعلاي‌ اين‌ خاندان‌، ايرانى‌ و از بردگان‌ آزاد شدة يزيد بن‌ ابى‌ سفيان‌ برادر معاويه‌ بود. هموست‌ كه‌ ابوبكر، فرماندهى‌ نخستين‌ سپاه‌ مسلمانان‌ را براي‌ فتح‌ شام‌ بدو سپرد. اين‌ خاندان‌ به‌ سبب‌ بستگى‌ به‌ بنى‌اميه‌ تعصب‌ خاصى‌ نسبت‌ به‌ آنان‌ داشتند. چندانكه‌ هنگام‌ سقوط اين‌ دولت‌ در شام‌ (132ق‌/750م‌) و هجرت‌ آنان‌ به‌ اندلس‌، اين‌ خانواده‌ نيز همراه‌ آنان‌ بدانجا كوچيدند و در قرية منته‌ ليشم‌1 در اَونَبه‌ در ناحيه‌ لَبْلَه‌2 در غرب‌ اندلس‌ رحل‌ اقامت‌ افكندند و سپس‌ در زمان‌ يكى‌ از افراد اين‌ خاندان‌، سعيد بن‌ حزم‌، به‌ قرطبه‌ منتقل‌ گرديدند (ياقوت‌، 12/235-236، 240؛ ابوزهرة، 23). به‌ نوشتة ابن‌ بسام‌ (1(1)/170) عده‌اي‌ اين‌ خاندان‌ را از نسبى‌ ناشناخته‌ و بى‌ريشه‌ و نومسلمان‌ مى‌دانسته‌اند و اين‌ بيانگر آن‌ است‌ كه‌ از ديرباز دربارة اصل‌ و نسب‌ آنان‌ بحثهايى‌ بسيار وجود داشته‌ است‌ (نك: كتانى‌، 76-82؛ ابوزهرة، 23-26).
مشهورترين‌ فرد اين‌ خاندان‌، ابومحمد على‌ بن‌ احمد بن‌ سعيد معروف‌ به‌ ابن‌ حزم‌ قرطبى‌است‌ كه‌ يكى‌ از درخشان‌ترين‌ چهره‌هاي‌ فرهنگ‌ اسلامى‌ در اندلس‌ بوده‌ است‌ (نك: ه د). ديگر افراد شناخته‌ شده‌ و بنام‌ اين‌ خاندان‌ عبارتند از:
1. ابوعمر، احمد بن‌ سعيد بن‌ حزم‌، وزير، كاتب‌، اديب‌ و لغوي‌ كه‌ در محلى‌ به‌ نام‌ زاويه‌ واقع‌ در غرب‌ اندلس‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود و دوران‌ كودكى‌ و نوجوانى‌ را در همانجا سپري‌ كرد (مقري‌، 2/83). از ابتداي‌ زندگى‌ او اطلاع‌ چندانى‌ در دست‌ نيست‌. قبل‌ از او خانوادة ابن‌ حزم‌ از شهرت‌ و معروفيت‌ چندانى‌ برخوردار نبودند و او بود كه‌ سبب‌ شهرت‌ آنان‌ گرديد (ياقوت‌، 12/250، 251). در 381ق‌/991م‌ منصور بن‌ ابى‌ عامر، مؤسس‌ دولت‌ عامريان‌ در اندلس‌ (حك 366-393ق‌/977- 1003م‌) او را به‌ مقام‌ وزارت‌ برگزيد. و به‌ زودي‌ چنان‌ اعتمادي‌ نسبت‌ به‌ وي‌ پيدا كرد كه‌ هرگاه‌ به‌ قصد جنگ‌ يا به‌ مناسبتى‌ ديگر از قرطبه‌ خارج‌ مى‌شد، او را جانشين‌ خود قرار مى‌داد (ابن‌ حزم‌، 20). ابوعمر مدت‌ 12 سال‌ در مقام‌ وزارت‌ منصور باقى‌ ماند. پس‌ از مرگ‌ وي‌ كه‌ در 393ق‌ اتفاق‌ افتاد، در دربار پسر و جانشين‌ او، مظفر (حك 393- 399ق‌/1003- 1009م‌) نيز مقامات‌ معتبر گوناگونى‌ داشت‌ (ياقوت‌، 12/237). وي‌ در شرق‌ قرطبه‌ در قصر مجلل‌ خود كه‌ به‌ كاخ‌ الزاهرة منصور متصل‌ بود، با كمال‌ قدرت‌ و حسن‌ تدبير به‌ ادارة امور مى‌پرداخت‌ (ابن‌ حزم‌، 21) تا اينكه‌ اغتشاشات‌ و دگرگونيهاي‌ سياسى‌ قرطبه‌ در 399ق‌ (ابن‌ عذاري‌، 3/83) كه‌ سرآغاز جنگهاي‌ داخلى‌ اندلس‌ بود، او را بالاجبار از سياست‌ بركنار كرد و به‌ انزوا كشانيد. به‌ دنبال‌ آن‌ ابن‌ حزم‌ قصر خود را رها نمود و در قسمت‌ غربى‌ قرطبه‌ در محله‌اي‌ به‌ نام‌ بِلاط مغيث‌ سكنى‌ گزيد (ابن‌ حزم‌، 207) تا اينكه‌ در ذيقعدة 402ق‌/1012م‌ در گوشة عزلت‌ زندگى‌ را بدرود گفت‌ (ابن‌ بشكوال‌، 31).
وي‌ علاوه‌ بر سياست‌ در علم‌ و ادب‌ و مخصوصاً علوم‌ بلاغت‌ دست‌ توانايى‌ داشت‌ (حميدي‌، 2/199). بعضى‌ از شعرا در مدح‌ او اشعاري‌ سروده‌اند (همو، 2/322، 464).
2. ابوبكر بن‌ احمد بن‌ حزم‌: پسر ارشد احمد بن‌ سعيد كه‌ در 379ق‌/989م‌ در قرطبه‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود و با دختري‌ به‌ نام‌ عاتكه‌ كه‌ پدرش‌ در زمان‌ منصور، حاكم‌ ثغراعلى‌ بود، ازدواج‌ كرد و در 401ق‌/ 1011م‌ در 22 سالگى‌ در شيوع‌ طاعون‌ قرطبه‌ كه‌ تلفات‌ بسيار داشت‌ درگذشت‌ (ابن‌ حزم‌، 215). از زندگى‌ او اطلاع‌ زيادي‌ در دست‌ نيست‌. برخى‌ (نك: پلا، 35، 54، 95؛ قس‌: 2 EI) به‌ اشتباه‌ وي‌ را همان‌ كسى‌ پنداشته‌اند كه‌ ابن‌ شهيد رسالة التوابع‌ و الزوابع‌ خود را به‌ او اهدا كرده‌ است‌، در صورتى‌ كه‌ بنا به‌ تصريح‌ صاحب‌ جذوة المقتبس‌ (حميدي‌، 2/597) كسى‌ كه‌ رسالة التوابع‌ و الزوابع‌ به‌ او اهدا شده‌ ابوبكر يحيى‌ بن‌ حزم‌ است‌ كه‌ به‌ دودمان‌ ديگري‌ تعلق‌ دارد.
3. ابورافع‌ فضل‌ بن‌ على‌، وزير، اديب‌، كاتب‌، اهل‌ قرطبه‌. وي‌ پسر على‌ بن‌ احمد است‌ و ابتدا نزد پدر و ابوعمر بن‌ عبدالبر، فقيه‌ معروف‌، به‌ تحصيل‌ علم‌ پرداخت‌ (ابن‌ بشكوال‌، 2/440) و از آنجا كه‌ داراي‌ هوش‌ و فراستى‌ سرشار بود به‌ زودي‌ در زمرة بزرگان‌ عصر خود درآمد و معتمدبن‌عبّادحاكم‌ اشبيليه‌ (حك 431- 479ق‌/1040-1086م‌) او را به‌ وزارت‌ برگزيد. عموي‌ معتمد، ابوطالب‌ عبدالجبار بن‌ محمد، زندگى‌ خود را مديون‌ وي‌ مى‌دانست‌، زيرا يك‌ بار معتمد به‌ علت‌ قيام‌ ابوطالب‌ بر ضد خود، قصد كشتن‌ وي‌ را داشت‌ كه‌ ابن‌ حزم‌ با گفتار سنجيدة خود معتمد را نسبت‌ به‌ او نرم‌ كرد و از قتل‌ وي‌ منصرف‌ ساخت‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/329). ابورافع‌ كه‌ خود از ذوق‌ و استعداد شعري‌ بى‌بهره‌ نبود مورد ستايش‌ و مدح‌ شعرايى‌ چون‌ جَهْوَر بن‌ محمد و ديگران‌ قرار گرفت‌ (حميدي‌، 1/291، 450). وي‌ به‌ همراه‌ مخدوم‌ خود معتمد در 479ق‌ در نبرد زلاقه‌ به‌ قتل‌ رسيد (ابن‌ خلكان‌، همانجا). ابن‌ ابار كتابى‌ به‌ نام‌ الهادي‌ الى‌ معرفة النسب‌ العبّادي‌ به‌ او نسبت‌ داده‌ است‌ (2/34).
4. ابوالمغيرة، عبدالوهاب‌ بن‌ احمد بن‌ عبدالرحمان‌ بن‌ سعيد، وزير، شاعر، اديب‌، كاتب‌، برادرزادة احمد بن‌ سعيد و پسر عموي‌ على‌ بن‌ احمد از تاريخ‌ و محل‌ ولادت‌ او اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌. وي‌ به‌ گفتة مقري‌ (1/617) نديم‌ منصور بن‌ ابى‌ عامر (د 393ق‌/1003م‌) بوده‌ است‌.
مستظهر، عبدالرحمان‌ بن‌ هشام‌ (حك رمضان‌ تا ذيعقعدة 414/ نوامبر 1023 - ژانوية 1024) عده‌اي‌ از علما و ادباي‌ بنام‌، از جمله‌ ابوالمغيرة و پسر عمويش‌ على‌ بن‌ احمد و ابن‌ شُهَيد اندلسى‌ را به‌ خود نزديك‌ ساخت‌ (مقري‌، 1/488، 489). مستظهر كه‌ خود در شعر و ادب‌ و علوم‌ بلاغت‌ دستى‌ توانا داشت‌، در مسائل‌ علمى‌ و ادبى‌، مخصوصاً در سرودن‌ شعر با آنان‌ به‌ مباحثه‌ و مناقشه‌ مى‌پرداخت‌. اين‌ امر باعث‌ برانگيختن‌ حقد و كينه‌ در ميان‌ وزيران‌ و بزرگان‌ دربار شد و ناخرسنديهاي‌ بسيار به‌ دنبال‌ داشت‌ (مقري‌، 1/489). مستظهر پس‌ از 47 روز خلافت‌ به‌ دست‌ شورشيان‌ به‌ قتل‌ رسيد و جانشين‌ او المستكفى‌ بالله‌، ابوالمغيرة و پسر عمويش‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌ (ابن‌ سعيد، 1/54 - 55). ابوالمغيرة پس‌ از رهايى‌ از زندان‌، راهى‌ بلاد ثغر شد و از آنجا كه‌ در علم‌ و ادب‌، مخصوصاً در نظم‌ و نثر به‌ مقام‌ والايى‌ دست‌ يافته‌ بود، در زمرة كاتبان‌ دربار درآمد و از مواهب‌ مادي‌ بسياري‌ برخوردار گرديد (ابن‌ بسام‌، 1(1)/132، 133). پس‌ از آن‌، به‌ مقام‌ وزارت‌ منذر بن‌ يحيى‌ برگزيده‌ شد و در 431ق‌/1039م‌ به‌ دنبال‌ كشته‌ شدن‌ منذر دستگير و بار ديگر زندانى‌ شد (ابن‌ خطيب‌، 197) و سرانجام‌ در 438ق‌/1046م‌ در طليطله‌ بدرود حيات‌ گفت‌ و در همانجا مدفون‌ گرديد (ابن‌ بشكوال‌، 1/362).
عده‌اي‌ سال‌ وفات‌ او را در حدود 420ق‌ دانسته‌اند (حميدي‌، 2/461)، در صورتى‌ كه‌ وي‌ همانگونه‌ كه‌ ذكر شد به‌ هنگام‌ سقوط دولت‌ سرقسطه‌ در 431ق‌ وزير منذر بن‌ يحيى‌ بوده‌ است‌ و در اين‌ صورت‌ قول‌ ابن‌ حيّان‌ كه‌ مرگ‌ او را در 438ق‌ دانسته‌ (نك: ابن‌ بشكوال‌، همانجا) صحيح‌تر است‌. اين‌ اختلاف‌ در سال‌ وفات‌ او باعث‌ شده‌ كه‌ عده‌اي‌ (كحاله‌، 6/218، 228) به‌ وجود دو ابوالمغيرة معتقد شوند.
ابن‌ حزم‌ در سرودن‌ شعر نيز استعداد سرشاري‌ داشت‌، چنانكه‌ در 17 سالگى‌ با قصيده‌اي‌ نسبتاً طولانى‌ پسر عموي‌ خود على‌ بن‌ احمد را مورد خطاب‌ قرار داد (ابن‌ حزم‌، 181). ابيات‌ بسياري‌ از اشعار وي‌ كه‌ به‌ طور پراكنده‌ در آثار حميدي‌ (2/461)، ابن‌ خاقان‌ (ص‌ 22)، ابن‌ بشكوال‌ (1/362) و ضبّى‌ (ص‌ 393) به‌ چشم‌ مى‌خورد حاكى‌ از استعداد سرشار و ذهن‌ خلاق‌ اوست‌. رابطة وي‌ با ابن‌ شهيد اندلسى‌ معروف‌ است‌. ابن‌ خاقان‌ (همانجا) در وصف‌ دوستى‌ آن‌ دو مى‌گويد: دو همدمى‌ كه‌ در قرطبه‌ اسوة دوستى‌ و رفاقت‌ و هم‌ قسم‌ در وفا و صداقت‌ بودند. وي‌ با على‌ بن‌ احمد، پسر عمويش‌ نيز روابط دوستانه‌ و صميمانه‌اي‌ داشت‌، چنانكه‌ در بسياري‌ از مجالس‌ و محافل‌ آن‌ دو را در كنار هم‌ مى‌بينيم‌؛ هر چند بين‌ آن‌ دو مشاجرات‌ و مناظراتى‌ نيز پيش‌ مى‌آمده‌ كه‌ اغلب‌ ابوالمغيرة به‌ سبب‌ معلومات‌ بسيار و حضور ذهن‌ و تيز هوشى‌، بر على‌ بن‌ احمد پيروز مى‌شده‌ است‌ (ابن‌ بسام‌، 1(1)/133).
ابن‌ رَبيب‌ قَروي‌ نيز با او مكاتباتى‌ داشته‌ است‌. يك‌ بار وي‌ نامه‌اي‌ به‌ او نوشت‌ و در آن‌ از مردم‌ اندلس‌ به‌ خاطر سستى‌ و تنبلى‌ در زمينة علم‌ و دانش‌ انتقاد كرد. ابوالمغيرة با بر شمردن‌ فضايل‌ مردم‌ اندلس‌ و ذكر بسياري‌ از تأليفات‌ و مصنفات‌ دانشمندان‌ آن‌ ديار، به‌ او پاسخ‌ داد (همو، 1(1)/133- 139). ابوالمغيرة داراي‌ تأليفات‌ بسيار بوده‌، اما از آثار او چيزي‌ بر جاي‌ نمانده‌ است‌. ابن‌ بسام‌ (1(1)/152، 154، 156، جم) قطعاتى‌ از نامه‌هاي‌ وي‌ را كه‌ به‌ بزرگانى‌ چون‌ ابومحمد على‌ بن‌ حزم‌ و ابن‌ عبدالبر و ديگران‌ نوشته‌، آورده‌ است‌. مجموع‌ آنها كه‌ افزون‌ بر 12 نامه‌ است‌ به‌ سبك‌ خاصى‌ كه‌ « رسائل‌ » بديع‌الزمان‌ را تداعى‌ مى‌كند، نگارش‌ يافته‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، الحلة السيرا، به‌ كوشش‌ حسين‌ مؤنس‌، قاهره‌، 1963م‌؛ ابن‌ بسام‌، على‌، الذخيرة، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، تونس‌، 1981م‌؛ ابن‌ بشكوال‌، خلف‌، الصلة، به‌ كوشش‌ عزّت‌ عطار حسينى‌، قاهره‌، 1374ق‌/ 1955م‌؛ ابن‌ حزم‌، على‌، طوق‌ الحمامة، به‌ كوشش‌ صلاح‌الدين‌ قاسمى‌، تونس‌، 1985م‌؛ ابن‌ خاقان‌، فتح‌، مطمح‌ الانفس‌، قسطنطنيه‌، 1302، 1885م‌؛ ابن‌ خطيب‌، محمد، اعمال‌ الاعلام‌، بيروت‌، 1956م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ سعيد، على‌ بن‌ موسى‌، المغرب‌، به‌ كوشش‌ شوقى‌ ضيف‌، قاهره‌، 1953م‌؛ ابن‌ عذاري‌، احمد، البيان‌ المغرب‌، بيروت‌، 1929م‌؛ ابوزهرة، محمد، ابن‌ حزم‌، بيروت‌، 1373ق‌/ 1954م‌؛ پلاّ، شارل‌، ابن‌ شهيد الاندلسى‌، اردن‌، 1965م‌؛ حميدي‌، محمد، جذوة المقتبس‌، به‌ كوشش‌ ابراهيم‌ الابياري‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ضبّى‌، احمد بن‌ يحيى‌، بغية الملتمس‌، قاهره‌، 1967م‌؛ كتانى‌، ناصر، «ابن‌ حزم‌ الاسبانى‌ او الفارسى‌»، اللسان‌ العربى‌، شم 4، رباطه‌، 1966م‌؛ كحاله‌، عمررضا، معجم‌ المؤلفين‌، بيروت‌، 1376ق‌/1957م‌؛ مقري‌ تلمسانى‌، احمد، نفح‌ الطيب‌، بيروت‌، 1388ق‌/1968م‌؛ ياقوت‌، ادبا؛ نيز: 2 .
نویسنده: عنايت‌ الله فاتحى‌نژاد (رب ) 23/3/77

ن‌ * 2 * (رب ) 27/3/77

این مطلب از سایت زیر برداشته شده است:

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1097

 


...به راستى ميان ابن حزم و ابن حجر چقدر فاصله است; ابن حزم عمل ابن ملجم را {در به شهادت رساندن امیرالمومنین علی علیه السلام} توجيه كرده و حقّ جلوه مى دهد، و ابن حجر از ذكر نام او دركتاب خود «لسان الميزان»(13) عذر خواهى كرده و او را آدم كش و خون ريز توصيف مى كند، و در «تهذيب التهذيب»(14)مى گويد: او از بقاياى خوارج بوده است.

                                                                      ***

ابن حزم مى گويد(1):
ما يقين داريم كه معاويه(رضي الله عنه) و همراهانش مجتهد بوده اند و در اجتهادشان خطا كرده اند و از يك پاداش برخوردارند.
و معاويه و عمرو عاص را مجتهد دانسته، و سپس مى گويد....

ادامه ی مطالب فوق در سایت زیر مندرج است:

http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?mid=1582

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:4  توسط خلیل محمدی  | 

سیرت جلال الدین منکبرنی

«نفثه المصدور» تالیف نورالدین محمد بن احمد منشی نسوی معروف به شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی است. او از منشیان و مورخان اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری است. در سال ۶۲۲ ه.ق به خدمت سلطان جلال الدین منکبرنی درآمد و سالها سمت منشی گری و وزارت او را بر عهده داشت.

نسوی در رمضان سال ۶۲۸ ه.ق از سوی جلال الدین نزد ملک مظفر شهاب الدین غازی به میافارقین رفت و در آنجا ماند و پس از چهار سال اقامت در آن ناحیه کتاب نفثه المصدور در سال ۶۳۲ ه.ق خطاب به یکی از اعیان خراسان به نام سعدالدین جعفر بن محمد نامی نوشت.

نفثه المصدور به شرح احوال جلال الدین منکبرنی، آخرین پادشاه خوارزمشاهیان می پردازد و نیز حاوی شرح وقایعی است که بر مولف پس از مراجعت از سفارت به دربار الموت (۶۲۷ ه.ق) به دستور سلطان جلال الدین و پیوستن وی به سلطان در تبریز و تا مرگ جلال الدین گذشته است.

نفثه المصدور از امهات کتب تاریخ و ادب فارسی شمرده می شود و دارای نثری منشیانه، آمیخته به آیات و احادیث و اشعار و امثال عربی و فارسی است.

مولف نفثه المصدور، کتاب دیگری در همین مضمون و دقیقاْ به سیاق این کتاب به نام «سیرت جلال الدین منکبرنی» دارد که به زبان عربی نوشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:23  توسط خلیل محمدی  |