قبسات

...انی انست نارا لعلی اتیکم منها بقبس

علی پرستی

 

داشتم دنبال یک شعر یا یک جمله یا آیت و روایتی مناسب بودم که در جواب دوستان به عنوان تبریک و شادباش عید سعید غدیرخم ارسال کنم. به این رباعی از حجة الاسلام نیر تبریزی رسیدم که در آتشکده اش آورده بود:

غالی بیخود علی پرستی نکند

در کیش نصیر چیر دستی نکند

زور می از اندازه برون حوصله تنگ

میخواره چرا سیاه مستی نکند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:24  توسط خلیل محمدی  | 

ابن فضلان از یک سایت

» معرفى و نقد سفرنامه ابن فضلان


 

الف) سفرنامه نويسى

سفرنامه، نمايه سفر به سرزمين هاى ناشناخته دانش و علوم است، زيرا حاصل و نتيجه آن، فزونى يافتن دانش بشرى و شناخت گروه ها و جوامع انسانى نسبت به يكديگر است. مسافرت و ارتباط با افراد جوامع ديگر يكى از جنبه هاى حيات اجتماعى بشر است، زيرا انسانى كه عمر خويش را در يك منطقه و محل درگذر مى بيند، در پى شناخت محيط اطراف خويش است. اگر كوه، دره، بيابان، دريا و جنگلى در اطراف محيط زندگى اش باشد، وسوسه هاى كنجكاوانه، او را به حركت در آورده و به سوى آن ها جذب مى كند. پس جاذبه درونى، انسان را به سفر وامى دارد، اما گاهى انگيزه هاى مذهبى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و...، اين انگيزه را تقويت كرده و به مسافرت، رنگ و هدفى فراتر مى بخشد.

در گذشته، هرگاه كسى از مسافرت بر مى گشت، به ديدنش مى شتافتند و شيفته ماجراهاى عجيب و تازه او بودند و با تمام وجود سخنان او را مى شنيدند و به خاطر مى سپردند، به گونه اى كه هر كسى آرزوى سفر و ديدن افراد و شهرها و مناطق جديد را داشت.

اين مسئله براى مردمان روزگارهاى پيش كه امكان سفر براى همه افراد به آسانى فراهم نبود، انگيزه و شوق بسيارى ايجاد مى كرد، بهويژه اگر مسافرت به شهرى صورت مى گرفت كه آوازه بلندى داشت يا رفتن به آن جا براى همه ممكن نبود.

بعد از اسلام، از يك سو به دليل تشويق هاى اسلام براى فراگيرى علم و دانش، و از سوى ديگر به دليل فتوحات و كشورگشايى و گسترش قلمرو اسلامى، زمينه رفت و آمدهاى مكرر و طولانى و انتقال خانه و زندگى به منطقه اى ديگر، به ويژه گردش هاى علمى براى دانشمندان و افراد فرهنگى فراهم شد. اين افراد گاه به صورت انفرادى و گاهى گروهى دست به سفرهاى كم و بيش طولانى مى زدند و حوادث آن را يادداشت مى كردند. اين گونه نوشتارها يكى از شيوه هاى شرح حال نگارى در گذشته بوده است.

گاهى اشخاص با انگيزه مذهبى براى زيارت بارگاه يا شهرى مقدس بار سفر مى بستند و همه خطرها و مشكلات راه را بر جان مى خريدند، مانند سفر براى انجام مناسك حج و عمره كه راه هاى بيابانى حجاز را به سوى مكه در پيش مى گرفتند.

گاهى مسافرت به انگيزه سياسى خاصى صورت مى گرفت، مثلاً خلفا و حاكمان به واسطه وسعت قلمرو، و براى جمع آورى خراج و ماليات و اموال مى بايست به سرزمين و مردمان زيردست خود شناخت كاملى داشته باشند تا در گرفتن اموال و ماليات توفيق بيشترى به دست آورند و يا از وضعيت قدرت هاى رقيب و دشمن آگاهى يابند، از اين رو افرادى را براى شناسايى اين مناطق گسيل مى داشتند.

يكى از عوامل رنسانس در اروپا اكتشافات جغرافيايى بود، زيرا در نتيجه آن، دانش آن ها در مورد كره زمين فزونى يافت و نقشه ها كامل تر شد و با آگاهى از وجود ثروت در شرق، سفرها و روابط بين شرق و غرب بسيار زياد گرديد و شناخت دنياى شرق به منظور مقابله با امپراطورى عثمانى براى دولت هاى اروپايى، اهميتى دوچندان يافت، از اين رو سفرهاى شرقى را تشويق كردند و طبقات مرفه و ثروت مند اروپا در نتيجه سرازير شدن ثروت به غرب به وجود آمد و انديشه هاى جديد نيز كمك مهمى به وقوع رنسانس در اروپا كرد. اما اكتشافات جغرافيايى در شرق و با حمايت دولت هاى اسلامى، موجب رنسانسى همانند رنسانس اروپا نشد; زيرا در شرق، طبقه اى مانند بورژوا و انديشه هاى انسان گرايانه و ثروت زياد و روحيه استعمارگرانه مانند اروپا وجود نداشت.

انگيزه اقتصادى مؤثر در سفر نيز بازرگانى و تجارت بود، مثل سفرهاى تابستانى و زمستانى عرب ها به شام و يمن و سفر در جاده هاى ابريشم، ادويه و نمك كه بازرگانان بسيارى از اين راه ها به تجارت و داد و ستد مى پرداختند.

انگيزه فرهنگى سفرها، تحصيل علم و فراگيرى دانش يا ديدار دانشمند و مراكز علمى بود كه مسافران در پى آن، مرارت و تلخى سفر و دورى از وطن و حتى خانواده را پذيرا مى شدند. بسيارى از نويسندگان مانند مسعودى چنين رويكردى داشتند.

يكى از اشخاصى كه سفرى سياسى و مذهبى انجام داد، ابن فضلان بود كه رساله او بلندآوازه است. در اين نوشتار تلاش بر اين است تا نگاهى گذرا در حد معرفى و نقد اجمالى به آن داشته باشيم. پيش از او نيز اشخاص بسيارى به اين مهم توجه داشته اند كه شناخت هر كدام از آن ها در خور پژوهش هايى مستقل است.در اين جا عنوان ورود به بحث، برخى از پيشگامان نگارش كتاب هاى سفرنامه اى و جغرافياى توصيفى را برمى شماريم:

1ـ جاحظ، عمرو بن بحر كنانى (متوفاى 255 ق)

كتاب جاحظ با نام التبصّر بالتجارة جزء اولين كتاب هايى است كه دربردارنده مسائل جغرافيايى و توصيف كننده زمين و تغييرات انسانى روى آن مى باشد. وى باب نوشتن كتاب در مورد طول و عرض سرزمين ها و ويژگى هاى آن ها را گشود و پس از او افرادى، چون ابن فقيه همدانى، ابن رُسته اصفهانى، ابو زيد بلخى، اصطخرى، ابن حوقل و مقدسى اين راه را در پيش گرفتند. آقاى حسن حُسنى عبدالوهاب كتاب جاحظ را در تونس كشف و منتشر كرد.2

2ـ ابن رُسته، ابوعلى احمد بن عمر بن اسحاق بن رسته

او نويسنده كتاب الاعلاق النفيسه است كه آن را در سال 290 ق در اصفهان به رشته تحرير در آورد. هر چند بحث او در مورد علم هيئت است، ولى در موضوعات متنوعى، مانند وسعت زمين، بنيادگذارى مكه و مدينه، درياها، رودخانه ها، آب و هوا و جغرافياى ايران و سرزمين هاى مجاور آن بحث مى كند،3 از اين رو منبع جغرافيايى بسيار خوبى است.

3ـ ابن فقيه، احمد بن محمد همدانى

او جغرافى دان سده سوم هجرى و نويسنده كتاب البلدان است. بيشتر محققان، زمان نگارش كتاب او را پس از مرگ معتضد خليفه عباسى (289 ق) مى دانند.4

4ـ جيهانى، ابوعبدالله محمد بن احمد

او يكى از جغرافى دانان برجسته اين دوره است كه تأثيرش بر تحول جغرافى نويسى مسلمانان، مانند ابن خرداذبه بسيار گسترده و عميق بود. وى وزير سامانى بود و كتابش المسالك و الممالك به دست نيامده است. نسخه خطى كابل هيچ ربطى به اثر با ارزش جيهانى ندارد. احتمالا ابن خرداذبه از آن استفاده برده است. جيهانى اطلاعات دست اول خود را از منابع مختلف جمع آورى كرده و از همين رو اثر وى كتابى با ارزش گشته است.5

5ـ ابودُلف، مسعر بن مهلهل خزرجى ينبوعى

دست سرنوشت، او را از مدينه به دربار امير سامانى، ناصر بن احمد كشاند و شاعر و مديحه سراى آنان گرديد. امير بخارا پس از آمدن هيئتى از هند او را در سال 331 ق به هند فرستاد. وى در مسير خود، از كشمير، كابل، سيستان، مالابار و سواحل كرومندل ديدن كرد. ابودلف پس از بازگشت كتاب عجايب البلدان را نوشت. ياقوت و قزوينى در نوشتارهاى خود از آن بهره برده اند.6

آقاى زكى وليدى طوغان در سال 1923م دو رساله از ابودلف در كتابخانه آستان قدس رضوى كشف كرده كه به همراه رساله ابن فضلان ضميمه كتاب البلدان ابن فقيه بوده است. رساله نخست او شرح سفر از بخارا به چين است كه به همراه هيئت دربار سامانى از راه آسياى مركزى، تركستان شرقى و تبّت به دربار چين رفته و از راه هند و سيستان به سرزمين هاى اسلامى برگشته است. در مورد اين سفر و رساله او برخى ترديد دارند، زيرا اشتباهات و خيال پردازى هايى در آن وجود دارد. رساله دوم او شرح سفرى است كه از شيز در آذربايجان به باكو و تفليس و سپس به آذربايجان، اردبيل و شهرزور رفته و راه كرمانشاهان، همدان، رى، طبرستان، قومس، نيشابور، طوس و هرات را در پيش گرفته است.7

او سعى كرده همانند جغرافى دانان، امورى چون مساحت، محل سكونت، ميوه ها، محصولات و بناها را شرح دهد. نقطه نظرهاى او در باره ايران و قفقاز از ديد جغرافيايى و جغرافياى تاريخى بسيار اهميت دارد و شمار زيادى از معادن ايران را نام برده است.8

اينك نگاهى گذرا به زمانه زندگى و شخصيت ابن فضلان مى اندازيم و سپس به معرفى رساله او مى پردازيم.

ب) دوران ابن فضلان

سفر ابن فضلان در زمان مقتدر خليفه عباسى رخ داد. مقتدر در سال 295 ق در سن سيزده سالگى به خلافت برگزيده شد.9 حكومت او توسط مادر، زنان و خادمان دربارى اداره مى شد و خودش به لذت ها و مجالس لهو و لعب مشغول بود. خلافت در اين زمان، وضعيت ناپسندى پيدا كرد، زيرا هزينه مخارج حكومت بسيار بالا رفت و خزانه پر از جواهر تهى گرديد10 و خريد و فروش مناصب و وزارت، رشوه و خيانت11 چنان افزايش يافت كه مشهور آفاق گرديد. تركان مسلط بر خلافت و برخى درباريان، دو بار او را از خلافت خلع كرده و باز به مسند خلافت برگردانده بودند و مرتبه سوم در سال 320 ق اطرافيان مونس خادم خليفه را كشته و جسدش را در راه رها كردند.12 وزير با كفايت او، ابوالحسن على بن فرات را سه بار عزل و دوباره به وزارت برگرداندند. اِشراف تركان بر امور و سن كم13 و بى تجربگى خليفه سبب مديريت ضعيف و بروز اين مشكلات شده بود، با اين حال، آوازه و شهرت خلافت در سراسر جهان پيچيده بود كه در رساله ابن فضلان نيز به آن تصريح شده است، به گونه اى كه شاهان و اميرانى مانند شاه صقالبه به پيمان خود با خليفه افتخار مى كردند.

پس قرن چهارم هجرى از لحاظ سياسى، دوران ضعف خلافت عباسى است و از جهت ديگر، دوران رونق تمدن اسلامى و به تعبير آدام متز خاور شناس، دوران نهضت اسلامى (به معناى رنسانس) است. در اين قرن، علوم از جهات گوناگونى پيشرفت محسوسى داشتند، بهويژه نوشته هاى جغرافيايى با زبان عربى به عنوان جنبشى مستقل به اوج رسيد، كتاب هاى متعددى پديد آمد و در نتيجه آن، مكتب كلاسيك سامان گرفت و اصلى ترين آثار نقشه كشى عربى (اطلس اسلام) به وجود آمد و شمار جهان گردان فراوان شد. و مهم تر اين كه برخى از آنان به نواحى شوروى (روسيه) و مناطق مجاور آن سفر كردند و جغرافيا در نوشته هاى ديگر از جمله در فرهنگ نامه ها، مجموعه هاى كتاب شناسى و فرهنگ اصطلاحات رواج يافت و با موضوعات ادبى نيز رابطه اى نزديك پيدا كرد.14

البته بايد يادآور شد كه در قرن سوم هجرى و پيش از آن نيز اين سفرها وجود داشته است. ادريسى گزارش كرده كه ابراهيم، پسر مهدى، برادر هارون در كتاب الطبيخ آورده كه در زمان هارون عباسى هيئتى به يمن فرستاده شدند تا منشأ تجارت عنبر را مشخص كنند. عنبر را بيشتر از سواحل شرقى افريقا مى آوردند و در اقتصاد دستگاه خلافت نقش داشت، زيرا ابو يوسف از آن به عنوان منبع مهم خراج ياد مى كند كه معادل مرواريد است.15

در زمان واثق، خليفه عباسى دو سفر مهم تدارك ديده شد، سفر نخست بعد از موافقت امپراطور روم، به آسياى صغير صورت گرفت تا در مورد غار اصحاب كهف بين عمريه و نيقيه بررسى كنند كه سرخسى، مسعودى و ابن خرداذبه آن را گزارش كرده اند. سفر دوم توسط محمد بن موسى به سوى فرمانرواى طرخان (شاه خزر) به همراه سلام ترجمان صورت گرفت تا در مورد سد يأجوج و مأجوج بررسى كنند.16

ج) زندگينامه ابن فضلان

احمد بن فضلان بن العباس بن راشد در نيمه دوم سده سوم و نيمه اول سده چهارم هجرى مى زيسته است. او نويسنده رساله اى است كه ياقوت در جايى آن را به عنوان كتاب17 و در جاى ديگر به نام رساله18 معرفى كرده است.

در نام او آشفتگى وجود دارد، زيرا ياقوت او را احمد ناميده و در آغاز رساله خود او نيز نام احمد ذكر شده است. هم چنين نويسنده كتاب عجايب المخلوقات كه پيش از ياقوت مى زيسته، او را احمد خوانده است،19 ولى خود ابن فضلان در متن رساله نام خويش را محمد ذكر كرده است20. شايد اشتباه در تصحيف بوده كه جاى الف با ميم عوض شده يا در نسخه خوانا نبوده و به صورت ميم نمايان گر شده است.

در مورد نام جدش نيز كه آيا راشد بوده يا اسد، اختلاف وجود دارد. ياقوت آن را به گونه مختلف ذكر كرده و خود او نيز نام راشد را آورده21 كه به احتمال زياد خطاى لفظى يا كتابت بوده است.

در مورد عرب يا غير عرب بودن او نيز اختلاف هست .كوالفسكى او را عرب مى داند و نام كامل او را دليلى بر اين گفته خويش مى داند. اطرافيانش نيز او را عرب مى دانسته اند، زيرا در متن كتاب وقتى شاه صقالبه سراغ اموال ذكر شده در نامه خليفه را مى گيرد و ابن فضلان عذر مى آورد، شاه به ابن فضلان مى گويد: ?من آن ها را نمى شناسم، من فقط تو را مى شناسم، اين ها قومى عجم هستند?22 كه دلالت دارد شاه صقالبه او را عرب مى پنداشته است.

در مورد واژه فَضلان نيز گفته شده كه در آن روز چنين واژه اى سابقه نداشته است23 و برخى مانند فرهن او را فُضلان نوشته اند.24

مولا بودن او نيز مسئله را دشوارتر كرده است، زيرا نمى دانيم كه آيا مولاى خليفه يا مولاى محمد بن سليمان بوده است؟ مشكل اين است كه بعد از نام مولاى او عنوان هاشمى نيز ذكر شده است، در حالى كه محمد بن سليمان از بنى هاشم نبوده است. كوالفسكى اين عنوان را به ابن فضلان مربوط مى داند، چون او مولاى خليفه بوده است. برخى بر اين باورند كه نظر كوالفسكى با گفته ياقوت كه او را مولاى خليفه دانسته است، سازگارى دارد.25 البته به نظر مى رسد كه برداشت كوالفسكى درست نباشد، زيرا با مراجعه به گفته هاى ياقوت نتيجه اين گونه است كه او چهار بار نام ابن فضلان را با عنوان مولا ذكر كرده و يك بار چنين گفته است: ?ابن فضلان مولاى مقتدر و مولاى محمد بن سليمان?26 كه ظاهراً براى رعايت احترام خليفه بوده و از اين جهت بدون فاصله، مولا بودن او را به محمد بن سليمان نسبت مى دهد تا سوء تفاهمى پيش نيايد و او را مولاى خليفه بدانند. ياقوت سه بار ديگر چنين مى گويد: ?احمد بن فضلان... مولاى محمد بن سليمان?27 كه با نظر كوالفسكى كاملاً مخالف است.

در باره محل تولد، رشد، شغل، موقعيت دينى و فرهنگى و منصب او قبل از اعزامش به شمال خزر، شناخت درخورى پيدا نشد. آگاهى ما در باره او فقط از راه شناخت اين رساله و مطالب محدود برخى از نويسندگان است.

ابن فضلان جهان گرد نبوده است، بلكه تنها حادثه اى سبب مسافرت او به همراه گروهى به سرزمين اسلاوها گرديد كه در كرانه رودخانه ولگا (اِتل) زندگى مى كردند. در هر صورت، شخصيت او به گونه اى بوده كه توانسته است نظر خليفه و وزيران را براى همراهى هيئت به خود جلب كند. احتمال دارد كه در بغداد از جايگاه دينى برخوردار بوده است، زيرا در سفر نيز به امور دينى بيشتر توجه دارد.

د) رساله ابن فضلان

نخست، ساختار و شكل اين رساله و بعد محتواى آن معرفى مى شود و سرانجام نقد آن نيز در پى خواهد آمد.

1ـ معرفى رساله

رساله ابن فضلان نوشته اى قابل توجه است كه تصويرى خوب و زنده از مردم سرزمين هاى آسياى مركزى و شمال خزر، جغرافياى انسانى و حاكمان اين مناطق ارائه كرده است و در نوع خود بى نظير مى باشد. اين رساله، شرح سفرى است كه از بغداد آغاز و بعد از پيمودن مسيرهايى به ماوراءالنهر (بالا رود) تا نزديكى مسكو پيش رفته و به بغداد پايان يافته است.

او پس از بازگشت، شرح سفر خود را به صورت كتابى به رشته تحرير درمى آورد. شايدبتوان گفت كه قابل اعتمادترين گزارش درباره اين منطقه، از سوى ابن فضلان ارائه شده است. برخى در مورد استفاده ياقوت از رساله ابن فضلان ترديد دارند و گفته اند كه احتمالا ياقوت بعدها در اثر مشهور خود معجم البلدان از رساله ابن فضلان استفاده كرده باشد.28 اين در حالى است كه ياقوت بارها در كتاب خود از ابن فضلان نام برده و به صراحت از او نقل كرده است، پس جاى تعجب دارد كه چگونه اين نويسنده با احتمال اين مطلب را بيان مى كند.

موضوع ديگر اين كه اين نويسنده، كتابى غير از رساله مورد بحث را به ابن فضلان نسبت مى دهد. وى پس از توضيح درباره سفر او به ولگا مى گويد: يكى ديگر از كارهاى ابن فضلان كه از اهميت شايان توجهى برخوردار است، رساله اوست.29

مستشرقان اولين كسانى بودند كه به اهميت اين رساله پى بردند، ولى چون در دست رس نبود نقل هاى آن را از كتاب هاى مختلف، بهويژه معجم البلدان ياقوت جمع نموده و منتشر كردند. اما در سال 1923م زكى وليدى طوغان در كتابخانه آستان قدس نسخه اى قديمى پيدا كرد كه در آن چهار رساله وجود داشت.30 يكى از اين رساله ها، رساله ابن فضلان بود كه دكتر سامى الدّهان به درخواست علاّمه محمد كردعلى در سال 1951م آن را تحقيق كرد. او رساله را با نقل هاى ياقوت مقايسه كرد او مشخص شد كه متن آن با نقل هاى معجم البلدان سازگارى دارد. و اين دليلى بر درستى انتساب رساله به ابن فضلان مى باشد.31

پيش از اين در آلمان، روسيه و انگليس مقالاتى از آن انتشار يافته بود و در دانشگاه هاى آن جا تدريس مى شد.32

منابعى كه از اين كتاب بهره برده اند، عبارت اند از:33

1. ياقوت حموى در معجم البلدان;

2. محمد بن محمود طوسى در عجايب المخلوقات كه حدوداً در سال 555 ق نوشته شده است;

3. امين احمد رازى در كتاب هفت اقليم كه در سال 1002 ق به نگارش درآمده است.

كسانى كه در باره اين رساله، تحقيق انجام داده اند، عبارت اند از:34

1. راسموسن، خاورشناس دانماركى;

2. فرهن در اثر خود، بلغارهاى ولگا بر اساس سفرنامه ابن فضلان در 1823 م;

3. اسپيتسين روسى در اثر خود پيرامون صحت يادداشت هاى ابن فضلان. او سفرنامه ابن فضلان را سرشار از عدم آگاهى و تحريف دانسته است;

4. تيزن هاوزن در مقاله در حمايت از ابن فضلان كه سخنان اسپيتسين را رد كرده است;

5. ماركوارت از ابن فضلان انتقاد كرده و سفر او را به ولگا قبول ندارد;

6. روزن با عنوان مقدمه بر طبع جديد يادداشت هاى ابن فضلان، انتقاد ياقوت از ابن فضلان را بيان كرده است.

7. احمد زكى وليدى طوغان كه رساله را معرفى كرده است.

ترجمه فارسى رساله، توسط ابوالفضل طباطبائى در سال 1345 صورت گرفته است و مهم ترين اثر تحقيقى درباره آن توسط پترويج كوالفسكى، دانشمند روسى با عنوان كتاب احمد بن فضلان و سفر او به ولگا در سال هاى 921 ـ 922 م انجام شده است.

رساله اى كه دكتر سامى الدهان تحقيق كرده، شامل 203 صفحه، و متن آن 105 صفحه است.

فصل هاى رساله به گونه ذيل است:

1. خوارزم 4. صقالبه

2. غزها 5. روس

3. باشغرد 6. خزر

1. 1. علت سفر

ماجرا چنين بود كه در بهار 309 ق (921 م) شاه صقالبه (اسلاوها) اَلمش بن يلطوار نامه اى توسط عبد الله بن باشتو خزرى، براى مقتدر، خليفه عباسى فرستاد و از او درخواست كرد كه عده اى را براى تعليم احكام فقهى و دين اسلام، ساختن مسجد، نصب منبر و خواندن خطبه به نام خليفه در تمام اين بلاد، و هم چنين براى كمك در ساختن قلعه اى كه مسلمانان را از حمله مخالفان (خزرى ها) حفظ كند، گسيل دارد. ظاهراً در نامه ديگرى نيز از وزير درخواست كرده بود كه براى او ادويه بفرستد. اين افراد در خواست ديدار حضورى با خليفه داشتند كه در آغاز اجازه ندادند، ولى پس از مدتى و ديدار با وزير، اين ملاقات با واسطه تكين صورت گرفت.

ابن فضلان آمادگى خود را براى اعزام به شمال خزر اعلام مى دارد و خليفه با سفر گروهى به آن منطقه، موافقت مى كند كه چهار نفر به ترتيب ذيل براى اين منظور انتخاب گرديدند:

1. سوسن الرسى، مولا نذير حرمى 3. بارس صقلابى

2. تكين تركى 4. احمد بن فضلان

دو نفر از اين ها زبان روسى را مى دانستند. نخست، سوسن كه در اصل روسى بود و زبان عربى را ياد گرفته بود و بعد مراتبى به دست آورد و پيش از اين، دربان خليفه مكتفى بود. و ديگرى، بارس صقلابى كه نام و نسبت او نشان از اصل او دارد. تكين نيز زبان تركى مى دانست و چون در راه با اقوام ترك برخورد داشتند، وجود او نيز لازم بود.

برخى، از تركيب گروه چنين برداشت كرده اند كه رياست گروه بر عهده ابن فضلان بوده است35. برخى ديگر مى پندارند كه سوسن روسى رياست گروه را عهده دار بوده است، در حالى كه ابن فضلان در رساله خود چنين مى باوراند كه او رياست هيئت را بر عهده داشته است.36 به نظر مى رسد نظر نخست، درست باشد، زيرا هم متن رساله چنين مى رساند و هم اين كه هدف اصلى گروه، تبليغ دين و اسلام و ذكر نام خليفه بوده است و ابن فضلان نيز كارشناس امور دينى بود، و ديگر اين كه شاه اسلاوها نيز او را فرستاده اصلى مى داند و فوق العاده به او احترام مى گذارد. شايد بتوان گفت كه رياست امور دينى و فقهاى همراه به عهده ابن فضلان بوده و مسئوليت سفر را سوسن برعهده داشته است.

بايد توجه داشت كه برخى از معلمين و فقها نيز از همراهان اين گروه بوده اند و ابن فضلان رئيس آن ها بوده است، ولى متأسفانه اين افراد بعد از جرجانيه از ترس سرما و خطرات راه ها و شهرهاى باقى، پيش نرفتند.37 ابن فضلان در مورد اين افراد و هدف از همراهى آنان توضيحى نمى دهد.

1. 2. هدف سفر

در مورد اهداف سفر مى توان جنبه هاى مختلف را در نظر گرفت. يكى از هدف هاى اين سفر، انگيزه هاى سياسى خليفه براى نفوذ و قدرت معنوى در آن جا بوده است. از سوى ديگر، نزديكى روس ها و خزرها مى توانست خطرى براى خلافت به شمار آيد، بهويژه در آن زمان كه روس ها به آذربايجان و شمال ايران حمله كرده بودند و خليفه مى خواست بلغارها را در برابر آنان تقويت كند. به دليل حمله روس ها به نواحى شمالى، مردم نگران بودند و عليه سامانيان شوريده و به علويان پيوسته بودند38. به نظر كوالفسكى وحدت غزان و بلغارها موجب درهم شكستن اِشراف يهوديان خزر مى شد. به نظر كوالفسكى اسلام آوردن غزان نيز مى توانست در فروكش كردن قيام ها مؤثر باشد و در نتيجه آن، دولت سامانى و خوارزم از حالت تبعيت صورى به تبعيت عملى مى رسيدند.39 اما به نظر مى رسد اين امور در تبعيت حكومت ها نسبت به دستگاه خلافت تأثير نداشته باشد، زيرا اين قيام در تضعيف دولت ها مؤثر بوده و نمى توانستند در برابر خلافت قدرت زيادى داشته باشند و اين خواسته خليفه نيز بوده است.

انگيزه مذهبى نيز به همين ميزان در اين سفر نقش مؤثرى داشته، زيرا خليفه خود را رئيس امور دينى همه مسلمانان جهان مى دانست و اگر اين توجه را نمى نمود، جاى سؤال داشت. شاهد آن، سخن ابن فضلان است كه به خليفه گفت: اين ها مسلمان هستند و خزرهاى يهودى به آنان ظلم و ستم مى كنند، بهتر است به آن ها كمكى شود. و مسئله ديگر اين بود كه فرستادگان شاه اسلاوها درخواست كرده بودند افرادى را براى تعليم دين و احكام به سرزمين آن ها بفرستد، پس انگيزه دينى و مذهبى كاملاً روشن است.40

انگيزه اقتصادى نيز در كار بوده است، زيرا ابن فضلان براى توجيه سفر و رضايت خلافت مى گويد: در مملكت صقالبه اموال زيادى هست و مى توانند خراج زيادى بپردازند.41 مسلمانان كالاهايى مانند پوست، شمع، نوعى كلاه، عسل، شمشير، آرد و برخى مملوك ها را از صقالبه در جنوب روسيه و اروپاى شمالى مى خريدند.42

1. 3. اهميت سفر

به دليل اين كه تا اين زمان چنين سفرى از سوى جهان گردان و مأموران خليفه به اين منطقه انجام نشده بود، اهميت ويژه و منحصر به فردى داشت. بر اين اساس، ابن فضلان از اوضاع سياسى جهان اسلام، روابط بلاد اسلامى، سرزمين هاى آسياى مركزى، شمال خزر

 

این مطلب از سایت زیر برداشت شده است:

اکسینادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:14  توسط خلیل محمدی  | 

ابودلف از یک سایت

بقلم : استاد ایرج کاظمی
مسعربن المهلهل قبل از اینکه یک جهانگرد. یک جغرافیادان ومهندس معدن دردنیای عرب باشد یک شعیه متعصب وسخنوری درردیف فرزدق، دعبل خزاعی وابوتمام است. هر چند امتیاز ات عدیده وی، هنرشاعری اورا تحت الشعاع سایرخصوصیاتش قرار می دهد.
اوازاینکه حق مولایش علی (ع) را غضب کرده بوده اند خشمناک است وازحوداثی که برآنهاگذشته است اندوهگین. بنابراین شعر اودرقالب خشم واندوه، گاه درهئیت هجا، و زمانی درهیبت مدیحه و مواقعی رثا وتصویر وابتهال(دعای توسل) دیده می شود.
شعراوکه نماینده شعرعلوی است گاه با آرامش توام است وگاه با خروش وگاه با لطافتی مثال زدنی. شعراوبه طبیعت می گراید. طبیعتی که سرانجام وی را به جهانگردی شاعر، یا شاعری جهانگرد، مبدل می سازد.


شعرش تصویرگویایی است اززندگی سراسرپراز گشت وگذار وجابه جا شدن ازمکانی به مکانی دیگر، تامل درطبیعت ودیدن زیبایی ها ودل انگیزه هایی که جهان دوران حیات او، پیدا وپنهان های زندگیش را آشکار می سازد.
تامل درنقاط مختلف ودرنگ زود آشنای وی درافق های تازه وپیش چشمش اورا یکی ازنوادرروزگارخود قرارمی دهد.
ابودلف خودرا یک شیعی تمام عیار معرفی می کند. ازتبارعلویان وسرسپردگان علی واولاد علی (ع). او می گوید: زندگانی جوان مانند جزر و مددریا، منشاءکارهای نیک وبد است. اگرمانندمرادرغربت سرزنش می نمایی عذرم را بپذیر، مگر من درغربت ازخاندان طهارت پیروی نمی کنم؟ آنهاخانواده بزرگوار وبه پیمان خود وفادارند. آنها اولادرسول خدا و صاحبان فضل وفخرند .
هم آل الحوامیم، هم موفون بالنذر
هم آل رسول الله ، اهل الفضل والفخر
«سفرنامه ابودلف تعلیقات، ولادیمیرمینورسکی» ص 8
ابودلف کیست ؟
پیش ازآنکه شاعر باشد، سیاح وجهانگرد است و بیشتر عمرخود را به جهانگردی می گذراند. درمنابع عربی تاریخ ومحل تولد ودرگذشت وجزییات زندگی او روشن نیست، ولی بی تردید درقرن چهارم هجری (دهم میلادی ) می زیسته است ومدتی نیز درخدمت نصر بن احمد سامانی بسربرده. درسال 329 همزمان با مرگ رودکی پدرشعرفارسی و تولد فردوسی حماسه سرا ی بزرگ ایران جهانگردی خود را آغاز می کند. ابتدا به چین و هند می رود وچند سال بعد، شاید حدود سال 340 به ایران می آیدو اکثر شهر های ایران را دور می زند وسرانجام سر ازلرستان درمی آورد وخرم آباد دوره غزنویان را می بیند وآنرا می شناسد.
ابودلف مدتی را نیزدر تحت حمایت ابوجعفرمحمد بن احمدامیرسیستان می گذراند.
ابن ندیم صاحب کتاب معروف الفهرست مستوفی در سال 995 میلادی (385 هجری قمری ) ازاو با عنوان جوال یاد می کند (کلمه جوال صیغه مبالغه وبروزن فعال عربی است وبه کسی اطلاق می شود که بسیارگردش کننده است)
ثعالبی نیشابوری نیز اورا شاعرخوش قریحه وجهانگردی ادیب وجهان شناس می داند. ابودلف محضر صاحب بن عباد ازدانشمندان نامی ایران و وزیر موید الدوله دیلمی را نیز درک کرده ومدتی درخدمت اوبسر برده وازکتابخانه صاحب بن عباد نیزبهره برده است. شگفت آورترین موضوعی که دراندیشه های وی مطرح است دیدن این همه شهروکشوراست. یعنی از این بابت چیزی ازابن بطوطه کم ندارد.
درلرستان حداقل مناطقی نظیردلفان وطرهان وسمیران یاشمیران، ماسبذان (خرم آباد)رادیده و درباره آن ها سخن گفته. ازشهرهای (زور)«1» نزدیکی های خانقین سخن می گوید وازهمین جاست که از طریق قرمیسن(کرمانشاه فعلی)«2» به طرف سیمره «3»آمده وراه همدان ونهاوندراپیش می گیرد. سپس به کرج وقم می رود «4»، به کوه های مازندران یا به قول او طبرستان دلبستگی پیدامی کند وآن هارا زیباترین کوههای جهان می داند و می شناسد.
ورودبه لرستان یا به قول خودش ماسبذان را اینگونه توصیف می کند (ص 60 سفرنامه ابودلف به تصحیح پروفسور مینورسکی ) ازطرز به سوی راست به ماسندان(ماسبذان) ومهرجان قدق می روند که شامل مناطق متعدد ازجمله «اریوجان است»«5». این شهر زیبا دردشتی میان کوه های پرازدرخت واقع است ودرآن آب های معدنی وگوگردی ومعدن زاج وشوره واملاح دیگر وجود دارد. آب آن به بند نجین می ریزد ونخلستان با آن آبیاری می شود. درشهر مزبور فقط سه چشمه معدنی وچشمه معمولی دیگری موجود است. هرگاه شخص از آب آن بخورد به اسهال دچار می شود . از آنجا تا سیروان چند فرسخ است و درآریوجان. درسیروان (شروان) ساختمان های زیباموجود است. شهرزیبایی است و درآن درختان خرما و زیتون وگردو وبرف ومیوه جات کوهستان و دشت باهم دیده می شود«6»
میان صیمره و طرحان پل بزرگ زیبا وعجیبی بر پا می باشد که دوبرابرپل خانقین است (منظورابودلف پلی معروف کشکان است ) «7»
«توضیحات»
«1» شهر«زور» یکی ازنقاط باستانی وافسانه ای است. این شهردرگذشته دوربسیار وسیع و پهناوربوده وحتی درشاهنامه نیزازآن اسم برده شده است. درپنجاه کیلومتری آثارباقیمانده این بقایای باستانی و تاریخی که شعاع وسیع آن بین (40 تا50) ده ها خاک ریز قدیمی هنوز پا برجاست .محل حکومت نشین آن ناشناخته است، آخرین باردانشمندمعروف وجغرافیادان فرانسوی «هرتسفلد»آنرا با منطقه خرمال ازنقاط اساطیری وقدیم یکی می داند. بعضی آن رانزدیک منطقه سلیمانیه عراق دانسته اند. کوه معروف (زلم) واقع دررشته های کوه بزرگ مرزی ایران عراق دراین منطقه وجوددارد. شهر(زور) طبق نظردانشمندمعروف «کانرمر» همان قبیله یا کلالی است. درزبان کردی کلال به معنی بستررودخانه است، یاقوت حموی نیزآن را «باسیان» ذکرمی کند که شایدهمان کلمه بارزان باشد. درشهرزور درقدیم دهکده ای به نام «پاریس» وجودداشته است.
(دایره المعارف اسلامی، نگارش مینورسکی)
«2» ـ قرمیسن نام اصلی واولیه کرمانشاه فعلی است وشایدازاصل آشوری باشد. ابن خرداد به می گوید: قرمیسن تابیستون 8 فرسنگ است ومنطقه بعدی آن «ابوایوب»«قنطره»«مادزان» قصراللصوص، اسدآباد و همدان می باشد
(هرتسفلدـ کتاب گردش درآسیا1920)
«3»ـ صیمره (سیمره) یا دارا شهر از بخش های ده گانه که تا سال1340 جزء ایلام بوده است.
صاحب قاموس درمعجم البلدان می نویسد سیمره بروزن حیدره بین خوزستان وبلاد جبال است. سیمره در واقع رود خانه ای است که برمنطقه بزرگ کناره آن اطلاق می شود. این بخش را گاهی دره شهرنیز می خوانند.نام اخیرنیزبه مناسبت شهرتاریخی دره شهر(ماداکتو)است. یعقوبی مورخ معروف معتقد است.
شهرسیمره مرکز ولایت مهرجان قذق می باشد و اصطخری درمسالک الممالک سیمره وشیروان را دو شهرکوچک می داندکه بسیارسرسبزوخرم است ومردم آن مخلوطی ازعرب وکردوعجم می باشندو زبان اصلی آن فارسی است..
«4» ـ ابودلف درباره قم می گوید بعد ازکرج که محل اتصال راههای اهواز و(ری) واصفهان وهمدان است به شهرقم می رسیم. شهری است تاره ساز اسلامی. درقم اثری ازغیراعراب (اعاجم) وجودندارد. احداث گنبد این شهربه طلیحه بن الاحوص الاشعری (طلحه) نسبت داده می شود.
«5» ـ منیورسکی درذیل کلمه طرز. سفرنامه ابودلف درباره طرزتوضیحی دارد، به این نحو که «طرز »کاخی است شایدنزدیک قصریزید یا اصلاخودآن باشد که درچهارفرسنگی قلعه المرج قراردارد. منیورسکی سپس به نوشته مقدسی دراحسن التقاسیم استنادمی کند ومی نویسد فاصله تا «طرز» یک«برید» است. بریدمعادل دوفرسنگ است.
درباره آریوجان که مینورسکی آن را ازنظرتلفظ وشکل اشتباه می انگارد وحتی نوشته یاقوت حموی را هم خالی ازاشتباه نمی داند به آنچه که هرتسفلدنوشته است استناد می کندکه آریوجان همان دره ایوان است که سرراه سیمره قراردارد. قبرمهدی خلیفه عباسی هم هنگام عبور ابودلف به کلی محو بوده و آثاری ازآن دیده نشده. حتی بعدها راولینسن که خواسته است محل قبررا پیدا کند موفق نشده ولی بعدها معلوم شدکه محل قبردرمکانی دیگر بوده وبه نام«ده بالا» معروف است.
6ـ درباره سیمره سه نظریه وجود دارد. یاقوت حموی آن را بین منطقه جبال وخوزستان ومهرجان قذق می داند.
اصطخری می نویسد: سیمره وشیروان دوشهرکوچکند که درآنها جوز و لیمودیده می شود.
یعقوبی نیزمی گوید: شهرسیمره مرکز ولایت مهرجان قذق (کوچک) است ومردم آن مخلوطی ازعرب وکرد وعجم می باشند.
«7» ـ پل بزرگ بین سیمره وطرهان منظور همان پل کشکان است که معروفیت جهانی دارد و سرراه خرم آبادبه کوهدشت قراردارد. پل کشکان 13 دهنه داردکه تعدادی ازآنان درحالت تخریب قراردارند. ارتفاع پل ازسطح آب بیش از20 متراست. این پل درعهدساسانیان بنا گشته ودرعهدتسلط فرزندان حسنویه تعمیراتی درآن به عمل آمد
(تاریخ وجغرافیای تاریخی لرستان علی محمدساکی .ص 314 )
واما پل خانقین واقع درشاهراه بغداد به خراسان بررود «دیاله» که ذکرکرده اند قرارندارد، بلکه برروی رودخانه فرعی سمت چپ به نام «الوند» یا «حلوان» بناشده است.
(سفرنامه ابودلف درایران.تعلیقات پرفسورمینورسکی ص119)
 
 
این مطلب از سایت زیر برداشت شده است:
http://www.asrejavan.org/archive/index.php/t-268162.html
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:10  توسط خلیل محمدی  | 

ابوالفرج قدامة بن جعفر کاتب بغدادی

کاتب بغدادی . [ ت ِب ِ ب َ ] (اِخ ) قدامةبن جعفربن قدامة مکنی به ابوالفرج از مشاهیر شعرا و ادبا و فصحا و بلغا و فضلای فلاسفه ٔ اوائل قرن چهارم هجرت و بخصوص در منطق مشار بالبنان و در بلاغت بی بدل و وحید زمان خود و در بدایت حال نصرانی مذهب بود و به دست هفدهمین خلیفه ٔ عباسی مکتفی باﷲ 289 - 295 هَ . ق . بشرف اسلام مشرف و در عهد دولت عباسیه بمقامات عالی رسید. از تألیفات او است :
1 - تریاق الفکر (از کشف الظنون ) یا دریاق الفکر (از معجم الادباء) و تریاق یا دریاق دوائی است دافع سمومات که از اجزای بسیاری که گویند هفتاد و دو جزء است ترکیب یافته .
2- جلاءالحزن .
3 - الخراج که کتابی است خوب و هر آنچه را که محتاج الیه کاتب است حاوی است و در لیدن چاپ شده است .
4 - زهرالربیع فی الاخبار.
5 - السیاسة.
6 - صابون الغم (از معجم الادباء) یا صابون الفم (از کشف الظنون ).
7 - صرف الهم
8 - صناعةالجدل
9 - نزهةالقلوب و زادالمسافر
10- نقدالشعر فی البدیع که حاوی بیست نوع از محسنات بدیعیه بوده و معاصر او ابن المعتز واضع علم بدیع هفده نوع از آنها را جمع کرده و در هفت نوع هر دو متفق و سیزده نوع دیگر قدامه متفرد و مجموع آنها بالغ به سی نوع بوده و دیگر ادبا در تألیف و گردآوری محسنات بدیعیه بعد از ایشان بدیشان تبعیت کردند و موافق آنچه در شرح حال صفی الدین حلی مذکور است تا صد و پنجاه بلکه بیشتر از آنها را بقید بیان آورده اند.
11 - نقدالنثر که یک نسخه ٔ خطی آن در اسکوریال موجوداست و این هر دو کتاب آخری در اسلامبول چاپ شده .
و در اعیان الشیعه و بعض موارد دیگر تشیع قدامة مصرح است و به همین کتاب آخری نیزاستظهار کرده اند. وفات قدامه بنوشته ٔ کشف الظنون در ذیل لغت نزهةالقلوب بسال (310 هَ . ق .) بوده ولی موافق آنچه در معجم الادباء از ابوحیان نقل شده وی در سال سیصدوبیست هنوز در قید حیات بوده است . نیز از ابن الجوزی نقل کرده که وفات قدامه بسال (337 هَ . ق .) اتفاق افتاده است و بعد از این نقل گوید که ابن الجوزی کثیر التخلیط بوده و اعتمادی به متفردات او ندارم .
ناگفته نماند در معجم الادباء از بعض اهل ادب نقل شده که قدامة کاتب آل بویه بوده و اورا در این قول بجهالت نسبت داده است بدلیل اینکه قدامه قدیم العهد بوده و زمان ثعلب و مبرد و ابن قتیبه و نظائر ایشان را دریافته است . نگارنده گوید (مؤلف ریحانة الادب ): قول این بعض استبعادی ندارد و بتصدیق خود یاقوت چنانچه مذکور داشتیم قدامه در سال (320 هَ . ق .) زنده بوده و شاید چند سال دیگر بعد از آن نیز عمر کرده و کاتب آل بویه که اول سلطنت ایشان را سال سیصد و بیست و یک نوشته اند بوده باشد و این قول بعض قول ابن الجوزی را - که بنقل خود یاقوت وفات قدامه را سال (337 هَ . ق .) دانسته تأیید مینماید. (از ریحانة الادب ج 3 ص 331).
نیز رجوع شودبه لغت ابوالفرج ابن قدامة در همین لغت نامه و معجم الادباء (ج 17 ص 12) و آداب اللغة العربیه (ج 2 ص 172) وبعض مواضعالذریعة.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:0  توسط خلیل محمدی  | 

ابودلف مسعر بن المهلهل خزرجی ینبوعی از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اَبودُلَف، جهانگرد، شاعر و دانشمند عرب كه تاريخ و محل تولد و در گذشت او معلوم نشده است، ولي ترديد نيست كه در سدة 4 ق/10 م در بخشهاي شرقي سرزمين خلافت روزگار گذرانيده است (بولگاكوف، 11). او با نام مسعربن مُهَلهِل مشهور است (ثعالبي،‌ 3/352). اين نام از ادوار قديم تا عصر ما در عربستان مركزي رايج و معمول بوده و مؤيد ريشة عربي آن است (كراچكوفسكي، «رسالة دوم ابودلف »، I/280). ابودلف را ينبوعي و خزرجي نوشته اند (ثعالبي، همانجا). اين دو نسبت مي رساند كه او از مردم بندر ينبوع در كرانة شرقي درياي سرخ و منسوب به قبيلة مدني خزرج بوده كه از روزگار پيامبر (ص) شهرت داشته است. چنين به نظر مي رسد كه ابودلف مردي اديب بوده كه اوضاع و احوال روزگار سبب سفرهاي دور و دراز وي گرديده و دست سرنوشت او را به صورت شاعري آواره و مديحه سرا به دربار نصر بن احمد ساماني، امير بخارا (301 ـ 331 ق/914 ـ 943م) كشانيده است (كراچكوفسكي، همانجا). اين همان اميري است كه ابن فضلان (هـ م) نيز به دربار او رفت و از آنجا عازم سرزمين بلغارها شد. از ابودلف به عنوان جهانگرد، جغرافي نگار، معدن شناس و شاعر ياد شده است. ابن نديم او را جوّال (بسيار سفر كننده) ناميده (ص 410) و ثعالبي نيز دربارة وي نظري مشابه اظهار داشته و او را مسافر سفرهاي دشوار ذكر كرده است (همانجا).
زكرياي قزويني نيز دربارة ابودلف همين گونه داوري كرده و متذكر شده است كه او جهانگردي مشهور بود كه به سرزمينهاي بسياري سفر كرد و از شگفتيهاي آن سرزمينها آگاهي داشت (ص 97). اخبار و اطلاعات پراكنده اي كه او دربارة خود ارائه داد، ما را با گوشه هايي از زندگي او آشنا مي كند. اطلاعات ارزشمند ابن نديم را نيز كه با ابودلف آشنايي داشته است، مي توان بدانها افزود‌ (همانجا). ابودلف مدتي در خدمت و مصاحبت صاحب بن عباد بوده و در سراي او روزگار گذرانيده است. او براي سفرهاي خود توصيه نامه هايي از صاحب بن عباد مي گرفت و مانند سفته ها (سفاتج) براي رفع نيازمنديهاي خويش از آنها استفاده مي كرد (ثعالبي، 3/353). عون بن حسين همداني،‌بديع الزمان همداني و محمد العمر بلخي دربارة او با ثعالبي گفت و گو داشته (ثعالبي،‌3/353 ، 354) و چه بسا او را نيك مي شناخته اند.
شرح سفر ابودلف تا چندي پيش به صورتي مستقل شناخته نشده بود. بخشهايي از نوشتة او را ياقوت در معجم البلدان آورده و زكرياي قزويني نيز به ذكر مطالبي از آن پرداخته بود كه متأسفانه چندان دقيق نيست (كراچكوفسكي، «ادب جغرافيايي عرب »، IV/186).
نخستين بار ووستنفلد در 1842م به شرح سفر ابودلف توجه نمود (صص 205 - 217) و پس از او شلوتسر در 1844 م طي رساله اي دربارة او به تحقيق پرداخت. وي به همراهي فرن طبع و ترجمة خوبي از بخشهاي موجود نوشتة ابودلف را انتشار داد (كراچكوفسكي، «رسالة دوم»، I/281). نخستين اثر جدي دربارة نوشته هاي وي مرهون زحمات و. و. گريگوريف دانشمند روسي است كه در 1872 م در سن پترزبورگ انتشار يافت. وي در سومين كنگرة خاورشناسان كه در 1876م در سن پترزبورگ برگذار شده بود، به وجود آشفتگيهايي در گزارش سفر ابودلف اشاره كرد و بسياري از مطالب او را حاصل مسموعات و اقتباس از گفته هاي ديگران ناميد. اين نظر در كنگرة مزبور مورد تأييد قرار گرفت (همانجا). ماركوارت اين نظر گريگوريف را بدون تغيير تكرار كرد و ماجراي سفرابودلف به پايتخت چين را مورد ترديد قرار داد (صص 74 -75). بارتولد ضمن تأييد نظر ماركوارت نوشت، تا زماني كه مطالب ابودلف در آثار ديگري مورد تأييد قرار نگيرد، ماجراي صحت اين سفر همچنان ناروشن باقي خواهد ماند (III/482). با وجود كشف رساله هاي اول و دوم ابودلف در كتابخانة‌ آستان قدس رضوي، مينورسكي به تقريب مشابه همين نظر را ابراز نموده و دربارة رسالة نخست ابودلف متذكر شده است كه ما ناگزيريم با مقايسة رسالة دوم نظر قاطع گريگوريف و ماراكوارت را در اين باب بپذيريم (ص 22). از ديگر كساني كه پس از كشف رسالة ابودلف در اين زمينه به تحقيق و تتبع پرداخته اند، فن روهر زاور است. گذشته مينورسكي و فن روهرزاور، كرچكوفسكي از زمرة نسختين دانشمنداني بود كه در 1936 م دربارة هر دو رسالة ابودلف به تحقيق پرداخت (بليايف، 7)، اما بولگاكوف و خالدوف از جملة برجسته ترين محققاني هستند كه پس از كشف رساله هاي ابودلف به بررسي آنها پرداخته اند. كرچكوفسكي برپاية نقل مطالب «رسالة دوم ابودلف» و مطالب مربوط به «شهرزور» ضمن مقايسه با نوشتة ياقوت به تحقيق پرداخت (همان،‌ I/280-292؛ همو، «شهرزور »، I/293-298) و در كتاب مشهور «ادب جغرافيايي عرب» نيز شرح قابل توجهي دربارة اين جهانگرد و شاعر عرب ارائه نمود. پس از او بولگاكوف و خالدوف مشتركاً كتاب جداگانه اي دربارة رسالة دوم ابودلف به رشتة تحرير كشيدند كه زيرنظر و.بليايف در 1960م به طبع رسيد. در ايران نيز تعليقات مينورسكي به فارسي ترجمه كرده است.
نسخة خطي رساله هاي ابودلف در 1923 م توسط زكي وليدي طوغان دركتابخانة آستان قدس (نكـ:هـ د، ابن فضلان) كشف شد. اين رساله ها به همراه شرح سفر ابن فضلان ضميمة كتاب البلدان ابن فقيه (هـ م) بود كه به شخصي به نام ابن خاتون تعلق داشته است.
با اندكي توجه نسبت به نقل قولهاي ياقوت از ابودلف مي توان با اطمينان گفت كه او از رساله هايي كه نسخة خطي آن اكنون در مشهد است، بهره جسته است (كرچكوفسكي، «رسالة دوم»،‌ I/283). ياقوت دربارة رسالة نخت ابودلف به وضوح مي نويسيد كه آن را در كتاب كهنه اي خوانده است ( 3/445).
از خط سراسرِ نسخة مزبور چنين برمي آيد كه البلدان ابن فقيه، رساله هاي ابودلف و كتاب ابن فضلان همه دستخط يك كاتب است. وجود نسخة خطي مشهد موجب شده است كه با اطمينان نسبت به درستي مطالب به تقريب همة رسالة نخست ابودلف را عيناً در كتاب خود نقل كرده است (قس: 3/445 ـ 458؛ ابودلف، 347 ـ 362)، ولي گاه كلماتي چند از آن را در معجم البلدان نمي يابيم. در اين كتاب 34 نقل قول با ذكر نام از رساله هاي ابودلف وجود دارد (8 بار در ج 1، 10 بار در ج 2، 7 بار در ج 3 و 9 بار در ج4). اين نشانة اهميتي است كه ياقوت براي نوشته هاي وي قائل بوده است. در ضمن مطالبي نيز هست كه گاه ياقتو عيناً و گاه با اندك تغييري از رساله هاي او نقل كرده، ولي نامي از او نبرده است. به عنوان نمونه در شرح مربوط به اَفلوغونيا مطالب به صورتي واضح از ابودلف نقل شده است، ولي نامي از او در ميان نيست (قس: ياقوت، 1/331؛ ابدلف، 369). ياقوت مطلب را به كوتاهي آورده، حال آنكه ابودلف در اين باره بيش از يك صفحه مطلب نوشته است. در شرح مربوط به باكو و نفت آن نيز با اندك تغيير، مشابهتي ميان نوشتة ياقوت و ابودلف موجود است، ولي اين بار نيز نامي از او برده نشده است (قس: ياقوت، 1/477؛ ابودلف، 366).
در بخش مربوط به ايران همة نوشته هاي ابودلف مورد استفادة كامل ياقوت نبوده است. يكي از اين موارد نوشتة آشفتة مدخل «جيل آباد» ري در معجم البلدان است كه ياقوت (2/179) در آن به اختصار از متن ابودلف بهره جسته است. ياقوت بناهاي عجيب آن را به «مرداوابن لاشك» نسبت داده است، حال آنكه با كشف نسخة خطي آستان قدس، معماي جيل آباد را مي توان حل شده دانست، زيرا ابودلف به صراحت مداويژ (مرداويج، 316 ـ 323 ق/928 ـ 935م) مؤسس سلسله آل زيار را بنياد گذار اين بناها نوشته است (ص 379). كراچكوفسكي مي نويسد كلمة «لايشك» پس از نام مردآويژ در رسالة ابودلف به معناي «بي گمان» است كه در «معجم البلدان» به خطا به صورت «مرداوابن لاشك» آمده است (همان، I/290). نمي دانيم اين خطا از ياقوت بوده است يا از كاتب معجم البلدان.
دربارة رساله هاي ابودلف بعضي محققان را عقيده بر آن است كه او خود نام رساله بر آنها نهاده و آنها را به صورت رسالة اول و دوم معرفي كرده است (بولگاكوف، 16). رسالة نخست ابودلف با سفر او به بخارا و از آنجا به چين آغاز مي شود. چنين مي نمايد كه در حدود 331ق/942م فرستادگاني از سوي «قالين بن الشخير» پادشاه چين براي وصلت ميان دو خاندان شاهي به بخارا آمده بودند. امير ساماني از دادن دختر به غيرمسلمان امتناع ورزيد، اما موافقت كرد كه يكي از پسرانش با شاهدخت چيني ازدواج كند (ابودلف، 348؛ مينورسكي،‌ 14). ابودلف به هنگام بازگشت هيأت از بخارا آنان را همراهي كرد. وي از آسياي مركزي، تركستان شرقي و تبت گذشت و سرانجام از چين روانة هندوستان شد و از راه سيستان به سرزمينهاي اسلامي بازگشت (كراچكوفسكي، همان، I/281 ) و از حمايت ابوجعفر محمد بن احمد،‌عامل سيستاني در سالهاي م 331 ـ 352ق/942 ـ 936 برخوردار گرديد (بولگاكوف، 12). نكتة مهمي كه از نسخة خطي مشهد معلوم مي شود، اين است كه نصر بن احمد پيش از ورود شاهدخت چيني درگذشت، ولي نوح بن نصر با وي ازدواج كرد و همين بانو مامدر عبدالملك بن نوح بوده است (ص 355). ماركوارت خط سير ابودلف و سفر او به تختگاه چين را با دقتي وافر مورد تحليل قرار داده و آن را حيرت انگيز ناميده است (صص 94 - 95). ابودلف سندابل (سندابيل) را تختگاه چين ناميده (ص 354) و ماركوارت كوشيده است تا ثابت كند كه سندابيل همان شهر «گانچو» (صص 84,89) و به نوشتة بارتولد «گانسو» است (III/396). بارتولد متذكر گرديده كه فرستادگان شاه چين به دربار امير ساماني را نمي توان نمايندة دودماني دانست كه پس از سقوط سلسلة تان بر چين حكومت كرده اند، بلكه اينان نمايندگان خاقان اويغور در گانچو بوده اند (III/482). وي مي نويسد ماركوارت ضمن تكيه به نظر دخويه چنين اظهار عقيده كرده كه ابودلف، گانچو را با چن دو، تختگاه استان سيچون آن اشتباه كرده است (همانجا؛ ماركوارت،‌ 87-88). گروهي از محققان نسبت به صحت سفرابودلف مندرج در رسالة نخست نظر منفي ايراز داشته اند، ولي كساني چون گابريل فران (صص 89 , 122 - 123, 132 -134) و كراچكوفسكي (همان I/282) آن را بدين گونه تلقي نكرده اند. به نظر كراچكوفسكي محتمل است، مطالب رساله پس از گذشت زماني دراز بر پاية به ياد مانده ها و بدون در نظر گرفتن توالي زماني دربارة قبايل و نواحي نوشته شده باشد و در بيشتر موارد ممكن است مسموعات بر مشاهدات افزوده شده باشد. وي مي نويسد براي ارزيابي كامل آثار ابودلف توجه به ديگر مطالب ارائه شده از سوي او ضروري است (همان، I/283 ). دليلي وجود ندارد كه بتوان رسالة ابودلف را تمام كمال خيال پردازانه ناميد. بعضي مطالب او دربارة‌فرمانرواي سيستان مورد تأييد است. چه بسا بسياري از مسموعات بدون رعايت صحت و سقم آنها به مطالب مورد نظر مؤلف افزوده شده باشد (همو، «ادب جغرافيايي»، IV/188).
رسالة نخست ابودلف ظاهراً مربوط به شرح سفر معيني است، ولي رسالة دوم او كه شامل تمام مشاهدات و در برگيرندة بيشتر ديده هاي اوست (ص 362)، بايد ادامه و دنباله رسالة‌ نخست باشد (بولگاكوف، 19). هدف ابودلف آن بوده كه نوشته اش آموزنده و مفيد باشد تا بزرگان از آن برخوردار گردند و براي صاحبان عزت و شوكت وسيلة آموزش شود و ديدگان كساني را كه از سياحت روي زمين باز مانده اند، روشن سازد (همانجا). موضوع رسالة دوم و بيان فاخر و پرجذبة آن در شرح مقصود، ‌آن را در رديف آثار ادبي قرار داده است و در اين نكته جاي شگفتي نيست، زيرا ابودلف در عين حال مردي اديب و شاعر بوده است (بولگاكوف، 20).
چنين به نظر مي رسد كه رسالة دوم شرح سفري است كه از شيز در آذربايجان آغاز شده است. متعاقب آن ابودلف راه شمال را دو پيش گرفته و روانة باكو در شيروان (ص 366) و سپس تفليس شده و از آنجا دوباره به آذربايجان و نواحي اردبيل و شهرزور روي آورده و سپس از طريق كرمانشاهان راه همدان، ري، طبرستان، قومس، نيشابور، طوس و هرات را در پيش گرفته و پس از آن به شرح اصفهان و شهرهاي خوزستان پرداخته است. رسالة دوم بدينجا خاتمه مي پذيرد (صص362 ـ 390) و گمان نمي رود در اين قسمت بنديها خط سير مؤلف به صورتي منظم و پي گير ارائه شده باشد (كراچكوفسكي، «رسالة دوم»، I/292). از شرح بعضي نواحي چنين برمي آيد كه ابودلف شخصاً آنها را نديده باشد. به نظر مي رسد كه او ديلم و خوارزم را به درستي نمي شناخته، سبب نيز آن است كه به صورتي مشروح تصويري از آن سرزمينها ارائه ننموده و تنها به ذكر مطالب كلي و مختصر بسنده كرده است و اين نحوه بيان مطلب متفاوت با شرح نقاطي است كه مؤلف بدانجاها سفر كرده و آنها را نيك مي شناخته است. سخنان ابودلف در بعضي موارد با كلمة «مي گويند» آغاز مي شود. اين نيز سبب مي شود كه خواننده چنين پندارد كه وي به آن نقاط سفر نكرده اس (بولگاكوف،‌ همانجا). ابودلف در رسالة دوم نه از نقطة عزيمت سخن مي گويند و نه از پايان خط سير. گاه نيز مسير حركت او با حلقه هاي ضعيفي پيوند يافته اند. يكي از نمونه هاي آن مسير آرارات تا شهرزور و مهم تر از آن مسير نيشابور تا اصفهان است. در اينجا نظم و توالي زماني مشهور نيست. ابودلف ضمن شرح حوادث در شهرزور تاريخ 341ق را ذكر م يكند (ص 371)، ولي متعاقب آ ن هنگام بحث از كرمانشاهان تاريخ 340ق رامي آورد (ص 374). اين خود مؤيد آن است كه رساله پس از پايان سفرها و برپاية به ياد مانده ها نوشته شده است (بولگاكوف، 20,21).
ابودلف در نگارش رساله ها كوشيده است تا رسم و سنت جغرافي نگاران اسلامي را رعايت كند. او همانند ديگر جغرافي نگاران درصدد برآمده تا مساحت ومحل نواحي مسكوني، آبها، ميوه ها، محصولات و نيز بناهاي قابل توجه را از نظر خواننده بگذراند، ولي اطلاعات تاريخي در رساله هاي او اندك است. وي از آثار مهم به اختصار ياد كرده، ولي در عوض نكته هاي بسيار جالبي را نيز به شرح آورده است. شايد او از نخستين مؤلفاني باشد كه از نفت باكو (ص 366) وخانقين (ص372) و جايگاه به بند كشيده شدن ضحاك (بيوراسب) در دماوند (ص381) ياد كرده است. در رساله از بعضي آثار معماري روزگاران كهن به ويژه آثار دوران هخامنشي (صص 371 ، 376) و عهد ساساني ياد شده است كه شگفتي اعراب و جغرافي نگاران سده هاي 4 و 5 ق/ 10 و 11م را برانگيخته بوده و اغلب بر خود فرض مي دانسته اند، از عمده ترين اين آثار ياد كنند.
يكي از جالب ترين نكاتي كه ابودلف در رسالة خود بدان اشاره كرده، دربارة وجود هلالي نقره بر بالاي گنبد آتشكدة شيز است وي مي نويسد «بر بالاي گنبد اين آتشكده هلالي از نقره نصب شده كه طليم آن است. جمعي از امرا و فاتحان خواستند آن را بردارند، ولي كوشش آنان به جايي نرسيد» (ص 363). بارتولد ضمن اشاره به اين مطلب چنين اظهار نظر كرده است كه به احتمال بسيار هلال بالاي گنبد شيز بيش از آنكه نمادي ديني باشد، نمادي دودماني بود كه بعدها در جهان اسلام گسترش يافت (VI/490). ابودلف پيرامون آثار معماري عهد ساساني و نخستين سده هاي اسلامي در ايران اشاره هايي دارد كه درخور دقت است. وي به هنگام بحث از شهر «دزدان» واقع در شهرزور از ضخامت ديوار شهر ياد مي كند و مي نويسد چاپايان بر بالاي آن رفت و آمد مي كنند (ص 371). ابودلف بناي اين شهر را به دارا نسبت داده كه اسكندر بر آن دست نيافته است (ص 372). نوشته هاي ابودلف دربارة قصر شيرين، طاق بستان، دروازه هاي آهنين ري، پلهاي شوشتر، قلعة ديلم و جز آن شايان توجه است. وي يك رشته داستانها را كه بخش اعظم آنها سينه به سينه نقل مي شده و نيز پديده هاي جالب طبيعت و اطلاعات تاريخي، اقتصادي، فرهنگي و جغرافيايي را در رسالة خود ذكر كره است. رساله سرشار از مطالب جالبي است كه بعضي از آنها در جايي نقل نشده اند و از مطالب ارزشمند و صحيح به شمار مي آيند.
نوشته هاي او دربارة ايران و قفقاز از ديدگاه جغرافيايي و نيز جغرافياي تاريخي واجد اهميتي بسزاست. مطالب او دربارة آسيابها و حمامهاي تفليس (ص 366)، اطلاعات مردم شناسي او دربارة ارمنستان (صص 368 ـ 369) و نوشته هاي او دربارة گرگان و بعضي نواحي خراسان شايان دقت است. او به بناهاي عجيبي اشاره مي كند كه بعضي از آنها بر جاي نمانده اند مي نويسد: در جيل آباد ري زندان بزرگ و هولناكي وجود دارد كه اطراف آن را درياچه بسيار عميقي فراگرفته و بر بالاي آن دژي استوار بر روي ايواني خاكي پا برجاست. اين دژ به اندازه اي محكم است كه نقب زدن براي خروج از آن ممكن نيست و هيچ گرفتاري نمي تواند با توسل به انواع حيل از آنجا رهايي يابد. من هيچ بنايي از اينگونه و مانند آن نديده ام (ص 379). سفر ابودلف از آذربايجان آغاز مي شود و به خوزستان پايان مي پذيرد. در نوشتة وي دو خط مشي را به وضوح مي توان مشاهده كرد. يكي توجه به آثار برجسته و شگفتي آور و ديگري شرح پديده هاي طبيعت. وي به معدن شناسي و گياه شناسي نيز توجهي وافر داشته است. در اين زمينه مي نويسد: «چون بر هنر شريف و تجارت سودمند تصفيه و تقطير و اقسام حل و تكليس احاطه يافتم، در باب سنگهاي معدني و گياهان طبي دچار ترديد و اشتباه شدم و لازم ديدم به دنبال سنگهاي خام معدني و منابع و چشمه سارها بروم» (ص 362). او از وجود معادن طلا، سيماب، نقره، زرنيخ زرد و لعل كبود در كوههاي اطراف شيز خبر داده است.
ابودلف شمار زيادي معادن طلا، نقره، سرب. مس ، گوگرد، سيماب، زاج، شوره و غيره را در نقاط مختلف ايران معرفي كرده و شيوة استخراج و آماده كردن آنها را توضيح داده است كه نشانة احاطة او در اين رشته از دانش است (ص 363). وي در جريان سفر خود به باكو مي نويسد در انجا چشمة نفتي يافتم ك درآمد روزانة آن يكهزار درهم است. در نزديكي آن چشمة ديگري از نفت موجود است كه شب و روز مانند جيوة سيّال جريان دارد و اجارة‌ آن به همان مبلغ است (ص 366). وي به هنگام بحث دربارة خانقين نيز از چشمة نفت بزرگ و پرسود آن ياد كرده است (ص 372). وي همچنين بر برافراشته شدن پرچم خرميان و خروج بابك از بذين (بذ) اشاره دارد (صص 366 ـ 367).
موضوع صحت نوشته هاي ابودلف همواره مورد توجه بوده است. مؤلفان شرقي و محققان غربي در همة موارد با وثوق كامل نسبت به رساله هاي او برخورد نكرده اند. گويي مؤلف خود بدين نكته توجه داشته و احساس مي كرده است كه احتمالاً خوانندگان نوشته هاي او را با ناباوري تلقي خواهند كرد. لذا در يك جا به هنگام شرح گونه اي ريواس نيشابوري مي افزايد: «كسي كه اين مطالب را بشنود ممكن است آن را مبالغه و اغراق تلقي كند، ولي من چيزي را بيان كرده ام كه به چشم خود ديده و شاهد آن بوده ام» (ص 386). نمي توان در اين باره به داوري پرداخت. شايد مبالغه واغراقي از سوي كاتب دركار بوده است. مينورسكي مي نويسيد: صحت اين مطلب كه وزن هر ساقة ريواس به 50 من و هر دانه به به 440 درهم بالغ مي شده، بر عهدة خود اوست (ص 141). اين عدم اعتماد در نوشته هاي ياقوت نيز مشهود است، حال آنكه او به اخبار ابودلف توجه وافر مبذول داشته و به دفعات از آن بهره جسته است. ياقوت بخش مربوط به شيز را با اين كلمات پايان مي دهد: اين را بندة حقير خدا و نويسندة كتاب مي گويد كه نيازمند اوست. همة‌ اين مطالب از ابودلف مسعر بن مهلهل شاعر است و من از مسئوليت درست بودن آن مبرّا هستم، زيرا از قول او مطالب عجيب و دروغ نقل كرده اند. من آنچه را ديده ام، نقل كرده ام و خدا داناست (3/356). وي در نقل داستان مربوط به محلي در ايران به نام «مطبخ كسري» نيز مشابه همين مطلب را آودره و اين نظر را كه از محل اين مطبخ غذا تا چهار فرسنگ دورتر حمل مي شده، مردود شمرده است. زيرا اگر اين خواركا با بالهاي عقاب پروازكنان اين فاصله را طي مي كردند، باز هم سرد مي شدند (4/563). به گمان كراچكوفسكي سخنان ياقوت دربارة ابودلف اغراق آميز است، چنانكه برخورد ياقوت با نوشته هاي ابن فضلان نيز چنين است و به گفتة همو بعدها با تحقيقات روزن و كوالفسكي معلوم شد كه در بسياري از موارد برخورد ياقوت با اين فضلان درست نبوده است (همان، I/278).
چنين برمي آيد كه ابودلف اين دو رساله را براي دو حامي خود نوشته باشد، ولي تاكنون اين دو حامي مشخص نشده اند (بولگاكوف، 24؛ مينورسكي، 32 ـ 34). گمان مي رود كه مؤلف، رسالة دوم را در روزگار فرمانروايي ابوالفضل ابوجعفر الثائر علوي در طبرستان نوشته باشد. وي در رسالة خود دربارة طبرستان مي نويسد كه طبرستان در دست علويهاست و فرمانرواي كنوني آن به «الثائر» مشهور است (صص 382 ـ 383). با اين نام تنها ابوالفضل الثائر را مي شناسيم، ولي دوران فرمانروايي او دقيقاً معلوم و مشخص نشده است. ابن اسفنديار از ابوالفضل الثائر علوي خويشاوند ناصر كبير در سالهاي پس از 331 ق/ 943 م ياد كرده است (صص 299 ـ 300). چنين به نظر مي رسد كه الثائر علوي در 331ق به قدرت رسيده و در 345ق/ 956م درگذشته باشد (بولگاكوف، 25)، ولي سيد ظهير الدين مرعشي خروج الثائر رادر 350ق/ 961م نوشته است كه به گيلان و ديلم و طبرستان لشكر كشيد و با فرمانروايان آل بوية جبال پيكار كرد. مرعشي تاريخ ديگري در ارتباط با زندگي و فعاليت ثائر ذكر نكرده است (صص 225ـ 227). در ضمن دو سكة ضرب هَوسَم كه كوهستاني در آن سوي ديلم و طبرستان است، به نام ابوالفضل جعفرالثائر في الله العلوي يافت شده است كه تاريخ 341ق دارد. از اين نوع سكه دو عدد ديده شده است كه يكي از آن دو در استكهلم و ديگري در موزة تاريخ آذربايجان شوروي است (بولگاكوف، همانجا). با آشفتگيهايي كه دربارة روزگار ثائر علوي وجود دارد، مشكل بتوان تاريخ دقيق نگارش رسالة دوم ابودلف را مشخص كرد. ابودلف خود در ذكر حوادث مربوط به شهرزور از سال 341ق ياد كرده است(ص 371). گمان مي رود تاريخ نگارش رسالة دوم ابودلف كه متن آن در نسخة خطي آستان قدس ثبت شده است، در همان سال و يا اندكي پس از آن باشد (بولگاكوف، 26).
ابودلف به اديب و شاعر بودن نيز شهرت داشته است. ثعالبي او را شاعري خوش قريحه و داراي طبغ ظريف و سخناني چون تيغ برنده، ناميده كه 90 سال در رنج و غربت و سفرهاي دشوار روزگار گذراند و در خدمت دانش و ادب به گدايي در مساجد پرداخته سا. ثعالبي به نقل از ابوالفضل همداني اشعاري نيز از وي دربارة سفرهايش نقل كرده است (3/352). تقريباً در همة مآخذي كه از ابودلف ياد شده است، مؤلفان و از جمله ياقوت (3/340) او را اديب ناميده اند، ولي تنها در كتاب يتيم‍ـة الدهر ثعالبي نمونه هايي از اشعار وي آمده است كه اغلب قطعه هايي كوتاهند و تنها يك قصيدة رائيه او مفصل است (3/353 ـ 373). چنانكه زمان خود و از زمرة اطرافيان صاحب بن عباد شمرده است (31/353). وي هر چند گاه يك نوبت به خدمت صاحب بن عباد مي پيوست و مدتي در سلك حواشي و ملتزمان خاص او به سر مي برد و كتابهاي صاحب را نگاهداري مي كرد. وي قصيدة رائية خود را به صاحب بن عباد تقديم نمود و صاحب را اين قصيده بسيار خوش آمد و آن را از بر كرد و در مقابل به شاعر صله داد (همانجا؛ بهمنيار، 165).
اشعار ابودلف نه تنها از جنبة هنري، بلكه به عنوان مأخذي براي شناختن گويندة آنها نيز در خور توجه است. ابودلف خود را وابسته به گروه «بني ساسان» دانسته است. از قصيدة وي كه به استقبال از قصيدة احنف عُكبَري سروده شده است، مي توان به وضع زندگي و حدود آوارگي و نيازمندي اين گروه پي برد. اينان مردمي فقير و محروم بودند كه عمده ترين كارشان عياري، داستان سرايي، مرثيه خواني، معركه گيري، فالگيري، فريبكاري، دزدي و گدايي بود. اينان به تجارت عطريات، طلسمها و داروهاي ويژة درمان انواع بيماريها مي پرداختند و خود را بازگشته از اسارت در روم شرقي يا نواحي ديگر و نجات يافتگان از زندان مي ناميدند و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال، خود را يهودي، مسيحي، شيعي، سني، كور، كر، جذامي و غيره معرفي مي كردند (بولگاكوف، 13). ابودلف در قصيدة مشهور ساسانية خويش با مباهات خود را از گروه بني ساسان دانسته و چنين آورده است: «شگفتيها و رنگهاي گوناگوني از دوران ديده ام و در حالات گرسنگي و سيري در غربت جانم آرام گرفت. از قوم بهلولها و بزرگ زادگان و خاندان ساسانم كه از دير زمان حامي ضعيفان بودند» (نكـ: ثعالبي، 3/355). ابودلف در اين قصيده كلماتي از زبان رمز گونة بني ساسان آورده و گاه به معني آنها پرداخته است. او زبان آنان را نيك مي دانسته و با موفقيت آن را به صاحب بن عباد نيز آموخته بود است (بولگاكوف،‌ 14). وي همانند بعضي شاعران از جمله احنف عكبري كه معاصر او بود، به پيروي از گروه بني ساسان مراتب اعتراض خويش را نسبت به فساد اجتماعي عهد عباسيان ابراز نموده است. مثلاً در شعر ديگري مي گويد:
«اي واي، ‌اين زمان سراپا فريب است و مباد كه غرور ترا فريب دهد و گمراه كند. با كسي كه به ديدار تو مي آيد ظاهر آرايي كن. فريب سازي پيشه گير، بخور و روي هم بيندوز. دزدي و دروغ پردازي كن. هرگز به يك حالت مباش. چنانكه شبانه روز در گردشند، تو نيز در گردش باش» (ثعالبي، 3/354). بولگاكوف و خالدوف چنين اظهار عقيده مي كنند كه از اشعار وي به سهولت مي توان به حدود آگاهي ابودلف، از زندگي و زبان رمزي بني ساسان پي برد. اين نيز مؤيد رابطة بسيار نزديك و معاشرت طولاني وي با اعضاي گروه مزبور بوده است ( ص14). ابودلف دربارة اعضاي اين گروه مي گويد: «ما كساني داريم كه با نوحه سرايي مردم را مي گريانند و بعضي مديحه سرايي مي كنند. يكي از مهر علي و ديگري از حب ابوبكر دم مي زند» (ثعالبي، 3/362). با اين وصف ابودلف خود را پيرو خاندان طهارت و دوستدار اولاد رسول (ص) معرفي مي كند (نكـ: همو، 3/373). رابطة ابودلف با اوضاع اجتماعي منطقة خلافت در آن روزگار، زندگي و خلاقيت اين جغرافي نگار، جهانگرد و شاعر را ارزشي والا بخشيده و او را به يكي از چهره هاي برجستة عصر خود بدل كرده است.
مأخذ: ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، 1320ش؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابودلف، مسعر بن مهلهل، مجموع في الجغرافيا، به كوشش فؤاد سزگين، فرانكفورت، 1407 ق/1987م؛ بهمنيار، احمد، صاحب بن عباد، به كوشش باستاني پاريزي، تهران، 1344ش؛ ثعالبي، عبدالملك بن محمد، يتمي‍ـة الدهر، به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد،‌ بيروت. دارالفكر؛ قزويني، زكريا بن محمد، آثار البلاد و اخبار العبار، بيروت، 1380 ق/1960م؛ مرعشي، ظهير الدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، تهران، 1323ش؛ مينورسكي، والاديمير، سفرنامة ابودلف در ايران، ترجمة ابوالفضل طباطبايي، تهران، 1342ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Bartold, V., ”Gansy“ , ”Sendabil“ , Sochineniya, Moscow, 1965, vol. III; id, ”K voprosu o polumesyatsa kak simvole islama“ , ibid, 1966, vol. IV; Belyaev, v., ”Vtoraya zapiska Abu Dulafa, Moscow, 1960; Bulgakov, P. G. &A.B Khalidov, in Vtoraya zapisska Abu Dulafa, Moscow, 1960; Ferrand, Gabriel, ” Abu Dulaf Mis‘ ar vers 940“ , Relations de uoyages et textes geographiques arabes, persans etturks, relatifs a l‘Extreme- Orient de VIIIe au XVIIIe siecles, Franlfurt, 1986; Krachlovsli1, I. Yu., ”Arabslaya geogragicheslaya literatura“, Izbrannye sochineniya, Moscow/ Liningrad, 1957, vol IV; id, ”Shahrzur v geograficheskom slovvare Ialuta I v zapiski Abu Dulafa“, ”Vtoraya zapisla Abu Dulafa v geofraficheskom slovare Iakuta“, ibid, 1955, vol. I; Marquart, Joseph, Osteuropaische und ostasiatische Streifzuge, Leipzig, 1903; Wustenfeld, F., Schriften zur arabisch - islamischen Geographie aus den Jahren 1842 - 1879, Frankfurt, 1986.
عنايت الله رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:45  توسط خلیل محمدی  | 

ابن فضلان از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِبْن‌ِ فَضْلان‌، احمد بن‌ فضلان‌ بن‌ العباس‌ بن‌ راشد بن‌ حَمّاد كه‌ در نيمة دوم‌ سدة 3 و نيمة اول‌ سدة 4ق‌/9 و 10م‌ مى‌زيسته‌ و مؤلف‌ سفرنامه‌اي‌ است‌ كه‌ ياقوت‌ در يكجا (1/112) آن‌ را به‌ صورت‌ كتاب‌ و در جاي‌ ديگر (2/436) با عنوان‌ رساله‌ معرفى‌ كرده‌ است‌. نسخة خطى‌ اين‌ اثر در آستان‌ قدس‌ صراحتاً عنوان‌ «كتاب‌» دارد (ابن‌ فضلان‌، چ‌ سزگين‌، 390). در مورد نام‌ او آشفتگيهايى‌ وجود دارد: ياقوت‌ آن‌ را احمد نوشته‌ است‌ (همانجا)، ولى‌ در نسخة خطى‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ نام‌ او به‌ دو گونه‌ آمده‌ است‌. در آغاز كتاب‌ نام‌ وي‌ احمد بن‌ فضلان‌ ذكر شده‌ است‌ (ص‌ 390)، اما در متن‌ كتاب‌ از قول‌ مؤلف‌ به‌ نام‌ ديگري‌ بر مى‌خوريم‌: «ابن‌ فضلان‌ مردي‌ موسوم‌ به‌ طالوت‌ را كه‌ به‌ دست‌ وي‌ مسلمان‌ شده‌ بود، عبدالله‌ ناميد، ولى‌ آن‌ مرد خطاب‌ به‌ او گفت‌: مى‌خواهم‌ مرا به‌ نام‌ خود محمد بخوانى‌» (همان‌، 412). شايد اين‌ خطاي‌ كاتب‌ باشد، زيرا همة مؤلفان‌ از جمله‌ مؤلف‌ كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ كه‌ در سدة 6ق‌/12م‌ و اندكى‌ پيش‌ از ياقوت‌ مى‌زيسته‌ است‌، او را احمد بن‌ فضلان‌ ناميده‌اند (طوسى‌، 414). در مورد نام‌ جدش‌ نيز اندك‌ آشفتگى‌ وجود دارد. ياقوت‌ در يكجا نام‌ او را راشد نوشته‌ (همانجا)، ولى‌ در جاي‌ ديگري‌ از معجم‌البلدان‌ اين‌ نام‌ به‌ صورت‌ اسد ضبط شده‌ است‌ (1/723) كه‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ خطاي‌ كاتب‌ است‌، زيرا در كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ (همان‌، 347، 390) نيز نام‌ جدش‌ راشد آمده‌ است‌. در آغاز همان‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ را مولاي‌ محمد بن‌ سليمان‌ نوشته‌اند. ياقوت‌ نيز در چند جا او را مولاي‌ محمد بن‌ سليمان‌ ناميده‌ است‌ (2/484، 834)، ولى‌ همو ضمن‌ بحث‌ دربارة باشغِرد (باشگير) او را «مولاي‌ اميرالمؤمنين‌، پس‌ مولاي‌ محمد بن‌ سليمان‌» نوشته‌ است‌ (1/468).
اين‌ نكته‌ خود طرح‌ مسأله‌اي‌ را سبب‌ شده‌ است‌ و آن‌ عرب‌ و غير عرب‌ بودن‌ ابن‌ فضلان‌ است‌. كوالفسكى‌ بر آن‌ است‌ كه‌ نام‌ كامل‌ ابن‌ فضلان‌ مؤيد عرب‌ بودن‌ اوست‌. اطرافيانش‌ نيز او را عرب‌ مى‌دانسته‌اند (ص‌ .(20 گرچه‌ در عربى‌ كلماتى‌ بروزن‌ فضلان‌ وجود دارد، ولى‌ نام‌ به‌ تنهايى‌ كافى‌ نيست‌. ضمناً در نامهاي‌ مشهور آن‌ عهد واژة فَضْلان‌ مسبوق‌ به‌ سابقه‌اي‌ نبوده‌ است‌ (دهّان‌، 38). فرن‌ نام‌ فَضْلان‌ را به‌ صورت‌ فُضْلان‌ نوشته‌ است‌ (مقدمه‌، .(53 مولى‌ بودن‌ ابن‌ فضلان‌ نيز بررسى‌ اين‌ نكته‌ را با دشواري‌ همراه‌ كرده‌ است‌. در ادوار متقدم‌ موالى‌ به‌ وابستگانى‌ گفته‌ مى‌شد كه‌ از حقوق‌ كامل‌ اعراب‌ برخوردار نبودند و تحت‌ حمايت‌ قبيله‌ و يا شخصى‌ از اشراف‌ عرب‌ قرارداشتند. در روزگار بنى‌ اميه‌ موالى‌ كسانى‌ بودند كه‌ در تابعيت‌ اعراب‌ قرار مى‌گرفتند و يا از زمرة بردگان‌ آزاد شده‌ بودند، ولى‌ در سده‌هاي‌ 4 و 5ق‌/10 و 11م‌ به‌ سبب‌ بهبود وضع‌ موالى‌ در عهد عباسيان‌، گروه‌ مزبور نقشهاي‌ عمده‌تري‌ در امور سياسى‌ داشتند. در اين‌ زمان‌ موالى‌ِ خليفه‌ چون‌ از حمايت‌ وي‌ برخوردار بودند، نسبت‌ به‌ افراد آزاد مقامى‌ والاتر داشتند. گاه‌ عنوان‌ مولاي‌ خليفه‌ لقبى‌ محترمانه‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ (كوالفسكى‌، .(21 شاه‌ بلغار نيز دستور داد با عنوان‌ مولاي‌ اميرالمؤمنين‌ به‌ نام‌ او خطبه‌ بخوانند (ابن‌ فضلان‌، همان‌، 405).
در عهد عباسيان‌ اعراب‌ تفوق‌ و برتري‌ خود را از دست‌ داده‌ بودند. در نتيجه‌ اعضاي‌ فقير قبايل‌ عرب‌ ممكن‌ بود در وضع‌ و موقعيت‌ موالى‌ قرار گيرند. شايد ابن‌ فضلان‌ از اين‌ گروه‌ بوده‌ است‌ (كوالفسكى‌، .(21-22 در نوشتة ياقوت‌ و نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌، ابن‌ فضلان‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از موالى‌ محمد بن‌ سليمان‌ معرفى‌ شده‌ است‌. در اينجا نيز نكتة مبهمى‌ وجود دارد و آن‌ عنوان‌ هاشمى‌ است‌ كه‌ پس‌ از نام‌ محمد بن‌ سليمان‌ در نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ آمده‌ است‌ (ابن‌ فضلان‌، همان‌، 347). آيا اين‌ همان‌ محمد بن‌ سليمان‌، سردار مكتفى‌ خليفة عباسى‌ است‌ كه‌ در 290ق‌/903م‌ قيام‌ بزرگ‌ قرمطيان‌ را در سوريه‌ سركوب‌ كرد و دو سال‌ بعد با سركوب‌ طولونيان‌، مصر را به‌ اطاعت‌ آورد؟ هرگاه‌ چنين‌ باشد، بايد متذكر گرديد كه‌ وي‌ از بنى‌ هاشم‌ نبوده‌ است‌. پيش‌ از او يك‌ محمد بن‌ سليمان‌ از بنى‌ هاشم‌ شناخته‌ شده‌ و آن‌ محمد بن‌ سليمان‌ ابن‌ على‌ است‌ كه‌ در روزگار هادي‌ خليفة عباسى‌ مى‌زيسته‌ و با حسين‌ بن‌ على‌ بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ بن‌ حسن‌ بن‌ على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌ (ع‌) در 169ق‌ پيكار كرده‌ (طبري‌، 8/192-204؛ مسعودي‌، 3/326؛ ابن‌ طقطقى‌، 190) و در دوران‌ خلافت‌ هارون‌ الرشيد به‌ سال‌ 173ق‌/789م‌ درگذشته‌ است‌.
با در نظر گرفتن‌ 122 سال‌ فاصله‌ تا آغاز خلافت‌ مقتدر در 295ق‌/ 908م‌ ابن‌ فضلان‌ نمى‌توانسته‌ از موالى‌ اين‌ محمد بن‌ سليمان‌ بوده‌ باشد. از اين‌ رو مى‌توان‌ گفت‌: ابن‌ فضلان‌ از موالى‌ محمد بن‌ سليمان‌ المنفق‌ الكاتب‌، فاتح‌ مصر بوده‌ است‌ كه‌ در 304ق‌/916م‌ پاي‌ قلعة ري‌ در پيكار با اجمد بن‌ على‌ برادر محمد بن‌ على‌ صعلوك‌ به‌ قتل‌ رسيد (ابن‌ اثير، 8/103-104). بنابر اين‌ مقدمات‌، كوالفسكى‌ مى‌گويد: پس‌ عنوان‌ هاشمى‌ بايد متعلق‌ به‌ ابن‌ فضلان‌ باشد، و اين‌ عنوان‌ هاشمى‌ ممكن‌ است‌ بدان‌ سبب‌ به‌ وي‌ داده‌ شده‌ باشد كه‌ او از موالى‌ خليفه‌ بوده‌ است‌ (ص‌ .(23 اين‌ نظر با نوشتة ياقوت‌ كه‌ وي‌ را مولاي‌ اميرالمؤمنين‌ ناميده‌ است‌، انطباق‌ دارد (1/468). تاكنون‌ محل‌ تولد و نسبت‌ قومى‌ ابن‌ فضلان‌ مشخص‌ نشده‌ است‌. تنها نكته‌اي‌ كه‌ قابل‌ توجه‌ به‌ نظر مى‌رسد، گفتة شاه‌ صقالبه‌ است‌ كه‌ خطاب‌ به‌ ابن‌ فضلان‌ گفت‌: من‌ اين‌ اشخاص‌ را نمى‌شناسم‌ و تنها تو را مى‌شناسم‌، زيرا اينان‌ مردمى‌ غير عربند (ابن‌ فضلان‌، همان‌، 406). معلوم‌ نيست‌ پادشاه‌ صقالبه‌ از عرب‌ و يا عربى‌ زبان‌ بودن‌ ابن‌ فضلان‌ آگاهى‌ داشته‌، يا اينكه‌ بر سبيل‌ ناآگاهى‌، او را عرب‌ خوانده‌ است‌ (دهّان‌، 38).
ابن‌ فضلان‌ از زمرة جهانگردان‌ نبود. تنها حادثه‌اي‌ سبب‌ شد كه‌ در معيت‌ تنى‌ چند از فرستادگان‌ مقتدر خليفة عباسى‌ به‌ سرزمين‌ اسلاوها در كرانة رود ولگا سفر كند. در بهار 309ق‌/921م‌ شاه‌ صقالبه‌ نامه‌اي‌ توسّط عبدالله‌ باشتو الخزري‌ براي‌ مقتدر فرستاد و از وي‌ خواست‌ تا او را با شرايع‌ اسلامى‌ آشنا سازد، مسجدي‌ بنا كند، منبري‌ نصب‌ نمايد و دژي‌ استوار پديد آورد تا او از آسيب‌ شاهان‌ مخالف‌ در امان‌ ماند (ابن‌ فضلان‌، همان‌، 390-391). اين‌ پادشاه‌ فرمانرواي‌ بلغارهاي‌ ساكن‌ كرانة رود ولگا (اتل‌) بوده‌ است‌. در كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ شاه‌ بلغار، ملك‌ صقالبه‌ (اسلاوها) نيز ناميده‌ شده‌ است‌ (همان‌، 404، 405)، ولى‌ او پس‌ از ملاقات‌ با فرستادگان‌ خليفه‌ بنابر توصية ابن‌ فضلان‌ عنوان‌ «امير بلغار» را پذيرفت‌ (همان‌، 406).
در اينجا دو نكته‌ جلب‌نظر مى‌كند:
1. چرا شاه‌ بلغار سفيري‌ از خزرها فرستاده‌ است‌، حال‌ آنكه‌ دشمن‌ اصلى‌ او خاقان‌ِ (شاه‌ِ) خزران‌ بوده‌ كه‌ اشراف‌ و بزرگان‌ آن‌، دين‌ يهود را پذيرفته‌ بودند؟ چنانكه‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ پيداست‌، شاه‌ بلغار به‌ شاه‌ خزر ماليات‌ مى‌داده‌، پسرش‌ گروگان‌ او بوده‌ و شاه‌ خزران‌ دختر وي‌ را نيز به‌ زور ستانده‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ فضلان‌، چ‌ كوالفسكى‌، 319). از نوشتة ابن‌ فضلان‌، چنين‌ مستفاد مى‌شود كه‌ عبدالله‌ بن‌ باشتو الخزري‌ پناهنده‌ و مهاجري‌ سياسى‌ از خزر و نمايندة مسلمانان‌ آن‌ سرزمين‌ بوده‌ كه‌ سعى‌ داشته‌ است‌، سرزمين‌ خزران‌ را به‌ كشوري‌ اسلامى‌ بدل‌ كند (كوالفسكى‌، .(15
2. آيا بلغارها از مردم‌ اسلاو بودند؟ در اين‌ نكته‌ ميان‌ ابن‌ فضلان‌ و ابن‌ رُسته‌ كه‌ تقريباً همزمان‌ مى‌زيسته‌اند، اختلاف‌ نظر وجود دارد. ابن‌ فضلان‌ سرزمين‌ بلغار را بلدالصقالبه‌ و بلغارها را از قوم‌ صقالبه‌ (اسلاو) دانسته‌ (چ‌ كوالفسكى‌، 319)، ولى‌ ابن‌ رسته‌ معتقد است‌ كه‌ بلغارها ميان‌ اقوام‌ خزر و صقالبه‌ ساكنند (7/141). او با اين‌ سخن‌، بلغارها را از قوم‌ اسلاو به‌ شمار نياورده‌ است‌. كوالفسكى‌ مى‌نويسد: مقصود از صقالبه‌ بدون‌ ترديد «اسلاوها» است‌ كه‌ مردم‌ بومى‌ سرزمينهاي‌ شمالى‌ را نيز شامل‌ مى‌گردد (ص‌ 159 ، حاشية 9 )، ولى‌ بارتولد دربارة بلغارهاي‌ كرانة ولگا و منشأ آنان‌ حكم‌ روشنى‌ ابراز نداشته‌ است‌ .(V/509)
نام‌ شاه‌ بلغار به‌ گونه‌هاي‌ مختلف‌ آمده‌ است‌: ياقوت‌ كه‌ رسالة احمد ابن‌ فضلان‌ را در اختيار داشته‌، نام‌ او را «المس‌ بن‌ شلكى‌ بلطوار» نوشته‌ است‌ (1/723). در نسخة خطى‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ در آستان‌ قدس‌ رضوي‌ يكجا او «الحسن‌ بن‌ بلطوار» (چ‌ سزگين‌، 391)، در جاي‌ ديگر «المش‌ بن‌ شلكى‌» (همان‌، 402) و باز در جاي‌ ديگر «ملك‌ بلطوار» (همان‌، 405) آمده‌ است‌. ابن‌ رسته‌ نام‌ او را «اَلمُش‌ْ» (7/141)، و گرديزي‌ (ص‌ 273) «املان‌» نوشته‌ است‌. كوالفسكى‌ نام‌ اين‌ پادشاه‌ را اَلمُش‌ پسر شِلْكى‌ و داراي‌ عنوان‌ يلطوار نوشته‌ و متذكر گرديده‌ است‌ كه‌ نام‌ مذكور را الِمُش‌ نيز مى‌توان‌ خواند (ص‌ 160 .(13, وي‌ يلطوار را درست‌ دانسته‌ و احتمال‌ مى‌دهد كه‌ اين‌ واژه‌ چون‌ با نام‌ «ايل‌» مرتبط است‌، بنابر اين‌ ممكن‌ است‌ عنوانى‌ ايلى‌ باشد (ص‌ .(160 كوالفسكى‌ مى‌نويسد اينكه‌ ابن‌ فضلان‌ شاه‌ بلغار را «ملك‌ صقالبه‌» ناميده‌، نشانة عدم‌ آگاهى‌ كافى‌ او در مورد منشأ قومى‌ و زبانى‌ مردم‌ شمال‌ است‌. شايد شاه‌ بلغار به‌ اين‌ دليل‌ عنوان‌ «ملك‌ صقالبه‌» بر خود نهاده‌ بوده‌ است‌ كه‌ در نظر خليفه‌ و درباريان‌ او از اعتبار بيشتري‌ برخوردار گردد (ص‌ .(15
مقتدر خليفة عباسى‌ پس‌ از درخواست‌ شاه‌ بلغار، هيأتى‌ به‌ آن‌ ديار اعزام‌ داشت‌ كه‌ مقرر گرديد در معيت‌ عبدالله‌ بن‌ باشتوي‌ خزري‌ سفير شاه‌ بلغار بدان‌ جانب‌ عزيمت‌ كنند. اينان‌ عبارت‌ بودند از: 1. سوسن‌ الرسى‌ مولاي‌ نذير الحرمى‌ كه‌ رياست‌ حرم‌ خليفه‌ را برعهده‌ داشت‌ و پس‌ از وزير حامدبن‌ عباس‌ داراي‌ عمده‌ترين‌ مقام‌ در دربار مقتدر بود. رياست‌ فرستادگان‌ خليفه‌ بر عهدة وي‌ گذارده‌ شد (همو، .(161 سوسن‌ از نامهاي‌ غلامان‌ است‌، ولى‌ سپردن‌ رياست‌ فرستادگان‌ به‌ وي‌ به‌ سبب‌ داشتن‌ مقام‌ نذير الحرمى‌ او بوده‌ است‌ (همو، .(164 2. تكين‌ يا تگين‌ غلام‌ ترك‌ كه‌ از خدمتگزاران‌ مورد اعتماد خليفه‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. وي‌ زمانى‌ در خوارزم‌ مى‌زيست‌ و چنانكه‌ بعدها شاه‌ خوارزم‌ گفته‌ بود، حرفة آهنگري‌ داشت‌. او تكين‌ را موجودي‌ شياد و فريبگر ناميده‌ (ابن‌ فضلان‌، چ‌ سزگين‌، 393). از اطلاعات‌ تكين‌ دربارة كشور بلغار (همان‌، 413)، چنين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ مدتى‌ در آن‌ سرزمين‌ اقامت‌ داشته‌ است‌ (كوالفسكى‌، .(14 3. بارس‌ صقلابى‌ كه‌ در اسلاوي‌ بودن‌ نام‌ وي‌ جاي‌ ترديد است‌. شايد اين‌ نام‌ متعلق‌ به‌ بلغارهاي‌ كرانة ولگا بوده‌ باشد (همو، يا محتمل‌ است‌ كه‌ تلفظ ديگري‌ از بوريس‌ باشد كه‌ روسها آن‌ را به‌ صورت‌ باريس‌1 تلفظ مى‌كنند و شايد بنابر نظر كوالفسكى‌ تلفظ بلغاري‌ - چوواشى‌2 باريس‌ باشد (ص‌ .(164 4. احمد بن‌ فضلان‌ كه‌ در هيأت‌ فرستادگان‌ خليفه‌ مقام‌ و مرتبتى‌ روحانى‌ داشت‌.
پيرامون‌ قدمت‌ اسلام‌ در سرزمين‌ بلغارهاي‌ كرانة ولگا ميان‌ ابن‌ فضلان‌ و ابن‌ رسته‌ اختلاف‌ نظر وجود دارد. شاه‌ بلغار در ماجراي‌ خطبه‌ خواندن‌ به‌ نام‌ او و پدرش‌ به‌ ابن‌ فضلان‌ گفت‌: «پدرم‌ كافر بود» (ابن‌ فضلان‌، چ‌ سزگين‌، 406). از نوشتة ابن‌ فضلان‌ پيرامون‌ تقاضاي‌ شاه‌ بلغار مبنى‌ بر اعزام‌ هيأتى‌ جهت‌ احداث‌ مسجد و تبليغ‌ شعائر اسلامى‌ و نيز سخن‌ وي‌ دربارة كافر بودن‌ پدرش‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ پيش‌ از اين‌ پادشاه‌، دين‌ اسلام‌ در سرزمين‌ بلغار رواج‌ نداشته‌ است‌، ولى‌ ابن‌ رسته‌ خلاف‌ اين‌ نظر را ابراز داشته‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ اكثر آنان‌ اسلام‌ را پذيرفته‌اند و مساجد، مكتب‌ خانه‌ها، مؤذنان‌ و امامانى‌ در كويهاي‌ خود دارند (7/141). شاه‌ بلغار با فرستادگان‌ خليفه‌ در 12 محرم‌ 310ق‌/12 مة 922م‌ ديدار كرده‌، ولى‌ زمان‌ نگارش‌ كتاب‌ الاعلاق‌ النفيسة ابن‌ رسته‌ پيش‌ از 290ق‌/903م‌ بوده‌ است‌. بارتولد به‌ نقل‌ از دخويه‌ مى‌نويسد كه‌ در كتاب‌ ابن‌ رسته‌ هيچ‌ حادثه‌اي‌ كه‌ پس‌ از اين‌ سال‌ بوده‌ باشد، ذكر نشده‌ است‌، و نام‌ معتضد خليفة عباسى‌ (د 22 ربيع‌الثانى‌ 289ق‌/5 آوريل‌ 902م‌) با عنوان‌ اطال‌ الله‌ بقائه‌ آمده‌ است‌، اين‌ نكته‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ كتاب‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ نوشته‌ شده‌ است‌ (بارتولد، ؛ V/511 ابن‌ رسته‌، 7/74).
يكى‌ ديگر از نكات‌ مهم‌ و قابل‌ بررسى‌ در سفر فرستادگان‌ خليفه‌، مسألة طول‌ سفر و مسير آن‌ است‌. هيأت‌ مزبور پنجشنبه‌ 11 صفر 309ق‌/21 ژوئن‌ 921م‌ بغداد را ترك‌ گفت‌ و پس‌ از طى‌ راهى‌ بس‌ دراز و گذر از همدان‌، ري‌، نيشابور، مرو، بخارا، خوارزم‌، اطراف‌ درياچة آرال‌، اوست‌ يورت‌1، يائيك‌2 (در قزاقستان‌ كنونى‌) و حوضة ولگا، پس‌ از 11 ماه‌، يكشنبه‌ 12 محرم‌ 310ق‌/12 مة 922م‌ به‌ سرزمين‌ بلغارها رسيد (كراچكوفسكى‌، .(IV/185)
چرا هيأت‌ به‌ جاي‌ گذر از آذربايجان‌ و قفقاز، راه‌ دور و دراز آسياي‌ مركزي‌، شرق‌ و شمال‌ درياي‌ خزر، اطراف‌ درياچة آرال‌ و سرزمين‌ غزان‌، پچناكها، و باشگيران‌ را برگزيد؟
به‌ نظر مى‌رسد چند عامل‌ سبب‌ انتخاب‌ اين‌ مسير دورتر شده‌ باشد:

نخست‌ آنكه‌ راه‌ آذربايجان‌ و قفقاز آرام‌ نبوده‌ است‌، زيرا در آذربايجان‌ يوسف‌ بن‌ ابى‌ السّاج‌ خروج‌ كرده‌ بود (قرطبى‌، 64 -71) و قفقاز نيز در دست‌ امپراتور قدرتمند خزران‌ بود كه‌ دستگاه‌ ناتوان‌ خلافت‌ تاب‌ برابري‌ با آنان‌ را نداشت‌ (دربارة ناتوانى‌ دستگاه‌ خلافت‌، نك: ابن‌ اثير، 8/83، 89، 155؛ قرطبى‌، 97؛ ابن‌ طقطقى‌، 363)، به‌ ويژه‌ آنكه‌ در اين‌ روزگار خزران‌ با همراهى‌ روسها بسياري‌ از نواحى‌ آذربايجان‌ و سواحل‌ درياي‌ خزر را مورد تاخت‌ و تاز و قتل‌ و غارت‌ قرار داده‌ بودند (كوالفسكى‌، 16 ؛ مسعودي‌، 1/205-206).

افزون‌ بر اين‌ نزديكى‌ روسها و خزران‌ مى‌توانست‌ موجبات‌ نگرانى‌ دستگاه‌ خلافت‌ را فراهم‌ آورد.

شايد يكى‌ از دلايل‌ انتخاب‌ اين‌ مسير تمايل‌ دستگاه‌ خلافت‌ به‌ نزديكى‌ با غزان‌ و در نتيجه‌ تقويت‌ بلغارها در برابر روسها و خزران‌ به‌ عنوان‌ خطر مشترك‌ بوده‌ باشد. چون‌ مى‌بينيم‌ درست‌ پس‌ از حملة روسها به‌ شمال‌ ايران‌ موج‌ نارضاييها شدت‌ گرفته‌ و موجب‌ سقوط حكومت‌ سامانيان‌ و برقراري‌ مجدد دولت‌ علويان‌ توسط حسن‌ بن‌ على‌ اطروش‌ شده‌ است‌ (كوالفسكى‌، .(17 ورود اطروش‌ به‌ طبرستان‌ اندكى‌ پس‌ از حملة روسها در اول‌ محرم‌ 301 روي‌ داد (مسعودي‌، 4/217).
مطلب‌ مهم‌ ديگري‌ كه‌ مشوق‌ دستگاه‌ خلافت‌ در جلب‌ نيروي‌ متحد غزان‌ و بلغارها بوده‌، آن‌ است‌ كه‌ اترك‌ بن‌ قطعان‌ سردار سپاه‌ غزان‌ و مرد نيرومند آن‌ سرزمين‌ از راه‌ ازدواج‌، خويشاوند المش‌ بن‌ شلكى‌ شاه‌ بلغار شده‌ بود (ابن‌ فضلان‌، چ‌ سزگين‌، 401، 402). هرگاه‌ غزان‌ مسلمان‌ مى‌شدند و با بلغارها در پيكار با خزران‌ متحد مى‌گشتند، پيروزي‌ بزرگى‌ براي‌ دستگاه‌ خلافت‌ در اعمال‌ قدرت‌ بر آسياي‌ مركزي‌، خراسان‌، قفقاز و شايد آذربايجان‌، طبرستان‌ و ديلم‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. به‌ نظر كوالفسكى‌ وحدت‌ غزان‌ و بلغارها موجب‌ درهم‌ شكستن‌ اشراف‌ يهودي‌ خزر مى‌شد و در نتيجه‌ مسلمين‌ خزر حاكميت‌ سرزمين‌ خويش‌ را در دست‌ مى‌گرفتند (ص‌ .(16 از ديدگاه‌ دستگاه‌ خلافت‌ پيروزي‌ مسلمانان‌ خزر و اسلام‌ آوردن‌ غزان‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ بود، زيرا مى‌توانستند شعلة قيامها را فرو نشانند و دولت‌ سامانيان‌ و خوارزم‌ در آسياي‌ مركزي‌ را از حالت‌ تابعيت‌ صوري‌ خارج‌ كنند و بدان‌ صورتى‌ عملى‌ بخشند (همو، .(17
چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ سفر دراز فرستادگان‌ خليفه‌ از راه‌ آسياي‌ مركزي‌، گذشته‌ از امنيت‌ گروه‌ مزبور، هدفهاي‌ سياسى‌ دربر داشته‌ است‌. مسألة ديگري‌ كه‌ سبب‌ اعزام‌ فرستادگان‌ خليفه‌ از طريق‌ آسياي‌ مركزي‌ شد، مشكل‌ تأمين‌ مالى‌ هيأت‌ بود، زيرا اندكى‌ پيش‌ از اعزام‌ هيأت‌ در 305ق‌/917م‌ على‌ بن‌ فرات‌ وزير خليفه‌ خزانه‌ را تهى‌ كرده‌ بود. گرچه‌ با مصادرة دارايى‌ وزير مقداري‌ از آن‌ اموال‌ به‌ خزانه‌ بازگشت‌، ولى‌ خزانه‌ همچنان‌ تهى‌ بود (همانجا). ابن‌ طقطقى‌ نيز از تهى‌ بودن‌ خزانه‌ در دوران‌ خلافت‌ مقتدر ياد كرده‌ است‌ (ص‌ 262). از نوشتة ابن‌ فضلان‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ مقرر شده‌ بود هزينة لازم‌ از سوي‌ اميران‌ بخارا و خوارزم‌ تأمين‌ گردد (چ‌ سزگين‌، 392).
سفر فرستادگان‌ خليفه‌ در ايران‌، با نگرانيهايى‌ همراه‌ بود. بنا بر نوشتة ابن‌ فضلان‌ برخورد ناگهانى‌ اعضاي‌ هيأت‌ با ابن‌ قارن‌ نمايندة داعى‌ (حسن‌ بن‌ قاسم‌) در دامغان‌ سبب‌ شد كه‌ به‌ صورتى‌ ناشناس‌ به‌ كاروانيان‌ پيوندند تا جان‌ به‌ در برند و به‌ نيشابور برسند (همان‌، 391). كوالفسكى‌ اين‌ شخص‌ را پروين‌ بن‌ رستم‌ بن‌ سهراب‌ بن‌ قارن‌ ناميده‌ است‌ (ص‌ .(167 فرستادگان‌ خليفه‌ راه‌ نيشابور تا بخارا را به‌ آسودگى‌ پيمودند. چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ اينان‌ نخستين‌ فرستادگان‌ مقتدر نزد نصر بن‌ احمد امير نوجوان‌ سامانى‌ بوده‌اند. در ضمن‌ ميان‌ آنان‌ و جيهانى‌، جغرافى‌نگار مشهور و وزير آل‌ سامان‌ ديداري‌ دست‌ داد (ابن‌ فضلان‌، همان‌، 392). پس‌ از آن‌ نوبت‌ سفر به‌ خوارزم‌ و جرجانيه‌ (گرگانج‌) رسيد. ياقوت‌ برخى‌ از مطالب‌ مندرج‌ در گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ خوارزم‌ را دروغ‌ دانسته‌ است‌. از نوشتة ابن‌ فضلان‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ خوارزم‌ گذشته‌ از سرزمين‌ نام‌ شهر نيز بوده‌ است‌. وي‌ مى‌نويسد از مكانى‌ كه‌ كشتى‌ كرايه‌ كرديم‌، تا خوارزم‌ 200 فرسنگ‌ راه‌ است‌. باز در همين‌ بخش‌ مى‌نويسد: از خوارزم‌ رهسپار جرجانيه‌ شديم‌. ميان‌ آنجا و خوارزم‌ از راه‌ آب‌ 50 فرسنگ‌ است‌ (همان‌، 393). ياقوت‌ مى‌نويسد: نمى‌دانم‌ مقصود او از خوارزم‌ چيست‌. زيرا بى‌گمان‌ نام‌ سرزمين‌ است‌ (2/484).
در ادب‌ جغرافيايى‌ سده‌هاي‌ 4 و 5ق‌/10 و 11م‌ كه‌ ياقوت‌ از آن‌ آگاهى‌ داشته‌، اغلب‌ شهرهاي‌ عمده‌ يا تختگاهها به‌ همان‌ نام‌ سرزمين‌ يا كشور ناميده‌ مى‌شدند. لسترنج‌ با استناد به‌ ابن‌ اثير كه‌ در روزگار ياقوت‌ مى‌زيسته‌، چنين‌ اشاره‌ مى‌كند كه‌ در 628ق‌ شهري‌ نو در مجاورت‌ خوارزم‌ كهنه‌ ايجاد شد و طولى‌ نكشيد كه‌ خوارزم‌ نو مركز و كرسى‌ ايالت‌ گرديد (ص‌ 448 ؛ ابن‌ اثير، 12/495). ابن‌ بطوطه‌ در سدة 8ق‌ از شهر خوارزم‌ ياد كرده‌ كه‌ بايد همين‌ خوارزم‌ نو باشد (ص‌ 359). ابن‌ فضلان‌ ضمن‌ بحث‌ پيرامون‌ رود جيحون‌ از سرماي‌ شديد و يخبندان‌ آن‌ رود ياد كرده‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ سراسر رود جيحون‌ يخ‌ بسته‌ بود و قطر يخ‌ به‌ 17 وجب‌ مى‌رسيد. چنانكه‌ اسب‌ و قاطر و الاغ‌ و گاو و گوساله‌ از روي‌ آن‌ مانند جاده‌ مى‌گذشتند و يخ‌ همچنان‌ استوار بود و نمى‌شكست‌ (چ‌ سزگين‌، 394). ياقوت‌ آن‌ را مردود دانسته‌ و نوشته‌ كه‌ اين‌ سخن‌ او دروغ‌ است‌، زيرا حداكثر قطر يخ‌ از 5 وجب‌ تجاوز نمى‌كند و اين‌ نيز به‌ ندرت‌ روي‌ مى‌دهد... طبق‌ معمول‌ قطر يخ‌ به‌ دو تا 3 وجب‌ مى‌رسد، من‌ خود آن‌ را ديده‌ و از اهالى‌ محل‌ پرسيده‌ام‌. شايد او پنداشته‌ است‌ كه‌ سراسر رود يخ‌ مى‌بندد، ولى‌ چنين‌ نيست‌. در واقع‌ بخش‌ بالارود يخ‌ مى‌بندد و در بخش‌ پايين‌ رود، آب‌ جريان‌ دارد (2/484- 485).
كوالفسكى‌ مى‌نويسد: ممكن‌ است‌ در بيان‌ مطلب‌ از سوي‌ ابن‌ فضلان‌ پيرامون‌ قطر يخ‌ تا اندازه‌اي‌ غلو شده‌ باشد. البته‌ اين‌ مربوط به‌ شدت‌ سرماست‌ كه‌ در همة ادوار يكسان‌ نيست‌. ديگر آنكه‌ وي‌ مطلب‌ را از اهالى‌ محل‌ شنيده‌ است‌. تصور او دربارة انجماد سراسر رود جيحون‌ نيز نمى‌تواند درست‌ باشد. شايد منظور او يخبندان‌ از آن‌ ناحيه‌ تا كوهستان‌ نزديك‌ بوده‌ است‌ (ص‌ .(68 و اما دربارة جريان‌ آب‌ رود، گرچه‌ ابن‌ فضلان‌ در مورد قطر يخ‌ غلو كرده‌ است‌، با اين‌ وصف‌ از نوشتة او نمى‌توان‌ چنين‌ استنباط كرد كه‌ در عمق‌ رود جيحون‌ آب‌ جريان‌ نداشته‌ است‌. ابن‌ فضلان‌ هنگام‌ بحث‌ از سرماي‌ خوارزم‌ و ناحية جرجانيه‌ مى‌نويسد: وقتى‌ برف‌ مى‌باريد، باد و طوفان‌ سختى‌ به‌ همراه‌ داشت‌ (چ‌ سزگين‌، 394). ياقوت‌ مى‌گويد كه‌ اين‌ نيز دروغ‌ است‌ (2/485). از اظهار نظر كوالفسكى‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ ابن‌ فضلان‌ نسبت‌ به‌ گفته‌هاي‌ مردم‌ محل‌ برخوردي‌ حاكى‌ از اعتماد داشته‌ است‌. از اين‌ رو در نوشتة او مى‌توان‌ زياده‌ رويهايى‌ را مشاهده‌ كرد، ولى‌ نمى‌توان‌ نوشتة او را دروغ‌ خواند، زيرا به‌ هر تقدير ابن‌ فضلان‌ خود ناظر و شاهد ماجرا بوده‌ است‌ (ص‌ .(69
در مورد هيزم‌تاغ‌ (طاغ‌) ميان‌ نوشتة ياقوت‌ و نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ تفاوتهايى‌ وجود دارد و شايد همين‌ امر سبب‌ شده‌ كه‌ وي‌ اين‌ بخش‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ را نيز دروغ‌ بخواند. در نسخة خطى‌ مذكور چنين‌ آمده‌ است‌: «الاان‌ الله‌ تعالى‌ قد لطف‌ بهم‌ فى‌الحطب‌ وارخصه‌ عليهم‌ حمل‌ عجلة من‌ حطب‌ الطاغ‌ بدرهمين‌ من‌ دراهم‌ تكون‌ زها ثلاثة آلاف‌ رطل‌» (چ‌ سزگين‌، 394)، ولى‌ در متن‌ معجم‌ البلدان‌ چنين‌ آمده‌ است‌: «الا ان‌ الله‌ عزوجل‌ قد لطف‌ بهم‌ فى‌ الحطب‌ وارخصه‌ عليهم‌ حمل‌ عجلة من‌ حطب‌ الطاغ‌ و هو الغضا بدرهمين‌ يكون‌ وزنها ثلاثة رطل‌» (2/485). اختلاف‌ در متن‌ مشهود است‌ و اين‌ اختلاف‌ سبب‌ بروز آشفتگيهايى‌ از سوي‌ محققان‌ شده‌ است‌. بعضى‌ «من‌ دراهم‌» را كه‌ در نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ با صراحت‌ آمده‌ است‌ و در نوشتة ياقوت‌ موجود نيست‌، «من‌ دارهم‌» نوشته‌اند (دهّان‌، 84، حاشية 1). سامى‌ دهان‌ با نقل‌ قول‌ از زكى‌ وليدي‌ جمله‌ را اصلاح‌ كرده‌ و آن‌ را به‌ صورت‌ «بدرهمين‌ من‌ دراهمهم‌» نوشته‌ و چنين‌ اظهار نظر كرده‌ كه‌ اصلاح‌ زكى‌ وليدي‌ كه‌ «من‌ دارهم‌» را به‌ صورت‌ «من‌ دراهمهم‌» ذكر كرده‌، درست‌ است‌ (همانجا).
در نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ نيز «بدرهمين‌ من‌ دراهم‌» آمده‌ است‌. چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ بعضى‌ محققان‌ «من‌ دراهم‌» نسخة خطى‌ را «من‌ دارهم‌» خوانده‌اند. در جاي‌ ديگر از جملة ياقوت‌ به‌ نقل‌ از ابن‌ فضلان‌ چنين‌ آمده‌ است‌: «وزنها ثلاثة آلاف‌ رطل‌» (2/485). ولى‌ در نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ (چ‌ سزگين‌، 394) كلمة «وزنها» وجود ندارد. كوالفسكى‌ مى‌نويسد: شايد اين‌ نقص‌ از نسخة خطى‌ مورد استفادة ياقوت‌ بوده‌ و يا اينكه‌ خود چنين‌ نوشته‌ است‌. از اين‌ رو معناي‌ جمله‌ عوض‌ شده‌ و وزن‌ هيزم‌ 3 هزار رطل‌ تلقى‌ گشته‌ است‌. حال‌ آنكه‌ ابن‌ فضلان‌ وزن‌ بار هيزم‌ را مدنظر نداشته‌، بلكه‌ موضوع‌ سخن‌ او دربارة ارزش‌ پول‌ بوده‌ است‌ (ص‌ .(69
فرستادگان‌ خليفه‌ پس‌ از سفر خوارزم‌ باگذر از راهى‌ دشوار و پشت‌سر گذاردن‌ اوست‌ يورت‌ به‌ سرزمين‌ غزان‌ رسيدند. ابن‌ فضلان‌ با سفر به‌ ديار غزان‌ اطلاعات‌ بسيار ارزشمندي‌ پيرامون‌ نظام‌ اجتماعى‌، شيوة زندگى‌ و معتقدات‌ آنان‌ ارائه‌ كرده‌ است‌. پس‌ از آن‌ اعضاي‌ هيأت‌ روانة سرزمين‌ پچناكها (بجناك‌) شدند و از آنجا به‌ ديار باشگيرها عزيمت‌ كردند كه‌ مردمى‌ شرور و آدمكش‌ بودند و هيأت‌ را سخت‌ بيمناك‌ ساختند. نام‌ باشگير در نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ به‌ صورت‌ «باشغرد» آمده‌ است‌ (چ‌ سزگين‌، 403). هيأت‌ پس‌ از آن‌ به‌ سوي‌ سرزمين‌ صقالبه‌ (اسلاو) روي‌ آورد كه‌ بنابر نوشتة ابن‌ فضلان‌ همان‌ سرزمين‌ بلغار است‌ (همان‌، 404- 405). ابن‌ فضلان‌ تاريخ‌ ورود هيأت‌ به‌ پايتخت‌ بلغار را يكشنبه‌ 12 محرم‌ 310 ذكر كرده‌، ولى‌ نامى‌ از اين‌ شهر نبرده‌ است‌. بارتولد محل‌ پايتخت‌ بلغارها را ويرانه‌هاي‌ نزديك‌ روستاي‌ كنونى‌ بلغاري‌1 واقع‌ در جمهوري‌ خود مختار تاتارستان‌ و حدود اوسپنسك‌2 در شهرستان‌ اسپاسكى‌3 ايالت‌ غازان‌ در همان‌ جمهوري‌ نوشته‌ و مسافت‌ آن‌ را تا ساحل‌ چپ‌ رود ولگا حدود 5/6 كم ذكر نموده‌ است‌. وي‌ به‌ نقل‌ از برزين‌4 مى‌گويد كه‌ اين‌ مسافت‌ با آنچه‌ ابن‌ فضلان‌ در كتاب‌ خود آورده‌، منطبق‌ است‌ )، V/514) زيرا ابن‌ فضلان‌ فاصلة اين‌ مكان‌ تا رود ولگا (اتل‌) را حدود يك‌ فرسنگ‌ نوشته‌ است‌ (چ‌ سزگين‌، 413؛ دهان‌، 136). آخرين‌ بخشهاي‌ كتاب‌ شامل‌ مطالب‌ ارزنده‌اي‌ دربارة روسها و خزران‌ است‌. نسخة آستان‌ قدس‌ ظاهراً پايان‌ يافته‌ به‌ نظر نمى‌رسد، زيرا هيچ‌ مطلبى‌ پيرامون‌ بازگشت‌ فرستادگان‌ خليفه‌ در آن‌ نمى‌توان‌ يافت‌.
سفرنامة احمد بن‌ فضلان‌ حائز اهميت‌ فراوانى‌ است‌. در اين‌ گزارش‌ سفر روابط سياسى‌ دولت‌ عباسيان‌ نه‌ تنها با كشورهاي‌ همجوار، بلكه‌ با نواحى‌ دوردستى‌ چون‌ سرزمينهاي‌ اطراف‌ ولگا درج‌ شده‌ است‌. كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ از ديدگاه‌ مردم‌شناسى‌ آن‌ زمان‌ نيز بسيار ارزشمند است‌. در كتاب‌ به‌ كوچندگان‌ ترك‌ آسياي‌ مركزي‌ و نقش‌ آنها در شرق‌ اروپا، سرزمين‌ بلغار، روسيه‌ و اراضى‌ خزران‌ اشاره‌ شده‌ است‌. در ضمن‌ نمى‌توان‌ ارزش‌ ادبى‌ اين‌ نوشته‌، شيوة نگارش‌ بى‌تكلف‌، سر زندگى‌ در بيان‌ مقصود و طنزهاي‌ آن‌ را از ديده‌ دور داشت‌ (كراچكوفسكى‌، .(IV/185 كوالفسكى‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ فضلان‌ در شرح‌ همة آنچه‌ ديده‌ و شنيده‌ برخوردي‌ منصفانه‌ داشته‌ است‌. وي‌ مى‌افزايد كه‌ نوشتة او تاكنون‌ به‌ صورت‌ كامل‌ به‌ دست‌ ما نرسيده‌ و آنچه‌ در دسترس‌ قرار گرفته‌، از تحريف‌ مصون‌ نمانده‌ است‌. حال‌ آنكه‌ از طريق‌ بررسى‌ طولانى‌ و دقيق‌ مى‌توان‌ بسياري‌ از نوشته‌هاي‌ او را احياء كرد (ص‌ .(71
گرچه‌ وظيفة رسمى‌ ابن‌ فضلان‌ در سرزمينهاي‌ شمال‌ تبليغ‌ اسلام‌ بود، با اين‌ وصف‌ توجه‌ او به‌ مسائل‌ سياسى‌ نيز حائز اهميت‌ است‌. وي‌ مطالب‌ ارزشمندي‌ دربارة روابط اجتماعى‌ اقوام‌ آسياي‌ مركزي‌، حوضة رود ولگا و روسيه‌ نوشته‌ است‌، ولى‌ نظر آميخته‌ با عجب‌ و كبر او نسبت‌ به‌ بعضى‌ اقوام‌ تأسف‌ انگيز است‌. اين‌ نظر نسبت‌ به‌ مسلمين‌ خوارزم‌ مصداق‌ دارد. او مردم‌ خوارزم‌ را «وحشى‌ترين‌ مردم‌ از ديدگاه‌ طبايع‌ و شيوة تكلم‌» دانسته‌ و سخن‌ گفتن‌ ايشان‌ را به‌ جيرجير سار تشبيه‌ كرده‌ است‌ (چ‌ سزگين‌، 393-394). غزان‌ را «خران‌ گمراه‌» (همان‌، 396) و باشگيرها را «شريرترين‌ گروه‌ تركان‌» (همان‌، 403) خوانده‌ است‌.
گذشته‌ از آنچه‌ ياد شده‌، در كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ مطالبى‌ دربارة اين‌ مسائل‌ مى‌توان‌ يافت‌: 1. مشخصات‌ اقوام‌ مختلف‌؛ 2. پول‌ و مسكوكات‌ از جمله‌ سكه‌هاي‌ مسين‌؛ 3. مالياتهاي‌ زمين‌ و دارايى‌ و عوارض‌ بازرگانى‌؛ 4. محاكم‌ خاص‌ براي‌ مسلمانان‌ در سرزمينهاي‌ غير اسلامى‌؛ 5. حضور همسر شاه‌ در مراسم‌ رسمى‌؛ 6. مجازات‌ در صورت‌ دست‌ زدن‌ به‌ غارت‌ و دزدي‌؛ 7. فساد اخلاق‌؛ 8. انواع‌ مراسم‌ تدفين‌ به‌ ويژه‌ مراسم‌ سوزاندن‌ مردگان‌ و نيز سوزاندن‌ زنان‌ به‌ همراه‌ شوهران‌؛ 9. از هم‌ پاشيدن‌ سپاهيان‌ پس‌ از مرگ‌ شاه‌؛ 10. تغذيه‌ و شيوة كشتار حيوانات‌؛ 11. نحوة طهارت‌؛ 12. پوشاك‌ قشرهاي‌ مختلف‌؛ 13. شيوة اصلاح‌ محاسن‌؛ 14. شيوة به‌ دست‌ آوردن‌ شيرة درختان‌ و غيره‌.
ارزيابى‌ منابع‌: بجز ياقوت‌ حموي‌ كه‌ مطالب‌ مبسوطى‌ از گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ نقل‌ كرده‌ است‌، دو نويسندة ايرانى‌ نيز در نوشته‌هاي‌ پارسى‌ خود به‌ نقل‌ اثر او پرداخته‌اند. يكى‌ از اين‌ دو محمد بن‌ محمود بن‌ احمد طوسى‌ مؤلف‌ كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ است‌ كه‌ كتاب‌ خود را پيش‌ از ياقوت‌ و احتمالاً در فاصلة سالهاي‌ 555 و 562ق‌/ 1160- 1167م‌ (ستوده‌، 18) و به‌ تقريب‌ حدود 59 سال‌ پيش‌ از ختم‌ معجم‌ البلدان‌ در 621ق‌/1224م‌ (4/1048) نوشته‌ است‌. كوالفسكى‌ مؤلف‌ كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ را نجيب‌ همدانى‌ دانسته‌ و مدعى‌ شده‌ است‌ كه‌ معمولاً به‌ خطا او را احمد طوسى‌ ناميده‌اند (ص‌ .(41 مؤلف‌ ديگر امين‌ احمد رازي‌ است‌ كه‌ در اواخر سدة 10 و اوايل‌ سدة 11ق‌/ نيمة دوم‌ سدة 16م‌ مى‌زيسته‌ است‌، و كتاب‌ جغرافياي‌ مفصل‌ او به‌ نام‌ هفت‌ اقليم‌ شهرت‌ دارد. كراچكوفسكى‌ پايان‌ نگارش‌ آن‌ را 1002ق‌/1594م‌ نوشته‌ .(IV/531) مؤلف‌ كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ در بيان‌ بعضى‌ مطالب‌ با صراحت‌ از احمد بن‌ فضلان‌ نام‌ برده‌ و از او نقل‌ قول‌ كرده‌ است‌ (طوسى‌، 414، 570). امين‌ احمد رازي‌ گرچه‌ از ابن‌ فضلان‌ نام‌ نبرده‌ است‌، ولى‌ بخشهايى‌ از مطالب‌ او مقتبس‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ است‌. نوشتة او پيرامون‌ اقوام‌ روس‌، خزر، خوارزم‌ و غيره‌ مؤيد اقتباس‌ از گزارش‌ ابن‌ فضلان‌ و كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ است‌ (3/314، 495- 498). چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ سفرنامة ابن‌ فضلان‌ را در ايران‌ مى‌شناخته‌اند، ولى‌ در اروپا تا اوايل‌ سدة 19م‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ اثري‌ مستقل‌ نمى‌شناختند و تنها بخشهايى‌ از آن‌ به‌ نقل‌ از ديگران‌ در دسترس‌ اهل‌ تحقيق‌ قرار داشت‌ كه‌ عمده‌ترين‌ آنها نوشته‌هاي‌ ياقوت‌ بود (كوالفسكى‌، 38 ؛ نك: ياقوت‌، 1/112-114، 468-470، 722- 728، 2/436-440، 484-486، 834 -840).
دانشمندان‌ دانماركى‌ و روسى‌ پيش‌ از محققان‌ ديگر كشورهاي‌ اروپايى‌ پيرامون‌ سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ تحقيق‌ پرداختند. راسموسن‌1 (1785- 1826م‌) خاورشناس‌ دانماركى‌ نخستين‌ كسى‌ بود كه‌ در اروپا پيرامون‌ بازرگانان‌ مسلمان‌ و عرب‌ به‌ مطالعه‌ و تحقيق‌ پرداخت‌ و مى‌توان‌ او را سلف‌ برجستة فرن‌ در زمينة برسى‌ رسالة ابن‌ فضلان‌ به‌ شمار آورد (كراچكوفسكى‌، .(V/61
كوالفسكى‌ در بارة آثار محمد بن‌ محمود بن‌ احمد طوسى‌ (نجيب‌ همدانى‌) و امين‌ احمد رازي‌ مى‌نويسد: از مدتها پيش‌ معلوم‌ شده‌ بود كه‌ بعضى‌ آثار اين‌ دو مؤلف‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ اقتباس‌ شده‌ است‌. بخشى‌ از نوشته‌هاي‌ نجيب‌ همدانى‌ نخستين‌ بار در 1827م‌ و به‌ تقريب‌ همزمان‌ با كشف‌ مطالبى‌ از ابن‌ فضلان‌ انتشار يافت‌، ولى‌ انتشار خبرهاي‌ مندرج‌ در كتاب‌ امين‌ احمد رازي‌ كه‌ شامل‌ مطالبى‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ بود، مربوط به‌ سال‌ 1892م‌ است‌. آن‌ زمان‌ مقابلة اين‌ دو اثر پارسى‌ با نوشتة ياقوت‌ نتايج‌ دلخواه‌ را به‌ بار نياورد، ولى‌ بعدها معلوم‌ شد كه‌ اين‌ دو مؤلف‌ از نوشته‌هاي‌ ابن‌ فضلان‌ بهره‌ گرفته‌اند و نظري‌ ارائه‌ شد مبنى‌ بر اينكه‌ امين‌ احمد رازي‌ از نسخه‌اي‌ كه‌ كامل‌تر از نسخة خطى‌ موجود در مشهد بود، بهره‌ جسته‌ است‌ (ص‌ .(41
فرن‌ بنيادگذار موزة آسيايى‌ و يكى‌ از نخستين‌ نمايندگان‌ تحقيق‌ پيرامون‌ مآخذ عربى‌ دربارة روسيه‌، در اثر كلاسيك‌ خود زير عنوان‌ «بلغارهاي‌ ولگا بر اساس‌ سفرنامة ابن‌ فضلان‌2» كه‌ در 1823م‌ انتشار يافت‌، مطالبى‌ دربارة سفر ابن‌ فضلان‌ نوشته‌ كه‌ نمونه‌اي‌ از تحقيقات‌ علمى‌ ارزندة اوست‌. نوشتة فرن‌ دربارة رسالة ابن‌ فضلان‌ را مى‌توان‌ از برجسته‌ترين‌ متون‌ جغرافيايى‌ سدة 19م‌ به‌ شمار آورد (كراچكوفسكى‌، .(IV/26 در 1899م‌ اسپيتسين‌ باستان‌ - شناس‌ روس‌ مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ «پيرامون‌ صحت‌ يادداشتهاي‌ ابن‌فضلان‌1» نوشت‌ و درآن‌ متذكر گرديد كه‌ نوشتة ابن‌ فضلان‌ سرشار از عدم‌ آگاهى‌ و تحريفهاست‌ و در آن‌ مطلبى‌ كه‌ شبهه‌انگيز نباشد، نمى‌توان‌ يافت‌ (كوالفسكى‌، .(39 تيزن‌ هاوزن‌2 در همان‌ زمان‌ طى‌ مقاله‌اي‌ زير عنوان‌ «در حمايت‌ از ابن‌ فضلان‌3» به‌ نوشتة اسپيتسين‌ پاسخ‌ گفت‌. وي‌ مقالة باستان‌ شناس‌ مذكور را سطحى‌ ناميد و متذكر شد كه‌ اسپيتسين‌ نتوانسته‌ است‌ به‌ مسائل‌ طرح‌ شده‌ پاسخى‌ قانع‌ كننده‌ بدهد (نك: همانجا). با اين‌ وصف‌ شبهة اهل‌ تحقيق‌ برطرف‌ نشد. در 1908م‌ وستبرگ‌4 دانشمند اهل‌ ريگا پيرامون‌ نوشتة اسپيتسين‌ به‌ اظهار نظر پرداخت‌ و بعضى‌ مطالب‌ آن‌ را معقول‌ خواند (همانجا، حاشية .(3 حد اعلاي‌ انتقاد و انكار نسبت‌ به‌ مطالب‌ ابن‌ فضلان‌ را در نوشتة ماركوارت‌ مى‌توان‌ يافت‌ كه‌ به‌ بررسى‌ گزيده‌اي‌ از اثر محمد عوفى‌ اختصاص‌ دارد. ماركوارت‌ در اين‌ نوشته‌ ضمن‌ بحث‌ پيرامون‌ گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌، به‌ نادرستى‌ نظريات‌ وي‌ اشاره‌ كرده‌ و نوشته‌هاي‌ او را «فريبگريهاي‌ بى‌شرمانه‌» ناميده‌ و متذكر شده‌ است‌ كه‌ ابن‌ فضلان‌ هرگز به‌ ساحل‌ ولگا گام‌ ننهاده‌ و آنچه‌ نوشته‌، درست‌ نيست‌ (كوالفسكى‌، همانجا). روزن‌5 نيز بخش‌ اعظم‌ پژوهشهاي‌ خود را به‌ آن‌ دسته‌ از مآخذ عربى‌ كه‌ مطالب‌ آنها دربارة اروپاي‌ شرقى‌ بوده‌، اختصاص‌ داده‌ است‌. بخش‌ مهمى‌ از تحقيقات‌ او دربارة رسالة ابن‌ فضلان‌ است‌ (كراچكوفسكى‌، .(VI/100 مقالة روزن‌ زير عنوان‌ «مقدمه‌ بر طبع‌ جديد يادداشتهاي‌ ابن‌ فضلان‌6» كه‌ در 1902م‌ انتشار يافت‌، كوشش‌ تازه‌اي‌ در زمينة ارزيابى‌ آگاهيهاي‌ ابن‌ فضلان‌ بود. روزن‌ در اين‌ مقاله‌ مسألة رابطة ميان‌ نوشته‌هاي‌ ابن‌ فضلان‌ و ياقوت‌، به‌ ويژه‌ نظريات‌ انتقادي‌ ياقوت‌ را عنوان‌ كرد كه‌ در آن‌ زمان‌ واجد اهميت‌ بسيار بود (كوالفسكى‌، .(39 وي‌ در 1904م‌ نيز به‌ تحقيق‌ پيرامون‌ نوشتة ابن‌ فضلان‌ پرداخت‌ (كراچكوفسكى‌، همانجا). روزن‌ و بارتولد هر دو طى‌ مطالعات‌ خود از نوشتة فرن‌ بهرة فراوان‌ جستند (همو، .(IV/185
كشف‌ نسخه‌ خطى‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ در موزة آستان‌ قدس‌ رضوي‌ نقطة عطفى‌ در بررسى‌ گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ از سوي‌ محققان‌ بود كه‌ به‌ تقريب‌ پس‌ از يك‌ صد سال‌ صورت‌ مى‌گرفت‌. نسخة خطى‌ اين‌ مجموعه‌ كه‌ شامل‌ كتاب‌ البلدان‌ ابن‌ فقيه‌، دو رسالة ابودلف‌ و كتاب‌ احمد بن‌ فضلان‌ است‌، نخستين‌ بار در 1920م‌ توسط ايوانف‌ از طريق‌ بررسى‌ فهرست‌ كتابخانة آستان‌ قدس‌ كه‌ در 1312ق‌ تنظيم‌ گرديده‌ بود، شناخته‌ و معرفى‌ شد (كوالفسكى‌، 72 ، حاشية .(1
احمد زكى‌ وليدي‌ طوغان‌ كه‌ آن‌ زمان‌ هنوز در شوروي‌ مى‌زيست‌ و پيش‌ از مهاجرت‌ به‌ تركيه‌ با نام‌ احمد زكى‌ وليدف‌ شهرت‌ داشت‌، در 1923م‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ را شناخت‌ و طى‌ مقاله‌اي‌ معرفى‌ كرد. ترجمة مقالة او در 1305 ش‌ در مجلة ايرانشهر منتشر گرديد (شم 1، ص‌ 45- 48، شم 3ص‌ 164- 168، شم 4، ص‌ 235-240). در 1935م‌ انستيتوي‌ خاورشناسى‌ فرهنگستان‌ علوم‌ اتحاد شوروي‌ عكسى‌ از تمامى‌ اين‌ نسخة خطى‌ به‌ دست‌ آورد كه‌ شامل‌ بخش‌ دوم‌ اثر ابن‌ فقيه‌ همدانى‌، دو رسالة ابودلف‌ و كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ جمعاً در 212 برگ‌ به‌ قطع‌ بزرگ‌ بود. از 19 تا 23 اكتبر 1937 مجمع‌ عرب‌ شناسان‌ شوروي‌ در لنينگراد تشكيل‌ گرديد كه‌ طى‌ آن‌ گزارشهايى‌ دربارة يادداشتهاي‌ سفر ابن‌ فضلان‌ قرائت‌ شد. مجموع‌ گزارشها دو سال‌ بعد تحت‌ عنوان‌ «سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ ولگا7» با ترجمه‌ و تعليقات‌ زيرنظر كراچكوفسكى‌ توسط انستيتوي‌ تاريخ‌ و انستيتوي‌ خاورشناسى‌ فرهنگستان‌ علوم‌ اتحاد شوروي‌ در مسكو و لنينگراد (1939م‌) انتشار يافت‌. در اين‌ كتاب‌ بخشهايى‌ از گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ روايت‌ ياقوت‌ به‌ ويژه‌ دو نسخة خطى‌ موجود در انستيتوي‌ خاورشناسى‌ درج‌ شده‌ است‌. در پايان‌ سال‌ 1939م‌ چند مقاله‌ از زكى‌ وليدي‌ طوغان‌ نيز كه‌ به‌ نسخة خطى‌ ابن‌ فضلان‌ اختصاص‌ داشت‌، در مجموعه‌اي‌ به‌ زبان‌ آلمانى‌ زير عنوان‌ «گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌8» منتشر گرديد.
از مقدمة زكى‌ وليدي‌ معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ با متنى‌ كه‌ در 1939م‌، در اتحاد شوروي‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ بوده‌، آشنايى‌ داشته‌ است‌ (كوالفسكى‌، .(80 همان‌ سال‌ ترجمة كامل‌ نسخة خطى‌ گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ كه‌ در سال‌ 1067ق‌ به‌ كتابخانة آستان‌ قدس‌ اهدا شده‌ بود و به‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ابن‌ خاتون‌ تعلق‌ داشت‌، به‌ زبان‌ روسى‌ انتشار يافت‌. گمان‌ مى‌رود ابن‌ خاتون‌ از اعقاب‌ شخصى‌ به‌ نام‌ خاتون‌ بوده‌ كه‌ كتابخانة معتبري‌ در مرو داشته‌ است‌ (همو، .(40 ياقوت‌ نيز از وجود «خزائن‌ خاتونيه‌» در يكى‌ از مدارس‌ مرو ياد كرده‌ است‌ (4/509) كه‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ متعلق‌ به‌ همان‌ خاتون‌ بوده‌ است‌. محتمل‌ است‌ نسخة رسالة موجود در مشهد متعلق‌ به‌ سدة 7ق‌/13م‌ و از مجموعة كتابهاي‌ موجود در كتابخانة ياد شدة مرو بوده‌ باشد. ظاهراً ياقوت‌ اين‌ نسخه‌ را ديده‌ بوده‌، ولى‌ از متن‌ نوشتة او معلوم‌ مى‌شود كه‌ با نسخة ديگري‌ از اين‌ رساله‌ نيز آشنايى‌ داشته‌ است‌ (كوالفسكى‌، همانجا).
بليايف‌ از جملة محققانى‌ است‌ كه‌ در بارة گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ برمبناي‌ نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ به‌ تحقيق‌ پرداخته‌ است‌. وي‌ در مقالة خود با عنوان‌ «مأخذ عربى‌ دربارة تاريخ‌ تركمنها و تركمنستان‌ طى‌ سده‌هاي‌ 9-13م‌9» از يادداشتهاي‌ ابن‌ فضلان‌ و مطالب‌ نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ دربارة خوارزم‌ و غزان‌ بهره‌ جست‌. بارتولد در سالهاي‌ 1918و 1926م‌، گزارشى‌ باعنوان‌ «آگاهيهاي‌اعراب‌ دربارة روسها10» به‌ رشتة تحرير كشيد كه‌ در 1940م‌ در جلد اول‌ نشرية خاورشناسى‌ اتحاد شوروي‌ به‌ چاپ‌ رسيد (اومنياكو، .(144-145 در حواشى‌ مقالة بارتولد اطلاعات‌ كسب‌ شده‌ از گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ بر مبناي‌ نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ بر مطالب‌ اصلى‌ مقاله‌ افزوده‌ شده‌ است‌ II/(1)) .(810-858 مقالة اسميرنوف‌ نيز در 1940م‌ با عنوان‌ «شرحى‌ دربارة تاريخ‌ قديم‌ بلغارها1» در نشرية «كارهاي‌ موزة دولتى‌ تاريخ‌» انتشار يافت‌. مقالة گركوف‌ تحت‌ عنوان‌ «بلغارهاي‌ اطراف‌ ولگا طى‌ سده‌هاي‌ 9 و 10م‌2» كه‌ در 1945م‌ در نشرية «يادداشتهاي‌ تاريخى‌» به‌ چاپ‌ رسيد، در زمينة يادداشتهاي‌ سفر ابن‌ فضلان‌ واجد اهميتى‌ بسزاست‌. از ديگر كسانى‌ كه‌ دربارة گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ تحقيق‌ پرداخته‌اند، هلموت‌ ريتر است‌ كه‌ طى‌ مقاله‌اي‌ با عنوان‌ «دربارة متن‌ گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌3» اثر مزبور را از ديدگاه‌ زبان‌ شناسى‌ مورد تحليل‌ قرار داده‌ است‌ (ص‌ .(98-126 ريتر شيوة نگارش‌ ابن‌ فضلان‌ را مطلوب‌ ندانسته‌ و چنين‌ اظهار عقيده‌ كرده‌ كه‌ ياقوت‌ احتمالاً به‌ تصحيحاتى‌ در متن‌ پرداخته‌ است‌ (ص‌ .(100
يكى‌ ديگر از كارهاي‌ پرارزش‌ دربارة سفر ابن‌ فضلان‌ نوشتة تسگلدي‌ دانشمند مجارستانى‌ است‌ كه‌ زير عنوان‌ «دربارة گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ بر پاية نسخة خطى‌ مشهد4» به‌ چاپ‌ رسيده‌ و از ديدگاه‌ بررسى‌ نسخة خطى‌ آستان‌ قدس‌ واجد اهميت‌ است‌. روبرت‌ بليك‌ و ريچارد فراي‌ نيز مقالة مشتركى‌ با عنوان‌ «يادداشتهاي‌ مربوط به‌ رسالة ابن‌ فضلان‌5» انتشار دادند كه‌ شامل‌ مقدمه‌، ترجمة انگليسى‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌، يادداشتها، اضافات‌ و ملحقات‌ است‌. آنها در نوشتة خود نظريات‌ زكى‌ وليدي‌ طوغان‌ را آشفته‌ و مشوش‌ تشخيص‌ دادند، ولى‌ در نوشته‌هاي‌ آنان‌ كوششى‌ در زمينة بررسى‌ مستقل‌ متن‌ عربى‌ مشهود نيست‌ و اغلب‌ به‌ تفسير اظهار نظرهاي‌ ديگر مؤلفان‌ پرداخته‌اند (كوالفسكى‌، .(86 بعضى‌ نكات‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ در نوشتة تادئوش‌ كوالسكى‌ دانشمند لهستانى‌ با عنوان‌ «دربارة سفر ابراهيم‌ بن‌ يعقوب‌ طُرطوشى‌ به‌ سرزمين‌ اسلاوهاي‌ غربى‌ بر اساس‌ روايت‌ البكري‌6» انعكاس‌ يافته‌ است‌.
زايوچكوفسكى‌ در «تحقيق‌ پيرامون‌ معماي‌ خزر7» از نوشتة ابن‌ فضلان‌ بهره‌ جسته‌ است‌. آرتامونوف‌ نيز در كتاب‌ «تاريخ‌ خزر8» ضمن‌ شرح‌ روابط اجتماعى‌ ميان‌ بلغارها و خزران‌ (ص‌ و تدفين‌ و حتى‌ قتل‌ خاقانها پس‌ از 40 سال‌ فرمانروايى‌ (ص‌ از نوشتة ابن‌ فضلان‌ بهره‌ گرفته‌است‌. از ديگر كسانى‌ كه‌ نسخة خطى‌ كتاب‌ ابن‌فضلان‌ را مورد بررسى‌ قرار داده‌اند، آرنه‌9 دانشمند سوئدي‌ است‌ كه‌ پيرامون‌ سفر ابن‌ فضلان‌ به‌ سرزمين‌ بلغارها به‌ تحقيق‌ پرداخته‌ است‌. وي‌ در آغاز شرح‌ مختصري‌ دربارة تاريخچة پژوهش‌ اثر ابن‌ فضلان‌ به‌ ويژه‌ در روسيه‌ نوشته‌، پس‌ از آن‌ به‌ شرح‌ سفر ابن‌ فضلان‌ در اطراف‌ ولگا پرداخته‌ و به‌ مطالب‌ مربوط به‌ غزان‌ - تركمانان‌ و منشأ آنان‌ توجه‌ نموده‌ و نوشته‌هاي‌ بارتولد، مينورسكى‌، اوشانين‌10 و ديگران‌ را ملاك‌ تحقيق‌ قرار داده‌ است‌ (كوالفسكى‌، .(91 به‌ زبان‌ عربى‌ و زبانهاي‌ ملل‌ شرق‌ نيز مقاله‌هايى‌ دربارة گزارش‌ سفر ابن‌ فضلان‌ انتشار يافته‌ است‌ كه‌ از آن‌ جمله‌اند: مقالة عبدالوهاب‌ عزام‌، «البلغار المسلمين‌»، مجلة الثقافة، 261، 1943م‌، شم 262، 1944م‌؛ مقالة مينورسكى‌ «الرحالة العربى‌ ابن‌ فضلان‌»، المستسمع‌ العربى‌، ج‌ 4، شم 1، 1944م‌؛ مقالة زكى‌ محمد حسن‌ در كتاب‌ الرحالة المسلمون‌ فى‌ العصور الوسطى‌، قاهره‌، 1945م‌؛ مقالة ايگناتى‌ يو. كراچكوفسكى‌ در كتاب‌ الدراسات‌ العربية فى‌ الاتحاد السوفتى‌، بغداد، 1946م‌ (كوالفسكى‌، همانجا). در 1379ق‌/1960م‌ متن‌ كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ همراه‌ با تعليقات‌ و تفسير دكتر سامى‌ دهّان‌ در دمشق‌ انتشار يافت‌ كه‌ مبتنى‌ بر عكس‌ نسخة خطى‌ موجود در آستان‌ قدس‌ رضوي‌ بود. در 1345ش‌ ترجمة فارسى‌ اين‌ كتاب‌ توسط ابوالفضل‌ طباطبايى‌ از سوي‌ بنياد فرهنگ‌ ايران‌ طبع‌ و منتشر گرديد. مهم‌ترين‌ اثر تحقيقى‌ همراه‌ با ترجمه‌ و تفسير و تعليقات‌ دربارة كتاب‌ ابن‌ فضلان‌ مرهون‌ زحمات‌ آندره‌ پترويچ‌ كوالفسكى‌ دانشمند شوروي‌ است‌ كه‌ زير عنوان‌ «كتاب‌ احمد بن‌ فضلان‌ و سفر او به‌ ولگا در سالهاي‌ 921-922م‌11» به‌ سال‌ 1956م‌ در خاركف‌ انتشار يافت‌ كه‌ شامل‌ 348 صفحه‌ همراه‌ با عكسهايى‌ از نسخة خطى‌ كتاب‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ بطوطه‌، محمد، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ ابن‌ حوقل‌، محمد، صورة الارض‌، به‌ كوشش‌ كرامرس‌، ليدن‌، 1939م‌؛ ابن‌ رسته‌، احمد، الاعلاق‌ النفيسة، ليدن‌، 1891م‌؛ ابن‌ طقطقى‌، محمد، الفخري‌، بيروت‌، 1400ق‌/ 1980م‌؛ ابن‌ فضلان‌، احمد، «ماشاهد فى‌ بلدالترك‌ و الخزر و الروس‌ و الصقالبة و الباشغرد و غيرهم‌...»، مجموع‌ فى‌ الجغرافيا، به‌ كوشش‌ فؤد سزگين‌، فرانكفورت‌، 1407ق‌/1987م‌؛ همو، «كتاب‌ احمد بن‌ فضلان‌...» (نك: كوالفسكى‌، در مآخذ لاتين‌)؛ ابوالفدا، تقويم‌ البلدان‌، به‌ كوشش‌ دوسلان‌، پاريس‌، 1840م‌؛ امين‌ احمد رازي‌، هفت‌ اقليم‌، به‌ كوشش‌ جواد فاضل‌، تهران‌، 1340ش‌؛ دهان‌، سامى‌، حاشيه‌ و مقدمه‌ بر رسالة ابن‌ فضلان‌، دمشق‌، 1378ق‌/1959م‌؛ زكى‌ وليدي‌، «نسخه‌ خطى‌ كتاب‌ ابن‌ فقيه‌ در مشهد»، ايرانشهر، 1305ش‌؛ ستوده‌، منوچهر، مقدمه‌ و تحشيه‌ بر عجايب‌ المخلوقات‌ (نك: طوسى‌ در همين‌ مآخذ)؛ طبري‌، تاريخ‌؛ طوسى‌، محمد، عجايب‌ المخلوقات‌، به‌ كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، 1345ش‌؛ قرطبى‌، عريب‌، صلة تاريخ‌ الطبري‌، قاهره‌، 1968م‌؛ گرديزي‌، عبدالحى‌، زين‌ الاخبار، به‌ كوشش‌ عبدالحى‌ حبيبى‌، تهران‌، 1347ش‌؛ مسعودي‌، على‌، مروج‌ الذهب‌، به‌ كوشش‌ يوسف‌ اسعد داغر، بيروت‌، 1385ق‌/1965م‌؛ ياقوت‌، بلدان‌؛ نيز:
, M. I., istoriya Khazar, Leningrad, 1962; Bartold, V. V., X Arabskie zvestiya o Rusakh n , Sochineniya, Moscow, 1968; Fraehn, C. M., Ibn - Foszlan'sund anderer araber Bericht O ber die Russen L lterer zeit, Hamburg, 1823; Krachkovskii, I. Yu., X Arabskaya geograficheskaya literatura n , Izbrannye sochineniya, Moscow / Leningrad, 1957; id, X Ocherki po istorii russkoi Arabistiki n , ibid, 1958; Kobalevskii, A. P., Kniga Akhmeda ibn - Fadlana o ego puteshestuii na V olga v 921-922 gg. Kharkov, 1956; Lestrange, G., The Land of the Eastern Caliphare, London, 1966; Ritter, Helmut, X Zum Text von Ibn Fadlan's Reisebericht n , ZDMG, 1966, vol. XCVI; Umnyakov, I. I., Annotirouan - naya bibliogra fiya trudor Ahademika V. V. Bartolda, Moscow, 1976.
عنايت‌الله‌ رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:30  توسط خلیل محمدی  | 

نام بعضی کتب که به تاریخ اسلام پرداخته اند

احسن التقاسيم فی معرفة اقاليم - مقدسی ( المعروف بالبشاری)
اخبار الدولة العباسية - لمؤلف من القرن الثالث الهجری
الاخبار الطوال - ابو حنيفه احمد بن داود الدينوری
الاستيعاب فی معرفة الاصحاب - ابو عمر ابن عبد البر
اسد الغابة فی معرفة الصحابة - عز الدین بن الاثیر بن ابی الحسن علی بن محمد الجزری
الاصابة فی تمییزالصحابة - احمد بن علی بن حجر العسقلانی
الاعلام - خير الدين الزركلی
آفرينش و تاريخ - مطهر بن طاهر مقدسی ترجمة الي الفارسية محمد رضا شفيعی
الامامة و السياُسة ( المعروف بتاریخ الخلفاء ) - ابو محمد عبد الله بن مسلم بن قتیبة الدینوری
امامت وسياست ابن قتيبه دينوری ترجمة الي الفارسية سید ناصر طباطبائی
امتاع الاسماع بما للنبی ص من الاحوال والحفدة و المتاع تقی الدین المقریزی
الانباء فی تاريخ الخلفاء - محمد بن علی بن محمد ( المعروف بابن العمرانی )
الانساب - ابی سعد عبد الکریم بن محمد بن منصور التمیمی
انساب الاشراف - احمد بن یحیی (المعروف بالبلاذری )
البدء و التاريخ - المنسوب الی ابی زید احمد بن سهل البلخی و هو
المطهر بن طاهر المقدسی مقدسی
البداية و النهاية - لابی الفداء الحافظ بن كثير
پيكار صفين - نصر بن مزاحم منقری ترجمة الي الفارسية پرویز اتابكی
تاريخ الاسلام و و فيات المشاهير و الاعلام - محمد بن احمد بن عثمان الذهبی
تاريخ ابن خلدون - عبد الرحمن بن خلدون
تاريخ ابن خياط - خليفة بن خياط
تاريخ اليعقوبی - احمد بن ابی يعقوب
تاريخ بخارا - ابو بکر محمد بن جعفر النرشخی ترجمة الي الفارسية ابو نصر
تاريخ سيستان ترجمة الي الفارسية
تاريخ طبری - محمد بن جرير طبری
تاريخ طبری - انگليسی history of al- tabari 25
تاريخ قم حسن بن محمد بن حسن قمی / ترجمة الي الفارسية
تاريخ گرديزی - ابوسعيدعبد الحی بن ضحاک بن محمود گرديزی ترجمة الي الفارسية
تاريخ گزيده - حمد الله مستوفی بالفارسية
تاريخ مختصر الدول - ابن العبری
تاريخ نامه طبری - منسوب به بلعمی ترجمة الي الفارسية
تجارب الامم - ابو علی مسكويه الرازی
تجارب الامم - ابو علی مسكويه الرازی / ابوالقاسم امامی ترجمة الي الفارسية
مقدمة ابن خلدون عبد الرحمن بن خلدون / پروين گنابادی ترجمة الي الفارسية
احسن التقاسيم فی معرفة اقاليم – مقدسی - ترجمة الي الفارسية علی نقی منزوی
اخبار الطوال ابو حنیفه احمد بن داود ترجمة الي الفارسية / محمود مهدوی دامغانی
التنبيه و الاشراف - ابو الحسن علی بن حسین مسعودی ترجمة الي الفارسية ابو القاسم پاينده
السيرة النبوية - ابن هشام ترجمة الي الفارسية هاشم رسولی محلاتی
الغارات - ابراهیم محمد ثقفی ترجمة الي الفارسية عزیز الله عطاردی
الفخری - محمد بن علی بن طباطبائی ترجمة الي الفارسية محمد وحيد گلپايگانی
الكامل - عز الدین علی بن الاثیر ترجمة الي الفارسية ابو القاسم حالت و عباس خلیلی
المغازی - محمد بن عمر واقدی ترجمة الي الفارسية محمود مهدوی دامغانی
تاريخ يمينی ابو الشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی ترجمة الي الفارسية
تاريخ ابن خلدون - عبد المحمد آيتی ترجمة الي الفارسية
تاريخ طبری - محمد بن جریر طبری ترجمة الي الفارسية ابو القاسم پاينده
مختصر تاريخ الدول - ابن العبری ترجمة الي الفارسية عبد المحمد آيتی ترجمه
تاريخ يعقوبی - احمد بن ابی یعقوب ترجمة الي الفارسية محمد ابراهيم آيتی ترجمه
دلائل النبوة - ابو بکر احمد بن حسین بیهقی ترجمة الي الفارسية محمود مهدوی دامغانی
طبقات - محمد بن سعد کاتب واقدی ترجمة الي الفارسية محمود مهدوی دامغانی
فتوح البلدان - احمد بن یحیی بن جابر بلاذری ترجمة الي الفارسية محمد توكل ترجمه
الفتوح - محمد بن علی بن اعثم الکوفی ترجمة الي الفارسية محمد بن احمد مستوفی هروی
ترجمه مختصر البلدان - ابو بکر احمد بن محمد بن فقيه ترجمة الي الفارسية ح - مسعودی
مروج الذهب - ابو الحسن علی بن الحسین المسعودی ترجمة الي الفارسية ابو القاسم پاينده ترجمه
التنبيه و الاشراف - ابو الحسن علی بن الحسین المسعودی
جمهرة انساب العرب - علی بن احمد بن سعید حزم الاندلسی
دلائل النبوة - بيهقی
سبل الهدی والرشاد - محمد بن یوسف الشامی الصالحی
السيرة النبوية - ابن هشام
سيرت رسول الله - ابن هشام ترجمة الي الفارسية رفیع الدین اسحاق بن محمد همدانی
شذرات الذهب - احمد بن حنبل
شرف النبی - ابو سعید واعظ الفارسية نجم الدين محمود راوندی
طبقات الكبری - ابن سعد زهری
طبقات ناصری - قاضی منهاج سراج بالفارسية
عيون الاثر - ابراهيم محمد رمضان
الغارات - ابو اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی كوفی اصفهانی
فتوح البلدان - بلاذری
الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة محمد بن علی بن طباطبا المعروف بابن الطقطقی
مقاتل الطالبيين - فرزندان ابوطالب - ابو الفرج علی بن الحسین الاصفهانی / جواد فاضل
الكامل فی التاریخ - ابن اثير
كتاب الاصنام - ابو منذر هشام بن محمد كلبی
كتاب البلدان - ابن فقيه
كتاب الردة - واقدی
كتاب الفتوح - ابن اعثم الكوفی
كتاب المحبر - محمد بن حبيب البغدادی
المغازی - واقدی
مجمل التواريخ و القصص
مروج الذهب - علی بن الحسين المسعودی
المعارف - لابن قتيبة ابی محمد عبد الله بن مسلم
معجم البلدان - ياقوت حمدی
معجم قبائل العرب - عمر رضا كحالة
المعرفة و التاريخ - ابو یوسف يعقوب بن سفيان البسوی
مقاتل الطالبیین - ابو الفرج الاصفهانی
المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک - ابو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی
المنمق - ابن حبيب بغدادی
وقعة صفين - نصر بن مزاحم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:46  توسط خلیل محمدی  | 

تلمسان از دایره المعارف بزرگ اسلامی

تِلِمْسان، شهری در شمال غربی الجزایر و مرکز استانی به همین نام. این شهر در دورۀ رومیها پوماریا1 (= باغهای میوه) خوانده می‌شد (EI2)؛ در برخی از منابع نیز به صورت تلمسین آمده است و در لهجۀ مغربی به آن تِنِسمان نیز می‌گفتند (یاقوت، 1/870-871؛ ابن‌حوقل، 1/ 89؛ ابن خردادبه، 88؛ ابن فقیه، 80). نویسندگان کهن این کلمه را بربری و مرکب از دو جزء «تلم» و «سان/سین» دانسته‌اند، به معنی جایی که کوه و صحرا را پیوند داده است (مقری، 7/133-134؛ ابن خطیب، معیار...، 183-184؛ نیز نک‍ : عبدری، 48).
شهرهای سیدی بوالعباس و وَهران در شرق و شمال تلمسان، و کوههای تلمسان در شمال آن قرار دارد و از غرب به مرز مراکش می‌پیوندد. ارتفاع کوههای تلمسان از شمال به جنوب افزایش می‌یابد و به 842‘1 متر می‌رسد. شهر با ارتفاع 827 متر از سطح دریا، بر دشتهای حِنّایه در شمال و مَغنیه در شرق مشرف است (EI2؛ «فرهنگ...2»).
نویسندگان و جغرافیانویسان عصر اسلامی تلمسان را از شهرهای اقلیم چهارم، مرکز مغرب اوسط یا آغاز مغرب اقصا دانسته، و از قصرها، باروها، جوامع، رودها و چشمه‌ها، آسیاهای فراوان، باغها و کشتزارهای بزرگ آن سخن گفته‌اند (ابوعبید، 2/746؛ ابن حوقل، همانجا؛ یعقوبی، 356؛ ابوالفدا، 136).
بزرگ‌ترین رود تلمسان، سطفسیف نام داشته است که از ارتفاعات جنوبی شهر سرچشمه گرفته، پس از سیراب کردن مزارع، به نهر تافنا می‌ریخته است (نک‍ : ابوعبید، 2/745-747؛ ادریسی، 1/ 248؛ قس: الاستبصار، 176-177؛ ابن عبدالمنعم، 135). در این رود کشتیهای کوچک هم رفت و آمد داشته‌اند (ابوالفدا، 137). در اطراف شهر بربرهای مَکناسه و زِناته زندگی می‌کردند (یعقوبی، همانجا؛ الاستبصار، 176). در کوهستان جنوب شهر قلعه‌ای استوار (قلعۀ ابن جاهل) قرار داشت که بربرهای مصموده ساخته، و در آن ساکن شده بودند (ابوعبید، 2/746؛ ادریسی، همانجا). برخی از گروههای بربر مانند بربرهای زناته با عربهای مغرب، خاصه بنوهلال درآمیختند و خصلتهای عربی یافتند (سلامه، 46-47). عربهای بنی هلال و بنی سلیم نیز در تلمسان ریشه دوانده، بعدها به قدرتی نظامی و سیاسی بدل شدند (همانجا).
در تلمسان گروههای مسیحی و یهودی با کلیساها و کنیسه‌های آباد نیز حضور داشتند (ابن مریم، 253-255). مطابق برخی روایات افسانه‌ای، خضر نبی(ع) دیواری را که در قرآن از آن یاد شده، در تلمسان برآورد (کهف/ 18/76-77، 82؛ یاقوت، 1/871).
در عصر اسلامی، کهن‌ترین گزارش دربارۀ تلمسان ظاهراً مربوط به لشکرکشی ابوالمهاجر دینار، عامل افریقیه (55-62 ق) به آنجا و پیروزی وی بر کسیله، سرکردۀ بربرها در نزدیکی این شهر است. از آن پس چشمه‌های نزدیک تلمسان را عیون ابی‌المهاجر نامیدند (ابن خلدون، عبدالرحمان، 6/142، 193؛ سلاوی، 1/80). در آغاز عصر عباسی نیز عبدالرحمان بن حبیب فِهری، دیگر والی افریقیه (127- 138ق) در نواحی تلمسان با بربرها جنگید (ابن اثیر، 5/313). در همین سده خوارج در این سرزمین نفوذ یافتند و به ستیز با عباسیان پرداختند.
1. Pomaria 2. The World...

ابوقُرّه یَفرنی یا مغیلی از سران خوارج صُفریه و از تیرۀ بنی‌یفرن از قبیلۀ زناته، بر ضد عباسیان شورید و در زادگاه خود تلمسان دولتی تأسیس کرد؛ اما اغلب بن سالم، والی افریقیه وی


را متواری ساخت (سلاوی، 1/ 129-131؛ سلامه، 10). در نیمۀ رجب 173/دسامبر 789 ادریس بن عبدالله، بنیان‌گذار دولت ادریسیان، به تلمسان لشکر کشید و به یاری بربرهای زناته آنجا را به صلح گشود و اندکی بعد در صفر174/ ژوئن 790 مسجدی زیبا و استوار در آنجا ساخت. پسر و جانشین وی، ادریس دوم، در محرم 199/ سپتامبر 814 باروی تلمسان و جامع آن را تعمیر و اصلاح کرد (سلاوی، 1/136، 157، 169؛ قس: ابن ابی زرع، الانیس...، 21، 50).
در 319ق/931م موسی ابن ابی‌العافیه تلمسان را به نام فاطمیان گشود؛ اما بعداً از فاطمیان روی بر تافت و به اطاعت عبدالرحمان الناصر، فرمانروای اموی اندلس گردن نهاد (ابن‌عذاری، 1/194، 199-200؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، 6/176-177). تلمسان سالیان درازی نیز زیر سلطۀ اسمی امویان بود (نک‍ : ابن اثیر، 8/622؛ ابن ابی زرع، همان، 100، 103). در نیمۀ ربیع‌الآخر 468/ نوامبر 1075 مرابطون بر تلمسان مستولی شدند (ابن عذاری، 4/ 29؛ قس: ابن ابی زرع، همان، 143: سال 472ق؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، 6/473: سال 247ق). مرابطون هنگام محاصرۀ تلمسان قدیم که اگادیر/ اقادیر نیز خوانده می‌شد، شهر تلمسان جدید یعنی تاکرارْت (تاجرارت؛ در بربری به معنی اردوگاه) را در غرب آن تأسیس کردند (یاقوت، همانجا؛ EI2). موحدون هم طی سالهای 538 تا 540 ق هر دو شهر قدیم و جدید تلمسان را تسخیر کردند (ابن اثیر، 10/ 579-582؛ ابن‌عذاری، 4/103-104؛ ابن ابی زرع، الذخیرة...، 21؛ قس: ابن عبدالمنعم، همانجا).
در 633ق/1236م یَغْمُراسَن بن زَیّان، پیشوای بنی عبدالواد (شاخه‌ای از زناته)، در تلمسان ادعای استقلال کرد (ابن خلدون، یحیى، 1/204). استقرار او در آن سرزمین و چیرگی بر موحدون تا 646 ق به درازا کشید (نک‍ : همو، 1/205؛ ابن قنفذ، 109؛ زرکشی، 29؛ ابن عبدالمنعم، 136؛ ابن خلدون، یحیى، 1/206؛ ابن ابی زرع، الانیس، 257، الذخیرة، 71-72). یغمراسن دو بخش تلمسان (اگادیر و تاکرارت) را به یکدیگر پیوست و شهر جدید را مرکز تمام مغرب اوسط قرار داد (سلامه، 13).
ابویعقوب یوسف مرینی از 698 ق/ 1299م تلمسان را در محاصره گرفت و از 700ق بنای شهر ـ اردوگاهی موسوم به المنصوره یا تلمسان جدید را که آثاری قابل توجه از آن باقی مانده است، در غرب تاکرارت آغاز کرد؛ ولی کوششهای او و جانشینش عامربن عبدالله به جایی نرسید و عامر پس از مصالحه با محمد ابوزیان امیر تلمسان، به فاس بازگشت (ابن ابی زرع، الانیس، 386-390؛ ابن خلدون، یحیى، 1/ 209-212؛ تجانی، 197- 198؛ ابن قاضی، 1/63؛ ابن احمر، 69-70؛ EI2).
سرانجام ابوالحسن مرینی تلمسان را در رمضان737 / آوریل 1337 به جنگ گشود و دولت بنی عبدالواد (زیانیان) را منقرض ساخت (ابن احمر، 72؛ ابن خلدون، یحیى، 1/ 219). در 749ق/ 1348م شاخه‌ای دیگر از بنی عبدالواد به ریاست ابوسعید عثمان و برادرش ابوثابت تلمسان را از دست بنی مرین خارج ساختند و دولتی جدید بنیاد نهادند (همو، 1/234-236). با این‌همه، تلمسان بار دیگر در 753ق/1352م به تصرف بنی مرین درآمد (نک‍ : همو، 1/245-247؛ قس: ابن خطیب، کناسة...، 63-73: سال 752ق)، تا آنکه ابوحَمّو موسی بن یوسف از بنی زیان در 760ق/1359م باز بر آنجا مستولی شد (ابن احمر، 76)؛ ولی دولت متأخر بنی زیان بارها هدف حملات مرینیان فاس و حفصیان تونس گردید (سلامه، 34، 36).
پس از تصرف الجزایر از سوی عثمانیان (923ق/1517م)، تلمسان و نواحی تابعۀ آن هم تقریباً به صورت کامل ضمیمۀ قلمرو آنان شد. پس از آنکه ترکان پایتخت را از تلمسان به الجزایر منتقل کردند، ابوزیان سوم احمدبن عبدالله با آنان روابطی حسنه برقرار کرد و به نام سلطان عثمانی خطبه خواند (سلاوی، 4/162؛ سلامه، 51؛ EI2, I/168). در 962ق/1555م صلاح رئیس پاشا، والی الجزایر، دولت بنی عبدالواد را برانداخت و تلمسان را ضمیمۀ قلمرو خود کرد (EI2). پس از سقوط حکومت مسلمانان در اندلس (1016ق) هزاران تن از مسلمانان باقی مانده در این سرزمین، به تلمسان کوچیدند (سلاوی، 4/106، 6/11).
تلمسان در زمان حکومت بیگهای الجزایر، به سبب آنکه سالهای دراز محل کشمکش اقوام عرب و ترک و بربر بود، رو به ضعف و زوال گذارد. در 1252ق/1836م الجزایر و ازجمله تلمسان به اشغال فرانسویان درآمد. در 24 صفر 1253ق/30 مۀ 1837م طی پیمان تافنا تلمسان به امیر عبدالقادر مسترد شد. در 1259ق/1843م تمام مغرب اوسط (الجزایر) و ازجمله تلمسان بار دیگر به اشغال فرانسویان درآمد و این استیلا 120 سال به درازا کشید (سلاوی، 4/163، 9/44، 49؛ EI2).
تلمسان که بر سر راه اصلی بازرگانی وَهران و بندر هُنَین به فجیج واقع است، بر اثر این موقعیت اقتصادی ممتاز، همواره ثروتمند و شکوفا بوده است (سلامه، 15، 46، 48؛ ابوعبید، 2/746؛ ادریسی، 1/ 248-250؛ ابوالفدا، 137). تلمسان با اندلس نیز روابط مستمری داشت (نک‍ : همو، 16). از تولیدات تلمسان که به جاهای دیگر نیز می‌بردند، پارچه‌ها و جامه‌های عالی، اسبهای خوب و افسار و زین بود (ابن سعید، 140؛ ابن خطیب، معیار، 184؛ یاقوت، 1/871).
تلمسان به لحاظ علمی و فرهنگی نیز موقعیتی درخشان داشت و همواره پایگاه محدثان و فقهای مالکی بود (ابوعبید، همانجا). بنی عبدالواد و بنی مرین به پشتیبانی از اهل علم
مدارس بزرگ در این شهر دایر کردند (سلامه، 48).
در جنوب شرقی تلمسان، در جایی به نام عُبّاد، مزار گروهی از عارفان، اولیا و مشایخ صوفیۀ این سرزمین قرار دارد. در مسجد این شهر ضریح متبرک سیدی مَدْیَن (ابومدین شعیب،
د 594 ق) پیر و صوفیِ تلمسان قرار داشت (عبدری، 48-49؛ لئون افریقی، 2/24؛ EI2). ابن مریم (د پس از 1014ق) در البستان فی ذکرالاولیاء و العلماء بتلمسان، به شرح حال شماری بسیار از علما و بزرگان تلمسان پرداخته است. احمد مقری تلمسانی (د 1041ق) نیز انواء النسیان فی ابناء تلمسان را به همین منظور گرد آورده است (بغدادی، 1/137). کسانی همچون سعیدبن عیسى اندلسی (د 460ق) و ابن هدیه محمدبن منصور قرشی (د 735ق)، کتابهایی با عنوان تاریخ تلمسان تألیف کرده‌اند (حاجی خلیفه، 1/ 289؛ بغدادی، 1/212).
در تلمسان و اطراف آن آثار تاریخی قابل توجه و زیبایی از دورۀ اسلامی باقی مانده که از آن جمله است: بقایای دیوارهای کهن اگادیر، تاکرارت و المنصوره؛ مسجد بزرگ تلمسان با مناره‌ای از سدۀ 7ق/13م (ساختۀ یغمراسن بن زیان)؛ منارۀ جامع اگادیر؛ زاویۀ سیدی بلحسن با معماری زیبا که ابوسعید عثمان آن را در پایان سدۀ 7ق ساخت و اکنون موزۀ هنرهای اسلامی است؛ جامع زیبای ولد الامام؛ مسجد سیدی ابراهیم که امیر ابوتاشفین ساخت و بقایای آن تاکنون باقی مانده است؛ قصر بزرگ و استوار مَشْوَر که یغمراسن در نزدیک قصر بزرگ (تجرارت) مرابطون در تلمسان ساخت و اکنون بیشتر آن از میان رفته است؛ آب انبار بزرگ ساختۀ ابوتاشفین اول؛ منارۀ سنگی و بلند (40 متر) مسجد المنصور که با آجرکاری رنگارنگ، یادآور معماری موحدون است؛ مسجد و آرامگاه سیدی بومدین ساختۀ ابوالحسن مرینی؛ مسجد دیگر صوفی اندلسی به نام سیدی الحَلوی ساختۀ ابوعنان فارس مرینی در 754ق/1353م در پای دیوار شمال شهر (EI2؛ سلامه، 49-50).
تلمسان امروز هم با برخورداری از رشد فرهنگی و صنعتی قابل ملاحظه نقشی مهم در فعالیت اقتصادی و فرهنگی منطقۀ غرب الجزایر ایفا می‌کند ( الموسوعة...، 7/157؛ «فرهنگ»).

مآخذ: ابن ابی زرع، علی، الانیس المطرب، رباط، 1972م؛ همو، الذخیرةالسنیة، رباط، 1972م؛ ابن اثیر، الکامل؛ ابن احمر، اسماعیل، تاریخ الدولة الزیانیة بتلمسان، به کوشش هانی سلامه، قاهره، 1421ق/2000م؛ ابن حوقل، محمد، صورةالارض، به کوشش کرامرس، لیدن، 1938م؛ ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1967م؛ ابن خطیب، محمد، کناسةالدکان، به کوشش محمدکمال شبانه، قاهره، 1386ق/1966م؛ همو، معیارالاختیار، به کوشش محمدکمال شبانه، مغرب، 1396ق/1976م؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر، به کوشش خلیل شحاده، بیروت، 1401ق/1981م؛ ابن خلدون، یحیى، بغیة الرواد، به کوشش عبدالحمید حاجیات، الجزایر، 1400ق/1980م؛ ابن سعید، علی، الجغرافیا، به کوشش اسماعیل عربی، بیروت، 1970م؛ ابن عبدالمنعم حمیـری، محمد، الـروض المعطار، به کوشش احسان عباس، بیروت، 1984م؛ ابن



عذاری، محمد، البیان المغرب، به کوشش ژ. س. کولن و لوی پرووانسال، بیروت، 1403ق/1983م؛ ابن فقیه، احمد، مختصرالبلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1967م؛ ابن قاضی، احمد، جذوة الاقتباس، رباط، 1973م؛ ابن قنفذ، احمد، الفارسیة، به کوشش محمد شاذلی نیفر و عبدالمجید ترکی، تونس، 1968م؛ ابن مریم، محمد، البستان فی ذکرالاولیاء و العلماء بتلمسان، به کوشش محمدبن ابی شنب، الجزایر، 1326ق/1908م؛ ابوعبید بکری، عبدالله، المسالک و الممالک، به کوشش وان لون و ا. فره، تونس، 1992م؛ ابوالفدا، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ ادریسی، محمد، نزهةالمشتاق، قاهره، مکتبةالثقافة الدینیه؛ الاستبصار فی عجائب الامصار، به کوشش سعد زغلول، بغداد، 1986م؛ بغدادی، ایضاح؛ تجانی، عبدالله، رحلة، به کوشش حسن حسنی عبدالوهاب، تونس، 1377ق/1958م؛ حاجی خلیفه، کشف؛ زرکشی، محمد، تاریخ الدولتین، به کوشش محمد ماضور، تونس، 1966م؛ سلامه، هانی، حاشیه بر تاریخ الدولة الزیانیة (نک‍ : هم‍ ، ابن احمر)؛ سلاوی، احمد، الاستقصاء، به کوشش جعفر ناصری و محمد ناصری، دارالبیضاء، 1954-1956م؛ عبدری، محمد، رحلة، به کوشش علی ابراهیم کردی، دمشق، 1419ق/ 1999م؛ قرآن کریم؛ لئون افریقی، حسن بن محمد وزان، وصف افریقیا، ترجمۀ محمد حجی و محمد اخضر، بیروت، 1983م؛ مقری، احمد، نفح الطیب، به کوشش احسان عباس، بیروت، 1388ق/ 1968م؛ الموسوعة العربیة العالمیة، ریاض، 1419ق/1999م؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1967م؛ نیز:

EI2; The World Gazetteer, www.world-gazetteer.com.
محمدرضا ناجی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:33  توسط خلیل محمدی  | 

بنوغانیه به روایت دکتر شهلا بختیاری از حوزه نت

بنى غانيه، خاندانى حكومت‏گر در غرب اسلامى

دكتر شهلا بختيارى

بنى غانيه خاندانى از بربرها بودند كه در قرن ششم هجرى در منطقه شرق اندلس و افريقيه به حكومت رسيدند . نخستين امير از بنى غانيه محمد بن على بن غانيه مسوفى و آخرين آنان عبدالله بن اسحاق است . اين خاندان كه با حمايت مرابطان روى كار آمد، پس از سقوط دولت مرابطى و در زمان حاكميت موحدان از حاميان بزرگ تفكر مرابطان به شمار مى‏رفت . تاخت و تازهاى بنى غانيه تا مدت‏ها سبب سلب آرامش از موحدان شد . سپاهى كه آنان از اعراب مهاجر و صحرا گرد فراهم آوردند، سبب آشفتگى اوضاع افريقيه در نيمه دوم سده ششم و نيمه نخست‏سده هفتم شد . ضربات مداوم موحدان و حفصيان به آنان در افريقيه سرانجام به حضور بنى غانيه در آن جا خاتمه داد .

شاخه ديگر اين خاندان در ميورقه حضور داشتند كه موحدان در سال‏هاى آخر سده ششم به حضور آنان خاتمه دادند، اين نواحى تا زمان تصرف به دست مسيحيان در دست موحدان باقى ماند .

واژه‏هاى كليدى: بنى غانيه، موحدان، اندلس، افريقيه، ميورقه .

مقدمه

مطالعه درباره تاريخ كشورها و سرزمين‏هاى اسلامى چندان در ايران سابقه ندارد . با وجود مطالعات و بررسى هايى كه در سال‏هاى اخير در اين شاخه مطالعاتى آغاز شده است، بررسى تاريخ تحولات كشورها و دولت‏هاى اسلامى را در ايران بايد هنوز در مراحل مقدماتى به حساب آورد . پيدايى، حيات و مرگ دولت‏ها و حكومت‏هاى اسلامى، هر يك ويژگى‏هايى به دنبال دارد كه شناخت آن‏ها به درك بهتر تحولات جهان اسلام كمك خواهد كرد .

در سده ششم هجرى همزمان باتلاش دولت‏هاى كوچك مسيحى كه در اندلس براى بيرون راندن مسلمانان از اسپانياى اسلامى فعاليت مى‏كردند، دولتى در جزاير شرق اندلس و شمال افريقا به وجود آمد كه مدت‏ها حاكميت‏هاى بزرگ شمال افريقا و مسيحيان اروپا را به خود سرگرم كرد . تلاش براى حفظ بقاياى حاكميت مرابطان و قيام بنى غانيه عليه موحدان از بزرگ‏ترين حركت‏ها در اندلس است كه حتى سبب ورود موحدان به اين سرزمين شد . اين امر در زمانى صورت گرفت كه نيروهاى مخالف مسلمانان علاوه بر وحدت با يكديگر در بهترين وضعيت‏براى بيرون راندن مسلمانان قرار داشتند . وجود اين دولت و مقاومت آن در برابر مسيحيان را مى‏توان از آخرين تلاش‏هاى دنياى اسلام - صرف نظر از دولت‏بنى نصر - در مقابله با حملات صليبى مسيحى دانست كه در روابط مسلمانان و اروپا بابى را به خود اختصاص داده است . اين نوشته در صدد بررسى نقش سياسى دولت‏بنى غانيه در حوادث دنياى همزمان خود است . هم چنين كوشش مى‏شود تا ارتباطهاى آن با نواحى همجوار به ويژه با دولت‏هاى اسلامى بررسى شود .

منابع كهن مانند آثار عبدالواحد مراكشى، ابن القطان ، ابن اثير، ابن خلدون، ابن عذارى مراكشى و ديگر نوشته‏ها در بررسى مسائل بنى غانيه و تحولات حركت آنان، اغلب به وقايع نگارى بسنده كرده و صرفا سير تاريخى حوادث را نقل كرده‏اند . با اين حال، اغلب كتاب‏هايى كه درباره تاريخ مغرب اعم از كهن و متاخر نوشته شده‏اند صفحاتى را به تاخت و تازهاى بنى غانيه در شمال افريقا و سرگرم كردن دولت موحدى اختصاص داده‏اند كه صرفا در حد اطلاع رسانى جاى دارند . از ميان تحقيقات متاخر نيز مى‏توان به آثار عبدالله عنان اشاره داشت كه ضمن تاريخ اندلس مسلمان و شمال افريقا مطالب مربوط به بنى غانيه را ذكركرده است . اخبار دانشنامه جهان اسلام نيز در حد ترجمه و معرفى بسيار كلى اين دولت است .

تبار بنى غانيه

بنى غانيه را مى‏توان از سلسله دولت‏هاى نيمه مستقل دانست كه به دست‏بربرها به همراهى اعراب تاسيس شده است . اين دولت در رديف دولت هايى چون حفصيان، زيريان و . . . قرار مى‏گيرد كه بربرها در آن دست قوى‏تر را داشتند . البته نبايد از نظر دور داشت، دولت‏هاى بزرگى نيز در شمال افريقا به دست‏بربرها تشكيل شده‏اند كه دامنه نفوذ آنان تا اندلس و شمال درياى مديترانه رسيده بود و تحت لواى ديانت اسلام از سرزمين‏هاى مسلمانان دفاع كرده‏اند . دولت‏هاى مرابطان و موحدان كه هر كدام تبليغات مذهبى ويژه‏اى نيز داشته‏اند، دراين دسته جاى مى‏گيرند .

بنى غانيه از قبيله مسوفه از بربرهاى صنهاجى شمال افريقا بودند كه در آغاز كار مرابطان به آنان پيوستند (2) و در فتح اندلس به آنان به نام «غانيه‏» جد مادرى خود خوانده مى‏شدند . (4) غانيه زنى از مرابطان بودكه يوسف بن تاشفين امير مرابطى او را به ازدواج على مسوفى رهبر قبيله مسوفه از بربرهاى صنهاجى در آورد . گويا على نيز در دربار يوسف منزلت و جايگاهى در خور يافته بود . فرزندان اين ازدواج را بايد مؤسسان دولت‏بنى غانيه دانست . گويا غانيه پس از على مسوفى به ازدواج ابو عبدالله محمد بن الحاج حاكم قرطبه در آمد و او فرزندان غانيه را تحت تكفل خود بزرگ كرد . (5) شايد اين امر در تربيت‏سياسى فرزندان غانيه و رسيدن آنان به مقامات حكومتى تاثير داشته باشد .

به قدرت رسيدن بنى غانيه

در آغاز كار، على بن يوسف بن تاشفين مرابطى دو برادر به نام‏هاى محمد و يحيى، پسران غانيه را كه تحت‏سرپرستى او رشد يافته بودند، به حكومت اندلس فرستاد . (6) يحيى كه به شجاعت كم نظيرى معروف بود، حاكم ناحيه استجه در افريقيه بود . (7) او در و شرق اندلس رسيد . (9) يحيى كوشيد در مقابل پادشاه آراگون و حملات او به مناطق مسلمان نشين بايستد . اما در داخل با قيام عليه مرابطان مواجه شد . (10) يحيى هم چنين با پادشاهان مسيحى همجوار و امپراتورى روم نيز نبردهايى داشت . (11) مهم‏ترين نبرد او درگيرى در سال 529 قمرى در مقابل «ابن ردمير بارسلونى‏» يا «ابن رذمير البرشلونى‏» بود كه وى شهر افراغه از نواحى مارده را محاصره كرد . محاصره افراغه طولانى شد و اهالى با سخت‏شدن اوضاع از يحيى بن غانيه تقاضاى كمك كردند . اهالى شهر در نامه‏اى كه به يحيى نوشتند، متذكر شدند كه اگر به آن‏ها كمك نشود ناچار اطاعت ابن ردمير را خواهند پذيرفت . از اين رو، يحيى درخواست آنان را پذيرفت . به سبب ترس از نبود سپاه كار آمد مسلمان در اندلس، برخى از اطرافيان يحيى كوشيدند تا او را از كمك رسانى به اهالى افراغه باز دارند . اما يحيى كه براى انجام دادن اين كار تصميم قطعى داشت، با سپاهى افراغه را از محاصره فرنگيان نجات داد . (12) او در 543 قمرى از قرطبه به غرناطه رفت و در آن جا درگذشت . (13)

محمد، برادر يحيى، حاكم منطقه‏اى از نواحى قرطبه بود . او در سال 520 قمرى از طرف مرابطان به حكومت جزيره شرقى، يعنى ميورقه رسيد كه پس از مدتى منورقه و يابسه نيز به آن افزوده شدند . (14) البته اين نظر در ميان مورخان وجود دارد كه على بن يوسف بن تاشفين او را به قصد تبعيد به آن نواحى فرستاده باشد . (15) در صورت صحت هر دو نظريه، رفتن محمد بن غانيه به ميورقه و دو جزيره ديگر زمينه ساز تشكيل دولتى در آن جا شد كه حاكمان آن از نژاد بربر بودند، اما حكومت‏خود را بسيار دورتر از سرزمين مادرى و در آن سوى درياى مديترانه، يعنى جزاير شرقى اندلس كه به جزاير باليار معروف است، تاسيس كردند .

محمد را نخستين امير از اين خاندان نام برده‏اند . (16) او پس از تصرف اين نواحى حكومتى مستقل تشكيل داد . حكومت او ويژگى هاى چندى داشت كه به استقلال بيش‏تر وى كمك مى‏كرد . او دعوت به نام عباسيان را آغاز كرد و آن را ادامه داد . (17) زمان براى اقدام او نيز مناسب بود; زيرا دعوت موحدان آغاز شده و در حال تقويت‏بود و بيم سرايت آن به نواحى بالاى درياى مديترانه به ويژه شهرهاى دانيه و ميورقه سبب توجه يوسف بن تاشفين به محمد شد . دعوت به نام خلفاى عباسى در مقابل موحدان سبب وحدت حكومت محمد با مرابطان بود . در حقيقت او به هنگام سقوط مرابطان و روى كار آمدن موحدان پايه‏هاى قدرت و استقلال خود را محكم كرد . (18)

حكومتى كه محمد بن غانيه تاسيس كرد، از نظر جغرافيايى نيز موقعيت ويژه‏اى داشت . علاوه بر سه جزيره - ميورقه، منورقه و يابسه - و با در نظر گرفتن مناطق اطراف تحت نفوذ ابن غانيه مى‏توان مرزهاى اين حكومت را تعيين كرد . از سمت جنوب «بجايه‏» از سمت‏شمال «برشلونه‏» مرزهاى آن بودند . از مشرق و مغرب نيز منورقه و يابسه جزاير سرحدى بودند . اين نواحى حدود سال 290 قمرى به دست مسلمانان فتح شد و حاكمان متعددى تا زمان محمد بن غانيه در آن حكومت كرده بودند تا سر انجام در دوران مرابطان حكومت‏به بنى غانيه رسيد . (19) به سبب آب و هواى مناسب منطقه، يابسه به تاكستان‏هاى انگور خود شهرت داشت . رودهاى چندى نيز در جزاير جارى بود . (20) پيش از اين به موقعيت زمانى روى كارآمدن بنى غانيه اشاره شد . بايد ذكر شود كه قدرت يافتن موحدان در مقابل مرابطان به جنگ هايى منجر شد كه اوج آن‏ها نزديك به هفت‏سال از 534 تا 541 قمرى بود . سرانجام در اين نبردها موحدان به رهبرى «عبدالمؤمن‏» جانشين محمد بن تؤمرت بر مرابطان پيروز شدند . عقيده مذهبى مستقل موحدان كه در تضاد با مرابطان بود پس از گسترش حاكميت‏سياسى آنان در نواحى تحت‏حكومت‏شان گسترده شد . سرزمين مرابطان را موحدان به ارث بردند . علاوه بر مناطق وسيع شمال افريقا، نواحى مسلمان نشين اندلس نيز در حيطه حكومت آنان قرار گرفت . در اين گستره جغرافيايى، تنها منطقه حكومت‏بنى غانيه از نفوذ موحدان بيرون ماند . (21) بنى غانيه حكومت موحدان را نپذيرفتند . بازتاب ديگر اين امر وفادارى بنى غانيه به دعوت براى عباسيان در مقابل خلافت مورد ادعاى موحدان بود كه از نظر سياسى مانع يكپارچگى مناطق تحت‏حكومت موحدان شد .

به اين ترتيب، حضور بنى غانيه را مى‏توان آخرين دفاع از قلمرو اندلسى مرابطان دانست كه توانستند مدت‏ها در مقابل موحدان بايستند . (22) ظهور آنان كه تفكر مالكى داشتند، (23) مى‏توانست در افريقيه خطرى براى موحدان باشد . دولت موحدى در سال‏هاى پس از ابن تؤمرت، به ويژه در دوران حكومت عبدالمؤمن و پسرش يوسف، حضور بنى غانيه را تحمل كردند و در برابر آنان عكس العمل تندى نشان ندادند . قراين و وضعيت دولت موحدى نشان مى‏دهد كه با وجود عدم اطاعت جزاير باليار از اين دولت، موحدان توانايى تحميل حاكميت‏خود را بر بنى غانيه داشتند . گويا دولت موحدى خود را درگير با مسائل ديگرى به ويژه در نواحى شمال افريقا مى‏ديد و به اطاعت واداشتن بنى غانيه را به فرصت مناسبى موكول كرده بود . تحليل ابن الخطيب آن است كه موحدان، دراين شرايط بنى غانيه را سدى ميان خود و دشمنان مى‏ديدند كه مى‏توانست مانع حملات به دولت موحدى شود . (24) اين سياستى است كه از سال 541 قمرى كه تقريبا تمام نواحى مرابطان به اطاعت موحدان در آمد تا سال 578 قمرى ادامه پيدا كرد .

سياست فوق از سال مذكور به بعد تغيير كرد . از اين رو، موحدان از اين پس بسيار كوشيدند تا بنى غانيه را به اطاعت‏خود در آورند (25) و با اعزام سفيرانى از آنان بيعت و اطاعت‏خواستند . نخستين دسته از سفيران با هياتى در سال 541 قمرى نزد اسحاق بن محمد بن غانيه اعزام شد كه او را به اطاعت دعوت كردند . بنى غانيه دعوت موحدان را نپذيرفتند و هم چنان تحت اطاعت عباسيان بغداد باقى ماندند . با اين حال، در اين سال‏ها از درگيرى جدى با موحدان اجتناب مى‏كردند . آنان براى تحقق اين يت‏خود هداياى گران قيمتى براى خليفه موحدى فرستادند . (26) خليفه موحدى اميدوار بود كه هيات اعزامى او زمينه ساز طاعت‏بنى غانيه شود . اين امر مى‏توانست‏به ادامه حاكميت معنوى خلافت عباسى در منطقه خاتمه دهد و زمينه يكپارچگى سرزمين‏هاى اندلس و افريقيه را تحت‏حاكميت موحدان فراهم كند . اما هنگامى كه بنى غانيه اين پيشنهاد را رد كردند، اميد موحدان به ياس تبديل شد .

پس از مرگ محمد در 567 قمرى پسرش عبدالله به حكومت رسيد، (27) اما با رقابت‏برادر خود اسحاق رو به رو شد و به دست گروهى از سپاهيان و بزرگان او كشته شد . (28)

در زمان اسحاق پسر محمد بقاياى مرابطان به منورقه وارد شدند . اين امر سرزمين بنى غانيه را در مقابل موحدان به مركز بقاى تفكر مرابطى تبديل كرد . شايد يكى از دلايل تغيير سياست موحدان در برابر بنى غانيه اين امر بوده باشد . اسحاق كوشيد موقعيت‏حكومت‏خود را تقويت كند . او با ايجاد ناوگان دريايى نيرومند به سواحل سرزمين‏هاى مسيحى همجوار حمله مى‏كرد و هر سال دو بار به جنگ با روم مى‏رفت . سرانجام او در 579 يا 580 قمرى در نبرد با روميان كشته شد (29) و پسرش محمد به جاى او نشست . مرگ اسحاق با تحولى در دولت موحدى همراه بود; زيرا همزمان يوسف بن عبدالمؤمن نيز درگذشت و پسرش ابويوسف منصور به حكومت دولت موحدى رسيد .

روابط بنى غانيه با موحدان

پيش از اين اشاره شد مدت‏ها موحدان حضور بنى غانيه را در جزاير باليار پذيرفتند . اما اين امر با روى كار آمدن ابو يوسف المنصور موحدى شكل ديگرى پيدا كرد . بدين ترتيب، باب جديدى در روابط موحدان با بنى غانيه گشوده شد كه سرانجامى جز نبرد رويارو نداشت . موحدان مناطق تحت نفوذ بنى غانيه را بخشى از مغرب اسلامى بزرگ مى‏دانستند كه بايد چون ديگر نواحى اطاعت آنان را مى‏پذيرفت . در مقابل، بنى غانيه نيز حاضر نبودند استقلال به دست آمده را آسان از دست‏بدهند .

پى‏گيرى سير حوداث نشان مى‏دهد كه در سال 578 قمرى موحدان از اسحاق خواستند از آنان اطاعت كرده، به نام آنان خطبه بخواند . اما اسحاق به خواست‏بزرگان دولت، پاسخ موحدان را به تاخير انداخت . پس از او پسرش محمد درخواست موحدان را پذيرفت و به اطاعت آنان گردن نهاد . امااين امر سبب شد تا برادرانش او را زندانى كنند و پسر ديگر اسحاق به نام على حكومت را به دست گيرد . ازاين زمان على كار درگيرى جدى با موحدان رابه دست گرفت . يعقوب المنصور موحدى نيرويى را به فرماندهى «على بن ربر تير» - از فرماندهان نظامى خود - به جزيره ميورقه فرستاد تا ابن غانيه را به اطاعت فراخواند . او نيز از شهر «سبته‏» عازم ميورقه شد . در اين زمان ميان بزرگان جزيره درگيرى وجود داشت كه تعدادى از كشتى هايى را كه او با خود از سبته آورده بود، آتش زدند . سپس بنى غانيه او را دستگير كرده، به اسارت در آوردند . (30) به دنبال اين امر، على بن اسحاق بن غانيه تصميم به حمله به موحدان گرفت .

عامل ديگرى كه به جرات يافتن بنى غانيه در حمله به موحدان و زمينه سازى جنگ ميان آن دو كمك كرد، در افريقيه ريشه داشت . در اين هنگام با انتشار خبر مرگ يوسف موحدى (31) گروهى از بزرگان شهر بجايه در مغرب براى رهايى از تسلط موحدان از على بن اسحاق كمك خواستند . (32)

به اين ترتيب زمينه براى جنگى در مغرب اسلامى ميان دولت‏هاى مسلمان فراهم شد . بنى غانيه در اين زمان خود را به قدر كافى قدرتمند مى‏ديدند كه به جنگ خليفه موحدى بروند . در مقابل، خليفه موحدى كه تازه به جاى پدر نشسته بود در صدد بود تا اوضاع مركز حكومت‏خود را آرام‏تر كند . درخواست‏بزرگان بجايه نيز مزيد بر علت‏شد . (33) بزرگان بجايه به هنگامى كه از ابن غانيه درخواست كمك نمودند به طور ناخواسته به او وعده يارى نيز دادند كه سبب قوى‏تر شدن انگيزه على در حمله به مغرب شد . مساله علت كمك خواستن بزرگان بجايه از على خود جاى بحث‏بسيار دارد . آيا اختلافات داخلى با موحدان سبب اين امر شد؟ كه سرگرم بودن به اخذ بيعت‏براى ابويوسف يعقوب بن يوسف نادرستى فرض مذكور را ثابت مى‏كند . آيا اختلاف داخلى ميان گروهى از بزرگان شهر باگروه ديگر انگيزه اين دعوت شد ؟ و آيا درگذشت امير موحدى شهر عامل محرك بود؟ . اين پرسش‏ها را بايد در بحثى جداگانه پاسخ داد . با وجود تمامى اين احوال، بنى غانيه به دنبال عدم سازش با موحدان تشخيص دادند زمان براى حمله به قلمرو آنان بسيار مناسب به نظر مى‏رسد .

على كه در منابع به نام ميورقى خوانده مى‏شد (34) در سال 580 قمرى به شهر بجايه حمله كرد و بدون كم‏ترين مشكلى آن جا را و حاكم را كه على ابو موسى بن عبدالمؤمن نام داشت دستگير نمود و به نام بنى عباس خطبه خواند . (36) اين امر را مى‏توان بازگشت‏خانوادگى بنى غانيه به شمال آفريقا دانست كه از اين زمان در وقايع افريقيه حضور يافتند . موحدان براى مقابله با بنى غانيه دست‏به كار شدند . خليفه موحدى كه پيش از رسيدن بنى غانيه به آن جا حضور سياسى و معنوى خود را در بجايه در خطر مى‏ديد، حاكم جديدى به نام ابوالربيع براى بجايه تعيين كرد . ابوالربيع در محلى به نام «باميلول‏» با ميورقى رو به رو شد . ابوالربيع پس از كشته شدن فرماندهان بزرگش شكست‏خورد و به الجزاير فرار كرد . على ميورقى از اين زمان به بعد فتوحاتى را در شمال آفريقا آغاز كرد كه منطقه تحت تسلط او را گسترش مى‏داد . او الجزاير را براى هدف خود نامطمئن تشخيص داد و از آن جا پيشروى كرده، به «تلمسان‏» حمله كرد و آن جا را پايگاه خود قرار داد . با اين حال، او به اين مناطق قناعت نكرد و بار ديگر الجزاير را تصرف كرد و آن را به برادر زاده خود طلحه سپرد . سپس از آن جا به «مليانه‏» رفت و پس از تصرف آن، بدر بن عايشه را به ولايت آن جا گماشت . (37) در اين مرحله او توانسته بود به جز تونس بر مهديه، قسنطينه و بيش‏تر نواحى افريقيه مسلط شود .

على در سال 581 قمرى پس از خارج كردن بيش‏تر نواحى افريقيه از دست موحدان (38) با فرستادن سفيرى به بغداد از خليفه الناصر عباسى واگذارى حكومت و تجديد عهد با مرابطان را درخواست كرد . (39) خليفه خواست او را پذيرفت و اجازه جنگ با موحدان را داد . (40) شكست‏سخت‏سپاهيان موحدى سبب شد تا مسوفه و اعراب بسيارى چون جشم، رياح، اثبج و قبايل بنى سليم بن منصور و بنى هلال به او بپيوندند . (41) اين قبايل كه هنوز به شكل قبيله‏اى مى‏زيستند در نيمه اول سده پنجم هجرى از شرق به آن جا مهاجرت كردند . ماهيت زندگى قبيله‏اى و تحرك مداوم و آسان آنان عاملى بود كه حضورشان را در كنار نيروهاى نظامى و حركت‏به همراه آنان امكان‏پذير مى‏ساخت . قبايل مذكور كه با گسترش شهرت عمليات ميورقى به او پيوستند تا زمان قدرتمندى بنى غانيه در كنار آنان بودند و پس از تضعيف قواى آنان و شكست‏هاى پى در پى از موحدان و يا اميران آنان، كم كم از بنى غانيه جدا شدند كه در ادامه متن به آن اشاره خواهد شد . حضور اين قبايل در كنار على به تقويت قواى او و تسلط بيش‏تر بر افريقيه كمك كرد .

عامل ديگرى كه به رونق گرفتن كار على بن غانيه در افريقيه كمك كرد، آمدن تركان غز از مصر به رهبرى قراقوش ارمنى (42) غلام ايوبيان و همكارى آنان با ابن غانيه بود . (43) صلاح الدين ايوبى تركان غز را به منطقه مغرب فرستاده بود كه قراقوش دامنه حركت آن‏ها را به ديگر مناطق نيز كشاند . ايوبيان اميدوار بودند به كمك اين نيروها تسلط خود را بر مغرب نيز گسترش دهند . اين زمان با توسعه حملات صليبيان به دنياى اسلام در شرق به هدف بيت المقدس و در غرب به هدف اندلس اسلامى هم عصر شده بود . مطالعه در تاريخ ايوبيان نشان مى‏دهد كه صلاح الدين در صدد يافتن راه هايى براى تقويت قواى خود در مقابل تهاجمات صليبيان بود . اين هدف با گسترش مناطق تحت نفوذ يا حاكميت‏به سهولت تامين مى‏شد . مهم‏ترين مخالفى كه بر سر راه هم پيمانى بنى غانيه و ايوبيان مى‏توانست قرار داشته باشد، وجود دولت موحدى بود كه حضور موحدان و ايوبيان به ويژه اعتقاد آنان به تبعيت از عباسيان را به ضرر خود مى‏ديد . يكى از اهداف ايوبيان مى‏توانست‏بازگرداندن يكپارچگى ميان عرب و اسلام از راه هم پيمانى با بنى غانيه باشد كه شرق و غرب شمال افريقا را با هم پيوند مى‏داد . اگر اين اتحاد صورت واقعى پيدا مى‏كرد نيروى واحدى در برابر صليبيان ايجاد مى‏شد .

با اين حال، اهداف بنى غانيه از قيام عليه موحدان مسائل ديگرى بود كه كسب برترى سياسى و رسيدن به حاكميت مستقل و مستمر در مقابل موحدان از جمله اهداف اساسى آن به حساب مى‏آمد . اين اهداف با منظور ايوبيان در اتحاد با بنى غانيه تفاوت داشت . با وجود تفاوت در هدف دو نيروى فوق، تركان به رهبرى قراقوش با ابن غانيه متحد شدند و نيروهاى واحد او را «امير المسلمين‏» ناميدند . (44)

با گرد آمدن تركان غز، بقاياى مرابطان، اعراب و بربرها زير لواى ابن غانيه، و با كمك آنان وى نواحى مختلف افريقيه به جز تونس و مهديه را از دست موحدان خارج كرد . (45) جمع شدن نيروهاى ترك و عرب و بربر تحت فرمان بنى غانيه بر ضعف شديد نيروهاى مدافع شهرهاى افريقيه و نبودن نيروى كار آمد نزد موحدان براى دفاع از مناطق فوق الذكر دلالت دارد . شيوه‏اى كه نيروهاى ائتلافى بنى غانيه براى حمله به نواحى مختلف افريقيه برگزيدند، حمله ناگهانى، سرعت و وقت‏شناسى بود كه پيروزى و تصرف آن مناطق را در مدت اندك و بدون سختى زياد امكان‏پذير مى‏ساخت .

با اين حال، حضور على بن غانيه و تعرضات قبايل عرب سبب آشفتگى امور شمال افريقا شد . (46) نيروهايى كه تحت امر او گرد آمده بودند در غارت مناطق و تعرض به آن‏ها اندكى ترديد به خود راه نمى‏دادند . از اين رو، اوضاع شمال آفريقا به هم ريخت . آبادانى و حاصل خيزى جاى خود را به خرابى، ويرانى، قتل و كشتار داده و مردمان مقيم آن نواحى را بسيار آزرده خاطر ساخته بود . از سوى ديگر على بن غانيه تصرف مناطق گسترده و پر جمعيت را در حد قدرت و طاقت‏خود نمى‏ديد . او حتى در حفظ مناطق تصرفى خود نيز دچار شك شده بود . از اين رو، با وجود فتح نواحى وسيعى از شمال آفريقا به بجايه بازگشت و با مردمان آن ناحيه تجديد بيعت كرد . سپس به قسنطينه رفت و با ساختن حصارى محكم در آن جا مستقر شد . (47)

با گسترش اخبار فعاليت‏هاى ابن غانيه موحدان به دستور يعقوب المنصور در مقابل هم پيمانى تركان و بنى غانيه سپاهى تشكيل دادند . خليفه موحدى شجاع‏ترين مردان خود را با اين سپاه همراه كرد و به آنان فرصت داد تا ابزار جنگى لازم را براى مقابله با بنى غانيه فراهم كنند . او هم چنين اموال بسيارى به سپاه بخشيد و فرماندهى سپاه را به ابو محمد ابن ابواسحاق بن جامع واگذار كرد . اصلى‏ترين ماموريت اين سپاه مقابله با بنى غانيه و سركوب كردن على ميورقى بود . سپاه از راه سبته به فاس و از آن جا به تلمسان حركت كرد . والى تلمسان در آن هنگام ابوالحسن بن ابوحفص بود . سپاه پس ازتلمسان به الجزاير و از آن جا به مليانه رفت و آن جا را فتح كرد . با فتح مليانه حاكم شهر به نام بدربن عايشه كه على بن غانيه او را بر آن جا گماشته بود فرار كرد وبه تدريج ناحيه به ناحيه تا بجايه عقب نشست . بدين ترتيب موحدان پس ازيك سال بجايه را بازپس گرفتند . (48) حاكم آن جا نيز گريخت و به على بن غانيه پيوست . موحدان شهر قسنطينه را نيز محاصره كردند .

از دست دادن اين مناطق براى بنى غانيه بسيار دشوار بود . على با سقوط بجايه به طرف شرق و به صحرا گريخت تا حملات خود را اين بار از صحرا عليه موحدان ادامه دهد . سقوط قسنطينه اوضاع را بر على بسيار دشوارتر كرد . در سال 583 قمرى سپاه بزرگى از جانب موحدان به قصد شهر تونس اعزام شدند . رهبرى اين سپاه به ابويوسف بن ابوحفص واگذار شد . در نبرد سختى كه در دشت «عمرة‏» بين دو گروه به وجود آمد، موحدان از بنى غانيه شكست‏خوردند (49) و فرماندهان بزرگ و رهبران سپاه كشته شدند . در نتيجه، گروه‏هاى اعراب از سپاه موحدى جدا شده و به بنى غانيه پيوستند . (50) دراين شرايط، اوضاع در جزاير باليار نيز تغيير كرده بود و هم زمان با شكست نيروهاى ابن غانيه در مقابل موحدان، قيامى رخ داد كه در آن به نام موحدان خطبه خوانده شد . توضيح گسترده‏تر اين مطلب در جاى خود خواهد آمد .

نبرد بعدى در «الحامة‏» يا «حامة دقيوس‏» نزديك قابس در 584 قمرى ميان نيروهاى موحدان و بنى غانيه اتفاق افتاد . موحدان شكست قبلى راجبران كردند و در دره كوچكى معروف به «راس تاجرا» (51) نيروهاى متحد بنى غانيه و قراقوش از موحدان كست‏خوردند . (52) منصور موحدى توانست‏شهر قابس رافتح كند و از آن جا به «قطصه‏» رفت . اما مردمان آن ديار جانب بنى غانيه را گرفتند و از اطاعت موحدان خارج شدند . منصور پس از محاصره طولانى به زور وارد شهر شد و اهالى را كشتار كرد . (53) در نبرد الحامه على زخمى شد و در حال فرار به صحرا در خيمه پيرزنى درگذشت . موحدان نيز نواحى تصرف شده را باز پس گرفتند .

پس از كشته شدن على، چهار برادرش كه از زمان خروج از ميورقه او راهمراهى كرده بودند، به اتفاق يحيى را به جاى على برگزيدند . آنان در يحيى نشانه‏اى از شجاعت و شهامت ديده بودند، از اين ميان، عبدالله برادر ديگر آنان به ميورقه بازگشت و بقيه در شمال افريقا ماندند . آنان در ادامه نبردهاى خود با موحدان به صحرا رفتند و در آن جا ماندند تا منصور موحدى به مراكش بازگشت . (54) از اين زمان مى‏توان بنى غانيه را به دو شاخه در شمال افريقا و اندلس تقسيم كرد .

منصور خليفه موحدى پس از بازگشت‏به مراكش به اين نتيجه رسيد كه اگر مراكش را ترك كند و به تونس بازگردد از جانب بنى غانيه امنيت نخواهد داشت . بنى غانيه نيز با كمك نيروهاى ائتلافى خود جنگ عليه موحدان را ادامه دادند . اين روش در دوران پس از مرگ على بن غانيه به رهبرى برادرش يحيى هم چنان ادامه يافت .

بنى غانيه در افريقيه و ادامه روابط با موحدان

يحيى بن اسحاق در افريقيه پس از تسلط بر نواحى بسيارى اقدامات برادر و هم پيمانى با قراقوش را هم چنان پى گرفت . (55) وضعيت افريقيه آشفته و سر رشته امور از دست موحدان خارج شد . مقاومت‏يحيى تا زمان مرگ در مقابل موحدان سبب دغدغه بسيار موحدان و صرف نيرو، هزينه و وقت‏بسيار شد . او سال‏ها رو در روى موحدان ايستاد و منطقه به منطقه مورد تعقيب قرار گرفت . در بسيارى از اوقات مناطق ميان اين دو جبهه دست‏به دست مى‏شد . با اين حال قدرت يحيى زمانى فروكش كرده و زمانى بر افروخته مى‏شد . (56) اين وضعيت‏سبب شده است كه در برخى از منابع از اقدامات او به فتنه تعبير شود . (57)

اندكى بعد روابط او با قراقوش نيز به هم خورد . سير حوادث ثابت كرد كه قراقوش در پيوستن به موحدان و پذيرفتن اطاعت آنان آزادى ندارد . او با درك اين مساله و ناراحتى كه از رفتار بنى غانيه و به ويژه يحيى پيدا كرده بود از آنان جدا شد و با تصرف مناطقى چون قابس، بلاد جريد و ديگر نواحى رو در روى بنى غانيه ايستاد . وى درصدد بود تا هم از موحدان و هم از بنى غانيه جدا شده و كسب استقلال كند . او با درك مناسب بودن زمان براى اين هدف از بنى غانيه جدا شد و به مغرب رفت و طى چندين درگيرى كوشيد تا سلطه خود را بر آن جا تحميل كند . اين مناطق جزو متصرفات بنى غانيه بود . يحيى براى جنگ با قراقوش و باز پس گرفتن متصرفات خود اقدام كرد . قراقوش از رو به رو شدن با او طفره مى‏رفت، به اين سبب به طرابلس گريخت . سر انجام يحيى طرابلس را تصرف كرد و عموزاده خود تاشفين الغانى را به حكومت آن جا گماشت . (58) به دنبال اين مسائل قراقوش در سال 586 قمرى به اطاعت موحدان در آمد . (59) اقدامات قراقوش در جدا شدن از بنى غانيه و تصرف مناطق آن‏ها سبب تضعيف قواى يحيى شد . با وجود اين، يحيى توانست طرابلس و قابس را از نايب قراقوش پس بگيرد (60) و مهديه را محاصره كند .

شورش بنى غانيه و ضربه آن بر دولت موحدى هنگامى خود را نشان داد كه در سال 591 قمرى پس از خروج منصور موحدى به قصد جنگ با مسيحيان اروپايى و دفاع از سرزمين اندلس در برابر حملات آنان، يحيى بن غانيه با استفاده از فرصت، ميدان را از رقيب خالى ديد و در غياب ارتش موحدى دست‏به كار تصرف مناطق افريقيه شد . اين امرسبب شد تا حاكم موحدى با مسيحيان صلح پنج‏ساله‏اى منعقد كرده، با عجله به افريقيه باز گردد .

به اين ترتيب درگيرى جدى يحيى با موحدان از سال 591 قمرى آغاز شد . هدف جنگ‏هاى او علاوه بر سلطه جويى، ويران كردن پايه‏هاى قدرت و دعوت موحدان و پايان دادن به حكومت آنان در افريقيه بود . (61) يحيى با كمك اعراب سليم، طرابلس، قابس، مهديه و شهرهاى ديگر تا قيروان را به تصرف در آورد . (62) در سال 593 قمرى ابويوسف موحدى براى مقابله با او با فرنگيان صلح كرد و به مراكش بازگشت . (63) گفته شده است اگر ابن غانيه نبود، يعقوب موحدى تعدادى از شهرهاى فرنگ را گشوده بود . (64) مهم‏ترين دليلى كه سبب بازگشت منصور موحدى به افريقيه شد احساس ناامنى از پشت‏سر و امكان از دست دادن سرزمين اصلى بود . حفظ شمال آفريقا براى او بيش از درگيرى با مسيحيان اروپا در اندلس اهميت داشت . پيمان صلح او با فرنگيان - اگر رعايت مى‏شد - مانع حركت و اقدامى از جانب آنان عليه وى بود . اين امر فرصت مناسب را براى يكسره كردن وضعيت‏با ابن غانيه به وى داد . از اين رو او در صلحى شتاب زده با اروپاييان براى حفظ سرزمين اصلى خود در مقابل بنى غانيه به شمال آفريقا بازگشت .

پس از درگذشت منصور موحدى، پسرش محمد ناصر به جاى او حكومت را در دست گرفت . در اين زمان بنى غانيه تونس را در دست داشتند اما حكومت آنان بر ناحيه فوق در ضعيف‏ترين وضعيت‏خود بود . چندى نگذشت كه آنان قدرت خود را در تونس از دست دادند و از آن پس يحيى نتوانست‏به راحتى به جنوب تونس و طرابلس دست اندازى كند . (65)

اندكى بعد بار ديگر يحيى دست‏به كار فتح نواحى افريقيه شد و با فتح باجه ابوزيد حاكم حفصى تونس را در سال 600 قمرى وادار به تسليم كرد (66) و شورش خوارج نفوسه را در هم شكست . (67) در سال 601 قمرى كه وى در تونس بود، خليفه موحدى كه اخبار اقدامات ميورقى در افريقيه به او مى‏رسيد، (68) در راس سپاهى متشكل از چهار هزار نفر به جنگ به سوى تونس حركت كرد . او در اين اقدام از ناوگان شهر سبته نيز استفاده كرد . يحيى در مقابل او نتوانست هم پيمان مناسبى پيدا كند . واليان مناطق مسير او به اميد بازگرداندن قانون و امنيت كه ابن غانيه در كسب آن‏ها شكست‏خورده بود، به موحدان پيوستند . علاوه بر اين يحيى سپاهى جدى براى ايستادگى در مقابل سپاه موحدى در اختيار نداشت . از اين رو با وجود داشتن حمايت ناوگان دريايى نتوانست اقدامى مناسب انجام دهد و عقب نشينى كرد . او در مقابل موحدان به جريد عقب نشست . يحيى در اين زمان عمده‏ترين توجه خود را در مهديه متمركز كرد و در تقويت استحكامات آن كوشيد و محافظان جنگجوى زيادى بر آن گماشت و دلاورترين مردان سپاه خود را در آنجا باقى گذاشت و به اميد ايجاد يك مقاومت قبيله‏اى در جريد به آن جا رفت . با اين حال، تونس با رسيدن سپاه و ناوگان موحدان بدون مقاومت تسليم شد و ناصر موحدى بلافاصله در تعقيب يحيى جانب جنوب را گرفت . هم زمان در طرابلس نيز شورشى عليه يحيى به وجود آمد كه يحيى ناچار به شهر حمله كرد و پس از غارت آن جا به كوهستان گريخت .

ناصر موحدى هم چنان در تعقيب او بود و سرانجام او را در نبرد «تاجرا» در تونس (69) در سال 602 قمرى به سختى شكست داد و مهديه را پس از محاصره زمينى و دريايى به منجنيق بست و آن جا را از بنى غانيه پس گرفت . (70) با فتح مهديه دنباله بنى غانيه را قطع و آنان را مستاصل كرد . (71) فاصله زمانى ميان شكست تاجرا و باز پس گرفتن مهديه 74 روز بود . (72) موحدان پس از باز پس گرفتن تونس، ابومحمد عبدالواحد بن ابى حفص را به حكومت آن جا گماشتند . (73) اين شكست‏بنى غانيه به بازگشت نفوذ موحدان بر افريقيه كمك كرد . (74) ناصر موحدى در محاصره مهديه به قدرى شدت عمل و سخت‏گيرى نشان داد كه اهالى خود اعلام كردند كه به دعوت موحدان مى‏پيوندند . ناصر پس از سر و سامان دادن به امور آن جا و تعيين محمد حفصى از اصحاب ابن تؤمرت به حكومت افريقيه، به تونس بازگشت .

در ادامه درگيرى‏ها يحيى در سال 604 قمرى در وادى «شلف‏» از عبدالواحد حفصى شكست‏سختى خورد . (75) از اين پس، به تدريج قبايل عرب از او جدا شدند و به امير حفصى پيوستند (76) پس از استوار شدن حكومت‏حفصى در افريقيه، يحيى بن غانيه آخرين درگيرى‏ها را با اين دولت داشت . در اين سال‏ها چندين بار يحيى از صحرا رو به جانب شمال آورد و با حفصيان درگير شد، اما هر بار پس از شكست‏به صحرا گريخت . پس از شكست‏سال 609 قمرى از موحدان او در «ودان‏» با قراقوش درگير شد و او را كشت، اما پسر قراقوش به موحدان پناهنده شد .

يحيى تا سال 618 قمرى كه ابن ابى حفص مرد، به طمع تونس افرادى را به تخريب مى‏فرستاد . (77) وقايع نشان داد كه تعيين محمد بن ابى حفص به حكومت تونس در مقابله با بنى غانيه تاثير بسيارى داشت . البته نبايد از اين امر غافل بود كه خاندان حفصى حكومت نيمه مستقل خود را در تونس تا زمان حاكميت عثمانى حفظ كرد . در سال 605 قمرى ابوالعلاء امير خاندان مؤمنى جانشين محمدبن حفص مبارزه با بنى غانيه را به عهده گرفت و در سال 621 قمرى در نبرد «مجدول‏» كه نيروهاى يحيى فرار كردند و او شكست‏سختى خورد و پس از آن تا سال 624 قمرى در حركت‏به سوى شمال كه تا سجلماسه پيش آمد و بجايه را تصرف كرد امير موحدى او را از آن جا عقب راند، او در افريقيه و مغرب دست‏به تعرضاتى زد و باقى عمر را به غارت و تاراج مرزهاى مركز مغرب گذراند . در سال 631 قمرى او در «شلف‏» نزديك مليانه درگذشت . (78) گفته شده است امير حفصى با دختران او به نيكويى رفتار كرد و آنان را در «قصر البنات‏» جاى داد . (79) با كشته شدن او، حضور بنى غانيه در افريقيه به پايان رسيد و كومت‏بنى حفص قوت يافت . (80)

بنى غانيه در ميورقه

پيش از اين اشاره شد به هنگام حضور على بن اسحاق در سال 582 قمرى در افريقيه شورشى عليه بنى غانيه در ميورقه سازماندهى شد . عامل اين شورش ابوالحسن على بن ربرتير بود كه موحدان او را به سفارت به ميورقه فرستاده بودند . اما او در ماموريت‏شكست‏خورده، بنى غانيه زندانى‏اش كردند . او پس از فرار از محبس، شورشى را سازماندهى كرد و با كمك مسيحيان جزاير (81) گروهى را كشت و اموال آن‏ها را غارت كرد . از سوى ديگر، موحدان با خالى ديدن ميورقه، ناگهان ناوگان دريايى ميورقه را در آب‏هاى بجايه تصرف كردند و محمد بن اسحاق را دوباره به حكومت‏بازگردانيدند كه محمد بر خلاف روش پدر و برادر با موحدان بيعت كرد (82) و به نام حاكم موحدى خطبه خواند . اما اندكى بعد مردم بر محمد شورش كردند و برادرش تاشفين را به امارت برداشتند . على بن اسحاق با شنيدن اخبار ميورقه برادر ديگر عبدالله را فرستاد و او بر محمد غلبه كرد و وى را تبعيد كرد . محمد به موحدان پيوست و آنان شهر دانيه را به او دادند و در نهايت نيكى با او برخورد كردند . (83) با وجود آن كه كوشش‏هاى بعدى موحدان براى تصرف ميورقه ناموفق بود، آنان در سال 583 قمرى يابسه و منورقه را تصرف كردند .

عبدالله در ميورقه به مرتب كردن امور به شيوه پدر و جنگ با دشمنان و ترساندن آنان پرداخت . (84) در سال 597 قمرى خليفه موحدى نيرو و ناوگان جنگى به نبرد او فرستاد كه آنان به زور وارد شهر شدند، اما او آنان را دفع كرد و سال بعد منورقه را از موحدان پس گرفت . در سال 599 قمرى عبدالله در ميورقه با ناوگان جنگى خود به قصد يابسه حركت كرد اما نتوانست آن جا را تصرف كند و به ميورقه بازگشت . اندكى بعد در همان سال موحدان شهر را به سختى محاصره كردند و ابوالحسن على حمله سختى به اتباع ابن غانيه كرد و عامل آن جا را به نام ابن نجاح كه از جانب بنى غانيه تعيين شده بود، دستگير كرد . (85) بدين ترتيب، موحدان به زور وارد ميورقه شدند و عبدالله بن اسحاق را كشتند و اموال او را غارت كردند و خاندانش را به اسارت بردند . (86) اهالى شهر نيز با موحدان بيعت كردند . (87) از اين زمان كه حاكميت‏بنى غانيه بر جزاير شرقى اندلس به پايان رسيد، ميورقه در دست موحدان و فرماندهان آنان بود تا در سال 627 قمرى كه مسيحيان آن جا را تصرف كردند . (88)

زندگى ده ساله‏اى كه يحيى بن غانيه به شيوه راهزنان در شمال افريقا در پيش گرفته بود، پايانى بى صدا و در سكوت داشت . سركوبى عبدالله در ميورقه عمر سياسى خاندان بنى غانيه را پايان داد . اما واقعيت ناخوشايندى كه در دنياى اسلام خود را نشان داد، درگيرى‏هاى داخلى مسلمانان و نبرد با يكديگر درست‏به هنگامى بود كه مسيحيان اروپا در اندلس براى بيرون راندن مسلمانان راه وحدت با يكديگر را پيش گرفته بودند .

منابع:

- ابن ابى زرع فاسى، على، الانيس المطرب بروض القرطاس فى اخبار ملوك المغرب و تاريخ مدينة الفاس، (الرباط، دارالمنصور للطباعة و الوارقة، 1972م) .

- ابن اثير، عزالدين، الكامل فى التاريخ، (بيروت، دارصادر، 1399 ه ق) .

- ابن القطان، نظم الجمان من اخبارالزمان، به كوشش محمود على مكى (بى جا، 1964م) .

- ابن خطيب، لسان الدين على، الدولة النصريه، (قاهره، المطبعة السلفيه، 1347ه ق) .

- ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ ابن خلدون، به كوشش خليل سحاده و سهيل زكار، (بيروت، دارالفكر، 1401ه ق) .

- ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، به كوشش عباس احسان، (بيروت، دارصادر، 1978م) .

- ابن عذارى المراكشى، البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب، به كوشش احسان عباس، (بيروت، دارالثقافة، 1967م) .

- اندلسى، ابن سعيد، المغرب فى رحلة المغرب، به كوشش شوقى ضيف، (قاهره، دارالمعارف، 1955م) .

- التجانى، عبدالله بن محمد، رحلة التجانى، به كوشش حسن حسنى عبدالوهاب، (تونس، المطبعة الرسميه، 1377 ه ق) .

- حموى، ياقوت، معجم البلدان، (بيروت، دارصادر، بى تا) .

- الحميرى، عبدالله بن محمد، صفة جزيرة الاندلس منتخب من كتاب الروض المعطار فى الاقطار، به كوشش لوى پروونسال، (قاهره، طبعة لجنة التاليف، 1973م) .

- عنان، عبدالله، دولة الاسلام فى الاندلس، (قاهره، 1964م) .

- قلقشندى، مآثر الانافة فى معالم الخلافة، به كوشش عبدالستار احمد خراج، (بيروت، عالم الكتب، بى تا) .

- المراكشى، عبدالواحد، المعجب فى تلخيص اخبار المغرب، (قاهره، 1963م) .

- وزير سراج، محمدبن محمد، الحلل السندسيه فى اخبار التونسيه، به كوشش محمد الحبيب الهليه، (بيروت، دارالغرب الاندلسى، 1948م) .

- Abdallah Laroui, The History of the Maghrib, translated from the frenchby Manhiem Heversey (priton University press)

پى‏نوشت‏ها:

×) عضو هيئت علمى دانشگاه الزهرا (س) .

1 . نام‏هاى جغرافيايى كه در اين نوشته آمده است، مربوط به نواحى مختلف شمال افريقا و اندلس اسلامى مى‏باشند كه اغلب براى ما ايرانيان نا آشنا هستند . براى احتراز از گسيختگى مطلب به دليل آوردن توضيحات جغرافيايى مناطق فوق، ارجاع علاقه‏مندان را به قديم‏ترين و بهترين منبع يعنى معجم البلدان ياقوت حموى لازم مى‏دانم .

2 . عبدالرحمان ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، به كوشش خليل سحاده و سهيل زكار، ج‏6، ص‏252 .

3 . على ابن ابى زرع فاسى، الانيس المطرب بروض القرطاس فى اخبار ملوك المغرب و تاريخ مدينة الفاس، ص‏188 .

4 . عبدالواحد مراكشى، المعجب فى تلخيص اخبار المغرب، ص‏267 . ناميده شدن بنى غانيه به نام مادرى را مى‏توان با رسمى در ميان عرب مرتبط دانست كه ممكن است‏به علت ارتباط بربرها با اعراب در ميان آنان نفوذ يافته باشد . مطابق اين رسم اگر طايفه مادرى فرد از جايگاه والاترى نسبت‏به خاندان و طايفه پدرى او قرار داشته باشد، وى به نام مادر و طايفه او خوانده مى‏شد و از طريق او به طايفه مرتبط مى‏گرديد . بحث گسترده‏تر اين موضوع را «گوتو» در مقاله خود آورده است . براى اطلاع بيش‏تر ر . ك: گوتو، «نمودى از زندگى جامعه مسلمانان در آغاز سده هفتم ميلادى‏» ، فصلنامه تاريخ اسلام، شماره 6، تابستان 1380، ص‏142 تا 162 . البته شايان ذكر است كه بررسى صحت فرهنگ پذيرى بربرها از اعراب و رسم انتخاب نام مادرى در صورت برترى طايفه او نياز به تحقيقى جداگانه دارد .

5 . ابن القطان، نظم الجمان من اخبارالزمان، به كوشش محمود على مكى، ص‏245 .

6 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏253; عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏267 .

7 . ابن خلدون، همان ، ج‏4، ص‏344 .

8 . عزالدين ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج‏11، ص‏33 .

9 . لسان الدين على ابن خطيب، الدولة النصريه، ج‏4، ص‏344 .

10 . ابن سعيد اندلسى، المغرب فى رحلة المغرب، به كوشش شوقى ضيف، ص‏300 .

11 . ابن عذارى المراكشى، البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب، به كوشش احسان عباس، ج‏4، ص‏93 و 96 .

12 . ابن القطان، همان، ص‏220، شايان ذكر است كه در سال 543 قمرى در زمان حكومت على بن يوسف بن تاشفين مسيحيان توانستند افراغه را كه زيتون بسيار دارد، از دست مسلمانان خارج كنند . ياقوت حموى، معجم البلدان، ج‏1، ص‏227، ذيل افراغه .

13 . ابن خطيب، همان، ج‏4، ص‏347 .

14 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏253 .

15 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏343; ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏242 .

16 . عبدالله بن محمد الحميرى، صفة جزيرة الاندلس منتخب من كتاب الروض المعطار فى الاقطار، به كوشش لوى پروونسال، ص‏188 .

17 . عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏268 .

18 . عبدالله عنان، دولة الاسلام فى الاندلس، ج‏4، ص‏113 .

19 . عبدالله بن محمد الحميرى، همان، ص‏188 .

20 . همان، ص‏198 .

21 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏270 .

22 . ابن خطيب، همان، ج‏4، ص‏347 .

23. Abdallah Laroui, The History of the Maghrib, Translated from the french by Manhiem Heversey, P,190.

24 . ابن خطيب، همان، ج‏4، ص‏346 .

25 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏269 .

26 . عبد الله عنان، همان، ص‏147 .

27 . ابن خلدون، همان، ج‏4، ص‏213 .

28 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏268، البته در برخى از روايات به كشته شدن عبدالله در زمان پدرش اشاره شده است . (همان، ص‏349) .

29 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏270 .

30 . ابن عذارى مراكشى، همان، ج‏3، ص‏146 .

31 . حميرى، همان، ص‏159 .

32 . ابن عذارى مراكشى، همان، ص‏270 .

33 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏345 .

34 . ابن سعيد اندلسى، همان، ج‏2، ص‏171 .

35 . ابن ابى زرع فاسى، همان، ص‏219 .

36 . ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏521 .

37 . ابن عذارى مراكشى، همان، ج‏2، ص‏141; ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏520 .

38 . عبدالله بن محمد التجانى، رحلة التجانى، به كوشش حسن حسنى عبدالوهاب، ص‏384; قلقشندى، مآثر الانافة فى معالم الخلافة، به كوشش عبدالستار احمد خراج، ج‏2، ص‏72 .

39 . ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏521 .

40 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏28 .

41 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏30 - 28 .

42 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏29 و ج‏7، ص‏302; ذهبى قراقوش را به نام امير بهاءالدين اسدى خادم سفيد پوست اسدالدين شيركوه معرفى كرده است كه در آغاز كار صلاح الدين ايوبى قلعه عكار را به او واگذار كرد . ذهبى، تاريخ اسلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمرى، ج‏42، ص‏312 .

43 . تجانى، همان، ص‏103 .

44 . ابن اثير، همان، ج‏6، ص‏523; ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏29

45 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏29 و 256; ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏520 .

46 . تجانى، همان، ص‏14 .

47 . ابن عذارى المراكشى، همان، ج‏2، ص‏148 .

48 . ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏508 .

49 . عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏273 .

50 . ابن اثير، همان، ج‏11، ص‏520; عبدالواحد المراكشى، همان، ص‏273 .

51 . محمدبن محمد وزير سراج، الحلل السندسيه فى اخبار التونسيه، به كوشش محمد الحبيب الهليه، ج‏1، ص‏356 .

52 . تجانى، همان، ص‏103 .

53 . عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏349 و 350 .

54 . همان، ص‏349 .

55 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏257 .

56 . عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏276 .

57 . ابن سعيد اندلسى، همان، ص‏142 .

58 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏257; عنان، همان، ج‏2، ص‏195 .

59 . تجانى، همان، ص‏104; ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏257 .

60 . تجانى، همان، ص‏105 و 147 و 244 .

61 . عنان، همان، ج‏4، ص‏202 .

62 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏259 و 258 .

63 . ابن اثير، همان، ج‏12، ص‏116 .

64 . ذهبى ، همان، ج‏3، ص‏281 .

65 . ابن عذارى المراكشى، همان، ج‏3، ص‏216 .

66 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏259 .

67 . تجانى، همان، ص 356 .

68 . ابن ابى زرع فاسى، همان، ص‏219 .

69 . وزير سراج، همان، ج‏1، ص‏356; تجانى، همان، ص‏120 .

70 . ابن ابى زرع فاسى، همان، ص‏232 .

71 . ابن عذارى ، همان، ص‏314 .

72 . تجانى، همان، ص 358 .

73 . ابن ابى زرع، همان، ص‏133 .

74 . عنان، همان، ج‏4، ص‏201 .

75 . ابن ابى زرع فاسى، همان، ص‏233 .

76 . ابن خلدون، همان، ج‏6، ص‏261 .

77 . همان ، ج‏7، ص‏87 .

78 . همان ، ج‏6، ص‏262 .

79 . همان ، ج‏6، صص‏263 و 262 .

80 . همان ، ج‏6، ص‏45 .

81 . همان ، ج‏6، ص‏509 .

82 . همان ، ج‏4، ص‏213 .

83 . احمد بن محمد ابن خلكان، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، به كوشش عباس احسان، ج‏7، ص‏18 .

84 . عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏276 .

85 . ابن عذارى المراكشى، همان، ج‏3، ص‏216 .

86 . عبدالواحد مراكشى، همان، ص‏315 .

87 . ابن ابى زرع فاسى، همان، ص‏231 .

88 . الحميرى، همان، ص 218 و 191 .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:31  توسط خلیل محمدی  |