X
تبلیغات
قبسات - منتخب النصوص التاريخيـه و الجغرافيـه (سه)

قبسات

...انی انست نارا لعلی اتیکم منها بقبس

منتخب النصوص التاريخيـه و الجغرافيـه (سه)

متن حاضر ترجمۀ مطلب سوّم از کتاب وزین «منتخب النصوص التاریخیه و الجغرافیه» اثر روانشاد استاد دکتر نورالله کسایی رحمة الله علیه است. با استدعای یک صلوات بر محمّد و خاندان طاهرش و اینکه هر ایرادی را که بر این ترجمه وارد است، تذکر دهید.

 

«سخن از (= بیان خبر = دربارۀ) علّت و سبب قیام (= خروج) حسن بن زید بن محمّد علوی»

 

ابتدا معرفی مختصر «طبـــری»

ابوجعفر محمّد بن جریر، یکی از پیشوایان علم در اقسام (=گونه های) تاریخ و تفسیر و حدیث و فقه و غیر آن. در شهر آمل [از توابع] طبرستان متولد شد و در ابتدای کار به «ری» رفت. سپس در بغداد مسکن گزید و در آن [شهر] وفات یافت. و بعد از آن از بصره و کوفه و شام و مصر دیدن کرد (= دیدار نمود). او (=طبری) شافعی مذهب بود. سپس (= بعد از) بازگشتش از [سفر] مصر، مدرسه ای فقهی بنیان نهاد که به او نسبت داده شده و «جریریّه» نامیده شده.

[او آنقدر در دانش بلندمرتبه بود که] بر پایۀ قول و گفتار او حکم (= داوری = قضاوت) می شد و به رأی (= نظر) مشهور (= شناخته شدۀ) او مراجعه می شد.

قضاوت (=منصب قضاوت) را بر او عرضه داشتند، پس [از پذیرفتن آن] امتناع کرد و مظالم [= سرپرستی دیوان مظالم = وزارت دادگستری] را [به او پیشنهاد کردند]، ابا کرد (= آن را ناخوش داشت = نپذیرفت = زیر بار نرفت = سر باز زد).

نوشته هایی (= کتابهایی = مصنّفاتی) دارد [به این شرح]:

«أخبار الرسل و الملوک» که به نام «تاریخ طبری» مشهور است.

و «جامع البیان فی تفسیر القرآن» که به نام «تفسیر طبری» شناخته می شود. و [کتاب] «اختلاف الفقهاء» و «المسترشد» در علوم دین و بخشی در اعتقاد[ات] و قرائت و غیر آن.

و تاریخ او [= و تاریخی که او تحریر کرده است = نوشته است] از تاریخ های (= تواریخ) مشهور است که اخبار عالم از آغاز روزگار تا آخر سال 309 [از هجرت] در آن گرد آمده است [اخبار گیتی از ... تا ... را شامل است = در بر دارد].

طبری در تألیف (= نگارش) آن از مصادر حدیث [= کتب معتبر حدیث] و کتابهای دیگری که درستی روایت آن حدیث بر او ثابت می شد (= که محق بود در روایت آن!؟ = که روایت آن حق او بود) یاری جست (= استمداد جست = یاری گرفت) و اشاره می کرد به سلسلۀ سندها با عبارت «حدثنا» و «أخبرنا» و «کتب» ... .

و اما کتابهایی که مجاز به روایت آنها نبود، پس به تحقیق آورده است روایات آنها را با عباراتی [همچون] «قیل» (= گفته شده) و «ذکر» (= یاد شده) و «حدثت» (خبر داده شده = روایت شده).

نوشته اند تعدادی از مؤرخان (= تاریخ نگاران = تاریخ نویسان) بعد از او برای تکمیل تاریخ او (= تعدادی از تاریخ نویسان، بعد از طبری برای تکمیل = کامل کردن تاریخ او = تاریخ طبری) قلم فرسایی کرده اند [که] از مشهورترین آنان [می توان به اشخاص ذیل اشاره کرد یا عبارتند از:]

محمّد بن عبدالملک همدانی (وفات در سال 521 هـ . ق)

[توضیح تکمیلی: محمّد بن عبدالملک همدانی (متوفی 521) به تکمیل تاریخ طبری پرداخت و گزیده ای از رویدادهای مهم سال های 295 (آغاز خلافت مقتدر عباسی) تا 512 (آغاز خلافت مستظهر عباسی) را از منابع سدۀ چهارم و پنجم گرد آورد و به شیوۀ سال شمار تنظیم نمود. بخش نخست آن که تا رویدادهای 367 را دربر می گیرد، باقی است و با نام «تکملة تاریخ الطبری» چاپ شده است. همدانی بیانی ساده و دور از حشو و صناعات و جانبداری های قومی و دینی دارد و به اخبار ادبا و متصوفه و فقها و علما نیز توجه نموده است.]

و وزیر [دولت] سامانی (= وزیر سامانیان = وزیر سلسلۀ سامانی) «ابوعلی محمّد بلعمی» (وفات در سال 363 هـ . ق) [که او] «تاریخ طبری» را مختصر کرد (= خلاصه کرد = خلاصه نویسی اش کرد) و بخشی (= قسمتی) از آن را به زبان فارسی ترجمه نمود.

[برگرفته از:]

وفیات الأعیان از إبن خلکان اربلی (ج 4، صص 191 و 192)

تاریخ الأدب العربی کارل بروکلمان (ج 3، ص 45 تا ص 51)

تاریخ التراث العربی فؤاد سزگین [محقق اهل ترکیه] در تدوین تاریخ (ج 2، ص 159 تا ص 166).

 

 

و اکنون اصل متن:

جماعتی (= جمعی) از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند (= برایم روایت کرده اند = برایم نقل کرده اند) که علّت آن (= سبب آن = دلیل آن) [این] بود که «محمّد بن عبدالله بن طاهر» آن گاه که (= چون = وقتی که) بر دستش جاری شد آنچه جاری شد از کشتن «یحیی بن عمر» (= وقتی [واقعۀ] کشته شدن یحیی بن عمر به دست محمّد بن عبدالله بن طاهر روی داد = چون محمّد بن عبدالله بن طاهر، یحیی بن عمر را کشت) و یاران و سپاهیانش بعد از فراغت از کشتن (= قتل) یحیی [= بعد از آسودگی از جانب یحیی = بعد از آسوده شدن از کار یحیی] وارد کوفه شدند، «مستعین» از خالصجات سلطان [= سلطانی] در طبرستان تیول ها (= قطایع) به او داد. [به قول مغول ها؛ به او سیورغامیشی کرد = او را به بخشیدن زمین نواخت].

و از [جملۀ] آن تیول ها که تیول او کرد [= بدو داد]، تیولی بود در نزدیکی دو مرز طبرستان [ثغری طبرستان = ثغرین طبرستان بوده که نون حذف شده] از آنچه (مجاور دیلم [بود]) و آن دو «کلار» [= کلاردشت] و «چالوس» بودند. و مقابل آن زمینی بود که برای مردم اهل آن ناحیه در آن فایده ها (= فایدت ها) بود.

[توضیح تکمیلی: مستعین: المستعین بالله؛ ابوالعباس احمد بن محمّد بن المعتصم، دوازدهمین خلیفۀ عباسی، پس از مرگ منتصر در سال 248 هـ . ق به خلافت رسید. در سال 252 هـ . ق به دست غلامان ترک کشته شد. (عمید، 804) مردی ضعیف و بی اراده بود و بازیچۀ ترکان. شعر ذیل را برای او سروده بودند: خلیفة فی قفس، بین وصیف و بغا، یقول ما قالا له، کما یقول الببغا. به تحریک ترکان با «معتز» که ترکان دیگر او را به خلافت برداشه بودند، درافتاد و از محمّد بن عبدالله بن طاهر نیز کمک خواست که نکرد. در نهایت خود را از خلافت خلع کرد و به واسط به تبعید رفت، امّا به امر معتز و بدست سعید خادم کشته شد. (تاریخ خلافت عباسی، صص 114 تا 116)]

از آنجا (= از آن زمین) هیزم (= هیمه) برمی گرفتند (= جای هیزم گرفتنشان بود = محل تهیۀ هیزمشان بود) و چراگاه چهارپایانشان بود و چراگاه مواشی آنها (محل رهاکردن و چراندن چهارپایان آنها بود) و به کسی تعلق نداشت (= هیچ کس مالک آن نبود = مال هیچ کس نبود)، بلکه صحرایی بود از زمین های بایر که جنگل ها و درختان و علف داشت.

مطابق آنچه به من گفته شده (= چنان که به من گفته اند = در آنچه به من گفته شده = آنچنان که به من گفته شده) «محمّد بن عبدالله بن طاهر» برادر کاتب خود را (= برادر منشی خود را = برادر دبیر خود را) [یعنی] «بشر بن هارون نصرانی» [را] که به او «جابر بن هارون» می گفتند، فرستاد برای مالکیّت (= برای به تصرّف درآوردن) آنچه تیول او شده بود (= تیول داده شده بود) از آنجا از زمین (= فرستاد که سرزمینی را که تیول او شده بود، به تصرّف درآورد).

[الحیازة یعنی تصرّف؛ مالکیّت؛ به دست آوردن؛ صاحب شدن؛ دارا شدن؛ مالکیّت (چیزی را) به دست آوردن. و در فقه اسلامی نیز موضوعی به نام «حیازة» مورد بحث است و قوانین خاص خود را دارد.]

و در آن روز (= در آن وقت) عامل (= کارگزار = فرماندار) طبرستان «سلیمان بن عبدالله» بود که جانشین (= نایب) «محمّد بن عبدالله بن طاهر» بود و برادر «محمّد بن عبدالله بن طاهر». (= هم جانشین او بود و هم برادرش).

و آنکه بر سلیمان استیلا داشت و بر کارش (= بر امورش) مسلط بود؛ «محمّد بن اوس بلخی» بود. و به تحقیق [آوردن این «به تحقیق» منسوخ شده، امّا من برای انتقال کامل مطلب استفاده می کنم] «محمّد بن اوس» پسرانش را (= فرزندانش را) در شهرهای طبرستان پراکنده بود و ساخته بود آنان را والی های آن ها (= آنان را والیان = فرمانداران آن شهرها کرده بود) و ضمیمه کرده بود به هر یک از آنان یکی از شهرهای آن را (= طبرستان را) (= هر یک از شهرهای طبرستان را در اختیار یکی از آنها گذاشته بود)، در حالی که آنان کم سالان (= برنایان) بی خرد بودند. به تحقیق به آنان ایذاء و اذیت می رساند و به جهت سفاهت (= به دلیل بی خردی) آنها هر که زیردست آنها بود و مردم [در رنج بودند = به رنج اندر بودند] (یعنی به جهت سفیه بودن فرزندان محمد بن اوس، زیردستان آنها و عامّۀ مردم در رنج و عذاب بودند.)

و معترض بودند (یا زشت و ناپسند می یافتند) از آنان و از پدرشان و از «سلیمان بن عبدالله بن طاهر» سفاهتشان را با آنان (بی خردیشان را = رفتار سفاهت آمیزشان را با آنان)، و طرز سلوک (و رفتارشان) را در میان آنان، و [سخت گیری بر آنها را و تأثیر بدشان را در میان آنان (= یعنی در میان مردم) ضمن حادثه هایی که کتاب با شرح آنها (با آوردن [مثال ها = نمونه های] زیادتر از آنها) و [ظلم هایی که کردند] دراز (= طولانی =[ملال آور]) می شود.

(اینان کم سالان بی خرد بودند که زیردستان و رعیت از آنها و بی خردیشان به رنج بودند و بر بی خردی و رفتار آنها و پدرشان و سلیمان بن عبدالله با کسان معترض بودند و ضمن حادثه ها که کتاب با شرح آنها دراز می شود، تأثیر بدشان بر مردم شدّت گرفت. ترجمۀ تاریخ طبری، ص 6135)

با این حال (= بعلاوه) در آنچه به من گفته شده (= چنانکه به من گفته اند) «محمّد بن اوس» دیلمان (= اهل دیلم = دیلمیان) را خونی کرد! [= دل اهل دیلم را خون کرد = خون به دل اهل دیلم کرد] با ورودش (= دخولش) به آنچه نزدیک بود از بلاد آنها از حدود طبرستان. [= با ورودش به سرزمین هایی از آنها که به حدود (= مرزهای) طبرستان نزدیک بود = در مجاورت مرزهای طبرستان قرار داشت = در کنار مرزهای طبرستان بود].

و آنها اهل صلح و مسالمت بودند برای اهل طبرستان [یعنی آنها (= دیلمیان) با مردم طبرستان در صلح و آشتی بودند و سلوک مسالمت آمیزی با آنها داشتند.]

و او دستاویزی برای هجوم به ایشان فراهم کرد و به غافلگیری وارد دیارشان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر (= بندی = برده) گرفت و کشتار کرد [به آنچه دستاویز قرار داد برای ورودش بر ایشان به چپاول آنان، پس اسیر گرفت از آنان و کشتار کرد.] سپس به طبرستان بازگشت. پس در آنجا بود از آنچه زیاد شد اهل طبرستان را بر  او کینه و خشم [= و این، کینه و خشم مردم طبرستان را افزون نمود = و این هجوم، کینه و خشم طبرستانیان را شدیدتر ساخت.]

پس چون (= آنگاه که) فرستادۀ محمّد بن عبدالله؛ که او جابر بن هارون نصرانی بود، به طبرستان رسید تا آنچه را که در آنجا به تیول او داده بودند، تصرف کند، در آنچه که به من گفته شده (= مطابق آنچه به من گفته شده = آنچنان که به من گفته اند) جابر بن هارون به آنچه به تیول (= اقطاع) محمّد بن عبدالله داده شده بود از اقطاعات (= خالصجات سلطان)، پس تصرف کرد آن را [زمین به اقطاع داده شده را تصرف کرد = زمین به تیول داده شده را تملک کرد] و تصرف کرد آنچه را که به آن [زمین] متصل بود (= ملحق بود = پیوسته بود) از زمین های بایر که مردم آن ناحیه از آن فایده می بردند در آنچه ذکر شد.

پس بود در آن طلب تملک (= مالکیت آن را) از آن زمین های موات که در نزدیکی مرزهای (= دو مرزی) که نامیده می شوند یکی از آنها کلار (= کلاردشت) و دیگری چالوس. (= از جمله چیزها که جابر بن هارون نصرانی می خواست تصرف کند؛ زمین های مواتی بود که نزدیک دو مرز بود که یکی کلار نام داشت و دیگری چالوس.)

و در آن روز (= در آن وقت) در آن ناحیه دو مرد بودند که به دلیری و شجاعت (= تهوّر و بی باکی) مشهور بودند که از قدیم به حفظ آن ناحیه از دست اندازی دیلمیان (= اهل دیلم) و اطعام مردم از آن [= از عواید آن زمین] و دستگیری پناه آوردگان (= پناهندگان بدیشان) شهره بودند [= احسان به هر کسی که به آن دو پناه آورده بود = از آنها کمک و یاری خواسته بود.]

به یکی از آن دو؛ محمّد و به دیگری جعفر گفته می شد و آن دو، دو پسر رستم بودند، برادر یکدیگر (= پسران رستم بودند و برادران هم)، پس زشت داشتند [= اعتراض کردند به] آنچه را که (= کاری را که = آن کاری را که) جابر بن هارون از (= در) تملک (= تصرف) زمین های موات که تعریفش را کردم (= وصف آن امر را کردم)، انجام داده بود، و به ممانعت وی برخاستند (= مانع آن شدند = آن دو او را از آن کار (= در آن کار) مانع شدند = منع کردند = جلوگیری اش نمودند] و دو پسر رستم در آن ناحیه مطاع بودند [حکم شان نافذ بود = صاحب حکم بودند = مردمان از آنان حرف شنوی و اطاعت داشتند] پس آن دو خواستند از هر کسی که اطاعت از آن دو می کرد در آن ناحیه به اینکه به پا خیزند برای جلوگیری (= ممانعت) از جابر بن هارون از تصرف و تملک آنچه او می خواست تملکش کند از زمین های مواتی که سود می رساند (= سود رسان بود) برای مردم آن ناحیه در آنچه ذکر شد، و داخل نشود در آنچه به تیول داده شده بود [که] صاحب آن محمّد بن عبدالله بن طاهر بود.

پس [مردم] با آن دو به پا خاستند، و جابر بن هارون گریخت از ترس جانش از [دست] آن دو [= جانش را از ترس آن دو برداشت و در رفت] و از [دست] آنان که به پا خاسته بودند همراه آن دو برای انکار (= جلوگیری از) آنچه جابر نصرانی آن را انجام داده بود (= به انجام رسانده بود).

پس به سلیمان بن عبدالله بن طاهر ملحق شد. (= جابر بن هارون از دو برادر و یارانشان که برای جلوگیری از کار وی به پا خاسته بودند، بر جان خویش بترسید و گریخت و به نزد سلیمان بن عبدالله طاهری رفت. پاینده، 6136)

و یقین کردند محمّد و جعفر؛ دو پسران رستم و هر که با آن دو به پا خاسته بود در جلوگیری از آنچه مالکیّت آن را [به حیله و تدبیر] طلب می کرد از زمین های مواتی که ذکرشان گذشت، به شر (یعنی: یقین کردند که شرّی در پیش است.) از آن رو که عامل (= کارگزار = فرماندار) همۀ طبرستان سلیمان بن عبدالله بود و او برادر «محمّد بن عبدالله» و عموی «محمّد بن طاهر بن عبدالله»؛ عامل مستعین در خراسان و طبرستان و ری و تمام [مناطق] شرقی (= همۀ مشرق) آن روز بود.

پس آنگاه که (= وقتی که) قوم به آن [رخداد شر] به یقین آگاه شدند (= رخداد شر را به یقین بدانستند)، کس به نزد همسایگان دیلم خویش فرستادند و وفا به پیمانی را که در میانه شان بود، به یادشان آوردند، با آن نامردمی و کشتار و اسیرگرفتن [ها] که محمّد بن اوس با آنها کرده بود. و اینکه بیم دارند (= ایمن نیستند از اینکه) با آنها نیز چنان کنند که با دیلمان کرده بود، و از آنها درخواست کردند به اینکه آنان را یاری کنند (= پشتیبانی کنند) بر ضدّ او و بر ضد هر که با اوست.

پس دیلیمیان به اطلاع آنها رساندند به اینکه همۀ زمین ها و شهرها که مجاور سرزمین آنهاست، عاملانش (= کارگزارانش) یا عاملانان طاهرند، یا عاملان کسانی که اگر خاندان طاهر (= طاهریان) از آنها کمک بخواهند (= استمداد کنند)، کمکشان می کنند.

و اینکه آنچه خواسته اند از کمک و یاری ایشان، راهی ندارد مگر به از بین بردن ترس از ایشان از اینکه از عاملان سلیمان بن عبدالله از پشت سرشان نیایند زمانی که آنها مشغول نبرد از پیش روی هستند. (یعنی: و این کمک که از دیلمان خواسته اند، راهی ندارد مگر [اینکه] این خطر نباشد که وقتی از پیش روی به نبردی پرداختند، عاملان سلیمان بن عبدالله از پشت سر (بر) آنها نتازند. پاینده، 6136)

[پس آنان که کمک و پشتیبانی آنها را در جنگ با سلیمان و عمّالش خواستار شده بودند، به اطلاع (= آگاهی) آنها (= یعنی دیلمیان) رساندند که (= به اینکه) آنها غافل نیستند از کفایت آن تا اینکه ایمن شوند از آنچه از آن می ترسند (= ترس دارند) [غافل نیستند از محو = هدم = از بین بردن آنچه که از آن ترس دارند.]

پس دیلمیان اجابت کردند (= پذیرفتند) آنچه را خواسته بودند [از آنان دربارۀ آن کار (= آن امر)] و پیمان بستند (عقدی = معاهده ای = پیمان نامه ای بستند) با اهل کلاردشت و چالوس بر اینکه یکدیگر را یاری کنند در جنگ با «سلیمان بن عبدالله» و «ابن اوس» و هر کس دیگر غیر از آنان که قصد جنگ با آنان کند. (= و دیگر کسانی که آهنگ نبرد با آنها کنند.)

سپس، آنچنان که گفته شده (= چنانکه گویند = آنچنان که روایت شده)، دو پسر رستم؛ محمّد و جعفرّ کس به نزد یکی از طالبیان فرستادند که در آن وقت مقیم طبرستان بود (= در آن روز در طبرستان اقامت داشت.) [و] به او «محمّـــد بن ابراهیـــم» گفته می شد. (= نامش محمّد بن ابراهیم بود.) و او را دعوت کردند که با وی بیعت کنند. پس او نپذیرفت و (بر آنان) امتناع کرد و به آنان گفت: «امّا من شما را به مردی از خودمان (یعنی از طالبیان = اولاد علی بن ابی طالب علیه السلام) دلالت می کنم (= رهنمون می شوم) که او بهتر از من به این کار قیام تواند کرد (= او استوارتر است = راست تر است به آنچه او را بدان می خوانید از من).

پس گفتند: او کیست؟

پس آنان را خبر داد (= آگاه ساخت) که او «حسن بن زید» است و آنان را به منزل (= مسکن) او رهنمون شد و مسکن او در ری بود.

پس قوم یکی را به نام «محمّد بن ابراهیم علوی» [به رسالت] به سوی ری فرستادند که او را دعوت کند که با وی به طبرستان رود (= برود = یعنی: بیاید). پس با او سوی آن رفت (یعنی: پس همراه با رسول = پیک = فرستاده به سوی طبرستان رفت = آمد.).

[پس چون حسن بن زید به نزد آنان آمد = پیش آنان رسید = حسن بن زید وقتی آمد که] کلمۀ دیلمان و اهل (= مردم) کلاردشت و چالوس و رویان بر بیعت با او و نبرد با سلیمان بن عبدالله یکی شده بود.

[یعنی: اهل دیلم و کلار و چالوس و رویان بر بیعت با او و جنگ با سلیمان بن عبدالله همداستان = هم کلام = هم سخن شده بودند.]

پس زمانی که (= آن گاه که = وقتی که = هنگامی که) «حسن بن زید» پیش آنان آمد (= رسید)، دو پسر رستم و مردمان مرزنشین (= مردم اهل سرحدات) و رؤسای دیلم (= سران دیلمی)، کجایا، اشام و وهسودان پسر جستان [گستان یا یزدان؟!] و از مردم رویان؛ عبدالله پسر وندامید – که به نزد آنان از اهل خداشناسی و عبادت بود (یعنی: پارسا و عابد بود) – با او بیعت کردند.

[سپس پنجه در پنجۀ هر که در آن نواحی بود از کارگزاران ابن اوس، افکندند] یا: سپس بر ضدّ عاملان ابن اوس که در آن نواحی بودند، قیام کردند = به پا خاستند و آنها را از آنجا براندند. پس آنها (یعنی: عمّال رانده شده = رانده شدگان) به ابن اوس و «سلیمان بن عبدالله» ملحق شدند = پیوستند که آن دو در شهر ساری بودند.

و منضم شدند (= پیوستند = ملحق شدند) به حسن بن زید همراه (= با) هر که با او بیعت کرد از اهل نواحی ای که برشمردشان، به محض اینکه [خبر] ظهورش (= آشکارشدنش = یعنی: آشکار شدن قیامش) به آنها رسید. (= یعنی: همراه مردم این نواحی، که وقتی از آمدن حسن بن زید خبر یافتند، با وی بیعت کردند.) چهارپاداران [= کولی ها، خانه بدوشان] کوهستانهای طبرستان چون «ماصمغان» و «فادوسبان» [= پادوسبان] و لیث بن قباد و از مردم دامنه (یعنی: کوهپایه نشینان)؛ خشگجستان پسر ابراهیم بن خلیل بن ونداسفجان [= ونداسپ گان؟] [نیز همه بدو پیوستند] به جز از ساکنان کوه = کوهستان فریم.

پس بدرستی که رییس آنان (=  سر آنان = مهتر آنان = بزرگ آنان) در آن روز (= در آن وقت) و صاحب (اموال و اختیار) شان (= شاه آنها = حاکم آنها) «قارن پسر شهریار» بود. پس او در حفاظ کوهستان (کوهش) و یارانش بود. پس مطیع (و منقاد) حسن بن زید و هر که با او بود (یعنی: یارانش = یاران حسن بن زید)، نشد، تا اینکه به مرگ طبیعی مرد.

گاه به گاه (= در بعضی احوال) در بین آن دو آشتی متقابلی = صلحی و دوستی متقابلی و قرابتی [از راه زن ستاندن و زن دادن] بود که قارن به وسیلۀ آن کارها (= به وسیله این گونه اعمال) از [دست اندازی] حسن بن زید و یارانش (= هر که با او بود)، مصون می ماند (= در امان می ماند).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:44  توسط خلیل محمدی  |